X
تبلیغات
کیش مهر

کیش مهر

مکتب عشق

شکوه ايران باستان

شکوه ايران باستان

گستردگی فرهنگی - زيبايی هنری
نمايشگاه "معدن کاوی و فلزکاری در ايران باستان"

 

 

خسرو ناقد
در اين روزها اگر گذارتان به آلمان افتاد، ديدار از «موزه صنايع معدن» در شهر بوخوم، در ايالت «نورد راين وستفالن» آلمان را نيز حتماً در برنامه گشت و گذار و سير و سياحت خود قرار دهيد. اگر هم ساکن آلمان ايد يا در کشورهای همجوار آلمان زندگی می‌کنيد، از تعطيلات ژانويه و سال نو ميلادی استفاده کنيد و به ديدار نمايشگاهی برويد که چندی است در اين موزه برپا شده است.
«شکوه ایران باستان؛ معدن کاوی و فلزکاری در ایران باستان» عنوان نمايشگاهی است که از روزهای نخست ماه دسامبر امسال تا روزهای پايانی ماه می ۲۰۰۵ ميلادی در شهر بوخوم آلمان برپا شده است. اشيا به نمايش گذاشته شده در اين نمايشگاه از میان اشیای موزه ملی ایران، موزه رضا عباسی و مخازن سازمان های میراث فرهنگی و گردشگری استان های کرمان، کرمانشاه، قم، کاشان، موسسه باستان شناسی دانشگاه تهران و سازمان زمین شناسی برگزيده شده است. افزون بر اين شماری از آثار اين نمايشگاه از موزه لوور پاريس، موزه سلطنتی هنر و تاريخ بروکسل و موزه صنايع معدن شهر بوخوم انتخاب شده است.


در اين نمايشگاه ويژگی های مختلف فلزكاری ايران در تمام ادوار با توجه به شيوه های صنعتی و هنری پديد آورندگان آنها در نظر گرفته شده است. «توماس اشتولنر»، باستان شناس و مدير بخش باستان شناسی معدن موزه بوخوم كه از سوی اين موزه در انتخاب اشيا با كارشناسان موزه ملی ايران همكاری داشته است، می‌گويد: «ماهيت نمايشگاه «شكوه باستانی ايران: فلزكاری و معدن كاری در ايران باستان» با ديگر نمايشگاه های مشابه كه تاكنون در زمينه هنر و آثار باستانی ايران در آلمان و ديگر نقاط اروپا برگزار شده متفاوت است. موضوع مهم و مورد نظر ما در اين نمايشگاه، نشان دادن رابطه ميان فرهنگ و اقتصاد است. ما در طول تاريخ شاهد بوده ايم که كشورهايی با اقتصاد قدرتمند، دارای فرهنگی غنی نيز بوده اند و هنگامی كه وضعيت اقتصادی باثبات و زندگی اجتماعی همراه با صلح و آرامش حكم فرما نباشد، شاهد جنگ، اندوه و نوميدی در جامعه خواهيم بود. ايران نيز از نظر فرهنگی كشوری پيشرفتهبوده است و اين مساله به حدی مشهود است كه به دليل و مدرك نيازی ندارد.

غنای فرهنگ ايرانی در تمام نمايشگاه هايی كه در زمينه هنر و فرهنگ ايران برگزار می‌شود، كاملا مشهود است. اما آنچه ما در نمايشگاه بوخوم به دنبالش هستيم، نمايش دلايل اين غنای فرهنگی است. ما قصد داريم با بازسازی فضاهايی مشابه آنچه در ايران وجود دارد، چگونگی دستيابی ايرانيان به اين فرهنگ و تمدن غنی را معرفی کنیم. ما در پی نشان دادن پيچيدگی های فرهنگی ايرانيانيم و به همين خاطر نمی‌توانيم به چند شيء زيبا و تزيينی نظير جام حسنلو و مارليك بسنده کنيم. نمايش سير تحول تاريخی هنر فلزكاری و صنعت معدن كاوی در ايران از اهداف مهم ما است. می‌خواهيم بازديدكنندگان را با مراحل ساخت اين اشيا، از طريق نمايش اشيايی چون جعبه ابزارهای طلاسازان آشنا كنيم. به اين ترتيب روند ساخت اشيای فلزي، از ماده خام تا محصول نهايی را به بازديدكنندگان نشان می‌دهيم. فضاسازی و نمايش آثار ايراني، اشيايی از دوران ما قبل تاريخ، نوسنگی و عصر مفرغ تا اوايل دوران اسلامی را در برمی‌گيرد».


قديمی ترين اثر ارائه شده در اين نمایشگاه به عصر سنگ تعلق دارد و جديدترين شيء آن را صنعتگران و هنرمندان ايلخانی ساخته اند. مجسمه معروف يکی از شاهزادگان اشكانی در پرستشگاه «شمی»، از جمله اشيايی است كه در اين نمايشگاه حضور دارد، اما مسئولان ايرانی به دليل اهميت اين پيکره و وزن بالای آن اجازه خروجش از كشور را نداده اند. موزه بوخوم، با هزينه خود، ۲ مولاژ از اين مجسمه بزرگ تهيه كرده و قرار است پس از پايان نمايشگاه يكی از آن دو به موزه ملی ايران اهدا شود. برگزارکنندگان يکی از تالارهای نمايشگاه را به بازسازی بازارهای سنتی ايران اختصاص داده اند؛ که نه تنها جالب و زيبا آراسته شده و ديدنی است، بلکه حال و هوا و فضای بازارهای ايران را که از گذشته های دور مرکز توليد صنايع دستی و بازرگانی در مشرقزمين بوده است، برای بازديدکنندگان تداعی می‌کند.


«گئورگ گِستر»، عکاس سرشناس سوئيسی نيز عکس های بسيار زيبايی را که از مناطق مختلف ايران در اواخر دهه ۱۹۷۰ ميلادی فراهم آورده در يکی از تالارهای به نمايش گذاشته است که فرهنگ های گوناگون اقوام ايرانی را برای بازديدکنندگان به نمايش می‌گذارد. بخشی از اين عکس ها شامل عکسهای هوايی بی نظير و جذابی است که «گئورگ گِستر» از مناظر کوهستانی و حفاری های باستان شناسی برداشته است.


در حاشيه اين نمايشگاه جلسات سخنرانی و سمينارهايی نيز برگزار می‌شود که در آن کارشناسان ايرانی و اروپايی درباره فرهنگ و تمدن ايران باستان در دوره های گوناگون سخنرانی خواهند کرد؛ از آنجمله:
* سخنرانی پُروفسور «هايدِماری کوخ» از دانشگاه ماربورگ آلمان با عنوان «تخت جمشيد؛ کانون پُرشکوه امپراتوری ايران». (۲۵ ژانويه ۲۰۰۵).
* دکتر «ديتريش هوف» از انستيتوی باستان شناسی آلمان در برلين درباره «ايران در عصر ساسانيان». (۱۵ فوريه ۲۰۰۵).
* دکتر بهزاد مفيد نصرآبادی از دانشگاه ماينتس آلمان پيرامون «تحقيقاتی جديد درباره باستان شناسی عيلامی». (اول ماه مارس ۲۰۰۵).
* دکتر «باربارا هِلوينگ» از انستيتوی باستان شناسی آلمان در برلين درباره «حفاری در فلات ايران». (۱۵ ماه مارس ۲۰۰۵).
* بررسی پيمان مظاهری پور و کاميار فروغی پيرامون «باستان شناسی و سينما در ايران». (پنجم آوريل ۲۰۰۵).
* سخنرانی پُروفسور «يوزف ويزه هوفر» از دانشگاه کيل آلمان با عنوان «پارتها؛ ميانجی فرهنگی و اقتصادی ميان شرق و غرب». (۱۹ آوريل ۲۰۰۵).
* سخنرانی پُروفسور «فليپ کراين بُروک» از دانشگاه گوتينگن درباره «اديان کهن ايرانی». (سوم ماه می ۲۰۰۵).
* گزارش دکتر مسعود آذرنوش از سازمان ميراث فرهنگی پيرامون «باستان شناسی در ايران: ديروز و امروز». (۲۴ ماه می ۲۰۰۵).

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:51  توسط وزیری  | 

قلعه بمپور

نگاهي به قديمي‌ترين اثر باستاني در جنوب سيستان و بلوچستان

نگاهي به قديمي‌ترين اثر باستاني در جنوب سيستان و بلوچستان
زاهدان ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۱۱/۲۳‬

داخلي. اجتماعي. ميراث فرهنگي.

قلعه بمپور قديمي‌ترين اثر باستاني در جنوب سيستان و بلوچستان، در بخش بمپور واقع در ‪ ۴۰۰‬كيلومتري جنوب غرب زاهدان قرار دارد.

مركز اين بخش باستاني شهر بمپور نيز در ‪ ۲۵‬كيلومتري غرب ايرانشهر واقع است.

از جمله آثاري كه اكنون در رديف آثار تاريخي ايران نيز به ثبت رسيده "قلعه بمپور" بازمانده از دوران ساساني است.

براي ساخت اين قلعه از خشت خام و گل رس استفاده شده و بناي آن بر روي يك تپه مصنوعي به ارتفاع ‪ ۸۰‬متر قرار گرفته است.

قلعه داراي چهار مركز(برجك) ديدباني بوده كه بر اثر گذشت زمان و فرسايش اكنون تنها دو برجك از آن به ارتفاع دو متر باقي مانده است.

از سازه‌هاي اين قلعه اتاقهاي چسبيده به ديواره آن است كه بر اساس اعلام كارشناسان براي كارهاي مختلف از آنها استفاده مي‌شد.

قلعه بمپور از سه قسمت "انتهايي، وسط و فوقاني" تشكيل شده است.

قسمت انتهايي شامل ديوارهاي اصلي، درهاي ورودي و خروجي و چندين برج و بارو براي حفاظت قلعه است.

بخش خانه‌هاي مسكوني قلعه كه داراي برج و بارو نيز هستند در قسمت وسط قرار گرفته است.

قسمت فوقاني نيز مخصوص فرماندهان و حاكم قلعه بوده كه به دليل ارتفاع زياد برج و باروهاي آن بيشترين نقش ديده باني توسط اين بخش انجام مي‌شده است.

در محوطه قسمت فوقاني يك حلقه چاه عميق كه در آن يك محوطه سنگ فرش با حفره‌اي براي عبور نيروهاي قلعه هنگام محاصره توسط دشمنان خارجي استفاده مي شد قرار دارد.

اين چاه عميق پس از گذشت سالها همچنان پر نشده اما حفره آن به علت حركت شنهاي روان و گذشت زمان مسدود شده است.

ديوارهاي شرقي و غربي قلعه بمپور فاصله زيادي از يكديگر دارند و در سمت جنوب آن به يكديگر نزديكتر شده و ضلع جنوبي در واقع كوچكترين قسمت آن است.

محل قرارگيري توپ جنگي در بزرگترين برج اين قلعه با قطر هشت قدم بوده است.

به گزارش ايرنا، قلعه بمپور از نظر ارتفاع به دو قسمت صحن "پايين و فوقاني" تقسيم مي‌شود.

صحن پايين كه در بخش شرقي و محل درب ورودي قرار دارد توسط چند برج احاطه شده است.

در درون صحن پايين يك محوطه زيرزميني به چشم مي‌خورد كه دهانه‌اش شبيه چاه بوده و گفته مي‌شود از اين مكان در مواقع ضروري استفاده مي‌شد.

قسمت فوقاني قلعه محل زندگي حاكم، فرماندهان و مقربان بوده و از صحن پايين بلندتر است.

ديده‌باني از اين نقطه بر روي يك برج گرد كه بر تمامي اطراف اشراف داشت انجام مي‌شده و ديوارها و برجهاي آن داراي دهانه‌هايي (سوراخهايي) براي تيراندازي به سمت دشمن است. ك/‪۴‬

نوشته شده توسط امان ا... تمنده رو در |  لینک ثابت   •  آرشیو نظرات
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:49  توسط وزیری  | 

از ساتراپ و هركان

از ساتراپ و هركان

گفت وگو با:اسدالله معطوفي،محقق تاريخ و فرهنگ استرآباد و گرگان شناس( علي دباغيان نظامي)

-جناب آقاي معطوفي صحبت را بد نيست با جغرافيايي تاريخي ـ فرهنگي استراباد آغاز كنيم.
اتفاقا خيلي پسنديده است . خدمتتان عرض كنم كه متاسفانه جايگاه استراباد، ايالت گرگان و شهر جرجان يا گرگان گاهي با هم اشتباه شده‌اند. بنده هم از اين جا كريدور بحث را باز مي‌كنم كه محدوده جغرافيايي ـ سياسي را كه امروز استان گلستان مي نماميم، همان «ساتراپ و هركان» عصر هخامنشي است كه در متون اوستائي مثل ونديداد و داريوش بزرگ در كتيبه بيستون خود كه بزرگترين كتيبه سنگي جهان است در بند 4 ستون 16 از آن نام برده، كه گاه به نام و هركانه و هيركان (به يوناني) در متون تاريخي از آن ياد شده. بنابر اين استان گلستان فعلي همان ايالت يا ساتراپ و هركان، هيركان، و هركانه عهد ايران باستان است كه پس از ورود اعراب مسلمان آنرا خوره (كوره) يا ايالت جرجان ناميدند.

 اين ايالت مركزش تا حدود عهد زياريان (قرن 4 هـ . ق ) شهر جرجان بود كه هم اكنون خرابه‌هاي آن در حاشيه غربي شهر گنبد باقي است. بعدها از حدود قرن 6 ـ 7 هـ شهر استراباد جايگزين شهر جرجان شد. همين شهر گرگان فعلي در حقيقت شهر استراباد سابق است كه در تقسيمات سياسي و كشوري عهد رضا شاه به سال 1316 خورشيدي به پاسداشت نام گرگان تاريخي استراباد را گرگان ناميدند. اين موارد مختصري از جغرافياي تاريخي استراباد و گرگان بوده است. جغرافياي فرهنگي مورد نظر هم شامل همين محدوده ولي با مركز ثقل شهر جرجان تا قرن 4 هـ و از آن به بعد در شهر استراباد بوده كه در طي عرايضم خدمتتان عرض خواهد شد.

- با اين وجود حيطه فرهنگي، ادبي هموطنان ديگر مقيم اين ناحيه كه شامل اقوام ديگر مي‌شود، كجا خواهد بود؟
تاكيد بر استراباد يا گرگان بوده است. در غير اين صورت حدود 200هزار هموطن ترك كه چند مركز انبوهي جمعيت دارند، مثل قزلباشها در شرق استان و مقداري هم در غرب استان و نيز هموطنان تركمان كه در دشت گرگان از قلعه جيق و گميشان تا گيلداغ و مراوه تپه با حدود 400هزار نفر ساكنند و يا هموطنان بلوچ و زابلي كه در نقاط مختلف استان مقيمند، هر يك فرهنگ، ادب و فلكور خاص خود را دارند. بنده بطور شاخص تا حالا فقط در حوزه هموطنان تركمن كار كرده ام و محصولات فكري را در اين حوزه در دو كتاب «تاريخ، فرهنگ و هنر تركمان» 3 جلدي و «تاريخچه گنبد، بندرتركمن، گميشان و گنبد» ارائه كرده‌ام.

- خب سابقه فعاليت‌هاي ادبي، فرهنگي و هنري استراباد يا گرگان را از چه سالها يا قروني مي‌دانيد؟
قطعا منظور نظر شما «نهضت علمي ،ادبي و هنري» نخواهد بود، چون چنين موجي در تاريخ فرهنگ، ادب و هنري اين منطقه حالا ايالت گرگان يا شهر استراباد نداشته ايم. اما «انجمن علمي» در بخشهايي از تاريخ اين خطه داشته ايم. مثلا در عصر آل زيار و در دوران حكومت قابوس وشمگير و نيز كيكاووس شهر جرجان (دره حاشيه‌ي گنبد فعلي) يكي از مراكز علم و ادب و «فرهنگ سازي» ايران بود. قابوس خود شاعر و كيكاووس هم كتاب معروف و جاودانه خويش « قابوس نامه» را در 44 باب تحرير نمود. بعلاوه ابوعلي سينا، ابوريحان و مدتها هم امام محمد غزالي در اين شهر مي زيستند. ابن سينا مطبي در همين شهر باز كرده بود و بيماران را رايگان معالجه مي‌نمود. محافل شبانه ادبي توسط قضات و در يك مورد قاضي القضات شهر جرجان هم گشايش يافته بود.

- بنابر اين مي‌توان حدس زد آقاي معطوفي كه فضاي بسيار مطلوب و مطبوع علمي، ادبي و فرهنگي در شهر جرجان حاكم بود و شخصيتهاي برجسته ديگر علمي و ادبي هم در اين شهر بوده‌اند.
حتما، عنايت داشته باشيد در حد يك گپ دوستانه شاخص‌ترين ها را عرض كردم وگرنه ابن سهمي جرجاني مورخ قرن 5ـ 4 هـ صراحتا از «بازار وراقان» شهر جرجان نام مي‌برد. يعني راسته بازاري كه كاتبان بزرگ فقط كارشان نگارش كتابهاي بزرگان علم و ادب بوده. يا مقدسي و يكي ازكتابهاي «مسالك و ممالك» از معلمان بزرگ، «حلقه‌هاي درسي بزرگ» و فضلا و ادباي بزرگ استراباد و جرجاني نام برده‌اند كه محافل علمي آنها از مازندران و نقاط ديگر هم شاگرد داشتند. اتفاقا در حال تدوين «تاريخ شهر جرجان» هستم و اين مسائل را بسيار گسترده معرفي نموده‌ام.

- با اين وجود آقاي معطوفي بطور قاطع مي‌توانيد پاسخ دهيد كه «نهضت ادبي» يا علمي را در چه مقطعي از تاريخ اين منطقه داشته ايم.
بنده با اين وسعتي كه مد نظر شما هست يعني در حد يك نهضت كه «موج ملي» ايجاد كند به ضرس قاطع مي‌گويم هيچ وقت. ما چيزي به نام «سبك ادبي» يا مثلا «نهضت بازگشت ادبي شيراز» و يا موارد ديگر در اينجا نداشتيم. ولي عرض كردم فضاهاي بسيار سنگين و پربار علمي، فرهنگي و گاه هنري داشته‌ايم. شخصيتهاي علمي داشته‌ايم كه نه تنها «موج ملي» بلكه در مواردي خاص«موج جهاني» هم ايجاد كرده‌اند.

- همين هم خيلي مهم است. اين شخصيتها را نام ببريد؟
باز هم چند مورد را خواهم گفت: يكي ابوبكر اسماعيلي جرجاني كه از مدرسان و معلمان بزرگي بود كه تعدادي از شاگردان بزرگ مدارس بغداد مدتي را د رحلقه‌هاي درسي وي در جرجان تلمذ كردند خاندان «اسماعيلي جرجان» در ايالت جرجان شهره خاص و عام در عهد خويش بوده و آوازه‌ي آنها در بغداد و آسياي مركزي مثل بخارا زبانزد بود.


دوم ابوسيلك گرگاني ا زشعراي قرن 3 هـ كه به همراه مشرقي، منوچهري، ابوحفص سغدي و سيف سگزي حدود 1100 سال پيش از «نخستين سخن سرايان پارسي گوي ايران» بوده‌اند وي از موسيقي دانهاي بزرگ هم بوده كه مبدع «پرده ابوسليك» بود كه هنوز در موسيقي ملي تاجيكستان جايگاه خود را حفظ نموده است .
سوم فخرالدين اسعد گرگاني پيشتاز ميدان شعر غنائي و يكي از داستانسرايان بزرگ فارسي ايران با كتاب ويس و رامين است. قدمت و اعتبار اين كتاب دايره جهاني داشته و دكتر هومان اته آنرا هم وزن «تريستان و ايز ولت» مي‌داند. اين كتاب در آلمان، فرانسه و انگليس ترجمه و كاملا شناخته شده است.


چهارم اسماعيل جرجاني، پزشك شهير دربار خوارزمشاهيان در قرن 5 كه در آسياي ميانه شهرتي عظيم داشت و حدود 5 قرن كتاب 12 جلدي «ذخيره خوارزمشاهي» او منبع موثق پزشكان بود / پنجم، عبدالقاهر جرجاني پدر علم بلاغت، معاني بيان و مخصوصا نحو است كه شهرت جهاني بويژه در ميان اعراب يافت. وي را عده‌اي مقدم بر سيبويه هم دانسته‌اند.


ششم مير سيد شريف گرگاني از مفاخر ايران و استاد مسلم علم اصول، كلام و منطق كه علوم رايج آن عهد بود. كسي كه تفتازاني حالت كرنش نسبت به علم او داشت.


هفتم فضل ا... فصيحي استرابادي معروف به فضل ا... حروفي رهبري جنبش حروفيه ايران كه بعدها نحله فكري او به آسياي صغير (حدود تركيه فعلي) كشيده شد. او و دختر و دامادش قيامي خونين عليه نظام فئوداليته و سركوبگر تيموريان براه انداختند طوريكه هم پدر و هم دختر به همراه بسياري از هوادارانشان بقتل رسيدند.
هشتم و نهم ميرداماد گرگاني و ابوالقاسم فندرسكي استرابادي دو حكيم، فيلسوف، شاعر اديب و متفكر قرن 10 كه محافل ادبي و علمي هند در آن قرن محل كشمكش عقايد اين دو در بين مخالفان و موافقان بود.
و چند صد متفكر گرگاني «استرابادي ديگر كه شما و خوانندگان نشريه وزين تان را احاله وارجاع مي‌‌دهم به كتاب «تاريخ فرهنگ و ادب استراباد و گرگان» اثر خودبنده

- سروده‌ها و چكامه‌هاي بومي استراباد بيشتر داراي چه مضاميني بودند؟
هر چند سوالي نغز است ولي گستردگي مطلب اجازه نمي‌دهد نظري بسيط در اين باب خدمتتان عرض كنم. ولي مضامين اجتماعي، عاشقانه، عارفانه و گاه طنز جزو شاخصه‌ها بوده است. وگرنه مثل سراسر ايران همه نوع مضامين درسروده‌هاي شعر و ادبا ديده مي‌شوند كه نمونه‌هاي اين سروده‌ها را در كتاب ياد شده آورده‌ايم.

- عوامل تاثير گذار بر فرهنگ منطقه بويژه تاثيرات آن بر شعر و چكامه و هنر موسيقي و يا هر هنر ديگر چه بوده است؟
اين سوال شما هم جواب و شناسنامه ملي دارد. اوضاع اجتماعي، فرهنگي و فضاي طبيعي و حتي اكولوژيك هر منطقه ‌بي تاثير بر عواطف و احساسات ادبا و هنرمندان نبوده است. در چند مورد فضاي امنيتي و نظامي منطقه استراباد بخاطر تهاجم اوزبكان و نيز كشمكشهاي سياسي بين شاهزادگان آخرين تيموري در منطقه استراباد، تعدادي اندك از شعراي منطقه ما را وادار به واكنش نموده و سروده‌هاي بسيار تندي را عليه دشمن ممدوح خويش سروده‌اند كه بقول امروزي‌ها بوي آنارشيستي سختي از آن استشمام شده است. و در مواردي حداقل دو تن از انها پس از شكست ممدوحان، سرخود را نيز بوسيله دشمن پيروز از دست داده‌اند. بدرالدين هلالي جغتائي استرابادي كه بقولي او را چهارپاره كرده و آويختند، نمونه بارز اين ارزيابي بنده محسوب مي‌شود.

- آيا مي‌توان از ژانر و انواع ادبي در تاريخ فرهنگ و ادبيات منطقه نام برد؟
منظور ژانر به مفهوم امروزي است يا كلاسيك آن؟

- فرق نمي‌كند به مفهوم امروزيش.
بله. اتفاقا نمونه‌هاي برجسته اي داريم كه تعدادي از آن شهرت ملي داشته و در بعضي ا زنقاط «خرده دربارهاي بومي » ايران مورد توجه اشرافيت لشكري و كشوري به مفهوم بومي‌اش بوده‌اند. اگر اجازه بدهيد و سخن هم مطول نشود در اين مورد هم نمونه‌هاي شاخصي را مصرف مي‌كنم.
اول ابوالهيثم جرجاني يا گرگاني قصيده‌اي 88 بيتي در حوزه مسائل فلسفي و حتي ايدئولوژيك در مورد نحله اسماعيليه دارد.


«ويس ورامين» فخرالدين اسعد گرگاني كه در بحر مسدس مقصور سروده شده در حوزه داستانسرايي برجسته ايران قرار مي‌گيرد كه گاه به همراه صورخيال، تشبيه و تجنيس گريزي بر حماسه سرائي هم دارد.
در حوزه ژانر مدح تعدادي اين افراد تا 10 نفر اعم از استرابادي و گرگاني مي‌رسد كه در اين باب قالب قصيده ارجح ترين بود. مثلا ابوعاص جرجاني مداح قابوس، قصيده را نصب العين قرار داده بود.
مثنوي عاشقانه و زيباي «زيدو زينب » اثر خضرشاه استرابادي در قرن 9 هـ ق كه تقليدي از ليلي و مجنون نظامي است.


سروده هائي در محدوده «معما» كه از جمله يكي از برجسته‌ترين آثار در ايران از نوع خود محسوب مي‌شود. طرح معما در قالب سروده‌هاي متعدد بويژه در قالب قصيده توسط نظام‌الدين استرابادي كه در تاريخ ادبيات قرن 9 هـ ايران او را نظام معمائي هم ناميده‌اند.


غزلهاي عاشقانه اميرحسن حزني استرابادي متخلص به «حزيني» كه او را هم بخاطر دفاع از حكومت صفوي، در زمان حمله عبيدا... خان اوزبك به استراباد، بقتل رسيد.
هزل سراي قرن 10ـ هـ معين الدين استرابادي كه در يك مورد رداي ديپلماسي عصر شاه طهماسب صفوي را نيز بر تن كرد. «رساله لذت» او كه سروده‌هايي در قالب هزل است مورد توجه صاحب منصبان لشكري و كشوري در قزوين و سپس اصفهان قرار گرفته بود.


در حيطه ترانه سرائي از كمال‌الدين استرابادي متخلص به سحابي بايد نام برد كه در قرن 10 هـ زبانزد خاص و عام شد. بعدها ديوان اشعار او را كه تا 70000 بيت داشته‌اند، پروفسور گوپا موي در هند ترجمه نمود.
ـ از شخصيت هاي «رجال نويس» بايد از محمد بن علي بن ابراهيم استرابادي معروف به «صاحب رجال» نام برد. كتاب «منهج المقال» او شهرت زيادي يافت. هم اكنون دو نسخه خطي از آن به خط نستعليق به شماره 2859/1777/4 در كتابخانه‌هاي ملي تهران و آستان قدس مشهد موجود است.


ژانرهاي متعدد ديگر در حوزه‌هاي صنعت (متعلق به ميرفندرسكي)، ادبي، حماسي و... وجود دارند كه ذكر همه آنها حتي شاخص‌ترين‌ها هم به اطاله كلام و مطول گوئي مي‌انجامد. اجازه بدهيد براي جلوگيري از ملالت خاطر خوانندگان گرامي به همين مقدار بسنده كنيم.

- اشكال ندارد اما شايسته و بايسته است درحوزه نثر نگاهي به آثار برتر و مطرح جغرافياي علم و ادب گرگان و استراباد هم داشته باشيم.
اتفاقا بجا و بموقع سوال را مطرح نموديد. مكتوبات و نگاشته‌هاي ايراني ما در دو حوزه‌ نظم و نثر تكميل كننده يكديگرند. در حيطه آثار منثور باز هم مطرح‌ترين آنها را و آن هم در تعدادي معدود نام مي برم. يكي تفاسير و شرح متعددي كه به جرات خدمتتان عرض مي‌كنم تا 1000 اثر از گرگاني‌ها و استرابادي‌ها را در همان كتاب «تاريخ علم و ادب گرگان و استراباد» نام برده‌ايم كه درچاپ جديد شايد500 اثر ديگر به آن اضافه شده است. بنابر اين ا زاين دايره خارج شده و از هيچ كدام به دليل تعدد نام نمي برم.


دوم در محدوده بلاغت، سلاست ونحو «اسرارالبلاغه» و«الجمل» عبدالقاهر گرگاني سوم«نورالعين» در باب چشم پزشكي اثر ابوروح گرگاني معروف به «زرين دست» چهارم «الاوامر العلائيه» معروف به «تاريخ ابن بي بي» اثر ابن بي بي از خاندان بزرگ گورسرخي گرگان (جرجان) در قرن 7 ـ هـ (700 سال پيش) كه تنها منبع موثق وقايع دوره سلجوقيان روم در جهان است. تاكيد مي‌كنم در جهان.


پنجم آثار فضل ا... حروفيه كه در حوزه مباحث ايدئولوژيك و فلسفي پيچيده «حروف، نطق و كلام» با مباني پره لوژيك و ميستيك قرار مي‌گيرند. 0
ششم « آثار احمدي» با متن تاريخ عمومي جهان اثر احمد استرابادي كه يك نسخه خطي نفيس آن هم اكنون در كتابخانه دانشگاه كيمبريج انگليس نگه داري مي‌شود.


هفتم « لغت سنگلاخ» لغتنامه تركي كه در عالم ادبيات تركي جهان هنوز مورد توجه است . اين كتاب اثر ميرزا مهدي استرابادي معلم و مشاور نادرشاه مي‌باشد وي در مدرسه سادات محله ميدان استراباد تحصيلات ابتدائي را طي كرده بود. در حوزه تاريخ نيز «دره نادري» او يكي از چند اثر معدود تاريخ عصر افشاريه است كه در سراسر جهان مورد استفاده مورخين قرار مي‌گيرد.


در حوزه‌ حكمت، منطق، احكام، صرف، اصول وكلا علوم عقلي و نقلي هم آثار منثور فراواني گاهي تا 500 اثر را مي‌توان از متفكرين، ادبا و فضلاي استرابادي و گرگاني نام برد كه نسخه‌هاي خطي و دستنوشته آنها هم اكنون در كتابخانه ملك تهران، كتابخانه آستان قدس مشهد، كتابخانه ملي تهران و كتابخانه دانشگاه تهران موجود هستند.

- جناب معطوفي با توجه به ويژگيهاي اقليمي اين خطه، ادبيات چوپاني يا شباني و هنر اقوام كوچ نشين را چگونه معرفي مي‌كنيد؟
اين سوال شما هم جوابي بس گسترده و بسيط دارد. مضافا اينكه جامعه شناسي ملي و بومي ما هم، بايد بويژه در گستره هموطنان كوچ نشين، مورد مداقه و تدفيق نظر قرار گيرد. ولي خيلي چكيده و موجز خدمتتان عرض مي‌كنم كه سروده‌هاي ساده و شباني را در تعداد زيادي از روستاهاي كوهپايه‌اي اين استان مي‌توان شنيد كه وجه غالب آنها سادگي، سلامت، آهنگين و موزون گاه بدون مقضي و داشتن رديف‌هاي سنگين شعري است. در ناحيه دشت گرگان هم سروده‌هاي تركي بسيار ساده يعني چوپانها رواج دارد كه معمولا با «تويدوك» ياني‌هاي ساده نواخته و همخواني مي‌شوند.

در اين حوزه معمولا دو هنر(ادبيات (سروده‌ها) و موسيقي و آنهم از نوع مقامي‌اش تلفيق يافته و سنخيت مي‌يابند. به تعبير ديگر سروده‌هاي چوپاني را با كمي اغماض و نيز انعطاف در حوزه هنر موسيقي مقامي بويژه در موسيقي كتول و تركمني ببينيم بهتر است. خود بنده با توجه به كارهاي محدودي كه در اين باب انجام دادم، اين نوع سروده‌ها را در همين دايره و در حد گسترده تر در دايره‌ «فلكور عام» گرگان تاريخي (ايالت گرگان ـ گلستان امروز) ارزيابي مي‌كنم.

- خب نيم نگاهي هم به خط در زبان يا گويش اين منطقه داشته باشيم . جناب معطوفي جايگاه زبان يا گويش استرابادي يا گرگاني را كجا مي بينيد و يا اصولا چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
اگر اجازه بدهيد مدخل و كريدوري براي اين بخش عرايضم باز كنم تا راحتتر بتوانم با انفكاك مطالب، به گويايي مطالب ارائه شده هم بپردازم. اصولا بدون شناخت زبان مادري يا ملي هر كشوري، تعريف از انشقاقات آن سخت مشكل خواهد بود. به تعبير ديگر بايد ريشه زبان ملي فارسي خود را شناخته بعد به انشعابات آن اعم از لهجه، گونه يا گويش بپردازيم. به تعبير ديگري هم ادبيات بدنه مباحث ماست، زبان فارسي شاهرگها و گويش‌ها ريز رگ‌ها و مويرگها محسوب مي‌شوند.

 اين رگ ها خون (نظم و نثر و ساير فاكتورهاي ادبي وعلمي) را به اندامهاي ادبيات مي‌رسانند. حتما عنايت داريد كه «فرس هخامنش» در زبان هخامنشيان خط و زبان «پهلوانيك (با دو شعبه جنوبي وشمالي) در عصر اشكانيان و سرانجام «فارسي پهلوي» و نيز «فارسي دري» در عهد ساسانيان در سراسر جامعه رواج داشند. يا حمله اعراب به ايران، پس از چند شكست ايرانيان، درباريان به همراه چندين هزار نفر بعد از عقب نشيني به مركز و سپس شمال شرق ايران مخصوصا خراسان بزرگ آن دوران، بخشي ازفرهنگ، آداب، ادبيات و زبان خود را نيز به همراه آوردند و بر گويش و گونه‌هاي بومي اين مناطق تاثير نهادند.

براي جلوگيري از اطاله كلام خوانندگان گرامي اين مباحث را ارجاع مي دهم به مقدمه و ديباچه دو كتاب «اوسازنه زندگي» و «ضرب المثلها، كنايات و باورهاي مردم گرگان» كه در آنجا اين مسير تاريخي تطورات و تحولات فيلولوژي و زبان شناسي را آورده‌ايم. در اين ميان اثبات كرده‌ايم كه آنچه را كه ما و بقول شما در «جغرافياي فرهنگي» استراباد يا گرگان مورد استفاده قرار مي‌دهيم يك «گويش » يا «لهجه» است كه آنرا مي‌توانيم ‌«گويش استرابادي» بناميم.

- با گويش گرگاني به مفهوم و تفاسيري كه در آغاز مباحثه داشتيم فرق مي‌كند؟
اتفاقا به مورد بسيار جالبي و با تدفيق نظر اشاره نموديد، تقريبا بله . خدمتتان عرض خواهم كرد. اما در ادامه سخنانم استدلال مي‌كنم كه «گويش استرابادي» يكي از انشقاقات و شعبات زبان مادري و ملي فارسي ما است كه پس از مهاجرت گروه عظيم پايتخت نشينان و مردم شهرهاي غربي ايران در برابر هجوم اعراب، تحت تاثير شديد فارسي دري هم قرار گرفته بود.

- استدلال و موارد عيني شاخصي براي اين موارد داريد؟
بله در ديپاچه كتاب ضرب المثلهاي كه معرفي كردم چندين صفحه فقط واژگان پارسي زبان پهلوانيك (ميانه) عصر اشكاني و مخصوصا زبان فارسي دري را كه هنوز در گويش استرابادي ما جاي خوش كرده ومورد استفاده هستند را آورده‌ايم. استرابادي ها در گذشته دور به ناخنگير مي گفتند «ناخن پيراي» كه هنوز در تاجيكستان و بخش پشتونشين افغانستان از همين كلمه استفاده مي‌‌كنند.

چرا كه از واژگان بيادگار مانده از «فارسي دري» عصر ساساني است. واژگاني مثل افتو(آفتاب)، اوسانه (افسانه)، از زسر(دوباره ـ از نو ، باريك ميان (كمرباريك)، بارش (وارش، باران)، شو(شب)، تو (تاب)، خسبيدن(خوابيدن)، جزغاله(به مفهوم كوچك و تپاله دمبه)، مهتو (مهتاب) و... كه در بين استراباديها، گيلها، مازندراني‌ها، خراساني‌ها، افغاني‌ها، و تاجيك‌ها رواج داشته، يادمانهاي همان زبانهاي ياد شده عهد شكوه و عظمت ايران باستان است. تعداد اين واژگان بيش از چند صد است.


اما در مورد فوق «گويش گرگاني » و«گويش استرابادي» كه حتما اين توفير وجود داشت، بايد بگويم مقدسي جغرافي نويس قرن 4 هـ(حدود 1000 سال قبل) در نگاشته‌هاي خود صراحتا به «زبان مردم قومس (كومش ـ دامغان فعلي) و گرگان را اشاره مي‌كند و مي نويسد «آنها هـ زياد بكار برند و گويند هاده و... » در اين مورد شكي نداريم كه گويش يا لهجه خاص گرگاني بوده كه در سراسر اين ساتراپ يا ايالت از آن استفاده كرده‌اند. اما بنده سخت معتقدم بعد از نابودي شهر جرجان كه تختگاه و پايتخت ايالت گرگان در زمان آل زيار بود، بتدريج مرك ثقل وقايع وشان و اعتبار خود شهر جرجان (مخصوصا پس از حمله مغول) به استراباد منتقل شد.

بنابر اين با تكيه بر تئوريهاي جامعه شناسي، «گويش گرگاني» در سراسر ايالت از جمله شهر استراباد رواج داشته، ولي برگزيده شدن شهر استراباد بعنوان برترين شهر، احتمالا«لهجه متفرع استرابادي» كه آنهم خود انشقاقي ا ززبان «پارسي ‌دري» يا زبان مادري بود، در آن تاثير نهاد. ولي آنچه مسلم است اول «گويش گرگاني» مطرح بوده و بعد «گويش استرابادي» كه تفاوتهاي بسيار كمي داشته‌اند.

- جناب معطوفي، تاريخ و ادب معاصر گرگان يا استان را از چه زماني مي بينيد و اصولا مبناي معاصر بودن از كي و كجاست؟
سوال خيلي سختي است. مشخص كردن «تاريخ ادبيات معاصر» در كل ايران خودش چالشي سخت ولي منطقي دارد. حال براي يك منطقه بومي اين سختي دو چندان مي‌شود. ولي اصولا با وزيدن اولين نسيم ‌هاي ملايم و نيز «منقطع» مدرنيته به ايران از عصر فتحلي شاه، ناصرالدين شاه و سرانجام عصر مشروطه با دستاوردهاي بزرگ آن براي ايران؟ دوره معاصر را در هر زمينه‌اي مي‌توان بطور «تقريب ولي معتبر» معين نمود. انقلاب مشروطه جامعه ايران را در حوزه‌هاي مختلف به لرزه درآورده طوريكه حوزه‌هاي خيلي كهنه متروكه را بطور كامل خراب كرد و الگوهاي جديد براي بناهاي نو داد. در حوزه ادبيات(با انشعابات آن) نيز دستاوردهاي خوبي داشت. باز هم مجبورم به كتاب ديگر خودم بنام «انقلاب مشروطه در استراباد» اشاره كنم.

در جلد 1 آن در بخش ادبيات عصر مشروطه جايي براي «ادبيات معاصر استراباد» هم خيلي تلويحي و محتاطانه باز كرده‌ام و سروده‌هايي حتي به گويش استرابادي را هم آورده‌ام. منطقي مي‌بينيم با كمي گذشت و نيز انعطاف ادبيات معاصر اين خطه خودمان را از همان زمان ببينيم.

- اما كمي جلوتر و در 3 دهه اخير فضاي ادبي را چگونه در استان ما يا بقول شما گرگان تاريخي ارزيابي مي‌كنيد؟
در حوزه نثر ودرعلوم متفاوت چند اثر برجسته ملي ديده ام كه متاسفانه معرفي نشده‌اند. شيمي، بيوشيمي، جنگل و مرتع داري و... از جمله علومي هستند كه مولفان آنها آثار خوبي را ارائه داده‌اند ولي فكر مي‌كنم منظور نظر شما بيشتر در حوزه ادبيات، سروده‌ها و اشعار است. در اين مورد بايد بگويم كه نظر صائب و آخرو منطقي را بايد شعرا و ادباي انجمن‌هاي ادبي يا حداقل نشستهاي ادبي و شاعران در گرگان ،گنبد، علي آباد، راميان و... بطور «جمعي و جمع بندي شده» ارائه كنند.

- خود شما اگر بطور اختصار نظري بخواهيد بدهيد، چي بنويسيم خوب است؟
اگر وادار به جواب بشوم مي گويم. با توجه به شعر حجم، شعر سپيد، «سبك قديم»، «سبك جديد» و انواع اصطلاحاتي كه براي سروده‌ها بكار مي‌برند، خيلي مشكل است نظر دقيق داد. اما در حين اخلاص و ارزش گذاري براي سروده‌هايي كه در مطبوعات بومي و نيز آثار چاپ شده خواندم و با توجه به آشنايي كه بنده با ديوان شعراي بزرگ مثل شاهنامه، بوستان سعدي، مثنوي معنوي مولوي، ديوان حافظ، سروده‌هاي نظامي و... دارم، چيزي بنام «نهضت ادبي معاصر» وحتي «موج ادبي معاصر»، «سبك» در خطه وجود ندارد.

جز تعدادي از شعراي خوب، پخته وكاركرده استاني(البته تا آنجايي كه بنده سروده‌هايشان را خوانده‌ام) بقيه حرف تازه‌اي براي گفتن ندارند. اصولا در يك بازي با ارنج و تعداد مشخص بطور ناگهاني و يكباره تعداد بازيكنان بدون تجربه و بدون استيل وارد زمين مي‌شوند، فرصت بازي درست را از بازيكنان اصلي مي‌گيرند.(golshanemehr)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:36  توسط وزیری  | 

جشن عشق از قديم تا امروز

هاله حيدرى

در سال هاى اخير برخى ايرانيان به خصوص جوانان با جشن ها و مناسبت هاى خارجى آشنا شده اند و برگزارى اينگونه مراسم را نشانۀ تجدد و تمدن مى دانند. متداول ترين آنها روز Valentine يا روز عشاق است. شايد عشق و دوست داشتن از قديمى ترين و آشنا ترين كلمات براى انسان ها باشد و به همين جهت روز جهانى عشق بسيار مورد استقبال قرار گرفته است.

حوالى ٢٥ بهمن ماه (١٤ فوريه = روز والنتاين) شور و شوق خاصى در خيابان ها ديده مى شود؛ ويترين مغازه ها از قلب، روبان هاى قرمز رنگ و عروسك و شكلات پر مى شود، مراكز بزرگ خريد با عرضۀ اجناس لوكس فانتزى به استقبال روز عشاق مى روند.

همه جا اسم  Valentine به گوش مى رسد اما كسان اندكى بخصوص در ميان جوانترها  تاريخچه روز ولنتاين را مى دانند.

روايت اين است كه در قرن سوم ميلادى، هم زمان با اوايل حكومت ساسانيان، در رم  فرمانروايى به نام كلوديوس دوم با افكارى عجيبى حكومت مى كرد. از جمله او ازدواج را براى سربازان امپراطورى رم  قدغن كرده بود چون معتقد بود سربازى خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد .

كلوديوس دوم به قدرى بى رحم بود كه هيچ كس جرأت نداشت به سربازان براى ازدواج كمك كند. اما كشيشى  به نام  والنتيوس (سنت والنتاين)، مخفيانه عقد  سربازان رومى را با  دختران محبوبشان  جارى مى كرد.

كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مى شود و دستور مى دهد كه والنتيوس را به زندان بيندازند. والنتيوس در زندان عاشق دختر زندانبان مى شود اما سرانجام به جرم  جارى كردن  عقد عشاق ، با قلبى عاشق اعدام مى شود... به همين خاطر او را شهيد راه عشق مى دانند .

از آن به بعد سالروز اعدام سنت والنتيوس روز عشق ناميده مى شود و دلدادگان در تمام جهان با تهيه هدايايى نمادين سعى در نشان دادن عشق و محبت خود مى كنند.

اما در ميان آنها كه تاريخ ولنتاين را هم مى دانند شايد كمتر كسى بداند كه در ايران باستان از بيست قرن  پيش از ميلاد ، روزى موسوم به روز عشق وجود داشته است. سپندارمذ يا روز اسفندگان، جشن  زمين  و گرامى داشت زن و عشق است.

ايرانيان اين جشن را روز پنجم ماه اسفند (٢٩ بهمن در تقويم كنونى)، كه سپندارمذ ناميده مى شد، به مناسبت هم نام بودن روز با ماه، برگزار مى كردند. اين روز متعلق به فرشته مقدس "آرمئى تى" است كه آن را سپندارمذ مى گويند و در عالم معنوى مظهر عشق و محبت، تواضع و بردبارى، جانبازى و فداكارى و در جهان مادى، حامى زنان نيك و پارسا است.

ابوريحان بيرونى از اين روز با عنوان "مزدگيران" يا مردگيران" ياد كرده كه در آن زنان  به شوهران خود با محبت هديه مى دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهى نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مى كردند و اجراى اين امر را جزو فرائض دينى خود به حساب آورده و ايمان داشتند كه اگر كسى چنين كارهاى نيكو كند، پس از مرگش در بهشت جاويدان منزل خواهد گرفت. امروزه در بعضى از مناطق مركزى ايران از جمله اقليد، محلات و كاشان اين جشن برگزار مى شود.

چندين سال است كه گروهى از جوانان ايرانى با تكيه بر آيين هاى باستانى اين مرز و بوم در شناساندن روز سپندارمذ و جايگزين كردن آن با روز Valentine تلاش مى كنند. به طورى كه اغلب با نوشتن مطالبى در وبلاگ هاى شخصى خود و يا فرستادن پيامك يا SMS* براى اطرافيان، درخواست مى كنند براى برگزارى روز Valentine تا روز سپندارمذ صبر كنند .

البته هنوز بازار Valentine داغ است. عده اى با ترديد و دودلى به اين تغيير تن مى دهند و عده اى نيز با اين استدلال كه بهتر است روز عشق را همزمان با مردم ديگر جهان برگزار كرد از ايرانى كردن اين روز پرهيز دارند و به برگزارى آن در روز ٢٥ بهمن (١٤ فوريه) اصرار مى ورزند . فقط مى توان تعداد محدودى را ديد كه همگام با زرتشيان روز سپندارمذ را جشن مى گيرند.  

* چند نمونه از SMS هايى كه به اين مناسب رد و بدل مى شود:
از هم اكنون و قبل از رسيدن روز والنتاين ، بيائيد با آشنايى بيشتر با روز سپندارمذ ( روز جشن زمين و گرامى داشتن عشق ) ، به خود قول دهيم كه : از اين پس اى ايرانى بيشتر با فرهنگ ، آداب و رسوم ملى و قومى خود درآميز....

٢٩بهمن ، روز سپندارمذگان "روز عشق" را همانند ايرانيان ِ ٣٠٠٠ سال پيش به جاى ولنتاين جشن مى گيريم. ايرانى باشيم.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از ٢٥ بهمن ( Valentine) به ٢٩ بهمن (سپندارمذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:33  توسط وزیری  | 

پايتخت هاي اساتيري ايرانيان

پايتخت هاي اساتيري ايرانيان

دکتر فريدون جنيدي

اين گفتار بر پايه پژوهشهائي است كه دركتاب زندگي مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني ازسوي بنياد نيشابور درسال 1368 ش به چاپ رسيده است. بنابراين خويش را ناگزير از گزارشي كوتاه مي‌بينيم كه دروازه‌اي باشد براي اندر شدن به سخن و نياوردن پانويس و نشان ندادن سرچشمه‌هاي سخن، بدانروي است كه همه را در دفتر شده آورده‌ام ، و ياران را به خواندن آن دفتر رهنمون مي شوم!

----

آنچه را كه غربيان در شاهنامه «دوران اساطيري» ناميده‌اند، وآن را با داستانهاي اساطيري يونان و ديگر داستانهاي همانند سنجيده‌اند، اساطير و ميت[1] نيست، كه بخشي است بزرگ وبس بزرگتر ازدوراني كه امروز ازآن در دفترها يا زير تپه هاي باستاني ويابر بدنه تخته سنگها وغارها نشان داريم.

دراين هنگام درازآهنگ كه ازكيومرث آغاز شده به فريدون پايان مي پذيرد، هرنام ، نمادي است ازيك دوره بزرگ درزندگي نياكان ما كه امروز با نام آريائي درجهان پراكنده ايم.

كيومرث ، دراوستا گ ي مرتن ،‌يا گ ي مرت دوره پيدائي جان درجهان است !

در اين نام بخش نخست «گ ي» ازريشه «گو» سانسكريت واوستائي در واژه هاي «گيان»‌ پهلوي وكردي و «جان» فارسي دگرگوني خويش را نشان مي دهد ، وبخش پاياني آن «مرت» ، مردني  و درگذشتني، و بر رويهم «جان درگذشتني» و «جان ميرا» است؛ و همين ميرائي و درگذشتن است كه از سنگ و خاك گيتي جان مي سازد. زيرا اگر بالندگي در چيزي نباشد، جان دراو نيست؛ و هرچيز بالنده سرانجام به جائي مي‌رسد كه بايد درگذرد؛ و به ديگر سخن، اگر مرگ نباشد زندگي نيز نيست، زيرا كه سنگ كوه را مرگ نيست!

در افسانه هاي ايراني چنين آمده است كه كيومرث در كوه بوده و هنگام درگذشتن، تخم بداد؛ و تخم او در سپندارمذ زمين به فروغ خورشيد پرورده شد و از آن گياه دو شاخه «ريواس» نام برآمد، و اين هنگام زمان پديد آمدن گيه از باكتريها و جلبكها است، و پس از ده پشت ازآنان فرزندان ديگر پيدا شدند.

در اين هنگام سرماي سخت (با سرمائي كه زمين‌شناسان زمان آن را به يك‌ميليون سال پيش مي‌رسانند) در نيمكره شمالي پديدار مي‌شود، و نژاد مردمان را كه روزبروز چهره زيباتر به  خود مي‌گرفته‌اند، دچار تباهي و مرگ‌ومير مي‌كند. پسر كيومرث نيز كه به گفتة‌ شاهنامه (پسر بد مر او را يكي خوبروي) سيامك نام داشت، كه به دست اهريمن سرما تباه گرديد.

فرواك: اما سيامك را پسري بود به نام فرواك (ف ر واك) كه اين نام نيز يادآور زمان سخنگوئي مردمان است، زيرا كه «فر» در آن پيشوند جنبش به پيش است، و «واك» نيز سخن است؛ زيرا كه ريشه آن در سانسكريت «وكاس» در اوستائي «وچ» و در پهلوي «واچك» همانست كه در فارسي واژه شده و آواز و باژ و واج دري زرتشتي و آذري باستان (گفتار، گفتني) و Vois  انگليسي نيز از همين ريشه است.

هوشنگ: پس از پايان يافتن دوره سرما، مردمان از شكاف كوهها و زير تخته‌سنگها بدرآمدند و نرمك‌نرمك آغاز به ساختن خانه‌هاي بهتر كردند. بخش نخستين هوشنگ «هو» همان خوب فارسي، و «شنگ»  آن در اوستا «شينگه» (شي ي ن گ ه)، خانه است، و از اين واژه نيز با دگرگونيهاي فراوان، واژه‌هاي شان، شن، كن، كان، خان، خانه، آشيانه و بويژه در زبان ارمني «شنگ» برجاي مانده كه هنوز به همين روي به كار مي‌رود. همين دوره است كه با پيدائي تبرها و ابزارهاي سنگي و برهم زدن آن، آتش پديدار مي‌شود و جشن سده يادگار آن زمان است.

تهمورث: در اوستا تخمو اوروپ، از دو بخش برآمده كه بخش نخست آن «تخم» همانست كه در پهلوي و فارسي «تهم» گرديده، و تهمتن و تهمينه و تهماسب از آن برآمده: تهم در زبانهاي ايراني همان نيرومند و پهلوان، و زورمند و نيرومند است و اين نام يادآور هنگامي است كه مردمان براي گرفتن و رام كردن جانوران نياز به «تهم‌تني» و برگرفتن جنگ‌افزار داشته‌اند، و نخستين ابزارهاي نبرد از اين زمان برجاي مانده است.

جمشيد : در اوستا «ييم خشئت» باز از دو بخش برآمده است كه ييم در آن همان «يومولو»ي كرماني است كه همزادي و همانندي را مي‌سازند و «خشيت» به «شيد» دگرگون شده كه درخشندگي و تابناكي زندگي نياكان آريائي ما است كه در آن گونه‌گونه دستآوردهاي مردمي و نيز فلزها و سنگها و خشت خانه‌هاي با اندازه و رشتن و بافتن و بوي و رنگ و مي... به پيدائي مي‌آيد.

ضحاك: چنين پيدا است كه خودكامگي برخي از فرمانروايان در اين هنگام، بنياد كشورداري را در ميان آريائيان برهم مي‌ريزد، و گروهي از آن سوي اروندرود به پادشاهي ايران زمين مي‌آيند.

اين گروه از بابل باستاني برآمده‌اند، و چون در اوستا واكه «ل» نيست بابل به گونه‌هاي بوري و بئور خوانده كه با افزودن پسوند اسب، همانند جاماسب و لهراسب و بوداسپ... به پايان آن، به گونة‌ «بيوراسب» درآمده كه بنابر شاهنامه و ديگر دفترهاي ايراني، نام ايراني آن همين بيوراسب است. و در اين هنگام است كه آزار و مردم‌كشي و آتش‌سوزي و دار، تازيانه و شكنجه در جهان پيدا مي‌شود.

در اين هنگام دو آتشفشان در دو گوشه ايران آغاز به جنبش و لرزه و آتش‌فشاني مي‌كنند كه يكي از آنها دماوند، و ديگر، شايد سبلان يا شيرخوان(!) بوده باشد، و چون بنا به شاهنامه در آغاز زمان ضحاك و بنا به يسنا پايان دوران جمشيد، خوردن خوراك پخته و گوشت جانوران به آئين شده بود[2] مردمان آتش افشاني اين دو كوه را پادافره كار اهريمني گوشتخواري به شمار آوردند. رايزنان اهريمني فرمانرواي با بل نيز براي جلوگيري از خشم دو آتشفشان ، او را به برخي كردن (قرباني) جوانان ايراني در پيشگاه آتشفشان‌ها برانگيختند. و پايان اين كارها به شورش ايرانيان انجاميد و ضحاك را از تخت برداشتند و در كوه دماوند به زنجير كشيدند، و ايرانيان از ستم بابليان پيشين رستند.

فريدون، هنگامي است كه ايرانيان براي خويش دستگاه پادشاهي بنياد كردند و با گرم شدن هواي ايران (كه نشانه هاي آن در يخچالهاي كوهستانها بررسي شده است) گروهي در جستجوي چراگاه به سوي اروپاي امروزي رفتند كه نام آنها در اوستا «سئيريم» است كه در پهلوي «سرم» و در فارسي «سلم» شده كه همان «سرمت» ها يا نياكان اروپائيان امروزي بوده باشند.

گروهي ديگر روي به آسياي مركزي نهادند كه توج و تور يا تورانيان بوده باشند؛ و آنانكه با مهر به زادگاه در ميهن برجا ماندند، به نام ايرج، يا ايران ناميده مي‌شوند.

اكنون مي‌پردازيم به گفتار پايتختهاي دوره  پيشدادي وكياني.

چنين پيدا است كه تا هفت‌هزار سال پيش كشاكش گسترده و جنگ و آويزش و كين در اين بخش از جهان نبوده است. گيرشمن كه بيش از هركس ديگر راه به تپه‌هاي باستاني ايران برده و نشانه‌ها و نهادهاي فرهنگي را از اين مرز بدر برده است، در تاريخ ايران ازآغاز تا اسلام همين سخن را باز مي‌گويد؛ زيرا كه افزارهاي به دست آمده از كاوشها كاربرد جنگي نداشته‌اند.

نمونه اين زندگي در تپه زاغه قزوين ديده مي شود كه چگونگي آن، از گذر يك زندگي آرام درآن روستا سخن مي‌گويد؛ و بخشي از آن كه با نگرش باستانشناسان ايراني از زير خاك بدرآمده است به هشتهزار سال پيش برمي‌گردد.

اين سخن نشان مي‌دهد كه فرمانروايان پراكنده «روزگار جمشيدي»، نبردي بايكديگر نداشته‌اند و گواه، از شاهنامه اين سخن فردوسي است كه پادشاهان افروزنده آتش جنگ‌اند:

كجـا،‌ پادشاهـي است بي جنـگ نيست / اگـر چنـد ، روي زميـن تنـگ نيست

نبردهاي پيشداديان با نيروهاي گيتي چون سرما و گرما و خيزاب و تنگي و گرسنگي بوده است و كوششهاي آنان در راه بهسازي جهان براي زندگي بهتر.

اما يكباره در هفت‌هزار سال پيش در تپه‌هاي جنوبي و غربي ايران كه بيش از هفت‌هزار سال زندگي بر خود گذرانده‌اند، نبرد و ويراني و خون و خاكستر ديده مي‌شود؛ بويژه در دو تپه نامبردار چغاميش خوزستان و گنج‌دره هرسين كرمانشاه، درست در اين زمان يك لايه سبز خاكستر ديده مي‌شود، و در ميان آن پيكرهاي سوخته و خسته باشندگان آن ديده مي‌شود!

اين آتش زدن و ويراني وكشتار، رهاورد بابليان نخستين است كه درباره آن سخن گفته شد. پس از خيزش فرهنگي - رزمي ايرانيان همراه با پيدايش كيش مهر در زمان فريدون:

پـرستيـدن مهرگــان ديـن او است / تـن آسانـي وخوردن آئين او است

فرمانروائي بابليان نخستين پايان مي‌پذيرد، و ايرانيان خود بنياد فرمانروائي و كشور و پايتخت مي‌دهند.

1- شهر كوس باستاني

ايرانيان بر بابليان پيروز مي شوند و پس از زمانها، ‌همگي با پادشاهي يكي از تيره‌هاي ايراني همراه مي‌شوند كه پايتخت آنان بنابه شاهنامه شهر باستاني «كوس» ‌است!

ز آمـل گـذر سوي تميشـه كرد / نشست اندر آن نامور پيشه كرد

كجا كزجهان كوس خواني همي / جز اين نيـز نامي نداني همي

دريغ فردوسي از ويراني كوس و فراموش شدن جاي آن نگارنده را برانگيخت تا هنگام نوشتن زندگي و مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني به دنبال جايگاه كوس بگردم.

گواه ديگري كه براي رديابي جاي كوس دردست بود، سخن شاهنامه است در هنگام بازديد انوشيروان از گرگان و تيرستان كه در همان زمان ديوار بزرگي براي پيشگيري از يورشهاي تورانيان كشيد:

زگرگان به ساري و آمل شدنـد / به هنگــام آواي بلبــــل شدند

در و دشت يكسر پر از بـيشه بود / دل شــاه ايــران پرانديشه بود

زهامون به كوهي برآمد بلنــد / يكي بـاره اي برنشستـه، سمنـد

سوي كوه وآن پيشه ها بنگريد / گـل وسنبـل وآب و نخجيـرديـد

به دل گفت كاي داور هوروماه / فزاينـــده و هـم  نماينـــده راه

جهان ، آفـريـدي بدين خرمـي! /  كه ازآسمــان نيست پيـدا  زمـي

كي كاو جز ازتو پرستـد همـي / روان  را  به دوزخ  فـرستـد همي

ز شاهان فريدون يزدانپرسـت / بدين جايگه ساخت جاي نشسـت

و چنين بود كه در فرهنگ آباديهاي ايران ميان آمل و نور، به روستائي به نام كوسه زر برخورد كردم و در آن دفتر آوردم؛ و گمان من آن بود كه كوسه زر، با كوس مله نقشه تفضيلي فرهنگ آباديهاي كشور يكي است.

دوازده سال پس از آن براي يافتن جايگاه روستاي نامبرده رفتم. روشن شد كه از دو گوشه شهر باستاني كوس. دو روستا چون دو جوانه سرزده و زندگي خود را دنبال مي‌كنند؛ وچون اين دو روستا نزديك به دوهزار گز از يكديگر دوراند، در فرهنگها، يگانه به شمار آمده‌اند.

اين جاده باستاني، امروزه كاربرد ندارد اما هنوز برجاي است؛‌ و هنگامي كه به راهنماي خود گفتم: گمان مي‌برم كه اين راه در برخورد با جاده ميان دو روستا پايان نمي‌پذيرد، گفت آري، ‌اين جاده به كاروانسراي شاه عباسي مي رود!

اين نيز پيدا است كه در زمان شاه عباس كاروانسراهاي نو در كنار جاده‌هاي باستاني ايران ساخته شد، و يكي از بزرگترين يادگارهاي آن كاروانسرائي است كه در «آهوانو»ي ميان دامغان و سمنان، كنار كاروانسراي سنگي اشكاني– ساساني ساخته شده است و بوميان آن را كاروانسراي انوشيروان عـادل مي‌نامند.

نگارنده، وزارت فرهنگ و هنر را از اين كاروانسرا در سال 1356 ش آگاهانيد. خوشبختانه چندسال پس از آن ديده شد كه به بازسازي آن مي‌پردازند ، و سازمان جهانگردي بر آن شده است كه آنجا را به گونه يك مهمانسرا درآورد.

به هر روي، كاروانسراي كوس نيز كه در كنار جاده كوس به توس هنوز هست، نشان از جاده‌اي مي‌دهد كه از كناره درياي مازندران به ديگر شهرهاي ايران مي رود و پيوند ميان نخستين پايتخت ايران با سرتاسر كشور است.

2- پايتخت مانوش

پيدا شدن گرما وكوچ تيره‌هاي گوناگون ايراني به اروپاي امروزين و آسياي مركزي، آريائيان نخستين را از هم جدا كرد؛‌ و اين پيداست كه در كوچهاي بزرگ، جوانان و كودكان و توانايان براي پيدا كردن جائي ناآشنا به راه مي‌افتند؛ و پيران و دانايان و هنرمندان و دستورزان و كشاورزان كه دل به زمين پيوسته دارند، راهي چنين راه ناپيدا نمي‌شود. باري، آنان كه مي روند نمي توانند كه خانه و كاشانه و بوم و مرز زيبا را نيز با خود ببرند، و تنها برخي از ابزارهاي خانه را در چنين كاروانها مي‌توان برد.

پس آنان كه رفتند، دلشان به زودي هواي خانه و كاشانه و يار و ديار كرد و با آهنگ جنگ بازگشتند، و آن همان جنگ بزرگ سلم و تور با ايرج بود كه به كشته شدن جوانان ايراني پايان پذيرفت، و نشانه‌هاي آن جنگ را در داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني خواهم آورد.

آنگاه پس از گذشت زماني دراز، ايرانيان دوباره بر پاي خواستند و «تور»ان را از كشور براندند؛ و در همين جنگ بزرگ است كه افسانه آرش پديد مي‌آيد، كه او از فراز دماوند، تيري به گردوبن آنسوي فرغانه افكند و مرز ايران را از توران جدا كرد! اين افسانه نشانه آن است كه ايرانيان برفراز كوهها نيرو گماشته بوده‌اند و جنگ‌افزار برتر آنان نيز در آن جنگ تيروكمان بوده است!

چون آغاز اين جنگ از دماوند است، مي‌بايد كه پايتخت آنان را در همان نزديكيها جست! منوچهر، در زبان اوستائي مانوش چيش Mannsh – Chish   و در زبان پهلوي مانوش چيتر Mansh – Chinter  خوانده مي‌شود.

بخش دوم اين واژه آميخته «چيشر» اوستائي و «چيتر» پهلوي، ‌تخمه و نژاد و گوهر است و از آنجا كه نژاد گوهر جانداران، بويژه مردمان را در روي و چهر آنان مي‌توان ديد و دريافت، اين واژه كه در نامي دري به گونه «چهر» درآمده است، در زبان فارسي به جاي «روي» به كار مي‌رود، اما ريشه آن همان نژاد و تخمه و گوهر است. در زبانهاي سانسكريت و اوستائي و پهلوي، درآميختن با واژه‌هاي ديگر چونان:  گاوچهره= نژاد گاو، گوسفندچهره= نژاد گوسفند،‌ كاربرد داشته است.

پس «مانوش چهر» يا «منوشچهر» و منوچهر، در ريشه، نشان‌دهنده «نژاد مانوش» است كه بر پاي خواسته و به نبرد با تورانيان پرداخته‌اند. اكنون كه اين سخن درست شد، مي‌بايد كه به دنبال پايتخت و جايگاه «مانوش» بگرديم.

در نامه بن‌دهش كه به دبيره پهلوي برجاي مانده است و بن يا ريشه دهش يا آفرينش خداوندي است، و درباره آفرينش آسمان و زمين وكوه و رود و دريا و جانوران سخن مي‌گويد چنين آمده است:‌ «ديگر كوه مانوش است كه مانوش چهر بدان زاده شده»[3] و كوه مانوش در نزديكي خوار و پتشخوارگر است.

پژوهشهاي دكتر مانوئل بربريان در كتاب گرامي جستاري در پيشينه دانش كيهان و زمين در ايرانويچ، كه در بنياد نيشابور زير چاپ است، نشان مي‌دهد كه چرا كوهستان امروزي البرز به نام پشتخوارگر ناميده مي‌شود.

در هرورت، از منوچهر در آمل،‌ و كوه مانوش و دماوند، و خواروري آگاهي داريم و اين همه ما را رهنمون مي‌شود به آنكه پايتخت نخستين او همان پايتخت فريدون بوده است و پس از چندي به دامنه‌هاي جنوبي البرز رخت برمي‌بندد كه به گمان نزديك، جايگاهي چون ري، خوار، و رامين يا ايوان كي را دربرمي‌گيرد!

جايگاه ايوانكي شهري بزرگ را خفته در زير خاك نشان نمي‌دهد، پس بايد به دنبال آن در ورامين يا دو شهر ديگر نامبرده گشت!

 

3- پايتخت نوذر

پس از پايان گرفتن دوران منوچهر،‌ يا پايان يافتن نيروي نژاد مانوش، هنگام فرمانروائي فرزندش نوذر مي‌رسد كه در زبان اوستائي نئوتر (naotara) خوانده شده است.

پس از منوچهر، پادشاهي ايران ميان تيره‌ها و دوره‌هاي ايراني پخش مي‌شود، و همچون يك پادشاه پس از پادشاه ديگر (يك هنگام يا دوره، پس از هنگام ديگر) مي‌آيد كه در نوشته‌هاي باستاني هر يك را پسر آن ديگري مي‌خوانند، و نوذر نيز كه فرزند منوچهر به شمار مي‌آيد، نشانه تيرهاي است كه پس در نژاد مانوس فرمانرواي ايران مي شود.

اما براي يافتن پايتخت و جايگاه آن نژاد، يا دوره، چراغ راه ما فرزند نوذر است كه با نام «توس» سپاهسالار ايران بود؛ و چون جايگاه توس اكنون نيز پيدا است، پس براي يافتن جاي نوذر مي‌بايد كه به جائي ميان دماوند و مانوش و توس گشت.

در زندگي و مهاجرت نژاد آريا، براساس روايات ايراني، جاي اين پايتخت را در جايگاه امروزي دو روستا به نام «فرخان» در قوچان پيشنهاد كرده‌ام. زيرا هنگامي كه ايرانيان در هنگام كيقباد، به دنبال وي مي‌گردند از موبدي به نام فرخان نام برده مي‌شود كه نژاد از نوذر داشته است، اما پس از چاپ نامه نامبرده به دو نكته برخوردم: يكي آنكه، بندهش در بخش پيوند و تخمه كيان مي‌گويد: «موبدان پارس، همه تخمه به منوچهر بازشوند»، پس بر روي اين سخن نمي‌توان ايستاد! دوديگر آنكه، بيشتر باستانشناسان ايراني كه در اين باره با آنان سخن گفتم، همراي بودند كه: چنين جايگاه تپه‌اي است نزديك دره گز كه پيش از تاريخ بنياد نهاده شده و پيش از تاريخ هم ويران گرديده است.[4]

هنگام پادشاهي نوذر، با آشوب و درهم‌ريزي بنيادهاي ايراني همراه است و تورانيان نيز در آن پريشاني دوباره يورش به ايرانشهر مي‌آورند، نوذر را كشته و تا ري پيش مي‌روند و چون «توس» به پادشاهي نمي‌رسد...    

 4- پايتخت زو

هنگام پادشاهي به زو مي‌رسد كه در برخي نامه‌هاي ايران پس از اسلام، زاب نيز خوانده شده است. بيگمان اين نام، نام شهر باستاني زوزن است در ايران شرقي، در غرب هرات و جنوب نشابوركه چند روستا با نام زاو، زو، زوزن از آن به يادگار مانده است و شهر تربت حيدريه كنوني بازمانده آن است كه از آن تا پيش از يورش مغولان بسا نامبرداران فرهنگ ايران برخاسته‌اند. و پسوند اين نام، «زن» خود خانه و جايگاه است و هنوز در نام برزن كه كوي (محله) باشد در زبان فارسي كابرد دارد: زوزن = شهر زو يا جايگاه زو.

شاهنامه از اين هنگام با نام تهماسب و گرشاسب به نيكي ياد كرده، اما اين زمان خوش نيز به درازا نمي‌كشد و تورانيان باز يورش مي‌آورند و ايران شمالي زير فرمان آنان مي‌رود. اما ايرانيان جنوبي، سيستانيان و باشندگان كوه اپورسن كه نياي كردان و لران امروز مي‌باشند، به يكديگر مي‌پيوندند و براي راندن تورانيان، به شاهنشاهي، يا گزيدن شاهي كه شاه همة‌ تيره‌ها وشهرياران ايراني باشد، همراي مي‌شوند، و اين دوران،‌ زمان كيقباد است.

 

5- پايتخت كيقباد

كيقباد، در اوستا «كوي كوات» (kavi- kavata) ناميده مي شود، پس از فريدون و منوچهر كه هنگام گزينش شاهنشاه، يا حكومت مركزي در ايران است[5]. رستم براي يافتن كيقباد به  البرزكوه مي رود. البرز در نوشته‌هاي ايراني كهن، به سه جاي يا سه كوه گفته شده است:

البرز افسانه‌ي، برابر با قاف كه پيرامون جهان را گرفته است.

البرز در نزديكي هندوستان، كه سيمرغ بر آن آشيان داشته و زال را بپرورده.

البرز كنوني، كه دماوند نيز درميانه آن است.  

بنابراين براي يافتن جايگاه كيقباد بايستي به نزديكي همين البرز نگريست.

برخي از نوشته‌هاي ايراني كيقباد را از استخر فارس و برخي از همدان به شمار مي‌آورند؛ وچون پارس از البرز دور است، گمان به سوي هگمتانه و همدان مي‌رود. من داوري را در اين باره كوتاه مي‌كنم،‌ زيرا كه براي شناخت آن نياز به آگاهي‌هاي بيشتر است و زمان و آينده را مي‌خواهد، و باز مي‌جويد!

 

6- پايتخت كاووس – قزوين

پس از دوره كيقباد كه همراه با آباداني و آسايش ايرانيان و راندن تورانيان بوده است، كاوس به پادشاهي مي‌رسد.

كاوس شاهنامه، همان سلسله پادشاهي كاسيان يا كاسپها در ايران است. اين سلسله زماني بس دراز در ايران فرمانروائي داشتند و دوران پادشاهي آنان همراه با شكوفائي هنر و دانش و هرج‌ومرج و جنگ و آسايش، لشگركشيهاي بي‌شمار به بيرون از كشور و چيره شدن تورانيان در آن هنگام، رفتن به جنگ هيتيتها و هوريان و پيوند زناشوئي آنان و سپس گشودن بابل است.

آنگاه رفتن از بلنديهاي البرز به سوي درياي گرگان يا مازندران و نهادن نام خود برآن دريا چنانكه اروپائيان آن را كاسپين مي‌نامند.

اين رويدادها در شاهنامه به همين‌سان يادگرديده، چنانكه كاووس را با شاه هاماوران و بربر و مصر جنگ روي مي‌دهد. پسانگاه با سودابه دختر شاه هاماوران پيوند زناشويي مي‌بندد، آنگاه ره به بلندي (دوين)[6] هاي البرز مي‌گشايد و به كناره درياي مازندران مي‌رسد.

بي‌گمان پايتخت اين دودمان قزوين يا كاسپين است و از ديدگاه زمان، درازترين دوران پايتختي در ايران را داشته است زيرا كه كاووس (كاسيان) خود دوراني بس دراز به ايران فرمانروا بوده‌اند!

7- پايتخت كيخسرو- گنزك – شيز

پس از پايان پذيرفتن نيروي كاسيان نيروئي تازه در ايران پيدا مي شود كه «كيخسرو»  ناميده مي‌شود. كيخسرو نيز پادشاه گزين بوده است و ايرانيان غربي نياكان كردان و لران امروز كه در شاهنامه به گودرز و گيو نامبردارند، به پادشاهي او همراي مي‌شوند. آنگاه خراسانيان (توس) از اينكه بي‌آگاهي آنان شاهنشاهي براي ايران برگزيده شده است با گودرز (گوتيان) به گفت‌وگو مي‌پردازند:

همي بي من، آئيـن و راي آوريد؟ / جهان را به نو كـدخداي آوريد؟

و چون گفت‌و‌گوها بالا مي‌گيرد، آتش نبرد افروخته مي‌شود؛ اما با پادرمياني تيره‌هاي مياني (كه اكنون كاسيان، يكي از آنان‌اند) كار به نبرد نمي‌انجامد و پادشاهي تيره كيخسرو آغاز مي‌گردد. اينان پارسيان نخستين‌اند كه پيرامون درياچة‌ اورميه كه در اوستا چئچست (caecasta) وپهلوي و فارسي چيچست خوانده مي‌شود مي‌زيسته‌اند، و همسايگان غربي ايران با آنان به نام پارسواش در همين مرز برخورد كرده‌اند.

ساختمان آتشكده آذرگشسب بر دست اينان انجام مي گيرد:

چـــنين تـا در آذر آبــادگـــان / بشــد با بزرگـــان و آزادگان

همي خورد باده، همي تاخت اسپ / بيامد سـوي خـان آذرگشسب

***

ز بيرون چونيم از تنگ تازي اسپ / بـــرآورد و بنهـاد آذرگشسب

نشستند، گـردانـدرش موبــدان / ستاره‌شناسان و هـم  بخردان

در آن شارسان كـرد چندان درنگ / كه آتشكده گشت با بوي و رنگ

 

8- پايتخت لهراسپ – بلخ

در اين هنگام شكوفائي زندگي ايرانيان، سرماي سخت و برف فراوان دركوهستانهاي كردستان و آذربايجان و البرز كنوني و خراسان و نيز اپورسن (كه نام يوناني آن زاگرس است) زندگي و خانه و شهر و روستاها را به زير مي‌كشد و سكوت و آرامش درآن بخشها سايه مي افكند؛ تا آنكه از شرق ايران پادشاهاني با نام لهراسپ برپا مي‌خيزند، كه بنابه همه گفتارها جايگاه‌شان در ايران شرقي و بلخ بوده است و هم در بلخ از ميان مي‌روند.

 

9- پايتخت گشتاسب ريوند(نيشابور)

در نامه‌هاي اوستائي و پهلوي جايگاه گشتاسب دركوه ريوند، جائي به نام «پشت وشتاسپان» كه به فارسي پشته گشتاسبي خوانده مي‌شود در نزديكي آتشكده برزين مهر بوده است. اين نام در اوستا ريونت (reavanta) يا دارنده شكوه و جلال و درخشندگي است كه نرمك‌نرمك ريوند (reyvand) گرديد كه در جغرافياهاي پس از اسلام همواره از آن با همين نام ياد مي شود، و هم‌اكنون نيز از كناره ديواره مسجد جامع شهر تا مرز سبزوار به نام ريوند خوانده مي‌شود.

اما آيا پايتخت گشتاسب در جايگاه كنوني نيشابور بوده، يا در شهري در غرب آن، تا نزديكي آتشكده برزين مهر؟ پاسخ بدان نيازمند كاوشهاي باستانشناسي است.

 

10- آذربايجان و كردستان و اورارتو

باز پادشاهي مركزي ازهم پاشيده مي‌شود، وآگاهي از اين دوران از روي نوشته‌هاي آشوري و ديگر برنامه‌هاي غربي است كه از پادشاهاني پراكنده در اين مرز يادكرده‌اند.

 

11- پايتخت هماي – هگمتانه

هماي شاهنامه، هوماي يا ماد نيك است كه جايگاه آن روشن است و پايتخت آن نيز پيدا.

 

12- پايتخت داراب: شوش ، دارابگرد ، زرنوش ( خوزستان )     

هخامنشيان در شاهنامه  به دو تيره بخش شده‌اند، چنانكه در نوشته‌هاي ديگر نيز چنين است:

نخست: داراب، كه كوروش و كمبوجيه باشند؛

دوديگر: داراي دارايان،‌كه داريوش و داريوشيان‌اند.

چون پادشاهي از ماد به داراب مي رسد (كه گهواره او را رودهاي خروشان غرب ايران تا خوزستان و پارس مي‌برند)، پارس كنوني جايگاه آنان مي‌شود؛ وداراي دارايان كه داريوش بوده باشد شهر دارابگرد را مي‌سازد كه همان شوش است كه پايتخت او است و نيز جايگاه جشن‌هاي نوروزي او كه تخت جمشيد باشد، و كانال سوئز را فرمان به كندن مي‌دهد:

يكي شارسان كرد، زرنوش نام / به اهـواز گشتند ازاون لگـام

بفرمود كـز هند  و ز روميـان / بيـارنـد  كـارآزمــوده ردان

گشايند ازاين آب دريـــا  دري / رسانند رودي به هركشوري!

***


 
--------------------------------------------------------------------------------
 
[1]- «میت» در زبان اوستیی به معنی دروغ، دروغگو، بیهوده و بی سوده است که از آن با پسوند «اوخت» به معنی گفتار (پهلوی: واختن، کردی، راجی، واتن دری زرتشتی واجوون) واژه میث اخت برآمده که سخن دروغ، یا سخن یاوه بوده باشد. همین واژه به گونه ساده‌تر «میتوخت» به زبان پهلوی راه یافته است که همانا گفتار دروغ باشد. یونانیان و پس از آن اروپییان، آن داستانهی دروغین و یاوه را اساطیر خود نامیده و زندگی و بن و ریشه باورهی خود را بر همان سرودهی دروغ بنیاد کرده‌اند، اما در یران آن سخنان دروغ پیگاهی نداشته و آنچه که گفته اند برپیه داد بنیادین فرهنگ یرانی بوده است.

[2]- در یسنا، بند 8 از هات 32 درباره کردار آموزگاران بد آموز سخن رفته:"از ین گناه کاران شناخته شده، چم وی وَ نگهان، کسی که بری ساختن مردم، پاره گوشت خوردن آموخت. از آنان، از تو ی مزدا باز شناخته خواهیم شد."

[3]- بندهش: فرنبغ دادگی. گزارنده مهرداد بهار. انتشارات توس. 1369 تهران. رویه 72

[4]- سخنی که با نام پیش از تاریخ آوردم بازگویی سخن گویندگان است، وگرنه نگارنده را گمان بر آن نیست که آنچه را که یونانیان بر پیه داستانهی نیمه دروغ یونانی تاریخ می دادند و پیش از آن را پیش از تاریخ می خوانند پرداخته است. تاریخ یران بر دل سنگ و کوه و در و  دشت ، و نیز نامه هی باستانی نوشته شده.

[5]- پرویز پژوم شریعتی در کتاب چاپ نشده خود، با توجه به ویژگیهی زبان سمنانی، چنین بر می آورد که کَوی و کوات دو گونه تلفظ از یک واژه است و چون کوی را به معنی شاه بگیریم، از کوی کوات یا کیقباد معنی شاهِ شاه یا شاهِ شاهان بر میآورد.

[6]- واژه «دوین» از فرهنگهی یرانی فرو افتاده است. اما ین واژه در تاریخ تبرستان ابن اسفندیار آمده است، چنانکه هیچ گمان در درست بودن آن به معنی بلندی و کوه نمی ماند:"هر وقت اسپهبد فرخان بدان حدود به شکار شدی، چند روز آنجا تنیر است به زیر تِر «دوینی» که اثر سری سپهبد خورشید است...» بنابر ین، رفتن به بلندیهی البرز و گرفتن دوینی‌هی آن چیزی نیست افزودن بلندی ها و ماز هی آن کوهستان سخت به چراگاه هی دشت مرکزی که بلندترین آنها دوین سپید باشد که همان دماوند همواره سپید پوش است.

برای آگاهی بیشتر بنگرید به پیشگفتار نگارنده بر واژه نامه مازندرانی، محمد باقر نجف زاده بار فروش، بنیاد نیشابور، 1368 ش.(bonyad-neyshaboor)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:16  توسط وزیری  | 

1موسیقی در آئین مهر و نقش سازها در کشتی های گیلان و مازندران

موسیقی در آئین مهر و نقش سازها در کشتی های گیلان و مازندران

جهانگیر(عباس) دانای علمی،پژوهشگر تنکابني.

در بيشتر مراسم و آدابي كه از ازمنه گذشته در اين كشور انجام مي‌گرفته، آهنگ جزيي لاينفك، از آن مراسم محسوب مي‌شده است. چه در هنگام كار و كوشش نظير كشاورزي و دامداري و چه در زمان جنگ و پيكار و جشن و سرور و بالاخره در ميدانگاه كشتي كه موسيقي و سازهاي مربوط به آن نقشي اساسي در رويارويي با دو كشتي‌گير، يا چند حريف ق‍َد‌َر را ايفا مي‌كرد. كشتي يكي از ورزش هاي بازمانده از گذشته‌هاي دور مي‌باشد كه، در حقيقت، ورزش ملي اين سرزمين محسوب مي‌شود.


در شمال ايران به علت كثرت كشتي آنها را نام هاي گوناگوني ياد مي‌كنند كه فقط در نحوه اجراي آن اندكي اختلاف بوده، ولي در اصل از يك قانون، همراه با آداب آن پيروي مي‌شود. چنان چه نواختن آهنگ با سازهايي كه در بيشتر مناطق، تقريباً به هم شبيه است حال و هوايي به اين رسم پارينه مي‌دهد.

 نگارنده در ابتدا تصميم بر آن داشتم در همين رابطه مطالب و مواردي، فقط در ارتباط با آهنگ و موسيقي، بنويسم. اما متوجه شدم با توجه به ريشه كهن اين ورزش ملي كه مي‌توان آن را در آيين مهر يا ميترا جست، ناديده انگاشتن آن لطفي نداشته و حق مطلب را ادا نمي کند.

 با وجود آن كه بعضي از محققين منطقه شمال ايران را جايگاه اوليه اين آيين مي‌دانستند لذا بر آن شدم بخش كمي از آيين مهر را همراه با مواردي كه در ارتباط با موسيقي است اختصاص دهم. زيرا هميشه بر اين باور بودم كه بررسي ريشه‌اي هر موضوعي و شناخت بعضي از نمادها همراه با آداب و رسوم خاص هر منطقه باعث خواهد گرديد كه مطالب ملموس‌تر شود. مخصوصاً مقوله‌اي مانند علم موسيقي كه روابط تنگاتنگي در اسطوره‌هاي ملل گوناگون به‌ويژه در اين سرزمين دارد.

 اگر چه درباره اين آيين، منابع و مدارك به اندازه كافي به دست نيامده است و بيشتر تحقيقات ديگران بر اساس نوشته‌هاي «فرانتز گومون» بلژيكي است و نگارنده بر اساس چند كتابي كه مي‌توان گفت تحقيقات ديگران بر اساس آنهاست مطالبم را نوشته‌ام. گرچه مي‌دانم كه اين نوع كارها را نبايد سهل و آسان گرفت و بايد آنها را همراه گروهي عاشق و مطلع، به صورت تخصصي، انجام داد. زيرا در مرحله اول بايد درباره اين آيين بدانيم تا بتوانيم درباره موسيقي و موضوعات ديگر در ارتباط با آن، هر چند مختصر، بحث و بررسي داشته باشيم و هستند كساني كه مهر را همان خورشيد مي‌دانند؛ يعني در اولين گام خود دچار اشتباه مي‌شوند و ... به هر روي اگر توضيحات درباره مهر و مراحل سلوك و نمادشناسي بيش از حد معمول بيان شده است فقط براي آن است تا درباره موسيقي و ساز و اسمي كه گفته مي‌شود آگاهانه‌تر مطالب را مورد غور و بررسي قرار دهيم.

 اگر چه درباره سازهايي كه در اين آيين مورد استفاده قرار مي‌گرفت مدارك كافي به دست نيامده است و نيك مي‌‌دانيم كه اشكانيان ميترا را پرستش مي‌كردند و آثار بازمانده از آنها توسط سلسله بعد يعني ساسانيان نابود شد و فردوسي، قرنها بعد، از نبود آگاهي درباره آنها با افسوس ياد مي‌نمايد... .
نگارنده در اين مقاله ابتدا توضيحي درباره كشتي كه در ارتباط با موضوع مقاله است عنوان نموده و پس از آن از آيين مهر و مراحل سير و سلوك، همراه با نمادشناسي آن خواهم نوشت و در انتها از سازهايي كه در مراسم كشتي گيلان و مازندران استفاده مي‌شود يادي خواهم کرد.


كشتي: از ماده ك‍ُست مي‌باشد كه در پهلوي به معناي پهلو، سو و كنار است كه در فارسي نيز ك‍ُشت و ك‍ُست به همين معني مي‌باشد به عنوان نمونه مي‌توان از «ك‍ُست خوراسان» به طرف مشرق، ك‍ُست اباختر به طرف شمال و غيره نام برد. در اوستا براي ك‍ُستي معني بند دين و كمربند ذكر شده است و آن كمربندي است سفيد و باريك و بلند كه از هفتاد و دو نخ پشم گوسفند بافته مي‌شود و هر زرتشتي پس از هفت سالگي كه س‍ُدره1 مي‌پوشد كشتي به دور كمر مي‌بندد كه مفهوم آن بند بندگي خداوند است.


استاد مهرداد بهار مي‌نويسد: زرتشتيان گمان دارند اين بند ميان دو بخش از تن انسان است بخش زير كه از آن اعمال نيك برمي‌‌خيزد و بخش زيرين كه از طريق آن اهريمن مي‌تواند انسان را به عمل بد برانگيزد.2
غلام‌رضا انصاف‌پور هم كشتي را از واژه ك‍ُستي يعني كمربند و لنگ (سدره) بستن دانسته به‌خصوص قبضه بسته شده لنگ (سدره) را روي شكم كه به هنگام كشتي به دست مي‌گرفته‌اند. وي رسم پيش قبض گرفتن يعني كشتي گرفتن هنگام شروع كشتي را با دورترين رسوم زرتشتيان در ايران باستان در ارتباط دانسته است.3
ايرانيان در گذشته‌هاي دور سعي مي‌نمودند جسم و تن و تمام رموز ورزشي را همراه با روحيات اخلاقي، در جوانان خويش پرورش دهند چنانچه بعضي از مورخين آن زمان، مانند هردوت، گزنفون، استرابن، افلاطون درباره آنها نوشته‌اند. گزنفون در كتاب كورشنامه مي‌نويسد: ايرانيان اقسام دانستنيهاي ورزشي را فرا مي‌گرفتند. چون تمام اين مراحل را مي‌گذراندند به خصال پهلواني متمايز مي‌گشتند و آنان را گردك يعني جوان گرد مي‌خواندند.4

انجام دادن ورزش هاي گوناگون همراه با پرورش روح و روان باعث مي‌شد كه مردمان اين مرز و بوم هميشه آماده مقابله و نبرد با دشمنان نابه‌كار بمانند كه زورخانه يا مكاني شبيه به آن براي چنان مقصودي بود. چنانچه ميل زدن را براي آمادگي در گرفتن گرز در ميدان رزم و كباده براي تيراندازي و سنگ زدن را براي نگاه داشتن سپر در ميدانگاه براي تمرينات خويش مورد استفاده قرار مي‌دادند.


مهرداد بهار پيوندي بس نزديك ميان آيين مهر و زورخانه را عنوان نموده است: نكته اصلي در كار زورخانه كشتي گرفتن است چون پهلواني فرو افتد دقيقاً همان آداب دست دادن دو پهلوان را به جاي آورند و با دستهاي چپ بازوهاي راست يكديگر و با دست راست به يكديگر دست مي‌دهند و همان‌گونه كه مهر و خورشيد با هم پيمان دوستي بستند، دو كشتي‌گير نيز با يكديگر دشمني نمي‌ورزند و اگر كينه‌اي پديد آيد يكديگر را ببوسند و آشتي كنند و دوست بمانند.5


شباهت هايي هم بين مكان زورخانه و مهرابه‌هاي مهري وجود دارد كه در جاي خود درباره آن ياد خواهيم نمود.
آيين مهر: مهر در اوستا mithra و در پارسي باستان و سانسكريت ميترا mitra آورده شده است كه به معناي پيمان معاهده است و همچنين نام ايزد فروغ و روشنايي، راستي، پيروزي، شهرياري، قدرت و شكوه و نيز داوري در روز واپسين است. از اينكه ميترا يا مهر ايزد روشنايي و فروغ است نه خورشيد در يشت دهم مهر يشت آمده است و دارنده دشتهاي فراخ‌صفتي است كه هميشه در اوستا همراه با نام مهر آمده است. چنانچه در مهر يشت كرده 2 بند 3 چنين آمده: مهر دارنده دشتهاي فراخ بدان كسي كه به مهر دروغ نگويد، پيمان نشكند، اسبان تيزتك بخشد. آذر (مزدا اهورا)6 بدان كس كه به مهر دروغ نگويد (پيمان نشكند) راه راست نمايد.7


و يا در كرده 4 بند 13 چنين نوشته است: اوست نخستين ايزد تواناي مينوي كه پيش از (سر بر آوردن) خورشيد جاودانه تيز اسب بر فراز كوه هرا (البرز) بر آيد و نخستين كسي كه با زيورهاي زرين آراسته از فراز (كوه) زيباي (هرا) سر بر آورد و خانمانهاي آريايي را از آنجا بنگرد و يا در كرده يك بند 4: مهر دارنده دشتهاي فراخ را براي فروغ و فر‌ّش با (پيشكش) ز‌ُور و نيايش بلند (آهنگ) مي‌ستاييم و ...8 كه زور Zor پيشكشهاي آبكي، همانند شير و فشرده هوم بوده كه به آتشكده مي‌آوردند.


در ايران باستان هر يك از روزهاي باستان به نگهباني يكي از فرشتگان سپرده شده بود كه يازدهمين روز ماه سپرده به ايزد خورشيد و پاسباني روز شانزدهم با ايزد مهر بوده است.
عده‌اي از محققين با توجه به مهر يشت در اوستا جايگاه اصلي مهر را در ايران مي‌دانند كه اين آيين از ايران و آسياي صغير به اروپا، شمال آفريقا و ... نفوذ يافته بود. احمد حامي در رابطه با مهاجرت مهريان عقيده دارد كه آرياييهايي كه داراي آيين مهر بودند بخشي به نام كاسپي ها به شمال ايران، بيشتر در نواحي طالش تا املش مهاجرت نمودند كه بخشي از آنها به قزوين و همدان و به نواحي زاگرس كوچ نمودند و شاخه‌هاي ديگر به آسياي كوچك (صغير) مهاجرت نمودند كه شامل هيتاني و ميتاني، مي‌شدند كه پس از اتحادي كه في‌مابين آنها صورت گرفت، در انتها از دريانوردان فريگي، شكست يافتند 9 و پس از آن، به مرور زمان فرهنگ مهرپرستي بر ساير نقاط ديگر رواج پيدا کرد.

 بعضي از محققان واژه تبرستان يا تپورستان در شمال ايران را متأثر از آيين مهر مي‌دانند. ركن‌الدين همايون‌فرخ در اين باره مي‌نويسد: در آيين مهر فرقه‌اي بودند كه فرشته روشنايي را تقديس مي‌كردند و آن در زبان فارسي دي خوانده مي‌شد به همين مناسبت اين آيين را دي وه يسنه خوانده‌اند كه اين واژه در زبان اوستايي DAVE و در پهلوي DVE و در سانسكريت دوا و بعدها در زبان پهلوي ديو شده است و مركز ديوپرستي در مازندران، هير كانيا، خوارزم، بوده است و مردم اين سرزمين دوه‌پرست بوده‌اند و به مرور ايام سرزمين آنها به نام و آيينشان خوانده شد وخودشان را نيز به نام مذهب شان ديوان ناميده‌اند. چه در زبان فارسي و چه باستاني دري حرف دال به (ت) و واو (پ) بسيار تبديل شده است كه ديو، ديپ شده و همچنين تيپ شده و تيپوري همان دي‌پوري است كه مازندران و مردم آنها در قرنها پيش از زرتشت به نام اين آيين دي‌پورستان يا تپورستان، و مردم آن تيپوري ناميده و خوانده شده‌اند.10


در رابطه با آيين مهر بايد اين توضيح را داد كه مانند اديان بزرگ ديگر نبوده است كه پيامبري از سوي خدا براي راهنمايي ديگران مبعوث مي‌گرديد. بلكه آيين سنتي است كه گسترش آن در گذشته‌هاي دور به علت آن بود كه با تمام آداب و پندار و اعتقادات قوم مغلوب و پيروز هماهنگ مي‌شده است كه علت آن را هم در نبود يك قانون مدون و تدوين‌شده كلي در چهارچوبهاي خاص بايد دانست و آنچه كه بر عكس آن آيين در اديان رسمي ديگر وجود داشت اين بود كه آن اديان براي دين خود نظم خاص قائل بودند. آيين مهر در ايران طبق برداشت و سمبلهاي خويش بيان شده. در حالي كه در كشورهاي ديگر بر اساس نگرش و جهان‌بيني خود از جهان، شرح يا به تصوير كشيده شده است. چنانچه پيروزي مهر بر گاو در ايران به صورت نقش حمله شير بر پشت گاو و در آسياي صغير و اروپا از نقش مهر همراه با دشنه‌اش بر روي گاوي يا به اشكال ديگر، نشان داده شده است.
هاشم رضي درباره اين تغيير و تحول مي‌نويسد: «سل» خداي خورشيد در رم به جاي خورشيد (هور خشت Hvarakhshata) قرار گرفت. در اوستا ميترا و خورشيد به هم بسيار نزديك‌اند و خورشيد از ايزدان ياور مهر مي‌باشد به همين جهت يونانيان خورشيد خود هليوس Helios و رميان نيز سل را به خدمت مهر گذاشته‌اند. البته بسياري از خدايان و عناصر اساطير مصر و بابل و سوريه و رم و يونان به خدمت ميترائيسم گماشته شد اما به طور كلي فروغ عوض شد يعني شخصيتهاي ايراني اطراف ميترا را يوناني و رمي كردند و اسما در واقع تغيير يافتند نه اصول.11 چنانچه برخي محققين زورخانه‌هاي قديمي در ايران را همانند مهرابه‌ها12 دانسته‌اند، مهرابه‌هاي بازمانده از تخريبي كه تعصب زمانه در اروپا و آسياي صغير باعث شد بيشتر آنها نابود شوند و فقط بخش كوچكي از آن همه مهرابه‌ها باقي ماند.

استاد بهار بر اساس دانش و آگاهي و تحقيق خود ارتباط مهرابه و زورخانه را چنين عنوان نموده: گود زورخانه‌ها با كف گرد، يا هشت گوش بوده در حالي كه در مهرابه‌ها سه دالاني با كف چهار گوش ساخته مي‌شدند. سنت برهنگي در زورخانه‌ها شبيه به زايش مهر است كه جامه به تن ندارد. آن كس در مهر حق تشرف داشت كه بالغ مي‌گرديد و در زورخانه چنين رسمي متداول بود و در معابد زنگي پيدا شده كه گمان مي‌رود مانند زورخانه‌ها در مراسم دعا به صدا در مي‌آوردند و در زورخانه كسي را صاحب زنگ مي‌‌گفتند كه مرشد هنگام ورود و خروج او زنگ را به صدا مي‌آورد13.

 غلا‌م‌رضا انصاف‌پور، زورخانه را به معناي جاي كسب زور يا ورزش و تربيت بدني، با ابزار ويژه آن، زور پيدا كردن يا زور گرفتن، زورمند شدن و محل زور دانسته است14 و نويسنده «پژوهشي در ورزشهاي زورخانه‌اي» اصطلاح زورخانه را در اين دانسته كه نوشيدني در زورخانه به نام زور مي‌نوشيدند و بيش از اين توضيحي نداده‌ است15 مي‌توان پذيرفت زور پيشكشهاي آبكي يا فشرده گياه هوم بوده كه در دوران باستان به آتشكده‌ها مي‌بردند و در ايران متداول بوده است كه در مهريشت كرده يك بند چهار و ديگر كرده‌ها از اين نام به طور مكرر ياد شده است.16
استاد پورداوود در رابطه با انتقال اين آيين از ايران به ديگر كشورها نظرش اين است كه در نبردهاي ايران و رم از همان آغاز تاريخ حضرت مسيح جنگاوران رومي ستايش ايزد پيروزي ايرانيان را به اروپا بردند و در هر جايي از اروپا، آسيا، آفريقا، تا دامنه صحرا كه قلمرو امپراتور روم بود پرستشگاههاي بي‌شماري براي مهر بر پا كردند. روميان در هر كجا كه با اشكانيان در نبرد بودند خواه در آسياي كوچك و خواه بين‌النهرين مي‌ديدند كه ايرانيان يا هماوردان آنان را ايزدي است به نام ميترا كه هماره در پيكارها پشت و پناه رزم‌آوران است. اين است كه در برگشت از خاورزمين ستايش اين خداي رستگاري و پيروزي را به ميهن هاي خود بردند و چند تن از امپراتوران رم از پيروان سرسخت ايزد ايران شدند.17
تولد مهر: در پرستشگاههاي مهري روز 25 دسامبر را روز تولد مهر مي‌دانسته‌اند و به تبع آن جشن مي‌گرفتند. ولادت مهر را از درون صخره‌اي دانسته‌اند كه از آنجا به جهان خارج سوق داده شد. مهريان ايران هم مي‌پنداشتند كه بغ مهر در كوه البرز از فروغ مهر زاييده شد، چون از برخوردن دو سنگ سخت آذري به همديگر آذرخش مي‌جهد. هنگام تولد، ميترا عريان است و كلاه فريجي بر سر، و در دستش خنجر و مشعلي قرار دارد. ميترا زاينده روشنايي است از كارهاي او كشتن گاوي است تا بدان وسيله آسايش و آرامش را به جهان باز گرداند. او با كمان و تركش خويش بر سنگ خارا تيري رها نمود و آب را جاري ساخت و چشمه‌اي روان نمود؛ كه در اينجا از لحاظ نمادشناسي مي‌توان گفت كه از آسمان باران باريد زيرا در اعصار باستان گمان مي‌نمودند كه آسمان سنگ يك پارچه است كه بر روي زمين قرار دارد و واژه آسمان به معني سنگ است.18


در ايران شب يلدايي19 كه برگزار مي‌شود يادآور تولد مهر مي‌باشد كه در آخرين روز آذرماه با آغاز غروب آن روز و با طلوع نخستين برخورد پرتو خورشيد پايان مي‌يابد. طولاني‌ترين شب سال و بدين ترتيب روز بعد (اولين روز دي ماه) كوتاه‌ترين روز سال به شمار مي‌آيد. چون شب يلدا بلندترين شب سال است و پس از آن روزها بلند مي‌شوند و روشني بر تاريكي چيره مي‌شود و به آن شب آغاز زمستان زاد شب ايزد فروغ گويند.20

كشتن گاو: مهم‌ترين كار را، مهر در روي زمين، نبرد دليرانه‌اش با گاو نر و كشتن آن جانور دانسته‌اند. گاوي به زمين آمده و خواهان آن بود تا زمين را به بياباني برهوت تبديل سازد. مهر، بر اساس پيامي كه از كلاغ مبني بر كشتن گاو دريافت مي‌نمايد، گاو را مي‌يابد و ابتدا بر پشت او مي‌جهد و سپس پاهاي خسته گاو را بر دوش مي‌گيرد و آن را به غاري مي‌برد و با فرو نمودن دشنه خويش بر كتف گاو آن را مي‌كشد. از پشت گاو نر گندم و از خون آن بوته مو مي‌رويد و از لاشه آن انواع گياهان دارويي و شفابخش بر روي زمين مي‌رويد (شكل 2).
پس از انجام اين مأموريت طي مراسمي گوشت و خون گاو كه به آن شام مقدس مي‌گفتند توسط مهر و يارانش خورده و نوشيده مي‌شود و پس از آن مهر همراه با ارابه خويش كه چهار اسب سفيد آن را مي‌كشيدند به آسمان پرواز كرد. طبق عقيده مهريان مهر پس از آن در آسمان مي‌تازيد و زمين را مي‌نگريست.


ورمازرن شباهتهاي ميان آيين قرباني كردن توسط مهر و آن چه در كتب مقدس ايرانيان در رابطه با گاو مقدس آمده را مورد بررسي قرار داده است. وي با استناد به كتاب بندهشن و يادگار جاماسپيك كه محتوي آن بر اساس عقايد ايرانيان در باب معاد و روز قيامت است مي‌گويد: اهورامزدا قبل از آفرينش كيومرث، گاوي آفريد و لشگريان بدي مي‌خواستند آفرينش را از ميان بردارند و گاو را كشتند كه از نخاع شوكي انواع گوناگون گاو و پنجاه و پنج نوع غله و دوازده گياه طبي پديدار شد.21 و يا به روايت استاد بهار: آن گاو به رنگ سپيد و روشن بود و پس از مرگ گاو پنجاه و پنج نوع غله و دوازده گياه درماني از زمين رست.

 روشني و زوري كه در تخمه گاو بود به ماه سپرده شد و آن تخمه به روشني ماه سپرده شد.22 با توجه به متون گذشته سرزمين ما اين نكته را بايد مد‌ّ نظر قرار داد كه در بعضي از نقاشيهاي مهرابه‌ها گاوي را كه ياران مهري براي قرباني مي‌بردند به رنگ سفيد بود اكنون با موارد يادشده آيا نمي‌توان به وجود آمدن گياهان و گندم و مو و غيره، در آيين مهر را، كه پس از كشتن گاو به دست آمده بود متأثر از جايگاه اصلي آن يعني ايران دانست؟ و آيا نمي‌توان بر اين باور بود كه بر اثر مرور زمان بعضي از باورداشتها در شكل عوض شده است؟


ميترا براي كشتن گاو، او را به درون غاري مي‌برد و آن را مي‌كشد. در آيين مهري غار نماد آسمان و به عبارتي تمثيلي از كل كائنات مي‌شود و براي همين در حاشيه غارها پيكر خورشيد و ماه تصوير مي‌شده است. در تصوير به‌جا مانده از قرباني گاو توسط ميترا دو نفر از ياران او كوتس و كوتوپاتس ديده مي‌شوند كه به سبك ايراني همانند خود ميترا لباس پوشيده‌اند كوتس يك مشعل را در دست گرفته است كه نماد روز و روشنايي است و ديگري يعني كوتوپاتس مشعلي را واژگونه در دست گرفته كه نماد تاريكي و شب مي‌باشد. مشعل افروخته را به خداي خورشيد و ديگري را به ماه لونا نسبت مي‌دهند. عده‌اي هم كوتس و ميترا و كوتوپاتس را خدايان سه‌گانه معني كرده‌اند. كوتس را به خورشيد، ميترا را به نيم‌روز و كوتوپاتس را به غروب تعبير نموده‌اند. يكي از موارد مشترك ميان فرهنگ ايراني مهر و ديگر كشورهايي كه آيين مهر در آنجا نفوذ يافته بود مسئله مهر و خورشيد است. مهر با خورشيد به مبارزه برمي‌خيزد و او را شكست مي‌دهد و خورشيد هاله‌اي از نور گرد سر خويش را بر سر ميترا مي‌نهد و متحد او مي‌گردد.23


سل خداي خورشيد در رم به جاي خورشيد اوستايي (هورخشت hvarekhsh aeta) قرار گرفت. در اوستا ميترا و خورشيد به هم نزديك‌اند و خورشيد از ايزدان ياور مهر مي‌باشد به همين جهت يونانيان خورشيد خود هليوس Helios و روميان نيز سل را به خدمت مهر گذاشتند.24 به همين ترتيب در طي بررسيها مشاهده مي‌شود كه بسياري از عناصر اساطيري مصر و بابل و سوريه و ... به خدمت ميترائيسم گماشته شدند و چنانچه قبلاً عنوان نموديم فقط فروع آن عوض گرديد ولي اصل آن كه ريشه در ايراني بوده وقايع داشت همان‌طور باقي ماند.

مراحل سير و سلوك مهريان: مهريان نوجوان آماده براي پرورش در آيين ميترا خود را در اختيار فردي به نام مهيار قرار مي‌دادند كه او همان كاري را انجام مي‌داد كه تقريباً پيش‌كسوتان زورخانه براي پرورش دادن پهلوانان بعد از خود از لحاظ اخلاقي، فني و ورزشي انجام مي‌دهند. نوچه‌هاي مهري آموزش ديده در يارستان را پس از قبولي در آزمايش مخصوص به گروه ياران مهري وارد مي‌نمودند كه در آن هنگام يار و برادر آنان مي‌گرديد. احمد حامي اعتقاد دارد كه يارستان مهريان را امروزه در كرمانشاه يارسان مي‌گويند و بعضي از مناسكي كه انجام مي‌گيرد بازمانده‌اي از آن اعتقاد است مانند: چله‌نشيني، تمرين خاموشي، شارب گذاشتن كه نماد پوشيده بودن روي دهان و لب فرو بستن است.25چنانكه در مرحله همسري يا نمفوس، در آيين مهري، سالك بايد سكوت و خاموشي را تمرين مي‌نمود.

مراحل مهري:
هفت مرحله بود كه عبارت بودند از 1. كلاغ 2. همسري يا نمفوس 3. سربازي يا خاكي 4. شيري 5. پارسي 6. مهر پويا يا پيك خورشيد 7. پير
1. مرحله اول كلاغ يا مبشر پيام بود كه نماد آن را هوا بيان نموده‌اند و نشان يا علامت آن آبخوري دسته‌دار، يك برسم26 كه دو مار به دور آن پيچيده‌اند.
2. نمفوس يا همسري: يك پيه‌سوز، يك سربند نيمتاج و يك مشعل و نفر بايد سكوت اختيار مي‌نمود.
3. سربازي يا جنگي با خاكي: وسايل آن نيزه، كلاهخود، كوله‌پشتي سربازي بود. لباس سربازي به رنگ قهوه‌اي بوده و نماد آن را خاك دانسته‌اند. در اين مرحله فرد تنها زندگي نمودن را همراه با تمام مشقات آن فرا مي‌گرفت و تحمل مي‌كرد. مهريستها چنان در اين مرحله كوشا بوده‌اند كه در هنگام نبرد به درستي انجام وظيفه مي‌نموده‌اند.
پس از طي اين سه مرحله به فرد مهري اجازه داده مي‌شد كه به مرحله شيري وارد شود يا به قولي آدم شود زيرا مهريان بالا رفتن از هفت مرحله را راه آدم شدن مي‌دانستند.
4. شيري: نماد آن آتش است و وسايل آن عبارت بودند از: خاك‌انداز آتش هم‌زني و يك چنگ مصري و چيزي كه از آن آذرخش مي‌جهيد. در اين مرحله مرد مهري در امتحانهاي سخت زور و بازوي خود را به نمايش مي‌گذاشت و به كسي كه به اين مرحله مي‌رسيد شيرمرد مي‌گفتند.
5. پارسي: در تصاوير از وسايل او يك نيم ماه و ستاره و يك داس بزرگ درودگري و يك داس كوچك، نشان داده شده است و مرد پارسي خوشه گندمي در دست دارد.
6. مهر پويا يا پيك خورشيد: وسايل او يك مشعل، يك سربند نيمتاج پرتودار با بند زير چانه و يك تازيانه است. نوشته‌اند كه در اين مرحله فرد بايد از من بودن در مي‌آمد و به ما تبديل مي‌گرديد.
7. پير يا پدر: علائم مشخصه او داس كوچك براي بريدن سر شاخه كلاه فريگي، برسم و جام (كشكول) بوده است.


پي‌نوشت:

1. س‍ُدره: پيراهني سفيد و گشاد و ساده كه به زانو مي‌رسد و آن بدون يقه با آستينهاي كوتاه مي‌باشد. اين پيراهن از جلو چاكي در وسط دارد كه تا به انتهاي سينه رسيده و در آخر آن چاك، كيسه‌اي كوچك دوخته شده است و اين كيسه نشانه‌اي از انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك است.
2. بهار، مهرداد، سال 1318، پژوهشي در اساطير ايران، ويراستار كتايون مزداپور، چاپ سوم، تهران، آگاه، ص 170.
3. انصاف‌پور، غلام‌رضا، 1353 تاريخ و فرهنگ زورخانه، وزارت فرهنگ و هنر، مركز مردم‌شناسي ايران، ص 47.
4. تاريخ و فرهنگ زورخانه، ص 5 ـ 6.
5. بهار، مهرداد، ورزش باستاني و ريشه‌هاي تاريخي آن، چيستا، سال اول، ص 142.
6. در اوستا فرشته نگاهبان آتش است و اضافه كردن آن به مزدا اهورا از آن روست كه براي هر چه بيشتر ارزش نهادن به عنصر آتش آن را پسر اهورا مزدا به معني تمثيلي دانسته‌اند چنانچه سپندارند را دختر وي به شمار آورده‌اند.
7. دوست‌خواه، جليل، 1364، اوستا، نامه مينوي آيين زرتشت، از گزارش استاد پورداوود، چاپ پنجم، تهران، مرواريد، صص 194 و 193.
8. همان، 195.
9. حامي، احمد، 2535، بغ مهر، چاپ يكم، داورپناه، ص 6.
10. همايون‌فرخ، ركن‌الدين، پيدايش خط در ايران، صص 431 ـ 434.
11. رضي، هاشم، 1371، آيين مهر، تهران، بهجت، ص 280.
12. مهرابه، احمد حامي آبه يا آوه يا آوج را جاي غار و گود مي‌داند، مانند گرمابه (گرم + آبه) جاي گرم و گود، يا سردابه، جاي سرد و گود بغ مهر (ص 62) و هاشم رضي آبه و آوه را به معناي سقف، سقف ضربي، هلالي و قوس‌دار دانسته و در ارائه دليل مي‌نويسد: كه مهرابه‌ها را چنين بنا مي‌كردند و سقف حمامها، سردابه‌ها يا زيرزمينها براي سكونت چنين ساختي داشتند.
13. بهار، مهرداد، زورخانه‌هاي تهران، ص 30.
14. تاريخ و فرهنگ زورخانه، 245.
15. تهرانچي، محمد‌مهدي، پژوهشي در ورزشهاي زورخانه‌اي، چاپ اول، كتاب‌سرا، ص 6.
16. اوستا (دوست‌خواه)، كرده چهار بند 16، كرده هشتم بند 30 و 31.
البته هاشم رضي در برگردان اوستا آن را به صورت zavar زور نام برده با همان معني اوستا: برگردان هاشم رضي، فروهر، ص 157، و احمد حامي، آب زور را آبي دانسته كه از در هم ريختن شيره گياه هوم و شير درست مي‌شده و آشاميدن آن زورآور بوده است.
17. ورمازرن، 1345، آيين ميترا، ترجمه بزرگ نادرزاد، مقدمه استاد پورداود، تهران، كتاب‌فروشي دهخدا، ص 6.
18. بهار، مهرداد، 1318، پژوهشي در اساطير ايران، پاره نخست و پاره دويم، ويراستار كتايون مزداپور، چاپ سوم، آگاه ص، 80.
19. يلدا، واژه سرياني است به معني تولد.
20. بغ مهر، ص 9.
21. آيين ميترا، ص 99.
22. پژوهشي در اساطير ايران، فرگرد نخست بخش اول آفرينش، ص 46، و بخش هشتم درباره نبرد كردن آفريدگان گيتي به مقابله اهريمن، ص 113.
23. آيين مهر، ص 146.
24. آيين مهر، ص 280.
25. بغ مهر، صص11 و 12.
26.ب‍َر‌ْس‍َم barsam
در لغت با «برز» (barez) به معني باليدن و نمو كردن هم‌ريشه است. در آيين زردشتي، عبارت است از شاخه‌هاي بريده و باريك از درخت گز يا انار كه هر يك از آنها را «تاي» يا «تاك» گويند كه اين شاخه‌ها ضمن خواندن اوراد و ادعيه خاص با كاردي به نام «برسمچين» بريده شده است.
ب‍‍َر‌ْس‍َم در مراسم مزديسنا از اسباب ستايش بوده است. (فرهنگ اساطير، دكتر محمدجعفر ياحقي، ص 124)
و جليل دوستخواه درباره اين واژه مي‌نويسد: در اوستا (Barasman) نام شاخه‌هاي باريكي است كه هنگام به جاي آوردن نيايشها در دست مي‌گرفتند و براي به كار بردن آن مراسم ويژه‌اي به جاي آورده مي‌شد. كاردي كه با آن شاخه‌هاي درخت را مي‌بريدند برسمچين و جايي كه در آتشكده «برسم» در آن قرار مي‌گرفت برسمدان مي‌ناميدند. مي‌توان گفت كه بر دست گرفتن شاخه‌هاي درخت و به نيايش ايستادن نشانه سپاسگزاري از آفرينش گياهان سودمند و اهورايي بوده است. فردوسي گويد:
پرستنده آذر زردهشت
همي رفت با باژ و برسم به مشت

(اوستانامه مينوي آيين زرتشت نگارش جليل دوستخواه، ص 139)

(مجله مقام،شماره 30)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:14  توسط وزیری  | 

1

موسیقی در آئین مهر و نقش سازها در کشتی های گیلان و مازندران

جهانگیر(عباس) دانای علمی،پژوهشگر تنکابني.

در بيشتر مراسم و آدابي كه از ازمنه گذشته در اين كشور انجام مي‌گرفته، آهنگ جزيي لاينفك، از آن مراسم محسوب مي‌شده است. چه در هنگام كار و كوشش نظير كشاورزي و دامداري و چه در زمان جنگ و پيكار و جشن و سرور و بالاخره در ميدانگاه كشتي كه موسيقي و سازهاي مربوط به آن نقشي اساسي در رويارويي با دو كشتي‌گير، يا چند حريف ق‍َد‌َر را ايفا مي‌كرد. كشتي يكي از ورزش هاي بازمانده از گذشته‌هاي دور مي‌باشد كه، در حقيقت، ورزش ملي اين سرزمين محسوب مي‌شود.


در شمال ايران به علت كثرت كشتي آنها را نام هاي گوناگوني ياد مي‌كنند كه فقط در نحوه اجراي آن اندكي اختلاف بوده، ولي در اصل از يك قانون، همراه با آداب آن پيروي مي‌شود. چنان چه نواختن آهنگ با سازهايي كه در بيشتر مناطق، تقريباً به هم شبيه است حال و هوايي به اين رسم پارينه مي‌دهد.

 نگارنده در ابتدا تصميم بر آن داشتم در همين رابطه مطالب و مواردي، فقط در ارتباط با آهنگ و موسيقي، بنويسم. اما متوجه شدم با توجه به ريشه كهن اين ورزش ملي كه مي‌توان آن را در آيين مهر يا ميترا جست، ناديده انگاشتن آن لطفي نداشته و حق مطلب را ادا نمي کند.

 با وجود آن كه بعضي از محققين منطقه شمال ايران را جايگاه اوليه اين آيين مي‌دانستند لذا بر آن شدم بخش كمي از آيين مهر را همراه با مواردي كه در ارتباط با موسيقي است اختصاص دهم. زيرا هميشه بر اين باور بودم كه بررسي ريشه‌اي هر موضوعي و شناخت بعضي از نمادها همراه با آداب و رسوم خاص هر منطقه باعث خواهد گرديد كه مطالب ملموس‌تر شود. مخصوصاً مقوله‌اي مانند علم موسيقي كه روابط تنگاتنگي در اسطوره‌هاي ملل گوناگون به‌ويژه در اين سرزمين دارد.

 اگر چه درباره اين آيين، منابع و مدارك به اندازه كافي به دست نيامده است و بيشتر تحقيقات ديگران بر اساس نوشته‌هاي «فرانتز گومون» بلژيكي است و نگارنده بر اساس چند كتابي كه مي‌توان گفت تحقيقات ديگران بر اساس آنهاست مطالبم را نوشته‌ام. گرچه مي‌دانم كه اين نوع كارها را نبايد سهل و آسان گرفت و بايد آنها را همراه گروهي عاشق و مطلع، به صورت تخصصي، انجام داد. زيرا در مرحله اول بايد درباره اين آيين بدانيم تا بتوانيم درباره موسيقي و موضوعات ديگر در ارتباط با آن، هر چند مختصر، بحث و بررسي داشته باشيم و هستند كساني كه مهر را همان خورشيد مي‌دانند؛ يعني در اولين گام خود دچار اشتباه مي‌شوند و ... به هر روي اگر توضيحات درباره مهر و مراحل سلوك و نمادشناسي بيش از حد معمول بيان شده است فقط براي آن است تا درباره موسيقي و ساز و اسمي كه گفته مي‌شود آگاهانه‌تر مطالب را مورد غور و بررسي قرار دهيم.

 اگر چه درباره سازهايي كه در اين آيين مورد استفاده قرار مي‌گرفت مدارك كافي به دست نيامده است و نيك مي‌‌دانيم كه اشكانيان ميترا را پرستش مي‌كردند و آثار بازمانده از آنها توسط سلسله بعد يعني ساسانيان نابود شد و فردوسي، قرنها بعد، از نبود آگاهي درباره آنها با افسوس ياد مي‌نمايد... .
نگارنده در اين مقاله ابتدا توضيحي درباره كشتي كه در ارتباط با موضوع مقاله است عنوان نموده و پس از آن از آيين مهر و مراحل سير و سلوك، همراه با نمادشناسي آن خواهم نوشت و در انتها از سازهايي كه در مراسم كشتي گيلان و مازندران استفاده مي‌شود يادي خواهم کرد.


كشتي: از ماده ك‍ُست مي‌باشد كه در پهلوي به معناي پهلو، سو و كنار است كه در فارسي نيز ك‍ُشت و ك‍ُست به همين معني مي‌باشد به عنوان نمونه مي‌توان از «ك‍ُست خوراسان» به طرف مشرق، ك‍ُست اباختر به طرف شمال و غيره نام برد. در اوستا براي ك‍ُستي معني بند دين و كمربند ذكر شده است و آن كمربندي است سفيد و باريك و بلند كه از هفتاد و دو نخ پشم گوسفند بافته مي‌شود و هر زرتشتي پس از هفت سالگي كه س‍ُدره1 مي‌پوشد كشتي به دور كمر مي‌بندد كه مفهوم آن بند بندگي خداوند است.


استاد مهرداد بهار مي‌نويسد: زرتشتيان گمان دارند اين بند ميان دو بخش از تن انسان است بخش زير كه از آن اعمال نيك برمي‌‌خيزد و بخش زيرين كه از طريق آن اهريمن مي‌تواند انسان را به عمل بد برانگيزد.2
غلام‌رضا انصاف‌پور هم كشتي را از واژه ك‍ُستي يعني كمربند و لنگ (سدره) بستن دانسته به‌خصوص قبضه بسته شده لنگ (سدره) را روي شكم كه به هنگام كشتي به دست مي‌گرفته‌اند. وي رسم پيش قبض گرفتن يعني كشتي گرفتن هنگام شروع كشتي را با دورترين رسوم زرتشتيان در ايران باستان در ارتباط دانسته است.3
ايرانيان در گذشته‌هاي دور سعي مي‌نمودند جسم و تن و تمام رموز ورزشي را همراه با روحيات اخلاقي، در جوانان خويش پرورش دهند چنانچه بعضي از مورخين آن زمان، مانند هردوت، گزنفون، استرابن، افلاطون درباره آنها نوشته‌اند. گزنفون در كتاب كورشنامه مي‌نويسد: ايرانيان اقسام دانستنيهاي ورزشي را فرا مي‌گرفتند. چون تمام اين مراحل را مي‌گذراندند به خصال پهلواني متمايز مي‌گشتند و آنان را گردك يعني جوان گرد مي‌خواندند.4

انجام دادن ورزش هاي گوناگون همراه با پرورش روح و روان باعث مي‌شد كه مردمان اين مرز و بوم هميشه آماده مقابله و نبرد با دشمنان نابه‌كار بمانند كه زورخانه يا مكاني شبيه به آن براي چنان مقصودي بود. چنانچه ميل زدن را براي آمادگي در گرفتن گرز در ميدان رزم و كباده براي تيراندازي و سنگ زدن را براي نگاه داشتن سپر در ميدانگاه براي تمرينات خويش مورد استفاده قرار مي‌دادند.


مهرداد بهار پيوندي بس نزديك ميان آيين مهر و زورخانه را عنوان نموده است: نكته اصلي در كار زورخانه كشتي گرفتن است چون پهلواني فرو افتد دقيقاً همان آداب دست دادن دو پهلوان را به جاي آورند و با دستهاي چپ بازوهاي راست يكديگر و با دست راست به يكديگر دست مي‌دهند و همان‌گونه كه مهر و خورشيد با هم پيمان دوستي بستند، دو كشتي‌گير نيز با يكديگر دشمني نمي‌ورزند و اگر كينه‌اي پديد آيد يكديگر را ببوسند و آشتي كنند و دوست بمانند.5


شباهت هايي هم بين مكان زورخانه و مهرابه‌هاي مهري وجود دارد كه در جاي خود درباره آن ياد خواهيم نمود.
آيين مهر: مهر در اوستا mithra و در پارسي باستان و سانسكريت ميترا mitra آورده شده است كه به معناي پيمان معاهده است و همچنين نام ايزد فروغ و روشنايي، راستي، پيروزي، شهرياري، قدرت و شكوه و نيز داوري در روز واپسين است. از اينكه ميترا يا مهر ايزد روشنايي و فروغ است نه خورشيد در يشت دهم مهر يشت آمده است و دارنده دشتهاي فراخ‌صفتي است كه هميشه در اوستا همراه با نام مهر آمده است. چنانچه در مهر يشت كرده 2 بند 3 چنين آمده: مهر دارنده دشتهاي فراخ بدان كسي كه به مهر دروغ نگويد، پيمان نشكند، اسبان تيزتك بخشد. آذر (مزدا اهورا)6 بدان كس كه به مهر دروغ نگويد (پيمان نشكند) راه راست نمايد.7


و يا در كرده 4 بند 13 چنين نوشته است: اوست نخستين ايزد تواناي مينوي كه پيش از (سر بر آوردن) خورشيد جاودانه تيز اسب بر فراز كوه هرا (البرز) بر آيد و نخستين كسي كه با زيورهاي زرين آراسته از فراز (كوه) زيباي (هرا) سر بر آورد و خانمانهاي آريايي را از آنجا بنگرد و يا در كرده يك بند 4: مهر دارنده دشتهاي فراخ را براي فروغ و فر‌ّش با (پيشكش) ز‌ُور و نيايش بلند (آهنگ) مي‌ستاييم و ...8 كه زور Zor پيشكشهاي آبكي، همانند شير و فشرده هوم بوده كه به آتشكده مي‌آوردند.


در ايران باستان هر يك از روزهاي باستان به نگهباني يكي از فرشتگان سپرده شده بود كه يازدهمين روز ماه سپرده به ايزد خورشيد و پاسباني روز شانزدهم با ايزد مهر بوده است.
عده‌اي از محققين با توجه به مهر يشت در اوستا جايگاه اصلي مهر را در ايران مي‌دانند كه اين آيين از ايران و آسياي صغير به اروپا، شمال آفريقا و ... نفوذ يافته بود. احمد حامي در رابطه با مهاجرت مهريان عقيده دارد كه آرياييهايي كه داراي آيين مهر بودند بخشي به نام كاسپي ها به شمال ايران، بيشتر در نواحي طالش تا املش مهاجرت نمودند كه بخشي از آنها به قزوين و همدان و به نواحي زاگرس كوچ نمودند و شاخه‌هاي ديگر به آسياي كوچك (صغير) مهاجرت نمودند كه شامل هيتاني و ميتاني، مي‌شدند كه پس از اتحادي كه في‌مابين آنها صورت گرفت، در انتها از دريانوردان فريگي، شكست يافتند 9 و پس از آن، به مرور زمان فرهنگ مهرپرستي بر ساير نقاط ديگر رواج پيدا کرد.

 بعضي از محققان واژه تبرستان يا تپورستان در شمال ايران را متأثر از آيين مهر مي‌دانند. ركن‌الدين همايون‌فرخ در اين باره مي‌نويسد: در آيين مهر فرقه‌اي بودند كه فرشته روشنايي را تقديس مي‌كردند و آن در زبان فارسي دي خوانده مي‌شد به همين مناسبت اين آيين را دي وه يسنه خوانده‌اند كه اين واژه در زبان اوستايي DAVE و در پهلوي DVE و در سانسكريت دوا و بعدها در زبان پهلوي ديو شده است و مركز ديوپرستي در مازندران، هير كانيا، خوارزم، بوده است و مردم اين سرزمين دوه‌پرست بوده‌اند و به مرور ايام سرزمين آنها به نام و آيينشان خوانده شد وخودشان را نيز به نام مذهب شان ديوان ناميده‌اند. چه در زبان فارسي و چه باستاني دري حرف دال به (ت) و واو (پ) بسيار تبديل شده است كه ديو، ديپ شده و همچنين تيپ شده و تيپوري همان دي‌پوري است كه مازندران و مردم آنها در قرنها پيش از زرتشت به نام اين آيين دي‌پورستان يا تپورستان، و مردم آن تيپوري ناميده و خوانده شده‌اند.10


در رابطه با آيين مهر بايد اين توضيح را داد كه مانند اديان بزرگ ديگر نبوده است كه پيامبري از سوي خدا براي راهنمايي ديگران مبعوث مي‌گرديد. بلكه آيين سنتي است كه گسترش آن در گذشته‌هاي دور به علت آن بود كه با تمام آداب و پندار و اعتقادات قوم مغلوب و پيروز هماهنگ مي‌شده است كه علت آن را هم در نبود يك قانون مدون و تدوين‌شده كلي در چهارچوبهاي خاص بايد دانست و آنچه كه بر عكس آن آيين در اديان رسمي ديگر وجود داشت اين بود كه آن اديان براي دين خود نظم خاص قائل بودند. آيين مهر در ايران طبق برداشت و سمبلهاي خويش بيان شده. در حالي كه در كشورهاي ديگر بر اساس نگرش و جهان‌بيني خود از جهان، شرح يا به تصوير كشيده شده است. چنانچه پيروزي مهر بر گاو در ايران به صورت نقش حمله شير بر پشت گاو و در آسياي صغير و اروپا از نقش مهر همراه با دشنه‌اش بر روي گاوي يا به اشكال ديگر، نشان داده شده است.
هاشم رضي درباره اين تغيير و تحول مي‌نويسد: «سل» خداي خورشيد در رم به جاي خورشيد (هور خشت Hvarakhshata) قرار گرفت. در اوستا ميترا و خورشيد به هم بسيار نزديك‌اند و خورشيد از ايزدان ياور مهر مي‌باشد به همين جهت يونانيان خورشيد خود هليوس Helios و رميان نيز سل را به خدمت مهر گذاشته‌اند. البته بسياري از خدايان و عناصر اساطير مصر و بابل و سوريه و رم و يونان به خدمت ميترائيسم گماشته شد اما به طور كلي فروغ عوض شد يعني شخصيتهاي ايراني اطراف ميترا را يوناني و رمي كردند و اسما در واقع تغيير يافتند نه اصول.11 چنانچه برخي محققين زورخانه‌هاي قديمي در ايران را همانند مهرابه‌ها12 دانسته‌اند، مهرابه‌هاي بازمانده از تخريبي كه تعصب زمانه در اروپا و آسياي صغير باعث شد بيشتر آنها نابود شوند و فقط بخش كوچكي از آن همه مهرابه‌ها باقي ماند.

استاد بهار بر اساس دانش و آگاهي و تحقيق خود ارتباط مهرابه و زورخانه را چنين عنوان نموده: گود زورخانه‌ها با كف گرد، يا هشت گوش بوده در حالي كه در مهرابه‌ها سه دالاني با كف چهار گوش ساخته مي‌شدند. سنت برهنگي در زورخانه‌ها شبيه به زايش مهر است كه جامه به تن ندارد. آن كس در مهر حق تشرف داشت كه بالغ مي‌گرديد و در زورخانه چنين رسمي متداول بود و در معابد زنگي پيدا شده كه گمان مي‌رود مانند زورخانه‌ها در مراسم دعا به صدا در مي‌آوردند و در زورخانه كسي را صاحب زنگ مي‌‌گفتند كه مرشد هنگام ورود و خروج او زنگ را به صدا مي‌آورد13.

 غلا‌م‌رضا انصاف‌پور، زورخانه را به معناي جاي كسب زور يا ورزش و تربيت بدني، با ابزار ويژه آن، زور پيدا كردن يا زور گرفتن، زورمند شدن و محل زور دانسته است14 و نويسنده «پژوهشي در ورزشهاي زورخانه‌اي» اصطلاح زورخانه را در اين دانسته كه نوشيدني در زورخانه به نام زور مي‌نوشيدند و بيش از اين توضيحي نداده‌ است15 مي‌توان پذيرفت زور پيشكشهاي آبكي يا فشرده گياه هوم بوده كه در دوران باستان به آتشكده‌ها مي‌بردند و در ايران متداول بوده است كه در مهريشت كرده يك بند چهار و ديگر كرده‌ها از اين نام به طور مكرر ياد شده است.16
استاد پورداوود در رابطه با انتقال اين آيين از ايران به ديگر كشورها نظرش اين است كه در نبردهاي ايران و رم از همان آغاز تاريخ حضرت مسيح جنگاوران رومي ستايش ايزد پيروزي ايرانيان را به اروپا بردند و در هر جايي از اروپا، آسيا، آفريقا، تا دامنه صحرا كه قلمرو امپراتور روم بود پرستشگاههاي بي‌شماري براي مهر بر پا كردند. روميان در هر كجا كه با اشكانيان در نبرد بودند خواه در آسياي كوچك و خواه بين‌النهرين مي‌ديدند كه ايرانيان يا هماوردان آنان را ايزدي است به نام ميترا كه هماره در پيكارها پشت و پناه رزم‌آوران است. اين است كه در برگشت از خاورزمين ستايش اين خداي رستگاري و پيروزي را به ميهن هاي خود بردند و چند تن از امپراتوران رم از پيروان سرسخت ايزد ايران شدند.17
تولد مهر: در پرستشگاههاي مهري روز 25 دسامبر را روز تولد مهر مي‌دانسته‌اند و به تبع آن جشن مي‌گرفتند. ولادت مهر را از درون صخره‌اي دانسته‌اند كه از آنجا به جهان خارج سوق داده شد. مهريان ايران هم مي‌پنداشتند كه بغ مهر در كوه البرز از فروغ مهر زاييده شد، چون از برخوردن دو سنگ سخت آذري به همديگر آذرخش مي‌جهد. هنگام تولد، ميترا عريان است و كلاه فريجي بر سر، و در دستش خنجر و مشعلي قرار دارد. ميترا زاينده روشنايي است از كارهاي او كشتن گاوي است تا بدان وسيله آسايش و آرامش را به جهان باز گرداند. او با كمان و تركش خويش بر سنگ خارا تيري رها نمود و آب را جاري ساخت و چشمه‌اي روان نمود؛ كه در اينجا از لحاظ نمادشناسي مي‌توان گفت كه از آسمان باران باريد زيرا در اعصار باستان گمان مي‌نمودند كه آسمان سنگ يك پارچه است كه بر روي زمين قرار دارد و واژه آسمان به معني سنگ است.18


در ايران شب يلدايي19 كه برگزار مي‌شود يادآور تولد مهر مي‌باشد كه در آخرين روز آذرماه با آغاز غروب آن روز و با طلوع نخستين برخورد پرتو خورشيد پايان مي‌يابد. طولاني‌ترين شب سال و بدين ترتيب روز بعد (اولين روز دي ماه) كوتاه‌ترين روز سال به شمار مي‌آيد. چون شب يلدا بلندترين شب سال است و پس از آن روزها بلند مي‌شوند و روشني بر تاريكي چيره مي‌شود و به آن شب آغاز زمستان زاد شب ايزد فروغ گويند.20

كشتن گاو: مهم‌ترين كار را، مهر در روي زمين، نبرد دليرانه‌اش با گاو نر و كشتن آن جانور دانسته‌اند. گاوي به زمين آمده و خواهان آن بود تا زمين را به بياباني برهوت تبديل سازد. مهر، بر اساس پيامي كه از كلاغ مبني بر كشتن گاو دريافت مي‌نمايد، گاو را مي‌يابد و ابتدا بر پشت او مي‌جهد و سپس پاهاي خسته گاو را بر دوش مي‌گيرد و آن را به غاري مي‌برد و با فرو نمودن دشنه خويش بر كتف گاو آن را مي‌كشد. از پشت گاو نر گندم و از خون آن بوته مو مي‌رويد و از لاشه آن انواع گياهان دارويي و شفابخش بر روي زمين مي‌رويد (شكل 2).
پس از انجام اين مأموريت طي مراسمي گوشت و خون گاو كه به آن شام مقدس مي‌گفتند توسط مهر و يارانش خورده و نوشيده مي‌شود و پس از آن مهر همراه با ارابه خويش كه چهار اسب سفيد آن را مي‌كشيدند به آسمان پرواز كرد. طبق عقيده مهريان مهر پس از آن در آسمان مي‌تازيد و زمين را مي‌نگريست.


ورمازرن شباهتهاي ميان آيين قرباني كردن توسط مهر و آن چه در كتب مقدس ايرانيان در رابطه با گاو مقدس آمده را مورد بررسي قرار داده است. وي با استناد به كتاب بندهشن و يادگار جاماسپيك كه محتوي آن بر اساس عقايد ايرانيان در باب معاد و روز قيامت است مي‌گويد: اهورامزدا قبل از آفرينش كيومرث، گاوي آفريد و لشگريان بدي مي‌خواستند آفرينش را از ميان بردارند و گاو را كشتند كه از نخاع شوكي انواع گوناگون گاو و پنجاه و پنج نوع غله و دوازده گياه طبي پديدار شد.21 و يا به روايت استاد بهار: آن گاو به رنگ سپيد و روشن بود و پس از مرگ گاو پنجاه و پنج نوع غله و دوازده گياه درماني از زمين رست.

 روشني و زوري كه در تخمه گاو بود به ماه سپرده شد و آن تخمه به روشني ماه سپرده شد.22 با توجه به متون گذشته سرزمين ما اين نكته را بايد مد‌ّ نظر قرار داد كه در بعضي از نقاشيهاي مهرابه‌ها گاوي را كه ياران مهري براي قرباني مي‌بردند به رنگ سفيد بود اكنون با موارد يادشده آيا نمي‌توان به وجود آمدن گياهان و گندم و مو و غيره، در آيين مهر را، كه پس از كشتن گاو به دست آمده بود متأثر از جايگاه اصلي آن يعني ايران دانست؟ و آيا نمي‌توان بر اين باور بود كه بر اثر مرور زمان بعضي از باورداشتها در شكل عوض شده است؟


ميترا براي كشتن گاو، او را به درون غاري مي‌برد و آن را مي‌كشد. در آيين مهري غار نماد آسمان و به عبارتي تمثيلي از كل كائنات مي‌شود و براي همين در حاشيه غارها پيكر خورشيد و ماه تصوير مي‌شده است. در تصوير به‌جا مانده از قرباني گاو توسط ميترا دو نفر از ياران او كوتس و كوتوپاتس ديده مي‌شوند كه به سبك ايراني همانند خود ميترا لباس پوشيده‌اند كوتس يك مشعل را در دست گرفته است كه نماد روز و روشنايي است و ديگري يعني كوتوپاتس مشعلي را واژگونه در دست گرفته كه نماد تاريكي و شب مي‌باشد. مشعل افروخته را به خداي خورشيد و ديگري را به ماه لونا نسبت مي‌دهند. عده‌اي هم كوتس و ميترا و كوتوپاتس را خدايان سه‌گانه معني كرده‌اند. كوتس را به خورشيد، ميترا را به نيم‌روز و كوتوپاتس را به غروب تعبير نموده‌اند. يكي از موارد مشترك ميان فرهنگ ايراني مهر و ديگر كشورهايي كه آيين مهر در آنجا نفوذ يافته بود مسئله مهر و خورشيد است. مهر با خورشيد به مبارزه برمي‌خيزد و او را شكست مي‌دهد و خورشيد هاله‌اي از نور گرد سر خويش را بر سر ميترا مي‌نهد و متحد او مي‌گردد.23


سل خداي خورشيد در رم به جاي خورشيد اوستايي (هورخشت hvarekhsh aeta) قرار گرفت. در اوستا ميترا و خورشيد به هم نزديك‌اند و خورشيد از ايزدان ياور مهر مي‌باشد به همين جهت يونانيان خورشيد خود هليوس Helios و روميان نيز سل را به خدمت مهر گذاشتند.24 به همين ترتيب در طي بررسيها مشاهده مي‌شود كه بسياري از عناصر اساطيري مصر و بابل و سوريه و ... به خدمت ميترائيسم گماشته شدند و چنانچه قبلاً عنوان نموديم فقط فروع آن عوض گرديد ولي اصل آن كه ريشه در ايراني بوده وقايع داشت همان‌طور باقي ماند.

مراحل سير و سلوك مهريان: مهريان نوجوان آماده براي پرورش در آيين ميترا خود را در اختيار فردي به نام مهيار قرار مي‌دادند كه او همان كاري را انجام مي‌داد كه تقريباً پيش‌كسوتان زورخانه براي پرورش دادن پهلوانان بعد از خود از لحاظ اخلاقي، فني و ورزشي انجام مي‌دهند. نوچه‌هاي مهري آموزش ديده در يارستان را پس از قبولي در آزمايش مخصوص به گروه ياران مهري وارد مي‌نمودند كه در آن هنگام يار و برادر آنان مي‌گرديد. احمد حامي اعتقاد دارد كه يارستان مهريان را امروزه در كرمانشاه يارسان مي‌گويند و بعضي از مناسكي كه انجام مي‌گيرد بازمانده‌اي از آن اعتقاد است مانند: چله‌نشيني، تمرين خاموشي، شارب گذاشتن كه نماد پوشيده بودن روي دهان و لب فرو بستن است.25چنانكه در مرحله همسري يا نمفوس، در آيين مهري، سالك بايد سكوت و خاموشي را تمرين مي‌نمود.

مراحل مهري:
هفت مرحله بود كه عبارت بودند از 1. كلاغ 2. همسري يا نمفوس 3. سربازي يا خاكي 4. شيري 5. پارسي 6. مهر پويا يا پيك خورشيد 7. پير
1. مرحله اول كلاغ يا مبشر پيام بود كه نماد آن را هوا بيان نموده‌اند و نشان يا علامت آن آبخوري دسته‌دار، يك برسم26 كه دو مار به دور آن پيچيده‌اند.
2. نمفوس يا همسري: يك پيه‌سوز، يك سربند نيمتاج و يك مشعل و نفر بايد سكوت اختيار مي‌نمود.
3. سربازي يا جنگي با خاكي: وسايل آن نيزه، كلاهخود، كوله‌پشتي سربازي بود. لباس سربازي به رنگ قهوه‌اي بوده و نماد آن را خاك دانسته‌اند. در اين مرحله فرد تنها زندگي نمودن را همراه با تمام مشقات آن فرا مي‌گرفت و تحمل مي‌كرد. مهريستها چنان در اين مرحله كوشا بوده‌اند كه در هنگام نبرد به درستي انجام وظيفه مي‌نموده‌اند.
پس از طي اين سه مرحله به فرد مهري اجازه داده مي‌شد كه به مرحله شيري وارد شود يا به قولي آدم شود زيرا مهريان بالا رفتن از هفت مرحله را راه آدم شدن مي‌دانستند.
4. شيري: نماد آن آتش است و وسايل آن عبارت بودند از: خاك‌انداز آتش هم‌زني و يك چنگ مصري و چيزي كه از آن آذرخش مي‌جهيد. در اين مرحله مرد مهري در امتحانهاي سخت زور و بازوي خود را به نمايش مي‌گذاشت و به كسي كه به اين مرحله مي‌رسيد شيرمرد مي‌گفتند.
5. پارسي: در تصاوير از وسايل او يك نيم ماه و ستاره و يك داس بزرگ درودگري و يك داس كوچك، نشان داده شده است و مرد پارسي خوشه گندمي در دست دارد.
6. مهر پويا يا پيك خورشيد: وسايل او يك مشعل، يك سربند نيمتاج پرتودار با بند زير چانه و يك تازيانه است. نوشته‌اند كه در اين مرحله فرد بايد از من بودن در مي‌آمد و به ما تبديل مي‌گرديد.
7. پير يا پدر: علائم مشخصه او داس كوچك براي بريدن سر شاخه كلاه فريگي، برسم و جام (كشكول) بوده است.


پي‌نوشت:

1. س‍ُدره: پيراهني سفيد و گشاد و ساده كه به زانو مي‌رسد و آن بدون يقه با آستينهاي كوتاه مي‌باشد. اين پيراهن از جلو چاكي در وسط دارد كه تا به انتهاي سينه رسيده و در آخر آن چاك، كيسه‌اي كوچك دوخته شده است و اين كيسه نشانه‌اي از انديشه نيك، گفتار نيك و كردار نيك است.
2. بهار، مهرداد، سال 1318، پژوهشي در اساطير ايران، ويراستار كتايون مزداپور، چاپ سوم، تهران، آگاه، ص 170.
3. انصاف‌پور، غلام‌رضا، 1353 تاريخ و فرهنگ زورخانه، وزارت فرهنگ و هنر، مركز مردم‌شناسي ايران، ص 47.
4. تاريخ و فرهنگ زورخانه، ص 5 ـ 6.
5. بهار، مهرداد، ورزش باستاني و ريشه‌هاي تاريخي آن، چيستا، سال اول، ص 142.
6. در اوستا فرشته نگاهبان آتش است و اضافه كردن آن به مزدا اهورا از آن روست كه براي هر چه بيشتر ارزش نهادن به عنصر آتش آن را پسر اهورا مزدا به معني تمثيلي دانسته‌اند چنانچه سپندارند را دختر وي به شمار آورده‌اند.
7. دوست‌خواه، جليل، 1364، اوستا، نامه مينوي آيين زرتشت، از گزارش استاد پورداوود، چاپ پنجم، تهران، مرواريد، صص 194 و 193.
8. همان، 195.
9. حامي، احمد، 2535، بغ مهر، چاپ يكم، داورپناه، ص 6.
10. همايون‌فرخ، ركن‌الدين، پيدايش خط در ايران، صص 431 ـ 434.
11. رضي، هاشم، 1371، آيين مهر، تهران، بهجت، ص 280.
12. مهرابه، احمد حامي آبه يا آوه يا آوج را جاي غار و گود مي‌داند، مانند گرمابه (گرم + آبه) جاي گرم و گود، يا سردابه، جاي سرد و گود بغ مهر (ص 62) و هاشم رضي آبه و آوه را به معناي سقف، سقف ضربي، هلالي و قوس‌دار دانسته و در ارائه دليل مي‌نويسد: كه مهرابه‌ها را چنين بنا مي‌كردند و سقف حمامها، سردابه‌ها يا زيرزمينها براي سكونت چنين ساختي داشتند.
13. بهار، مهرداد، زورخانه‌هاي تهران، ص 30.
14. تاريخ و فرهنگ زورخانه، 245.
15. تهرانچي، محمد‌مهدي، پژوهشي در ورزشهاي زورخانه‌اي، چاپ اول، كتاب‌سرا، ص 6.
16. اوستا (دوست‌خواه)، كرده چهار بند 16، كرده هشتم بند 30 و 31.
البته هاشم رضي در برگردان اوستا آن را به صورت zavar زور نام برده با همان معني اوستا: برگردان هاشم رضي، فروهر، ص 157، و احمد حامي، آب زور را آبي دانسته كه از در هم ريختن شيره گياه هوم و شير درست مي‌شده و آشاميدن آن زورآور بوده است.
17. ورمازرن، 1345، آيين ميترا، ترجمه بزرگ نادرزاد، مقدمه استاد پورداود، تهران، كتاب‌فروشي دهخدا، ص 6.
18. بهار، مهرداد، 1318، پژوهشي در اساطير ايران، پاره نخست و پاره دويم، ويراستار كتايون مزداپور، چاپ سوم، آگاه ص، 80.
19. يلدا، واژه سرياني است به معني تولد.
20. بغ مهر، ص 9.
21. آيين ميترا، ص 99.
22. پژوهشي در اساطير ايران، فرگرد نخست بخش اول آفرينش، ص 46، و بخش هشتم درباره نبرد كردن آفريدگان گيتي به مقابله اهريمن، ص 113.
23. آيين مهر، ص 146.
24. آيين مهر، ص 280.
25. بغ مهر، صص11 و 12.
26.ب‍َر‌ْس‍َم barsam
در لغت با «برز» (barez) به معني باليدن و نمو كردن هم‌ريشه است. در آيين زردشتي، عبارت است از شاخه‌هاي بريده و باريك از درخت گز يا انار كه هر يك از آنها را «تاي» يا «تاك» گويند كه اين شاخه‌ها ضمن خواندن اوراد و ادعيه خاص با كاردي به نام «برسمچين» بريده شده است.
ب‍‍َر‌ْس‍َم در مراسم مزديسنا از اسباب ستايش بوده است. (فرهنگ اساطير، دكتر محمدجعفر ياحقي، ص 124)
و جليل دوستخواه درباره اين واژه مي‌نويسد: در اوستا (Barasman) نام شاخه‌هاي باريكي است كه هنگام به جاي آوردن نيايشها در دست مي‌گرفتند و براي به كار بردن آن مراسم ويژه‌اي به جاي آورده مي‌شد. كاردي كه با آن شاخه‌هاي درخت را مي‌بريدند برسمچين و جايي كه در آتشكده «برسم» در آن قرار مي‌گرفت برسمدان مي‌ناميدند. مي‌توان گفت كه بر دست گرفتن شاخه‌هاي درخت و به نيايش ايستادن نشانه سپاسگزاري از آفرينش گياهان سودمند و اهورايي بوده است. فردوسي گويد:
پرستنده آذر زردهشت
همي رفت با باژ و برسم به مشت

(اوستانامه مينوي آيين زرتشت نگارش جليل دوستخواه، ص 139)

(مجله مقام،شماره 30)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط وزیری  | 

لباس ایران باستان

پيشينه ي پوشش(لباس) در ايران باستان

و نگاهي به کراوات (دستمال گردني) در ايران باستان

پرفسور فاروق صفي زاده

 

بي گمان بر پايه ي يافته هاي باستان شناختي، پيشينه ي لباس در جهان به ايران باستان بر مي گردد و اقوام ايراني نخستين کساني بودند که براي خود پوشش به وجود آورند. شلواري که امروز متعادل هست. و رداي بلند تا زانو، ميراث کهن ايرانيان است. هيچ يک از اقوام متمدن قديم چون بابلي ها و آشوري ها و يوناني ها و رومی ها شلوار و قباي تا زانو نمي پوشيدند. شلوار در ابتدا شروال بوده. اعراب اين واژه ي ايراني را سروال کرده اند و به لاتين آن را Sarabara ، به اسپانيايي Cerovlas ، به مجارستاني Schalwary و به آذری و کردي شروال گويند. لباس رسمي پاپ واسقف ها نيز که از آيين مهر گرفته شده و مخصوص مغان ايراني بوده است. هم چنين تاج و عصاي پاپ که مخصوص مغان مهري مي باشد. دست کش نيز مخصوص ايرانيان بوده، همان گونه که گزنفون در بازگشت ده هزار نفر متذکر مي گردد که براي اولين بار به ايرانيان که داراي دست کش بوده اند برخورد کرده است. در جز و گنجينه ي زيويه، يک نوع دست کش تزئيني مربوط به قرن هفتم پيش از ميلاد به دست آمده است.

 بر پايه ي دستاويزهاي تاريخي، امپراتوران و درباريان روم شرقي از لباس ايرانيان تقليد کرده اند. همچنين مغولان و هنديان نيز از لباس ايرانيان تقليد کرده اند. سرداري که امروز هندي ها می پوشند، همان لباس ايرانيان در اواخر قرن نوزدهم بوده. تمام علائم صنفي نيروهاي نظامي امروز دنيا از لباس ايرانيان تقليد شده است. در دوره ي اموي و عباسي نيز اعراب از لباس ايرانيان تقليد کرده اند. کلاه و لباس ايرانيان را اعراب تقليد کرده اند. اعرابي که در حمله به ايران به سوي خراسان تاختند، به زودي دامن هاي گشاد خود را دور افکندند و شلوار و نيم تنه به سبک ايراني در بر کردند.خلفا، امرا، فقها، اعراب و حتا هر گروهي يک قسم لباس ايراني برگزيدند.

آيين ايران اين بود که هر طبقه از طبقات ايراني، يک لباس خاصي برگزيده که طبقه ي ديگر حق پوشيدن آن را نداشت. چون شخص که نزد شاه حضور مي يافت، شاه، حرفه يا مقام و منصب او را از روي لباس وي تشخيص مي داد. زرياب آوازه خوان و موسيقيدان ايراني، وقتي در 52-822 ميلادي به قرطبه در دربار عبدالرحمن دوم رفت، لباس طوار او براي اهل محل نمونه و سرمشق بود.1

معاويه اولين کسي بود که مثل پادشاهان ايران و به تقليد از آنان لباس پوشيده و مورد اعتراض عمر واقع گرديد. در اروپا نيز براي اولين بار لباس ايرانيان تقليد کرده و لباس هاي کنوني را از روي طرح هاي لباس ايرانيان ابداع کردند. معروف است که چارلز دوم (1685-1660)پادشاه انگلستان به قدري از اسلوب لباس ايراني خوشش آمده بود که تا مدتي لباس رسمي دربار انگليس از لباس ايرانيان تقليد مي شد.2

اين قتبيه در کتاب العرب در باره ي استفاده ي ايرانيان از کارد و چنگال و قاشق براي غذاخوري مطالبي نوشته است. لازم به ذکر است وسايلي هم چون قاشق و چنگال در يکي از دهات بجنورد خراسان مربوط به هشت هزار سال پيش توسط باستان شناسان فرانسوي کشف شده است.3

مادي ها که نخستين حکومت پادشاهي را در جهان به وجود آوردند داراي لباس هاي مخصوص بودند که بعدها پارس ها همين لباس را از آنها اقتباس کردند. لباس مخصوص مادها از پارچه ی مستطيل شکل بلندی که طول آن دو برابر قد پوشنده بود، دوخته مي شد. به اين ترتيب که پارچه را از طول دولا تا مي کردند و در دو طرف آن جاي آستيني در حدود نيم متر باز مي گذاشتند و بقيه را مي دوختند. يخه ي لباس را هنگام بافتن پارچه باز مي گذاشتند.

لباس را از سر مي پوشيدند و روي آن کمربند مي بستند و پس از آن قسمتي از دامن را بالا کشيده روي آن مي انداختند. کفش نيز پيشينه اش در جهان به ايران باستان بر مي گردد. اقوام ايراني از دير باز داراي کفش هاي مخصوص بوده اند.

در اين جا به گستردگي پيشينه کروات (دستمال گردني) در ايران باستاني مي پردازم. لازم به ذکر است کروات را قوم ايراني کرواس ها در فرانسه رواج دادند و اين دستمال گردني به نام اين قوم در حهان متدوال گشت.

کراوات و تاريخچه پيدايش آن در ايران باستان

با نگرشي بر تاريخ پر افتخار ايران زمين، در مي يابيم که ايرانيان آريايي، در درازاي تاريخ پرافتخار خود، ابداع کننده و کاشف و باني هزاران دستاورد علمي و فنون بوده اند. اختراع خط، نوشتن، کتابت، علوم پزشکي، ستاره شناسي، فلسفه، رياضيات و ... همه و همه را براي نخستين بار ايرانيان به وجود آورده اند. هر کدام از اين علوم، ما دلايل و اسناد فراوان تاريخي داريم که ثابت مي کند ايرانيان، نخستين مردم با فرهنگ و متمدن جهان بوده اند که قرن ها پيش از مصريان و يونانيان و ديگر اقوام، داراي فرهنگ و تکنولوژي بسيار برتر بوده اند. تا پيش از حمله ي عرب ها به ايران، کتابخانه هاي ايران زمين، انباشته از هزاران کتاب در زمينه هاي مختلف علوم و فنون و تکنولوژي بود که با تازش عرب هاي بي دانش، همه ي اين کتاب ها سوزانده و يا با آب رود و دريا شسته شد. پس از اسلام نيز ما در قرن دوم و سوم، دانشمندان بسيار بزرگي را داشته ايم که هر کدام بزرگ ترين خدمت را به بشريت کرده اند. يکي از دانشمندان ايراني 160 نوع اختراع را در کتاب خود به زبان تازي آوده که تاکنون تنها شصت گونه اختراع وي، توسط غير ايراني دوباره کشف و ابداع شده است. يکي ديگر از دانشمندان در قرن دوم هجري، به کُروي بودن زمين اشاره مي کند. در آوستا، کتاب مقدس مهربان، به کُروي بودن زمين اشاره شده است، ابوريحاني بيروني، در کتاب التفهيم خود، به قاره ي آمريکا اشاره دارد و هزاران علوم و فنون ديگر که توسط ايرانيان، پس از اسلام به جهانيان عرضه شده است. امروزه با استناد به دلايل و اسناد و يافته هاي باستان شناسي، بسياري از اختراع اکتشافي که در جهان روي مي دهد، ما در ايران باستان آن را پيش بيني و حتا به نوع مقدماتي آن آگاهي داشته ايم.

در يکي از کشفيات باستان شناسي که خود نگارنده حضور داشتم، سنگي يافته شد عجيب، اگر دست يا هر کدام از اعضاي بدن بر روي سنگ قرار مي گيرفت، تمام استخوان ها و رگ ها و مفاصل و ... درون بدن ديده مي شد. اگر کسي روي سنگ خوابيد، همه ي اعضاي درون بدنش ديده مي شد از جمله: قلب و کليه و ريه ... اين نيز از تکنولوژي عجيب ايرانيان در دو هزار سال پيش بوده است.

ايرانيان نخستين مردمي بودند که پوشاک را نيز ابداع کردند. ايرانيان باستان براي پوشاک و لباس اهميت فراواني قائل بودند. با نگاهي به پوشاک و لباس امروزه ي کردان، آذري ها نتيجه گرفته شده است که همان نژاد برتر آريايي هستند. نشانه ي فروهر، کهن ترين نماد آريايي هاي باستان، از همين گروه خون + O   وام گرفته شده است. بر همين پايه، کراوات يا دستمال گردني نيز، به همين نشانه و مانتراي مقدس بستگي دارد. دايره، به منزله ي خوشيد، جهان هستي، حلقه ي مهر، زمان بي کرانه، کمر بستن (کُستي يا کُشتي)؛ خلقت جهان در دل زمان بي کران (ازلي و ابدي) مي باشد، دو رشته ي کراوات، همان دو جنبه ي منفي و مثبت جهان يا انگره مينيو و سپنتامينيو (دو گوهر همزاد) در آيين مهر و مزديسناست. پس کراوات يک نوع مانتراي جالب از OM و خون نژاد برتر آريايي + O  و نشانه ي مادينه + O مي باشد. ايرانيان بر اين باور بوده اند که هستي و خداوند نيز مادينه است و زن، پيش از مرد خلق شده است. اين دو چيز مهم، جديداً توسط دانشمندان زيست شناس به اثبات رسيده است. بر پايه ي علم پزشکي و زيست شناسي، ثابت مي گردد که زن، پيش از مردخلق شده است و همه ي جنين هاي انسان، تا سه هفته ي اول، مادينه هستند، سپس کم کم برخي از آن ها تبديل به نرينه مي گردد. ايرانيان براي شادي و شادماني، اين دستمال گردني را به گردن مي آويختند.

جالب است بدانيد که واژه ي کراوات از قوم ايراني کروات ها گرفته شده است. کروات ها، قوم ايراني ساکن يوگسلاوي هستند که در فرانسه، اين دستمال گردني را رواج دادند و اين نام، با نام خود اين قوم ماندگار شد. همان گونه که گفته شد، واژه ي کروا و کروات، يک واژه ي ايراني است که در فرهنگ ها آمده و معني آن ذکر شد.

در آستايي و کردي باستان کوئي رئيس به معني: زيوري براي گردن و سينه، سينه بند، گردن بند آمده است.1

واژه ي ديهيم نيز، در زبان هاي ايراني به معني نوار دور تاج پادشاهان ايران است. ريشه ي آريايي اين واژه                             به معني بستن آمده است. که صورت اوستايي آن ديا a diy گيلکي ها با قدمت پانزده هزار ساله، در مي يابيم که ايرانيان چه اندازه در زيبايي و دوخت پوشاک مهارت داشته اند. لباس بسيار زيباي زنان کرد و لباس بسيار موقر و زيباي مردان کُرد، بازمانده ي از پوشاک مادها و آريايي هاي باستان مي باشد.

در اين چکيده گفتار به کراوات، بخشي از پوشاک زنان و مردان ايران باستان، برپايه ي اسناد مدارک باستاني مي پردازيم.

دستمال گردن يا کروا Karwa يکي از بخش هاي پوشاک زنان و مردان ايراني بوده است. ايرانيان باستان، براي زيبايي پوشاک خود، دستمالي را به دو قسمت کرده و آن را به گردن مي آويختند. نام اين دستمال گردني کروا Karawa بوده است. کروا رخنه گرفتن و وصل کردن دو چيز باشد. با هم (برهان قاطع) و (آنندراج) در ناظم الاطباء نيز آمده است.

ايرانيان، هر نوع دستاوردي را که اختراع و به کار مي بردند، داراي فلسفه اي زيبا بوده است. کروا يا کراوات نيز داراي فلسفه اي آييني است که به آن اشاره مي گردد.

مانترا يا ذکر، جزو اصول آيين هاي زروان، مهر و مزديسنا در ايران باستان مي باشد. هر شخص در ايران باستان، داراي يک مانتراي شخصي بوده است. به جز مانتراي شخصي که بر مبناي روز تولد شخص مشخص مي شد، مانتراهايي نيز بوده که در مزگت ها و آتشکده ها به کار برده مي شد. مهمترين اين مانترا، مانترا و ذکر هي اوما Hioma مي باشد هئومه يا هومه، يکي از گياهان مقدس است که ايرانيان باستان از شيره ي اين گياه، شرابي مقدس درست کرده و آن را قبل از عبادت مي نوشيدند. ذکر و منتراي هئومه نيز از نام اين گياه مقدس آمده است. تبتي ها امروزه اين مانترا را به شيوه ي اوم oum به کار مي برند. اين مانترا در ميان يهوديان و مسيحيان و مسلمانان آمين = آم شده است. Om را آغاز همه چيز مي دانند. در آيين هاي باستاني کلمه پيش از همه چيز خلق شده است. OM يا اوم ارتباط نزديک با گروه خوني آريايي هاي اصيل : + O دارد. نشانه اي مادينه – زنان- نيز از+ O و است. از اين ريشه در فارسي، واژه هاي دام و دامک، دامني: مقنعه و روسري زن ها را داريم. دام در زبان ارمني نيز صورت Dam را يافته است. در سنسکريت از همين ريشه واژه هاي Dita: بسته و daman بند، ريسمان ساخته شده است.

اين واژه در لاتين diadema و در فرانسه diademe و در آلماني Diadem و در انگليسي: diadem راه يافته است که همان منظور دستمال گردني و کراوات مي باشد.

در فرهنگ نظام آمده است: «داهيم: تاج پادشاهان ... ديهيم اماله ي همين لفاظ است. در سنسکريت دامن، به معني گردن بند گل و سربند گل است از ريشه ي دم، به معني بستن داهيم از همان ريشه است، چه سلاطين قديم، تاج گل دور سر مي بستند. ديدم diadem انگليسي از همين ريشه است.

ديهيم به شکل حلقه اي، با نوارهاي بلند مواج (دستمال گردني _ کروات) است و عموما در تصاوير شاهان ساساني در رزم و بزم و شکار وجود دارد که در حجارها و سکه ها و ظروف عهد ساساني ديده مي شود.

در لوح هامورابي، سنگي با ارتفاع بيش از دو متر با نوشته ي خط ميخي وجود دارد. در اين سنگ، مراسم تاج گذاري نشان داده شده است. روح مهر، با شال ديهيم روي شانه هايش، با دست راست حلقه ي ديهيم و قلم را به هامورابي مي دهد. وجود حلقه ي مهر که سمبلي از فره ي ايزدي و نشان شاهي است از آيين مهر ماندگار است. در قديمي ترين آثار، حلقه در دست مهر ديده مي شود و نوارها بر کلاه مهر قرار دارد. اين حلقه دست به دست در سلسله هاي شاهي مي گردد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:55  توسط وزیری  | 

محبت الهی و راه رسیدن به آن ها

ای محمد(ص)، محبت من بر چهار دسته از مردم واجب است:

دسته ی اول: کسانی که یکدیگر را به جهت من دوست داشته باشند.

دسته دوم: کسانی که برای من از دوستی و ارتباط با کسانی که نمی پسندم، دست بردارند و رابطه ی خود را با دشمنان من قطع کنند.

دسته سوم: افرادی که به جهت من با یکدیگر رابطه برقرار کنند. (و اگر چنانچه کدورت و تیرگی بینشان وجود دارد، آن را فراموش کنند و در ایجاد ارتباط و پیوند همه جانبه همت و تلاش نمایند.)

دسته چهارم: گروهی که بر من توکل داشته باشند.

برای محبت من حد و مرزی نیست؛ و هرگاه نشانه ای را فرود آوردم، متعاقباً نشانه ی دیگری برای آن ها قرار می دهم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:57  توسط وزیری  | 

باز هم ژزشکی در ایران باستان

دانش پزشکی در ایران باستان
دانش پزشکی در ایران باستان

یکی دانشهایی که ایرا‌‌ن‌زمین در آن نقش مهمی را ایفا کرده دانش پزشکی است. دانش پزشکی در ایران پیش از دوره اوستایی و ظهور اشوزرتشت وجود داشته. زمانی که زرتشت که خود نیز یکی از پزشکان برجسته عهد باستان ایران می باشد پا به عرصه وجود می گذارد، قرنها یا هزاران سال بوده که این دانش در ایران زمین رواج داشته است. اوستا که مجموع کاملی از تاریخ و فرهنگ ایرانیان پیش از ظهور زرتشت تا به دوره او می باشد، اشاره‌های بسیاری به دانش پزشکی و پزشکان ایرانی دارد. همچنین در دیگر کتابهای پهلوی و پارسی بدان اشاره ها برمی خوریم٬ مانند شاهنامه٬ بندهش.

نوشتار زیر حاصل استفاده از چندین مقاله و تلخیص آنهاست
متون کهن آمده:

جمشید( چهارمین پادشاه پیشدادی) نخستین کسی بود که استحمام آب گرم و سرد را مرسوم کرد. در دوره پادشاهی او هفتصد سال نه گیاهی خشکید و نه جانداری بیمار شد.

پزشکان مشهور ایران باستان:

در اوستا از قهرمانی به نام «ثرتیه» نام برده شده است که «نخستین پزشک» قلمداد شده است. در «ثرتیه» از اهورامزدا تقاضا میکند که علاجی علیه همه زهرها و یک کارد فلزی برای عملیات پزشکی به او بدهد. اهورامزدا پاسخ می دهد که هزاران و میلیون ها گیاه درمان بخش آفریده ام که از آن میان، «گوکرن» منبع همه داروهاست. گوکرن، نام درخت مقدس افسانه ای است که در دریای فراخکرد جای دارد. هوم سفید، گاو شاخ، و کوکنار، معادل های دیگری هستند که برای این درخت افسانه ای، تصور شده است و جملگی جنبه درمانی داشته اند.

بند ۴ یسنا ۹:
آنگاه به من پاسخ گفت هوم پاک دور دارنده ی مرگ٬ ویونگهان مرا نخستین بار میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت. این پاداش به او داده شد که او را پسری زاییده شد٬ آن جمشید دارنده رمه خوب٬ کسی که در شهریاری خود جانور و مردم را نمردنی ساخت.

پس از ویونگهان پدر جمشید پیشدادی و خود جمشید که یکی دیگر از پزشکان آریایی می باشد به ترتیب در بندهای پسین همچنان پرسش خود را ادامه می دهد و هوم در پاسخ به او (زرتشت) تا چهار پزشک را نام می برد که به ترتیب پس از ویونگهان ، دومین بار آبتین(پدر فریدون پیشدادی) ، سومین بار اترت پدر اورواخشه و گرشاسب و چهارمین بار پورشسپ پدر پیامبر ایرانی اشو زرتشت می باشد. در اوستا از پزشکان دیگری نام برده شده که میتوان از آنها جاماسپ وسئنا که بعدها سیمرغ نام گرفت نام برد.
تخصصهای مختلف دانش پزشکی در ایران باستان
دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد:

۱- اشو پزشک(بهداشت)

۲- دادپزشک(پزشک قانونی)

۳- کارد پزشک(جراح)

۴- گیاه پزشک(دارو عطاری)

۵- مانتره پزشک(روان پزشک)

یکی از طبیبان(پزشکان) به وسیله اشا درمان کند٬ کسی به‌وسیله قانون شفا بخشد٬ کسی با کارد درمان کند٬ کسی که با گیاه درمان کند کسی که با کلام مقدس(مانتره) درمان بخشد......
"اردیبهشت یشت بند ۶"

1- اشو پزشک(بهداشت)

اشو(اشا) بچشم پاکی و راستی می باشد. اشو هم پاکی تن و محیط را شامل می شود و هم شامل پاکی درون(روح و روان و اندیشه) می باشد. یک اشو پزشک بایستی دارای هر دو پاکی(تن و روان) باشد تا بتواند دیگران را درمان نماید. اشو پزشک پزشکی است که به بهداشت و پاک نگداشتن محیط زندگی و شهر و پاکی تن سفارش میکند و به امور بهداشتی رسیدگی می نماید. مانند سازمان بهداری و بهزیستی که هم اکنون نیز در شهرها و روستاها به آموزش بهداشت و نگهداری محیط مشغولند و مردم را آموزش بهیاری می دهند(مانند واکسن زدن ،پرستاری ،کمکهای اولیه و ....) دور نگهداشتن بیماران از جمع و قرنطینه کردن بیماران که دارای بیماریهای خطرناک بودند٬ پاک نگهداشتن چهار آخشیج مقدس(آب ،باد ،خاک ،آتش) از پلیدی و نیالودن آنها. پاکی محیط خانه کوی و محله و دیگر وظایف در این اندازه از کارهای اشو پزشک بوده. همچنین هر خانواده ایرانی موظف به اجرای این امر بوده اند. ایرانیان هیچگاه چهار آخشیج را به ناپاکی آلوده نمی کردند٬ بدین جهت در آب روان خود را نمی شستند و از شستن اشیا آلوده در آب روان پرهیز می کردند. همچنین ادار کردن و آب دهان انداختن را در آب گناهی بزرگ می شمردند. آتش را آلوده به مواد سوختنی دودزا و بدبو نمی کردند و همواره جایگاه آتش را پاک نگه می داشتند٬ خاک و زمین را به ناپاکی و پلیدی آلوده نمی کردند.همواره در خانه ها و محله ها اسپند و کندر دود می کردند تا هوا همواره هم پاک و خوشبو شود و هم حشرات (خرفستران) و میکروبها کشته شوند. این سنت و آداب هنوز در بین ایرانیان و دیگر اقوام و ملتها مرسوم می باشد.

۲- داد پزشک (پزشک قانونی)

این پزشکان بیشتر با علوم پزشکی کار می کردند. کالبد شکافی پس از مرگ جهت تشخیص بیماری و پیدا کردن را درمان برای آیندگان از جمله وظایف آنان بوده٬ پزشکان قانونی درگذشتگان را معاینه میکردند و پس از اطمینان حاصل کردن از درگذشته برای آن جواز کفن و دفن صادر می نمودند. اگر مرده نیاز به کالبدشکافی داشت آن را کالبد شکافی می کردند.همچنین امور مومیایی مردگان به دست اینگونه پزشکان بود که این عمل بیشتر در مصر باستان معمول بوده.


3- کارد پزشک(جراح):
همانگونه که از نام اینگونه پزشکی پیداست نوع بیمار و درمان بخشیدن بیماران توسط این پزشکان، جراحی بوده است.

در وندیداد فرگرد هفتم بند ۳۹ در مورد کارد پزشکی چنین آمده:
کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.

همانگونه که در بند بالا اشاره شد یک کارد پزشک بایستی چندین مرتبه این عمل را انجام دهد و پس از پیروز شدن در آزمایش می توانست در این رشته پزشکی فعال باشد.
درباره کارد پزشکی که یک عمل رستمینه(سزارین) زایمان را در ایران باستان نشان می دهد در شاهنامه در خصوص زایش رستم چنین آمده:

پیامـد یکـی موبـد چیـره دست
همان ماهرخ را به می کرد مسـت

شکافیـد بی رنـج پهلـوی مـاه
بـتـابـیـــد مـر بـچه را سـر بـه راه

چنان بی گزندش برون آورید
که کس در جهان این شگفتی ندید


پزشکی که جراحی زایمان را بدین گونه بر روی مادر رستم ،رودابه انجام می دهد، سیمرغ در شاهنامه (سئنا در اوستا) یکی از پزشکان ایران باستان می باشد. سیمرغ که نام وی سئنا می باشد یکی از پزشکان و مغان می باشد وی در کوه(ظاهرا دماوند) می زیسته و شاگردانش نیز در آنجا (دماوند) برای فراگیری دانش می رفته اند و او را ،سئنا مرغ نامیدند به دلیل جایگاه بلندش(بروی کوه). زال پسر سام که پدرش او را از کودکی به نزد سئنا می سپارد تا آموزشهای مورد نیاز را بیاموزد و دانش فراگرد از شاگردان مورد توجه سئنا می شود. بدین سبب زال در برخی گرفتاریهای خود از او کمک می گرفته که زایمان همسرش رودابه در هنگام زایش رستم نیز به دست سئنا علاج می گردد. برای آنکه بهتر به دانش کارد پزشکی در ایران پی ببریم نیاز است آورده شود که در باستانشناسی در شهر سوخته در استان سیستان جمجمه هایی کشف گردید که بروی آنها عمل جراحی انجام گرفته بود.
- گیاه پزشک(اورو پزشک) :
پیشینه گیاه پزشکی با آغاز پیدایش کشاورزی و گیاه پروری در ایران همراه می باشد. نخستین اقوامی که توانستند به خواص گیاهان دارویی پی ببرند و گیاه درمانی نمایند و از گیاهان به عنوان آرام بخش و تیمار بیماران بهره برند ایرانیان بودند. گیاه پزشکی پس از گذشت هزاران سال در ایران و دیگر نقاط جهان همچنان مرسوم است و یکی از موثرترین درمانها به شمار می آید. گیاه پزشکی در روزگارهای کهن از ایران به دیگر کشورها راه یافت از جمله هند٬‌ ‌ چین٬ ‌میان رودان٬ مصر و غیره که هنوز در آن کشورها به ویژه پاکستان و هند رایج است.

در مورد گیاه پزشکی در وندیداد فرگرد ۲۰ بند ۶ آمده:

تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد.


از متن بالا بر می آید که گیاه پزشکی برای عمده بیماریها به کار می رفته و بیشترین دردها را درمان بخش بوده در یسنا ۹ بند ۳ و ۴ و دیگر بخشهای اوستا به گیاه هوم اشاره شده( در آغاز سخن آورده شد). از گزارش وندیداد ،یسنا و یشتها چنین نتیجه می شود که بسیاری از امراض و ناخوشیها در دانش پزشکی ایران مشخص و پیدا شده بوده و برای مقابله با آنها داروهای مورد نیاز را نیز به دست آورده بودند.
غیر از گیاه هوم نیز گیاهان دیگری در ایران باستان برای پزشکی مورد بهره بوده اند مانند؛ بَرسم کُندر؛ اسپند؛. همچنین عصاره (فشرده) گیاهانی مانند نعنا؛ بیدمشک و عرق چهل گیاه و غیره در گذشته و حال نیز در پزشکی و درمان بیماران مورد بهره قرار می گرفته و میگیرد. برخی گیاهان دارویی علاوه بر جنبه درمانبخشی در مراسم دینی و جشنها از آنها استفاده می شده مانند هوم؛ برسم و اسپند.



5- مانتره پزشک(روان پزشک):

منظور از کلام مانتره سخنی است که با آن بیمار را آرامش می دهند و درمان می کنند، همچنین سخن پاک و مقدس هم معنی می دهد.
آنگاه که روان و روح آدمی همچنان بهم ریخته و پریشان است بهترین درمان و آرامبخش گفتار نیک و امید بخش٬‌ ‌ خواندن کتاب مقدس(گاتها اوستا) شعر و یا گوش دادن به موسیقی می باشد.

وندیداد فرگرد ۷ بند ۴۴ آمده:

ای زرتشت ،اگر پزشکانی گوناگون درمان بخش یکی با کارد درمان بخش٬ یکی با دارو٬ یکی با سخن ایزدی درمان کننده٬ آن کس که با سخن ایزدی(مانتره) درمان کند درمان بخش ترین درمان کنندگان است.

نظر ایرانیان باستان درباره بیماریها و منشا آنها:


بر طبق آیین و فرهنگ ایرانی نابود کننده تمام بدیها٬ پلیدیها و کژاندیشی ها و زشتی ها همان کلام ایزدی (مانتره) است. نامهای خداوند(صد و یک نام خدا) مانتره می باشد. گاتها مقدس مانتره می باشد٬ یسنا مانتره می باشد٬‌ ‌ نماز مانتره می باشد٬‌ ‌ اندیشه نیک٬‌ ‌ گفتار نیک٬‌ ‌ کردار نیک مانتره می باشد. تمام آموزشهای زرتشت مانتره می باشد. نیاکان ما معتقد بودند و ما نیز معتقدیم و ایمان داریم هرگاه که روح و روان و اندیشه سالم و شاداب است٬ تن و بدن و زندگی نیز سالم و شاداب است. و هرگاه روح و روان و اندیشه رنجور و افسرده باشد تن و بدن و زندگی هر چقدر که قوی باشد رو به سستی می گذارد. و یکی دیگر از این درمانبخشها فراگیری دانش و ادب برای رسیدن به کمال انسانی می باشد.
رقیه بهزادی، نویسنده کتاب «قوم های کهن، در قفقاز، ماورای قفقاز، بین النهرین و هلال حاصلخیز» درباره تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان نوشته است: «به سبب تقسیم دو گانه جهان به یک آفرینش خوب و یک آفرینش بد، همه بیماری های جهانی از پدیده های انگرمینو (منیوی بد) به شمار می آمد. در وندیداد، اهورامزدا اعلام می دارد که انگرمینو 99 هزار و 999 بیماری آفرید که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.»
گیگر نویسنده و پژوهشگر کتاب «فرهنگ ایران شرقی» خود به دقت نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده است. اگر چه برای بسیاری از آنها نتوانسته است معادل دقیق و مشخص عنوان کند. اما انواع بیماری های تب، سر و پوست در میان آنها مشخص و تفکیک شده است.
رقیه بهزادی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد، یاد کرده است:
1. واورشی : احتمالا یک بیماری مقاربتی است
2. تب زایمان یا نفاس:eclampcia and preeclampcia
3. اسکندا : ممکن است به مفهوم بریدگی باشد
4. اگهوستی : راشیتیسم
5. دروکا : مسلما سنگ کلیه یا صفرا است
6. کورگها : ظاهرا همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک می گویند.
7. آستائیریا : ظاهرا نام یک بیماری است که بر روی بدن جوش هایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهری می شود.
همین طور در میان شماری از بیماری هایی که کاملا ناشناخته است، سه بیماری با «اژ» آغاز می شود و احتمالا ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.

اساس علم پزشکی در کتاب اوستا، سه چیز است: کارد، گیاهان درمانی و کلام که به نظر می رسد منظور جراحی، پزشکی و دعا و نیایش باشد. در کتاب «قوم های کهن...» آمده است: «چنین به نظر می رسد که اوستا به معالجه به وسیله دعایا افسون بیش از همه چیز اهمیت می دهد. به طوری که «مانتر بیشاز»، یعنی کلام شفابخش را پزشک پزشکان می نامد. در واقع، به کلام شفابخش یا کلام مقدس، شخصیت داده شده و از او به عنوان یکی از ایزدان یاد می شود: «ای کلام مقدس، ای درخشان، مرا شفا ببخش».
در وندیدا، کلام مقدس مفهومی بیش از دعا دارد و به معنی ورد و افسونی برای دور کردن بیماری هاست: «بیماری را به عقب می رانم، مرگ را عقب می رانم، درد و الم را به عقب می رانم، سردرد را به عقب می رانم... آبله را به عقب می رانم.»

قانونهای پزشکی در ایران باستان
در وندیداد، احکامی نیز برای پزشکی ذکر شده است، مثلا آمده است که داوطلب پزشکی برای آزمایش جراحی نباید از مزداپرستان استفاده کند، بلکه باید یکی از دیوپرستان را مورد آزمایش قرار دهد. هر گاه بیماری را جراحی کند و در نتیجه بیمار هلاک شود و این کار بار دوم و سوم تکرار شود، داوطلب پزشکی برای همیشه از حرفه پزشکی محروم خواهد شد. اگر در این کار اصرار ورزد و به یک نفر مزدایی آسیب برساند، متهم به جنایتی معادل آدمکشی خواهد شد. اما پس از سه بار تجربه موفقیت آمیز، وی به عنوان یک پزشک شایسته، به شمار خواهد آمد.
همچنین پزشکان، وظایف و مزد ویژه ای داشتند. رقیه بهزادی، برخی از این وظایف را این گونه برمی شمارد: پزشک باید به شتاب به عیادت بیمار برود. هر گاه شخص شب هنگام بیمار شد، پزشک باید تا پیش از پاس دوم شب خود را به او برساند، اگر در طول شب بیمار شود، پزشک باید تا پیش از سپیده دم بر بالای سر بیمار برسد.

حق ویزیت ! در ایران باستان:

دستمزد پزشک دقیقا تناسب با مقام بیمار داشت و موبدان، تنها با دعا و دادن برکت، به پزشک دستمزد می دادند!

رییس خانواده یا قبیله یا ده یا فرمانده استان به ترتیب یک خر، یک اسب، یک شتر و یا چهار اسب به عنوان دستمزد به پزشک می پرداختند. بیماران زن، به پزشک چهار پای ماده به عنوان دستمزد می پرداختند.

اخلاق پزشکی در ایران باستان:
در کتاب «قوم های کهن...» شرایط یک پزشک کامل در ایران باستان، این طور نقل شده است: «باید اندام های بدن و مفاصل و درمان بیماری های آن ها را بداند. باید ارابه شخصی و دستیار داشته باشد و باید مهربان باشد و حسود نباشد. آرام سخن بگوید و هیچ گونه غروری نداشته باشد. دشمن بیماری ولی دوست بیمار باشد. حجت و حیا را رعایت کند و به دور از جنایت، آسیب رسانی و زورگویی باشد. شتابان به کار بپردازد، یار بیوه زنان باشد. رفتاری نجیبانه داشته باشد. پاسدار شهرت خوب باشد. به خاطر سود کار نکند، بلکه پاداشی معنوی را در نظر داشته باشد. در دادن گیاهان درمان بخش مهارت نشان دهد تا جسم را از بیماری برهاند و فساد و ناپاکی را دور کند. آرامش بیشتری ببخشد و لذایذ حیات را افزون سازد.»


از اوستا که بگذریم در دوره های پس از زرتشت این دانش همچنان نزد ایرانیان رو به رشد و نمو نمود. عمده کار پزشکی و دانش پزشکی نزد موبدان و مغان ایرانی بود. بهترین آموزگاران دانش پزشکی و ستاره شناسی مغان ایران بوده اند و این علوم پشت به پشت از آنها به شاگردانشان انتقال پیدا می کرده. متاسفانه در یورش بی رحمانه مقدونیان(اسکندر)٬ اعراب٬ ‌تاتارها و افغانها بسیاری از نوشته ها و کتابهای ارزشمند دانشمندان ایرانی را از بین رفته و کتابهای پزشکی نیز از این قانون مستثنی نبوده است. از پزشکان نامور ایران نیز در دوره های بعد می توان از مانی؛ روزبه و بزرگمهر نام برد. در دوره هخامنشی نیز پزشکان بی شماری بوده اند که دانشمندان یونانی و دیگر ملل از آنان بهره برده اند. عمده دانش پزشکی آن دوره و حتی دوره ماد و دوره های پسین بر دانش اوستایی استوار بوده.
دوره ساسانیان نیز دانشمندان دیگر کشورها در دانشگاه گندی شاپور برای فراگیری دانشهای گوناگون از جمله پزشکی مشغول درس خواندن بوده‌اند٬ مانند دیوژن. فرهنگستان گندیشاپور (که بصورت نیمه‌عربی‌وار جندیشاپور نیز نامیده شده) در سال۲۷۱ بدست شاهنشاهان ساسانی در خوزستان بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان همچنین دارای یک بیمارستان آموزشی و یک کتابخانه بود. بیمارستان گندیشاپور نخستین بیمارستان آموزشی جهان بود. در این فرهنگستان دانش‌های فلسفی و پزشکی تدریس می‌شد و بنا به روایات حبس و مرگ مانی پیغمبر نیز در گندیشاپور روی داده است.

گندیشاپور یکی از هفت شهر اصلی خوزستان بود. نام آن در آغاز «گوند-دزی-شاپور» به معنی "دژ نظامی شاپور" بوده است. برخی پژوهشگران بر اینند که بنگاهی همانند به گندیشاپور از زمان پارتیان در این جایگاه قرار داشته است. شهری به نام گندیشاپور را شاپور دوم فرزند اردشیر ساسانی پس از شکست دادن سپاه روم به سرکردگی والرین، بنا نهاد. شاپور دوم گندیشاپور را پایتخت خود قرار داد.



نام‌آوری گندیشاپور بیشتر در زمان خسرو انوشیروان ساسانی انجام گرفت. خسرو انوشیروان گرایش فراوانی به دانش و پژوهش داشت و گروه بزرگی از دانشوران زمان خود را در گندیشاپور گرد آورد. در پی همین فرمان خسرو بود که برزویه، پزشک بزرگ ایرانی، مأمور مسافرت به هندوستان شد تا به گردآوری بهترین‌های دانش هندی بپردازد. امروزه شهرت برزویه در ترجمه ای است که از کتاب پنچه تنتره هندی به پارسی میانه انجام داد که امروزه به نام کلیله و دمنه معروف است.

بنابراین فرهنگستان گندیشاپور از کانون‌های اصلی دانش‌ورزی، فلسفه و پزشکی در جهان باستان شد. در برخی منابع اشاراتی به انجام آزمون و امتحان برای اعطاء اجازه طبابت به دانش‌آموختگان دانشگاه گندیشاپور شده است. کتاب "تاریخ الحکمه" (سرگذشت فرزانگی) به توصیف این مسئله می‌پردازد. شاید این نمونه نخستین برگزاری آزمون دانشگاهی در جهان بوده باشد.

تمامی کتاب‌های شناخته شده آن روزگار در زمینه پزشکی، در کتابخانه گندیشاپور گردآوری و ترجمه شده بود، با اینکار گندیشاپور تبدیل به کانون اصلی انتقال دانش میان خاور و باختر گشت. گندیشاپور و همچنین آموزشگاه وانسیبین که پیش از فرهنگستان گندیشاپور در خوزستان بنیاد شده بود تأثیر بزرگی در شکل گرفتن نهاد «بیمارستان» بویژه کلینیک آموزشی در جهان داشتند.

در سال‌های آغازین پیدایش دین اسلام در عربستان، دانشکده پزشکی و بیمارستان جندیشاپور شمار زیادی استاد ایرانی، یونانی، هندی و رومی را در خود جا داده بود. گفته شده که حتی پزشک شخصی محمد، پیامبر اسلام، نیز از دانش‌آموختگان (فارغ‌التحصیلان) دانشکده پزشکی گندیشاپور بوده است.

دانش پزشکی در ایران پس از حمله و یورش اعراب چند قرنی رو به کاهش و افتادگی گذاشت لیکن با کوشش بزرگمردان و دانشمندان و با عنایت اورمزد این دانش مانند گذشته و بهتر از آن رو به بالندگی گذاشت. به طوریکه دانشمندان بی شماری از دوره ی اسلامی به بعد از یاران به دانش جهان کمک شایانی کردند و کمتر کسی مانند آنها را میتوان یافت٬ بزرگانی چون ابن سینا؛ محمد زکریا رازی؛ فارابی؛ خیام که نامشان همواره در تاریخ پزشکی جهان می درخشد و موجب افتخار و سربلندی مردم ایرا‌ن‌زمین در تمام دوره ها می باشند.

http://www.havadar.i 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط وزیری  | 

درد و دل با صمیمیترین دوست

گفتگوی انسان با خدا
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
) ::..:: (
بقره/۱۸۶من كه نزدیكم

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.::
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.::
دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.::
پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.::
مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟(توبه/۱۰۴) ::.
!
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (
ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.::
خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.::
به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.::
خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.::
خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...

1مهر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:38  توسط وزیری  | 

کیش مهر در زبان فردوسی

فريــدون چــو شد بر جهان کامکار  

 نـدانست جــز خـويشتـن شهـــريار
به رسـم کيان تـاج و تخـت و مهـی  
بيـاراســت بـا کـــــاخِ شــــاهنشهی
به روز خُـجستـه سـرِ مهــــرمـــــاه  
به سـر بَــر نهــاد آن کيــــانی کــلاه
بفـــرمــود تا آتــش افــــــروختنـــد  
همـه عَنبــــر و زعفــران ســوختند

                                            پرستیدن مهرگان دین اوست                       

  تن آسانی و خوردن آیین اوست

کنون يادگار است از او ماهِ مهـــــر

بکـوش و به رنج ايچ منمای چهــر

 

                                                               فردوسی

 

 

فريــدون چــو شد بر جهان کامکار  

 نـدانست جــز خـويشتـن شهـــريار
به رسـم کيان تـاج و تخـت و مهـی  
بيـاراســت بـا کـــــاخِ شــــاهنشهی
به روز خُـجستـه سـرِ مهــــرمـــــاه  
به سـر بَــر نهــاد آن کيــــانی کــلاه
بفـــرمــود تا آتــش افــــــروختنـــد  
همـه عَنبــــر و زعفــران ســوختند

                                            پرستیدن مهرگان دین اوست                                   

  تن آسانی و خوردن آیین اوست

کنون يادگار است از او ماهِ مهـــــر

بکـوش و به رنج ايچ منمای چهــر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط وزیری  | 

باز هم مولوی

مولوی شیعه بوده یا سنی؟!

البته تشیع معرفتی با تشیع فقاهتی (شریعت) رابطه «عموم و خصوص من وجه» دارد و در این نوشتار، بر جنبه تشیع معرفتی مولوی تأکید شده است.

با تکیه بر برخی تکنیک‌های تحقیقات آکادمیک تفسیر متن شامل رویکرد مفهومی، رویکرد جامع‌نگری (Synoptic Approach)، توجه به ساختار و سیکل هرمنوتیکی (گفتمان جزء و کل، کل و جزء) بر اساس مثنوی مولوی، حضرت مولانا یک شیعه خاص وفادار به ولایت مولی‌الموحدین، قطب‌الاقطاب‌العارفین، سرلشکر ولایت قمریه امیرالمؤمنین علی(ع) و مداح سلسله نوریه ولایت شمسیه حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی(ص) و ولایت نور قمریه اهل بیت است.

اساس تشیع، مبتنی بر اصل امامت یا ولایت یا انسان کامل در ادبیات عرفانی و معرفت و محبت و تبعیت از مقام و منزلت امام علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) و اعتقاد به اصل تولی و تبری است. در عمق اندیشه‌های مولانا در مثنوی معنوی، جنبه‌ای از معرفت، محبت و تبعیت از امام علی(ع) و آل‌ علی نهفته است که با اساس تشیع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبیق است.
در مثنوی مولوی، از سویی به پیروی از ولایت و ضرورت معرفت به امام علی(ع) و آل علی تأکید شده است و از سوی دیگر، مولانا بر اهمیت انسان کامل و ضرورت پیروی از مرشد و شیخ و قطب ـ که معادل اصطلاح امام در علم کلام و ولی یا اولی‌الامر در قرآن است ـ تأکید بلیغ دارد.
مقام امامت و ولایت و مرشدیت، دارای مراتب متعدد است؛ ولی مطلق، حضرت حق جل جلاله است و پیامبر اسلام و ائمه اطهار از امام علی(ع) تا حضرت بقیةالله‌الاعظم، ولی کامل و مصداق بارز انسان کامل در عرفان هستند. لذا از آن جهت که بحث انسان کامل و ولایت از امهات و ارکان عرفان به شمار می‌رود و انسان کامل مترادف با اصل امامت در تشیع است؛ پایه عرفان بر مبنای اصل «تشیع حقیقی» است.
به طور کل، در عرفان ولایت بر دو قسم است:
الف ـ ولایت عامه:
1
ـ ولایت حاصل از ایمان به خدا و رسول خدا(ص) و اولیای الهی که مفاد آیه کریمه «الله ولی الذین آمنوا...» است. (سوره بقره آیه 257)
این ولایت دارای ابتدا و انتهایی است؛ ابتدای آن تخلیه و تحلیه و انتهایش، مقام قرب نوافل است که در این مقام حق تعالی چشم و گوش و زبان بنده خویش می‌شود و سالک به مقام حق‌الیقین می‌رسد.
2
ـ ولایت مختص به ارباب قلوب و کاملان که فانی در حق و باقی به بقای سلطان وجودند و پایان آن نهایت «مقام قاب قوسین» است.
ب ـ ولایت خاصه، که مختص حضرت محمد(ص) و اوصیای خاص حضرت از اهل بیت و عترت ـ علیهم‌السلام ـ است.
این ولایت از انتهای «قاب قوسین» آغاز می‌شود و به «مقام مظهریت تجلی ذاتی» و «مقام او ادنی» می‌رسد.
صاحبان ولایت خاصه (ولایت شمسیه) به منزله بطن هفتم کلام‌الله مجید هستند. «انّ للقران ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا، الی سبعة أبطن» (علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 3، ص 72).
اقطاب (اولیای شمسیه) همانند درختی عظیم و ابدال، نقبا، اوتاد و... به منزله سایه آن هستند که در هر عصر، تنها یک قطب وجود دارد، (رجوع شود به دفتر سوم مثنوی، قصه دقوقی، ابیات 1924 ـ 2305) و شرح ملاهادی سبزواری بر بیت 2003 دفتر سوم مثنوی).

مولانا در مثنوی می‌گوید:
قوم دیگر سخت پنهان می‌روند شهره خلقند ظاهر کی شوند
هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنود ابدال هم
شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست
(
دفتر سوم مثنوی ـ ابیات 3104 ـ 3106)

ب ـ ولایت خاصه:
1
ـ ولایت شمسیه:
مظهر ولایت شمسیه، ولایت محمدیه است که وجود جزیی و شخصی حضرت محمد مصطفی(ص) است.

2
ـ ولایت قمریه:
که ولایت اوصیای خاص حضرت محمد(ص) از اهل بیت است.

بر اساس ابیات 2959ـ2980 دفتر اول مثنوی معنوی، با رویکرد قرینه مقامیه ولایت علویه مندرج در ولایت محمدیه است و بر مبنای ابیات 3761ـ3766 همان دفتر، ولایت قمریه علی(ع)، مندرج در ولایت شمسیه حضرت ختمی مترتب است.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:35  توسط وزیری  | 

آیا عاشقی

روانشناسی عشق ورزیدن

 

روانشناسی عشق ورزیدن

برای انسان رسیدن به کمال بدون نوعی از عشق ورزیدن امکان پذیر نیست. بدین گونه هر کس در آرزوی عشق ورزیدن و مورد عشق واقع شدن است. هر چند عده زیادی هستند که بطور کامل ناکام می گردند. امروزه عده ای هستند که می ترسند به نفوذ عشق دیگری سر فرود آورند زیرا تصور می کنند هویت شخص خود را از دست می دهند. عده ای دیگر در ناخود آگاه خود عاشق شدن را ممنوع می کنند چون نمی خواهند مورد خیانت واقع شوند. در این مواقع است که بعلت ناسازگاریهای ناخود آگاه در درون فرد عشق ورزی غیر ممکن می گردد و در مواقع است که روانکاوی یا دوباره سازی روانی تقریبا همیشه موثر است.

 

زنان و مردانی که در شهرهای بزرگ برای ادامه کارو یا ادامه تحصیل آمده اند هنگامیکه متوجه می گردند چقدر تنها هستند و اغلب در پارک ها قدم می زنند و به زوجهای دیگر خیره می گردند بدنبال موقعیت های مشابه ای هستند تا نیاز خود را برطرف کنند. اما چون درآمد بالایی ندارند تا دیگران را به بیرون دعوت کنند یا تصور می کنند زشت و بد قیافه هستند خود را در اختیار روسپی ها (خود فروشان جنسی) فرار می دهند تا بدین صورت آن جانشین عشق گردد. هر چند که در انتها درمی یابند که این موضوع فریبی بیش نبوده و نمی تواند نیاز ایشان را برطرف کند اما بخاطر ناچاری بارها و بارها به آن افدام می ورزند.

 

توهم در عشق

افراد زیادی هستند که بدلیل عدم تجربه و آموزش کافی همیشه آنچه را که فقط توهمی خیال پردازانه است به عنوان عشق واقعی تعبیر می کنند. البته این توهم ببیشتر پیده ای رایج در میان جوانان است. تنظیم ملاک ها منبی بر تفاوت و تفارق بین عشق راستین و دروعین کار محالی نیست البته نه برای فرد عاشق چون او خود درگیر است بلکه برای بوسیله سوم شخص ناظر. بنظر ویلیام اشتکل روان شناس برجسته توهم در عشق ناشی از رنجیدگی است.

 

هنر عسق ورزیدن

هنر عشق ورزیدن چیزی است که بایستی آموخته شود و شگفت آور نیست که پندار در عشق موجب شوربختی می گردد. نخستین شرط خوشبختی در عشق، عشق مطلوب و عاملی است که باعث گسترش شخصیت هر دو شریک می باشد. یکی از مشکلاتی که دراین رابطه در مورد خانم ها مطرح می گردد سرد مزاجی است. سرد مزاجی حالتی است با خصوصیات از قبیل اغلب عصبی، متلون، فتنه جو و بد مشرب. این حالت می تواند ریشه در علل و حوادث رخ داده در زندگی و یا کشمکش های روانی باشد. این موضوع می تواند در دراز مدت باعث جدایی زوجین گردد. متاسفانه چون اکثر مردان متوجه این موضوع نمی گردند نمی توانند به همسران خود دراین رابطه کمک نمایند.

 

ماهیت عشق

غریزه در انسان هرگز چیزی منخصرا بیولوژیکی نیست. همانطور که در میان ما انسانها خوردن تنها در خدمت بقای فرد نمی باشد. بهمین شکل غریزه جنسی در زندگی می باشد. انسان برای بدست آوردن دل می بایست از راه احساسی نزدیک شود چرا که بدون آن خوشنودی واقعی امکان پذیر نیست. همچنین باید گفت عشق حقیقی موثرترین و تعالی بخش ترین خلاق وجود انسانی است. به امید آنکه این مقدمه بتواند کمک حال آندسته گردد که هنوز در ابتدای راه هستند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:34  توسط وزیری  | 

زروان خدای اولین ایرانیان خالق اهورا مزدا و اهریمن و وای

زروان كيست؟

دكتر مصطفى رحيمى

سالها بود كه مىخواستم اطلاعى از زُروان به دست آورم؛ تا اينكه چندى پيش از آقاى هوشنگ دولتآبادى شنيدم كه در اين راهمىكوشد. بىصبرانه منتظر ماندم تا اينكه كتاب منتشر شد. (1) نويسنده كتاب، زروان را، خداى بخت و تقدير مىداند؛ و كتاب را «جاىپايى» از او. اما براى من تمام كتاب تازگى دارد.

زروان كيست و چه مىگويد؟ نويسنده در مقدمه و «شرح معضل» مىنويسد:

زروانپرستى، كيش ايرانيان باستان است كه بر پايه اعتقاد به نيروى لايزال و غيرقابل تغيير سرنوشت استوار بوده است.پيروان اين دين عقيده داشتهاند كه از ابتدا تا انتهاى عالم، هيچ چيز جز به خواسته زروان يا خداى زمان اتفاق نمىافتد، وهمه موجودات فقط به راهى مىروند كه از پيش معين شده و سرپيچى از آن نه مقدور است و نه مقدّر. از اين آيين درروزگار ما حتى نامى باقى نمانده است، اما بهگونهاى كه خواهيم ديد، باورهاى زروانى هنوز در خلق و خو و رفتارايرانيان نفوذ بسيار دارند و آثار زيانبار آنها گريبانگير ماست.

جوامع بشرى در گذرگاه تاريخ گاه به تنگناهايى مىرسند كه گذشتن از آنها مستلزم برداشتن گامهايى بلند و استواراست و برداشتن اين قدمها، هم شجاعت مىخواهد و هم سبكبارى. ايرانِ ما امروز بىترديد در يكى از تنگناهاست وشايد بيش از هر زمان ديگرى اين ضرورت وجود داشته باشد كه ما به كولهبار سنگينى كه تاريخ كهن و باورهاى متعدد بردوشهايمان نهاده نگاهى بيفكنيم؛ آنچه را مقدس و مفيد است در گوشه امنى از دلمان حفظ كنيم و با شجاعت، باورها وسنتهاى ناكارآمد را دور بريزيم تا به سبكبارى مطلوب برسيم و گامهايى استوار به سوى آينده برداريم.

همانگونه كه ديديم، در كيش زروان همه موجودات عالم بازيچه بىاختيار دست سرنوشت هستند و بديهى است كهبه اين ترتيب در دنياى زروانى نه مسئوليت وجود دارد و نه پاداش و كيفر. به عبارت ديگر از ابتدا براى هر موجودى،صفحه از پيش نوشتهاى در دفتر سرنوشت وجود دارد كه غير از آن هيچ چيز اتفاق نمىافتد، و نبايد انتظار داشت كه اتفاقبيفتد! در طرز تفكر امروزى ما اين زندگى مشابه حيات عزيزى بسيارى از جانوران است، كه فقط تابع غريزههايشانهستند». (2)

نويسنده كتاب آثار اين تفكر شوم را در زندگى كنونى ما در پايان كتاب آورده است، و نگارنده اين سطور نيز در پايان مقاله به اينمسئله خواهد پرداخت.

آقاى دولتآبادى مىافزايد:

انسان در ميان موجودات زنده موقعيت يكتايى دارد، چون رفتارش فقط تابع غريزه نيست، و باورها و غريزههايش هر دودر كردار او سهم دارند. غريزهها فرمانهاى يكنواختى صادر مىكنند كه ضامن حفظ حداكثر ايمنى در زندگى مادى است.باورها به اين قصد به وجود آمدهاند كه انسان به كمك آنها به زندگى جنبه معنوى بدهد. اگر بشر فقط براساسغريزههايش زندگى كند، خود را تا حد جانداران ديگر تنزل داده است، و اگر بخواهد فقط باورهايش را سرمشق قرار دهد،از تجربههاى بسيارى كه در طى زمان [توسط خود او و ديگران] كسب شده... محروم مىشود، و مثلاً وقتى به اولينگودال سر راهش مىرسد، به جاى آنكه آن را دور بزند فرو مىافتد و به احتمال بسيار، از آن زنده بيرون نمىآيد تا بتواندبقيه راه را به كمك باورهايش طى كند. (3)

با قبول صلاحيت كامل نويسنده كتاب، در بعضى از اين سخنان جاى حرف باقى است: مثلاً مىنويسند: «باورها به اين قصد بهوجود آمدهاند كه انسان به كمك آنها به زندگى جنبه معنوى بدهد». اولاً دست كم، بخشى از اعتقادها، اكتسابى است و خود به خود «بهوجود» نمىآيد. ثانياً به كمك هر اعتقادى نمىتوان به زندگى جنبه معنوى داد. دست يافتن به زندگى معنوى مستلزم تحصيل بسيارى ازچيزهاست. مثلاً رسيدن به فرهنگى در خور و نيز دستيابى به اخلاق، كه عقلاى بشر در تعريفش و بويژه در عملى شدنش درماندهاند. (4)مردم فقير دستشان از اخلاق كوتاه است. به فرموده سعدى

غم فرزند و نان و جامه و قوت        باز دارد زسير در ملكوت

از طرف ديگر، جامعههائى كه به رفاه رسيدهاند، سخت از اخلاق دورند، تا چه رسد به معنويت. سوئد، بهترينشان، براى كوبيده شدنسر و مغز مردم فقير «جنوب» اسلحه مىسازد؛ حتى در جريان جنگ تحميلى، بخشى از سلاحهايى كه به دست صدام بر سر ما آتشمىباريد، ساخت سوئد بود. (5) باز گرديم به زروان، نويسنده كتاب توضيح مىدهد كه بيشتر شرقشناسان، همه ايرانيان عهد باستان رازرتشتى مىپندارند... و اين دين را قديمىتر از آيين زروان تصور مىكنند و آن را انشعابى در زرتشتىگرى به حساب مىآورند. دلايل اينخطا را نيز برمىشمارد. (6)

داستان آفرينش زروانى چيست؟ بنا به نوشته نويسنده كتاب، نوشتههاى تاريخنويسان و مبلّغان مذهبى مذاهب مختلف در اصول كلى «بهنحوى بسيار دور از انتظار يكسان هستند».:

وقتى هيچ چيز نبود، نه آسمان، نه زمين و نه هيچ چيز ديگر، موجودى بود كه اورا زروان مىناميدند و بخت و فر هم ناميده مىشد. زروان با همه بزرگى كهداشت چيزى خلق نكرده بود تا او را خالق بنامند. او اراده كرد پسرى داشته باشدتا جهان را خلق كند و بههمين منظور فديه داد و نيايش كرد تا نطفه هرمز درپيكرش بسته شود و بعد از هزار سال اين فرزند به دنيا بيايد. بعد از گذشتنهفتصد سال، زروان در اين كه تلاشش ثمربخش باشد، ترديد كرد و در اين شك،نطفه اهريمن در بدنش پديد آمد. او بعد از آن كه از وجود فرزند دومى آگاهىيافت با خودش عهد كرد كه پادشاهى عالم را به اوّلين فرزندى كه در برابرديدگانش قرار گرفت، بسپارد و اين عهد را به اين علت كرد كه مىدانست هرمز بهراه خروج (يعنى دهانه زهدان) نزديكتر است. (7)

اما اى بسا رؤياى خوش كه تعبير ناخوشايندى داشته باشد. اينك دنباله ماجرا:

اما اهريمن با آگاه شدن از پيمان پدر، ديواره شكم را دريد و قبل از هرمز در برابرزروان ايستاد. زروان پرسيد: «تو كيستى؟» اهريمن جواب داد: «فرزند تو». زروانگفت: «پسر من نورانى و خوش بو است. اما تو تيره و بدبو هستى». در طى اينگفت و گو هرمز به طور طبيعى زاييده شد و در برابر پدر ايستاد. زروان او راشناخت... و گفت... «حال نوبت تو است كه اين كار (نيايش) را براى من انجامدهى»...(8)

اما اهريمن ر را به يادش مىآورد. پدر كه پايبند به پيمان است، پادشاهى عالم را براىنه هزار سال (9) به اهريمن مىدهد، ولى مىگويد كه هرمز در مرتبهاى بالاتر از او قرار دارد وپادشاهى ابدى از آن اوست. بعد زروان آز را از نيروى خود، اما از جنس و تار و پود اهريمنمىسازد و آن را بهصورت خرقه يا ابزار كار به اهريمن مىدهد.(10)

 

به دنبال اين سخن بجاست يادآورى شود كه نشانههاى آز را در شاهنامه هم مىبينيم. مثلاًفردوسى در آغاز داستان غمبار و چند توىِ رستم و سهراب مىگويد:

همه تا درِ آز رفته فراز        به كس بر نشد اين درِ راز باز

و پس از كشته شدن سهراب، مىافزايد:

همى بچه را باز داند ستور        چه ماهى به دريا، چه در دشت گور
نـداند همى مردم از رنج آز        يكى دشمنى راز فرزند باز

و در چند بيت بعد:

همه تلخى از بهر بيشى بود        مبادا كه با آز خويشى بود(11)

در اين شعرها، آورنده داستان (يا فردوسى) دو نظر ابراز مىدارند: اول آنكه آز، رازى است، كههر چند همه كس به آن نزديك شده، ولى هيچ كس نتوانستهاست آن را بگشايد. درى استهمچنان بسته و مُهر شده. دوم، آز را نتيجه افزونطلبى مىداند و آدميان را از نزديك شدن به آنبرحذر مىدارد.

افزونطلبى را دو گونه مىتوان معنى كرد: طمع مال و كسب قدرت.

و چون طمع مالى در كل داستان، اصولاً و اصلاً مطرح نيست، ناچار مىماند كسب قدرت.

پس، از نظر راوى داستان، رازِ كسب قدرت، ابتدا آشكار نيست، سپس، هر چه باشد، كليد درِ رازِتراژدى رستم و سهراب است.

 

در ادبيات مزديسنا، آز، آفريده ديو فرونخواهى معرفى مىگردد. در يسناى 68 بند 8 آمدهاست: «آب روان، درخت بالنده را مىستاييم، براى ايستادگى در برابر آزِ ديو آفريده»...»(12) پس ازمطالعه كتاب جاى پاى زروان درمىيابيم كه آز زاده نيروى زروان است، ولى «از جنس و تار پوداهريمن» كه از طرف زروان پدر اهريمن «بهصورت خرقه يا ابزار كار به اهريمن داده شده است»...

نويسنده كتاب تحت عنوان «يكّه تازى آز» مىنويسد:

در پايان سه هزار سال سومِ كارزار بين هرمز و اهريمن، آن چنان كه ديديم،روزگار بر هرمز تنگ شد و چنين به نظر مىآمد كه پيروزى با اهريمن خواهدبود، اما همين نيرومندى، مقدمات شكست او را فراهم آورد و در صحنه آخر، آزاهريمن را از سرير قدرت به زير كشيد. در اولين مرحله آفرينش زروانى، ما با آزآشنا شديم و ديديم كه زروان او را از تار و پود سياه اهريمن، توأم با نيروىخودش آفريد و بهصورت خرقه يا ابزار كار به اهريمن داد. آز، نماد همهخواستههاى موجود در عالم خلقت است و بههمين دليل با خود زروانخويشاوند است، چون اولين «آزمند» صحنه آفرينش خودِ زمان بىكران بود كهبه فراگير بودن قناعت نكرد و آرزو داشت كه او را خالق بنامند. آز نماد خواستنسيرىناپذير در همه ابعاد ممكن و قابل تصور است. زادسپرم، روحانى بلند پايهزرتشتى، كه روايات زروانى را تقريباً دست نخورده نقل كرده، درباره آزمىنويسد:

... وقتى آفريدهها شروع به حركت كردند، زروان خرقه زيانبار بدكارى را كه ازجنس آز بود، به اهريمن داد و اهريمن با كوتهبينى او را سر دسته همه ديوان وبدكاران كرد...

زادسپرم آثار كردار آز را ميان آدميان در سه مقوله شرح مىدهد و مىنويسد:اول: آز خود را به صورت نياز انسان به خوراك كه ضامن بقاى جسم است ظاهركرد و اين نياز گرسنگى و تشنگى را هم شامل شد.

دوم: آز به صورت اشتياق و شهوت انسان براى نزديكى جنسى پديدار شدواين شوق موجب گرديد كه با يك نگاه به خارج، هيجانى شديد در درون انسانپديد بيايد و سير طبيعى اعمال بدن مختل شود. اشتياق جنسى، نياز به «بيرونراندن» (در مرد) و «در درون پذيرفتن» (در زن) را به وجود آورد.

سوم: تجلى آز باعث مىشود كه انسان آن چه را مىبيند يا مىشنود براىخودش بخواهد و اين خصيصه، شوقِ تجاوز به حقوق ديگران و خست را پديدمىآورد.

آن چه زادسپرم مىنويسد، در ظاهر فقط به انسان مربوط مىشود، اما درحقيقت آز، خود زروان را هم به مبارزه مىطلبد، چون خوتاى زمان مظهر نظم وقانون و از همه مهمتر منشأ تقدير است كه براى هر كسى سهم معينى مقدر كردهو زيادهطلبى را ناپسند شمرده است. آز خواستار زياده روى در خوردن، نوشيدنو شهوت راندن است و اين طبيعت و نظم درون را بر هم مىزند. همينطور آزانسان را زيادهطلب و در تجاوز به حقوق ديگران حريص مىكند و موجبمىشود پايش را از حد و سهم خود، كه مشيت تقدير است، فراتر بگذارد و اين باخواست زروان، كه طالب ميانهروى و قناعت است، ناسازگارى مطلق دارد.

ما در فصل پنجم اين كتاب به تشريح جايگاه و سرنوشت انسان در كيشزروانپرستى خواهيم پرداخت و اكنون بايد به آخرين صحنه نبرد بين هرمز واهريمن باز گرديم. همانگونه كه ديديم، در پايان دوره سه هزار ساله سوم،اهريمن تا يك قدمى پيروزى نهايى پيش رفت و همه آفريدههاى هرمز را بهنابودى كشيد، اما با نابود شدن گياه و حيوان، ديوها در قحطى گرفتار آمدند و بهجان هم افتادند تا آن كه در آخر كار غير از ديو خشم، ديو مرگ، آز و اهريمنچيزى باقى نماند. آز، كه اشتهايى سيرىناپذير داشت، اول ديو خشم و ديو مرگرا خورد و بعد به سوى اهريمن حمله برد، چون غير از او در گستره زمين چيزىبراى خوردن باقى نمانده بود. اهريمن، كه در برابر آز ناتوان بود، از ترس بهژرفاى تاريكى گريخت و براى هميشه ناتوان شد...

دنباله مطلب اين است كه ديو آز چون چيزى براى خوردن يا خواستن ندارد، در اندك زمانىنيرويش را از دست مىدهد و نابود مىشود... هرمز به پادشاهى عالم مىرسد. اما در واقع معلومنيست كه قلمرو حكمرانى او كجاست. زيرا زروان، يعنى زمان محدود، بعد از فيصله دادن به نبردو پيروزى بر آز، كه جزيى از وجود خودش بود، در زمان بىكران جارى شد، و در نوشتههااشارهاى نيست كه بى وجود او در گستره گيتى، بر سر سپهر، كه فضاى ضرورى براى حادث شدنرويدادهاى عالم است، چه آمد... (13)

در فصل بعدى «سرنوشت انسان» در اين دين معرفى مىشود، به اين اختصار:

... كيومرث يا مردِ پرهيزكار، كه تجلّى زروان در عالم است، به دست اهريمن كُشته مىشود واز نطفه او، كه در دم مرگ بر خاك مىافتد، بوته ريواسى مىرويد كه مشى و مشيانه، اولين مرد وزن خاكى، ساقههاى آن هستند... سپس هرمز بر آنها ظاهر مىگردد و رهنمودهاى لازم را به آنانمىدهد. (14)

 

نويسنده كتاب به نقل از بندهش، مىنويسد كه مشى و مشيانه بر اثر چيره شدن آز، مجبور بهفرزند خوارى مىشوند، و نيز در آخرين روزهاى نبرد بين نيكى و بدى، مشى و مشيانه از خوردنسر باز مىزنند، و اين كار از نيروى بدكاران و به خصوص آز مىكاهد...

بخش نخستين نوشته زادسپرم [يعنى بر فرو افتادن انسان به دام نيازهاى جسمى،به سبب تأثير آز]، با داستان آفرينش زروانى كاملاً سازگار است، اما قسمت دومرا بايد به حساب تلاش يك موبد والامقام زرتشتى براى محول كردن نقشى بهانسان گذاشت. واقعيت امر اين است كه نيروهاى درگير در نبرد، آن چنان عظيم ودور از دسترس بودهاند كه غذاخوردن يا نخوردن موجودات ناتوان و حاشيهاىمثل مشى و مشيانه نمىتوانسته است تأثيرى در پيكار داشته باشد!

با توجه به مطالب بالا، وقت آن رسيده است كه با مرور كوتاهى بر نحوهآفرينش انسان ببينيم جايگاه او در آفرينش زروانى چيست: اولين زن و مرد ازنطفه كيومرث پديد آمدند و اگر تن به وسوسه اهريمن و آز نمىدادند، نيازى بهخوردن و توليد مثل نداشتند، اما اين چنين نكردند و آواره و نيازمند شدند وبراى هميشه به چنگ آز افتادند. تا اين مرحله ظاهراً فرقى بين سرنوشت انساندر كيش زروان و دينهاى ديگر وجود ندارد. تفاوت هنگامى پديدار مىشود كهبه ياد بياوريم در آيين زروان هيچ يك از آفريدهها اختيارى از خود ندارند ونمىتوانند داشته باشند. دمى كه موجودات فرو مىبرند و زندگى را برايشانممكن مىسازد، از فضا يعنى تن زروان كرانهمند است و غذايى كه مىخوردمحصولى است كه از پيكر زروان محدود مىرويد. زروان همان خوتايى [خدايى] است كه از اولين لحظه آفرينش تا آخرين صحنه آن همه چيز را بهمشيت خويش معين كرده است و هيچ رويدادى جز در پيكر او و جز به تقدير اوبه وقوع نمىپيوندد. بنابراين رفتار مشى و مشيانه و انسانهايى كه از نسل آنهاپديد آمده، خواه درست باشد يا نادرست، جزيى از تقدير اوست و آز هم كه برآنها چيره مىشود، بخشى از نيروى خود زروان است كه براى جارى شدنمشيّت او بهصورت ابزارى در اختيار اهريمن قرار مىگيرد و در آخر كار خودزيانكار را هم به نابودى مىكشد.

در جهانبينى زروانى تقدير حاكم مطلق است. زندگى به مشيت خوتاى زمانشروع مىشود و بر جريان لحظه به لحظه آن، زروان تسلط كامل دارد و وقتىزمان رفتن فرا مىرسد، باز برندهترين حربه تقدير، يعنى مرگ در دست اوست،چون خود او خوتاى مرگ است. امّا حتى مرگ زروانى نيز ناآرام و مطبوعنيست...(15) نويسنده كتاب سپس به اين نكته توجه مىدهد كه پل چينوات(تقريباً معادل پل صراط) را زرتشتىهاى ايراى خودشان ساختهاند. زروانىهافقط در راه مرگ قدم مىگذارند و با چشم دوخته، كمر و دست و پاى شكستهمىميرند و از آنها چيزى باقى نمىماند تا رهسپار بهشت يا دوزخ شود، چون اگرانسانى تمام لحظههاى عمرش را به پيروى از سرنوشتِ از پيش تعيين شدهبگذراند، نمىتوان او را براى نيكى يا بدى كارهايش به پاى ميز محاكمه كشاند!به اين ترتيب تعجبى ندارد كه در آيين زروان اشارهاى به زندگى بعد از مرگ ياپاداش و كيفرى در جهان ديگر وجود ندارد چون اصولاً جهان ديگرى در كارنيست و نمىتواند باشد.

با توجه به مطالب بالا اگر از خود بپرسيم كه جايگاه انسان در آيين زروانچيست، مىتوانيم با اطمينان خاطر بگوييم كه هيچ. انسان مانند آب و گياه وجانداران ديگر و همانند ديوان و ددان و هرمز و اهريمن، محصول فرعىِ راهِپُرخطاى آفرينش زروانى بوده است و شايد با اندكى بدبينى بتوان گفت كه جداشدن مشى و مشيانه از بوته ريواس هم يكى از همين خطاها بوده است.

بعد از يافتن اين پاسخ سهل و ساده براى جايگاه انسان، با سؤال مشكلىروبهرو مىشويم و آن اين است كه كيشى اين چنين سياه و يأسآور چگونه بهدل مردم راه پيدا كرده و لااقل براى پانزده سده پايدار مانده است زيرا براساسنشانههاى موجود، طبقات محروم يعنى عامه مردم ايران تا آخر روزگارساسانيان به احتمال نزديك به يقين زروانى بودهاند.

لوح مسينى كه در لرستان بهدست آمده، بازمانده سده ششم قبل از ميلاداست و هنرمندى آن را به خاطر اعتقاد خودش و يا به خواسته توانگر معتقدىساخته است، و اين نشانگر رواج و گسترش زروانيت در آن زمان بوده است. بهاين ترتيب خطا نيست اگر قبول كنيم كه اين دين در اوايل هزاره قبل از ميلاد پديدآمده است.(16) پژوهشگران تاريخ كهن تقريباً همه بر اين باورند كه نياكان آريايىما در آن زمان در جنوب غربى سيبرى و تركستان امروزى مىزيستهاند ومهاجرت خودشان را به سوى مغرب از آن جا آغاز كردهاند. نگاهى به شرايطاقليمى محل سكونت اوليه آريايىها نشان مىدهد كه با يخبندان مداومامكانات زيادى براى كشاورزى و دامپرورى وجود نداشته است و بيشتر مردمغير از غارت راهى براى گذراندن زندگى نداشتهاند. در چنان شرايطى اعتقاد بهقدرت مطلق و بىچون و چراى قضا و قدر و ضرورت قناعت و ميانهروى بهاحتمال زياد تنها عاملى بوده كه ادامه زندگى زورمندان و ناتوانان را در كنار همممكن مىساخته است. به عبارت ديگر، دينى استوار بر وجود خالقى فراسوىنيكى و بدى و در عين حال حسابگر و دخيل در همه جزئيات زندگى، كيشىآرمانى براى سياه روزگارانِ روزگاران سياه بوده است.

آريايىها بعد از مهاجرت تا حدى كه ميسر بود ساختار محيط و اجتماعخود را حفظ كردند. شهرها را به نام قبيلههايشان ناميدند و براى كوهها و رودهاىموطن جديدشان همان نامهاى آشناى قبلى را برگزيدند و البته دين وباورهايشان را هم در دل و روحشان با خود آوردند و گرامى داشتند، اما بديهىاست كه هر جا رفاه و آسايشى فراهم آمد، در دستورات دينى تسهيلاتى پديدآوردند تا با زندگى مرفهتر دمساز شود. ما از آن چه در طى اين دگرگونىها برزروانپرستى گذشته، آگاهى نداريم اما از مهرپرستى يعنى آيينى كه از نظر زمان وشرايط محيطى به زروانيت نزديك بود، اطلاعات دقيقى در دست داريم ومىدانيم ميترا يا مهر تا وقتى پيروانش در شرايط سخت سرزمينهاى يخزدهشرق مىزيستند، خوتايى قهار بود كه هزار گوش شنوا و ده هزار چشم بينا داشتو هزاران نيزه برنده در دستهايش آماده بودند تا هر خطاكارى را در دم بهسزاىاعمالش برساند. اما همين مهرپرستان وقتى به دشتهاى حاصلخيز ايرانرسيدند، ميترا را به «مهر» يعنى خوتايى مبدل كردند كه همه چيز را فقط به ديدهمهر و عطوفت مىديد و پرستندگانش تنها براى آن كه موجب رنجش او نشوند،بر سر پيمان باقى بودند و به دستوراتش عمل مىكردند. قياس و منطق حكممىكند كه زروانىها وقتى در سرزمينهاى آباد ايران به رفاه رسيدند، در اصولدينشان تعديلهايى كرده باشند، اما اين كار را نكردهاند، چون زروانپرستىتعديلپذير نيست، تابع قانون هيچ يا همه است، و در حقيقت يك بناى رفيعفكرى است كه حتى با برداشتن يك سنگ فرو مىريزد. انسان يا زروانى هستيا نيست و در اين ساختار فكرى دو دلى نمىتواند مورد قبول باشد. براى آن كهاين نكته بسيار مهم را بهتر درك كنيم، بايد ببينيم زروانپرستى براى پيروانصادقش چه امتيازهايى داشته و چرا سر سپردن به آن براى مردم جذاب بودهاست:

ـ زروانىها رويدادهاى زندگى را ناشى از تجاوز وتبعيض نمىدانند و بر اينباورند كه همه وقايع خواسته نيرويى فراسوى خوبى و بدى و مهر يا كينهتوزىاست. توانگر توانگر است چون مشيت زروان چنين بوده و ناتوان ناتوان استزيرا بخت اينگونه مقدر كرده است.

ـ زروانىها زيادهطلب نيستند زيرا كسى بيشتر از آن چه سهم اوست،نمىتواند بخواهد و نمىتواند به دست بياورد. اين قناعت ضامن آن است كهعمر در طلب و طمع تلف نشود.

ـ در جامعه زروانى كسى احساس نمىكند كه به حقوقش تجاوز شده استزيرا مردم به جاى «حق» فقط «سهم» دارند. هر زورگو يا متجاوزى، چون خودطبق مشيّت زروان رفتار مىكند، به صورت جزيى از نظام كلى عالم پذيرفتهمىشود و لبه تيز تيغ ظلم احساس نمىشود.

ـ زروانىها از مرگ كه ناشناختهترين و هولناكترين واقعه زندگى است،هراسى نداشتهاند چون مرگ در نظرشان جزيى از مشيّت خوتاى زمان است، ودر حقيقت نقطه نهايى راه زندگى است كه لحظه به لحظه و قدم به قدم طبقسرنوشتِ از پيش معين شده پيش مىرود. بديهى است اين پندار، هولناكىِ مرگرا كه تا حد بسيار زيادى ناشى از ناگهانى بودن و بىخبر آمدن آن است، از بينمىبرد.

ـ زروانىها دغدغه عذاب ابدى بعد از مرگ را ندارند چون اعمالشان درزندگى كاملاً مطابق با روال معين شده از سوى تقدير است و براى رفتارى كهبىاختيار و فقط به پيروى از مشيّت خوتا انجام بگيرد، پاداش يا كيفر وجودندارد.

نيازى به تأكيد نيست كه امتيازهاى كيش زروان براى پيروانش هنگامىصورت عمل به خود مىگرفته كه سرسپردگى به نيروى مطلق بخت و تقديركامل و فراگير باشد و به همين دليل گفته شد در زروانپرستى جايى براىمعتقدان نيم بند و دو دل نيست. البته نمىتوان اين واقعيت را ناديده گرفت كهزروانىها در برابر دورويى و ريا بسيار آسيبپذير بودهاند و چه بسا عدهاى باتزوير و تظاهر، بيش از سهم خود خواسته و بى برخورد، به آن دست يافتهاند،اما اگر استوار ماندن دين زروان را نشان مفيد و مؤثر بودن آن براى مردم عادىبدانيم، مىتوانيم قبول كنيم كه اين رياكارىها از آن چه تجربه امروزى ما به مامىگويد، كم شمارتر بوده است...(17)

اما از رياكارى مورد اشاره نويسنده كتاب در جامعه خود، آسان نگذريم. هر چند بحث دربارهاين موضوع، مثنوى را هفتاد من كاغذ مىكند... پس بگذاريم براى فرصتى ديگر.

نويسنده، درباره قدمت زروانپرستى، با اشاره به اين كه كسب اطلاع دقيق در اين باب «عملاًغير ممكن است» مىنويسد:

با بر شمردن نشانههاى قدمت زروانپرستى و به خصوص با تأكيد برقديمىترين نوشته زرتشتى و با بازگو كردن تشريح شاهنامه، مىتوان با قاطعيتگفت كه در زمان ظهور زرتشت و پا نهادن اين پيامبر به دربار گشتاسب، آيينزروان مقام استوارى در ايران كهن داشته است و ناديده گرفتن اين شواهد چيزىجز سادهانديشى نيست. تقابل و تضاد آشكار بين باورهاى اين دو آيين زرتشتىو زروانپرستى مسلم است و به هيچ ترتيب نمىتوان پذيرفت كه زروانيت وزرتشتىگرى حتى يك قدم راه مشترك پيموده باشند و بعد با فرقهگرايى بهراههاى جداگانه رفته باشند.

البته ما ايرانيان بايد به وجود نقطه كور و هولناكى كه در ذهنمان هست وخاستگاه بسيارى از اين نابسامانىهاست، اعتراف كنيم. بسيارى از مردم اين مرزو بوم تاريخ نامكتوب ايران را اسطوره مىدانند و تصور مىكنند كه اسطوره وافسانه تفاوتى با هم ندارند. عدهاى هم در دورانى كه هنوز از ياد نرفته شروعپادشاهى كورش هخامنشى را مبدأ تاريخ ايران فرض كردند و يك باره بر هزارهاسال تاريخ كهن خط بطلان كشيدند! اين نكته مسلم است كه از دوران پادشاهىپيشداديان و كيانيان آثار تاريخى باقى نمانده است، اما در گوشه و كنار ايران هرجا قلعه قديمى مستحكم و دور از دسترسى هست، قلعه رستم ناميده مىشود،هر جا صخره عظيمى هست، تختِ رستم نام دارد و علاوه بر اينها در زادگاهخود رستم بناهاى متعدد منسوب به رستم باقى مانده است، و درست در كنارقصر هخامنشى، در حومه زابل، دهى آباد و خرم به نام آخور رستم هست و بعيداست كه مردم فقط بر اثر خيالپردازى... اين محل را به نام پهلوان كهن خودناميده باشند...(18)

در اين كتاب مىخوانيم كه در كيش زروان «خواستن» در همه ابعاد ممكنش آزمندى بهحساب مىآيد»(19) و نيز:

در مقوله مسائل دينى، مشكل اصلى موبدان... بىترديد، رو برو شدن باباورهاى زروانى بوده است... تنسر، موبد موبدان... كه با جمعآورى اوستا بهاوج قدرت دينى دست يافت، و قاعدتاً مىبايستى فقط بر اختيار و آزادگى انسانو بىاعتبارى نيروى مطلق تقدير تأكيد كند، تحت تأثير باورهاى دينىِ زمان،براى تقدير و كوشش، ارزشى همانند قائل شده است.(20)

و افزون بر مطالب شاهنامه از بزرگمهر [كه زروانى بوده] نوشتهاى به جا مانده كهآن را به فرمان انوشيروان زير عنوان باب برزويه طبيب بر كتاب كليله و دمنهاضافه كرده است. اين متن با آن كه در طى ترجمهها، بارها دستخوش تغيير شده،باز آيينه تمام نماى انديشههاى زروانى است. البته به اقتضاىِ زبانِ متداول، بهجاى آز شره، هوى و هوس و طمع آمده است. اما محتوى اين است كهنعمتهاى جهان، چون روشنىِ برق بىدوام است و زود گذر، و دانا بايد ازشهرت بگذرد و به قضا و قدر تن دهد تا از دنيا خواهى و تبعات آن مصون بماندو به پاكيزگى ذات، دست يابد.(21)

و درباره شكست ايران از عربها و قتل مانى و مزدك:

كمتر از نيم سده بعد از انوشيروان [مستبد] وقتى اعراب به ايران حمله كردند،عامه مردم ايران [كه اگر نتوان گفت اكثراً، بسيارى از آنان زروانى بودند] مقاومتيا واكنشى در خورِ شهروان يك امپراطورى عظيم از خود نشان ندادند. علت اينپديده شايد آن بوده كه آنها با پادشاهان ساسانى و دينشان [كه زرتشتى بود] احساس همبستگى نمىكردند، و شايد هم حمله عربها را مشيّت تقديرمىدانستند، و تسليم را بر مقابله ترجيح مىدادند...

در مورد واكنش سبعانه اين شاهان در برابر مانى و مزدك هم بايد گفت كه اينحكمروايان در هر دو مورد، از ديدگاه خودشان، دلايل استوارى داشتند: مانىاصل دو گانگى نور و ظلمت را قبول داشت، اما دنياخواهى را بهطور مطلق نفىمىكرد و اين تهديدى جدّى براى باورهاى زرتشتى كه دنياخواه بود، به حسابمىآمد. مزدك هم به مبارزه با ساختمان طبقاتى جامعه و حقوق ناهمگون افرادوابسته به اين قشرها برخاسته بود، در حالى كه ساختار طبقاتى جامعه، شرطاصلى دوام سلطنت شاهان زرتشتى محسوب مىشد...(22)

نويسنده كتاب بحث جالبى دارد تحت عنوان «جاى پاى زروان در خلق و خوى ايرانيان». دراين مبحث با يادآورى باقى ماندن اعتقاد به «قدرت مطلق سرنوشت در ساختار فكرى ايران بعداز افول زروانپرستى» آن داستان غمانگيز را نقل مىكند كه:

در دوران سلطه مغولان بر ايران، روزى تنى چند از سربازان مغول در بيروندروازه نيشابور به جمعى از ايرانيان برخوردند و تصميم گرفتند آنها را گردنبزنند. در نيمه راه اين كشتار، تيغها كند شدند و ديگر سرها را به آسانى از بدنجدا نمىكردند. كشتارگران، براى آن كه كارشان سخت نباشد، به نيشابوريانتكليف كردند كه بىمراقب در همان جا بمانند تا آنها به شهر بروند و با شمشيرتيز برگردند. هموطنان ما، براساس روايت، بىنگهبان و مراقب، در همان محلماندند تا مغولان بازگشتند و كار را به آخر رساندند.(23)

نويسنده كتاب، اين سستى را نتيجه «ترس، سستعنصرى يا نادانى» نمىداند و خواهانتأمل بيشترى است، زيرا:

همزمان، همين واقعه، يكى از برجستهترين دانشمندان ايران، يعنى خواجهنصيرالدين طوسى... نوشته است «خداى تبارك و تعالى چنگيزخان را قوّت دادو پادشاهى زمين را بر وى مسلم كرد...(24)

آقاى دولتآبادى نتيجه مىگيرد: «اين مدح و تملق كفرآلود غير از اينكه او وجود چنگيز راخواسته تقدير دانسته باشد» نيست، و:

اگر جنگهايى را كه در گذشته ـ ايرانيان به قصد كشورگشايى و كسب مال وغنيمت كردهاند، كنار بگذاريم ـ تاريخ ايران نشان مىدهد كه مردم اين مرز و بومدر نبردهاى سرنوشت ساز، حاشيهنشينى را در بيشتر موارد بر تلاش و مبارزهترجيح دادهاند، و براى اين مدعا شواهد بسيارى مىتوان ذكر كرد: ـ داريوش...در كمتر از يك روز به سلطنت كوروش و دودمان مستقيم او پايان داد ـ وارثان وسرداران داريوش پانصد سال بعد امپراطورى هخامنشى را در طبق اخلاصگذاشتند و به اسكندر مقدونى تقديم كردند. ـ اردشير بابكان فقط با اعلاماستقلال و عملاً بىجنگ و خونريزى جدّى سلسله اشكانى را منقرض كرد. ـجانشينان اردشير پانصد سال بعد، بىآن كه تلاشى واقعى براى حفظ مملكتبكنند، سلطه اعراب را پذيرفتند. ـ غلامان ترك بدون رو بهرو شدن با مخالفتمردم، چهارصد سال در ايران حكومت كردند ـ لشكركشى چنگيز و تيمور بهايران بيشتر به يك نمايش نظامى شباهت داشت تا به جنگى واقعى، شاه اسماعيل صفوى بىآن كه با يك دشمن واقعى در داخل ايران رو بهرو شود،سلسله صفوى را تشكيل داد ـ آخرين پادشاه صفوى، ايران را به افغانها تسليمكرد. (...) ـ تسلط يافتن نادرشاه و آغامحمدخان قاجار بر ايران در طى چند ماهصورت گرفت. ـ رضاشاه براى درهم پيچيدن طومار قاجاريه فقط به زمانكوتاهى نياز داشت (...)(25)

نويسنده مىافزايد كه «فاصله اين وقايع مهم و چشمگير را مىتوان با رويدادهاى بسيارى پركرد كه عامه مردم ايران باز هيچ دخاليت در آنها نكردند و:

از ظاهر امر چنين برمىآيد كه مردم ما، اولين نشانه اقتدار يافتن يك فرد را دليلكافى براى پيروزى او تلقى مىكردهاند و اين درست همان اعتقاد كور بهسرنوشت است... بعدها وقتى از آيين زروانپرستى فقط آثار اعتقاد به سرنوشتباقى ماند، مصلحتانديشى پا به عرصه گذاشت (...)(26)

كتاب با اين جمله پايان مىيابد:

بايد... با آثار زروانپرستى... كه ديگر نه با روزگار ما سازگارى دارند و نه با حرمتمان، بهمبارزه آگاهانه و منطقى پرداخت...

***

در اين كتاب خوب جاى چند بحث خالى است

ـ اعتقاد مطلق به سرنوشت همان اعتقاد به جبر است كه متأسفانه به اشعار دو سه تن ازشاعران درجه اول ما نيز راه يافته است (اين سخن بدان معنى نيست كه نگارنده به هيچ رو منكرعظمت انديشه يا شعر اين بزرگواران باشد). اعتقاد به جبر تقديرى باعث و مايه صدى نود ازشوربختىهاى ماست.

ـ عقيده به تأثير «روزگارى، «گيتى» و نظاير آنها همان عقيده به سرنوشت است... روزگاراست آنكه گه عزّت دهد گه خوار دارد... (در شاهنامه، اثر جاودان فردوسى برزگ شعرى زيبا ورسا در ردّ اين نظر آمده است ـ همچنان كه در بعضى آثار شاعران ديگر ـ كه نقل و بحث آنهافرصتى ديگر مىطلبد).

ـ اعتقاد به «نظريه» «توطئه» (يعنى اعتقاد به قدرت مطلق «خارجى»ها و اين كه هر رويدادقابل ذكرى در ايران، ريشهاش در خارج از كشور است)، دنباله انديشه زروانى است (اين سخن بهمعناى نفى دخالت خارجيان نيست، منظور اعتقاد به قدرت مطلق آنهاست). البته نويسنده كتاببه اين نكته اشاره كرده است.

ـ اعتقاد به صوفيگرى و غافل ماندن از قدرت فرهنگسوز قصههاى «شيرين» آنها كهمتأسفانه رواج كامل دارد و عدهاى از فاضلان، تحت تأثير سنّت يا عادت، اين زهر را ـ چه بسا باحسن نيّت ـ در دورانى كه بايد فرهنگ تعقل و انتقاد، جانشين مرده ريگ كهن گردد، در كامجوانان ما مىچكانند.

 

و اما يك بحث حاشيهاى:

آن حزب «ترقىخواه» در يكى از شمارههاى مجله اُرگان خود «دترمينيسم»(27) ماركسيستى رابا اين شعر معنى كرده بود:

آن چيز كه هست آن چنان مىبايد        آن چيز كه آن چنان نمىبايد نيست. (28)

۱- هوشنگ دولتآبادى، جاى پاى زروان خداى بخت و تقدير، نشر نى، ۱۳۷۹.
۲- همان، صص ۷ و ۸. تأكيد در تمام مقاله، افزوده شده، ولى علامت تعجب در كتاب آمده است.
۳- همان، ص ۸
۴- البته وصف اخلاق دينى بحثى است كه نياز به فرصتى جداگانه دارد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:33  توسط وزیری  | 

کیش مهر

رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ

کیش مهر

همي گويم و گفته ام بارها .... بود کيش من مهر دلدارها

پرستش به مستي است در کيش مهر .... برونند زين جرگه هشيارها

به شادي و آسايش و خواب و خور .... ندارند کاري دل افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل .... نباشد به دست گرفتارها

کشيدند در کوي دلدادگان .... ميان دل و کام، ديوارها

چه فرهادها مرده در کوهها .... چه حلاج ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر يار .... مگر توده هايي ز پندارها

ولي رادمردان و وارستگان .... نبازند هرگز به مردارها

مهين مهر ورزان که آزاده اند .... بريزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته اند .... چه گلهاي رنگين به جوبارها

بهاران که شاباش ريزد سپهر .... به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت،سبزه به هامون و دشت .... زند بارگه ،گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جويبار .... در آيينه ي آب، رخسارها

رود شاخ گل در بر نيلفر .... برقصد به صد ناز گلنارها

درد پرده ي غنچه را باد بام .... هزار آورد نغز گفتارها

به آواي ناي و به آهنگ چنگ .... خروشد ز سرو و سمن، تارها

به ياد خم ابروي گل رخان .... بکش جام در بزم مي خوارها

گره را ز راز جهان باز کن .... که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان .... که بستند چشم خشايارها

به اندوه آينده خود را مباز .... که آينده خوابي است چون پارها

فريب جهان مخور زينهار .... که در پاي اين گل بود خارها

پياپي بکش جام و سرگرم باش .. .. بهل گر بگيرند بيکارها

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:30  توسط وزیری  | 

نماد مهر

- ، کلاغ و ستاره خنجر،کلاه فریجی یا کلاغی، کمان

این پنج نماد یادگار نفوذ آئین میترائی است.
ستاره میترا یا ایشتار به ملکه ایشتار هم مشهور بوده است.

خنجر میترا در مراسم ذبح گاو مقدس به کار میرفته است
ذبح حیوانات در مراسم فدیه برای میترا در گوشه و کنار
جهان بین پیروان میترائیسم رواج داشته است.

ستاره میترا را در شب یلدا در زاویه 20 درجه جنوب شرقی روئیت میکردند این زاویه به جهت مقدس میترائی مشهورست
میترا در شب یلدا نوید تولد میترا که خورشید شکست ناپذیر بوده است را میداده ا.. زیرا که روئیت ستاره

در مناطقی که باورهای میترائی رواج داشته است ابنیه ها را در جهتی
بنا میکرده اند تا روئیت ستاره میترا ممکن باشد. برخی پژوهشگران حتا بنای
پارسه یا تخت جمشید را نیزدر جهت مقدس میترائی یافته اند.

در ژاپن معابد بودائی و شینتوئی، قبرهای امپراطورها و پادشاهان بسیاری را یافته اند که دقیقا در جهت مقدس میترائی بنا شده بوده اند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:29  توسط وزیری  | 

پزشکی 2

     دانش پزشکی در ایران باستان



   یکی دانش‌هایی که ایرا‌‌ن‌زمین در آن نقش مهمی را ایفا کرده دانش پزشکی است . دانش پزشکی در ایران پیش از دوره اوستایی و ظهور زرتشت وجود داشته است .
زمانی که زرتشت که خود نیز یکی از پزشکان برجسته عهد باستان
ایران می‌باشد پا به عرصه وجود می‌گذارد ، قرن‌ها بوده که این دانش در ایران زمین رواج داشته است . اوستا که مجموعه کاملی از تاریخ و فرهنگ ایرانیان پیش از ظهور زرتشت تا به دوره او می‌باشد ، اشاره‌های بسیاری به دانش پزشکی و پزشکان ایرانی دارد . همچنین در دیگر کتاب‌های پهلوی و پارسی بدان اشاره‌ها برمی‌خوریم ٬ مانند شاهنامه ٬ بندهش و ... .


در متون کهن آمده :

جمشید  (  چهارمین پادشاه پیشدادی  )  نخستین کسی بود که استحمام آب گرم و سرد را مرسوم کرد . در دوره پادشاهی او هفتصد سال نه گیاهی خشکید و نه جانداری بیمار شد .

پزشکان مشهور ایران باستان :

در اوستا از قهرمانی به نام  "  ثرتیه  "  نام برده شده است که  "  نخستین پزشک  "  قلمداد شده است .  "  ثرتیه  "  از اهورامزدا تقاضا می‌کند که علاجی علیه همه زهرها و یک کارد فلزی برای عملیات پزشکی به او بدهد . اهورامزدا پاسخ می‌دهد که هزاران و میلیون‌ها گیاه درمان بخش آفریده‌ام که از آن میان  "  گوکرن  "  منبع همه داروهاست . گوکرن ، نام درخت مقدس افسانه‌ای است که در دریای فراخکرد جای دارد . هوم سفید ، گاو شاخ و کوکنار   معادل‌های دیگری هستند که برای این درخت افسانه‌ای تصور شده است و جملگی جنبه درمانی داشته‌اند .

بند  ۴  یسنا  ۹  :
آنگاه به من پاسخ گفت هوم پاک دور دارنده مرگ ٬  ویونگهان  مرا نخستین بار میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت . این پاداش به او داده شد که او را پسری زاییده شد ٬ آن جمشید دارنده رمه خوب ، کسی که در شهریاری خود جانور و مردم را نمردنی ساخت .

پس از  ویونگهان  پدر جمشید پیشدادی و خود جمشید که یکی دیگر از پزشکان ایرانی می‌باشد به ترتیب در بندهای پسین همچنان پرسش خود را ادامه می‌دهد و  هوم  در پاسخ به او (  زرتشت  )  تا چهار پزشک را نام می‌برد که به ترتیب پس از ویونگهان ، دومین نفر  آبتین  (  پدر فریدون پیشدادی  ) ، سومین نفر  اترت  پدر  اورواخشه  و  گرشاسب  و چهارمین نفر  پورشسپ  پدر پیامبر ایرانی اشو زرتشت می‌باشد . در اوستا از پزشکان دیگری نام برده شده که می‌توان از آنها  جاماسپ  و  سئنا  که بعدها  سیمرغ  نام گرفت را نام برد .


تخصص‌های مختلف دانش پزشکی در ایران باستان


دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می‌باشد :

  1 
-  اشا پزشک  (  بهداشت  )

  2 
-  داد پزشک  (  پزشک قانونی  )

  3 
-  کارد پزشک  (  جراح  )

  4 
-  گیاه پزشک  (  دارو عطاری  )

  5 
-  مانتره پزشک  (  روان پزشک  )

  اردیبهشت یشت بند  ۶  :

یکی از طبیبان بوسیله  اشا  درمان کند ٬  کسی بوسیله قانون شفا بخشد ٬ کسی با  کارد  درمان کند ٬ کسی که با  گیاه  درمان کند ، کسی که با کلام مقدس
(  مانتره  ) درمان بخشد ... .

  1  -  اشا پزشک  (  بهداشت  ) :

اشو (  اشا  ) به چشم پاکی و راستی می‌باشد . اشو هم پاکی تن و محیط را شامل می‌شود و هم شامل پاکی درون (  روح و روان و اندیشه  ) می‌باشد . یک اشو پزشک بایستی دارای هر دو پاکی (  تن و روان  ) باشد تا بتواند دیگران را درمان نماید . اشو پزشک ، پزشکی است که به بهداشت و پاک نگداشتن محیط زندگی و شهر و پاکی تن سفارش می‌کند و به امور بهداشتی رسیدگی می‌نماید . مانند سازمان بهداری و بهزیستی که هم اکنون نیز در شهرها و روستاها به آموزش بهداشت و نگهداری محیط مشغولند و مردم را آموزش بهیاری می‌دهند  (  مانند واکسن زدن ، پرستاری ، کمک‌های اولیه و ...  ) .
دور نگهداشتن بیماران از جمع و قرنطینه کردن
بیمارانی که دارای بیماری‌های خطرناک بودند ٬ پاک نگهداشتن چهار آخشیج مقدس  (  آب ، باد ، خاک ، آتش  ) از پلیدی و نیالودن آنها ، پاکی محیط خانه ، کوی و محله و دیگر وظایف در این اندازه از کارهای اشو پزشک بوده است .
همچنین هر خانواده ایرانی موظف به اجرای این
امور بوده‌اند . ایرانیان هیچگاه چهار آخشیج را به ناپاکی آلوده نمی‌کردند ٬ بدین جهت در آب روان خود را نمی‌شستند و از شستن اشیا آلوده در آب روان پرهیز می‌کردند
. همچنین ادرار کردن و آب دهان انداختن را در آب گناهی بزرگ می‌شمردند . آتش را آلوده به مواد سوختنی دودزا و بدبو نمی‌کردند و همواره جایگاه آتش را پاک نگه می‌داشتند ٬ خاک و زمین را به ناپاکی و پلیدی آلوده نمی‌کردند . همواره در خانه‌ها و محله‌ها اسپند و کندر دود می‌کردند تا هوا همواره هم پاک و خوشبو شود و هم حشرات (  خرفستران  ) و میکروب‌ها کشته شوند . این سنت و آداب هنوز در بین ایرانیان و دیگر اقوام و ملت‌ها مرسوم می‌باشد . 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط وزیری  | 

دانش پزشکی در ایران باستان

دانش پزشکی در ایران باستان

نوشتار زیر حاصل استفاده از چندین مقاله و تلخیص آنهاست.

یکی از این دانشها که ایرا‌‌ن‌زمین در آن نقش مهمی را ایفا کرده دانش پزشکی است. دانش پزشکی در ایران پیش از دوره اوستایی و ظهور اشوزرتشت وجود داشته. زمانی که زرتشت که خود نیز یکی از پزشکان برجسته عهد باستان ایران می باشد پا به عرصه وجود می گذارد، قرنها یا هزاران سال بوده که این دانش در ایران زمین رواج داشته است. اوستا که مجموع کاملی از تاریخ و فرهنگ ایرانیان پیش از ظهور زرتشت تا به دوره او می باشد، اشاره‌های بسیاری به دانش پزشکی و پزشکان ایرانی دارد. همچنین در دیگر کتابهای پهلوی و پارسی بدان اشاره ها برمی خوریم٬ مانند شاهنامه٬ بندهش.

در متون کهن آمده:

جمشید( چهارمین پادشاه پیشدادی) نخستین کسی بود که استحمام آب گرم و سرد را مرسوم کرد. در دوره پادشاهی او هفتصد سال نه گیاهی خشکید و نه جانداری بیمار شد.

پزشکان مشهور ایران باستان:

در اوستا از قهرمانی به نام «ثرتیه» نام برده شده است که «نخستین پزشک» قلمداد شده است. در «ثرتیه» از اهورامزدا تقاضا میکند که علاجی علیه همه زهرها و یک کارد فلزی برای عملیات پزشکی به او بدهد. اهورامزدا پاسخ می دهد که هزاران و میلیون ها گیاه درمان بخش آفریده ام که از آن میان، «گوکرن» منبع همه داروهاست. گوکرن، نام درخت مقدس افسانه ای است که در دریای فراخکرد جای دارد. هوم سفید، گاو شاخ، و کوکنار، معادل های دیگری هستند که برای این درخت افسانه ای، تصور شده است و جملگی جنبه درمانی داشته اند.

بند ۴ یسنا ۹:
آنگاه به من پاسخ گفت هوم پاک دور دارنده ی مرگ٬ ویونگهان مرا نخستین بار میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت. این پاداش به او داده شد که او را پسری زاییده شد٬ آن جمشید دارنده رمه خوب٬ کسی که در شهریاری خود جانور و مردم را نمردنی ساخت.


پس از ویونگهان پدر جمشید پیشدادی و خود جمشید که یکی دیگر از پزشکان آریایی می باشد به ترتیب در بندهای پسین همچنان پرسش خود را ادامه می دهد و هوم در پاسخ به او (زرتشت) تا چهار پزشک را نام می برد که به ترتیب پس از ویونگهان ، دومین بار آبتین(پدر فریدون پیشدادی) ، سومین بار اترت پدر اورواخشه و گرشاسب و چهارمین بار پورشسپ پدر پیامبر ایرانی اشو زرتشت می باشد. در اوستا از پزشکان دیگری نام برده شده که میتوان از آنها جاماسپ وسئنا که بعدها سیمرغ نام گرفت نام برد.


تخصصهای مختلف دانش پزشکی در ایران باستان
دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد:

۱- اشو پزشک(بهداشت)

۲- دادپزشک(پزشک قانونی)

۳- کارد پزشک(جراح)

۴- گیاه پزشک(دارو عطاری)

۵- مانتره پزشک(روان پزشک)

یکی از طبیبان(پزشکان) به وسیله اشا درمان کند٬ کسی به‌وسیله قانون شفا بخشد٬ کسی با کارد درمان کند٬ کسی که با گیاه درمان کند کسی که با کلام مقدس(مانتره) درمان بخشد......
"اردیبهشت یشت بند ۶"

1- اشو پزشک(بهداشت)

اشو(اشا) بچشم پاکی و راستی می باشد. اشو هم پاکی تن و محیط را شامل می شود و هم شامل پاکی درون(روح و روان و اندیشه) می باشد. یک اشو پزشک بایستی دارای هر دو پاکی(تن و روان) باشد تا بتواند دیگران را درمان نماید. اشو پزشک پزشکی است که به بهداشت و پاک نگداشتن محیط زندگی و شهر و پاکی تن سفارش میکند و به امور بهداشتی رسیدگی می نماید. مانند سازمان بهداری و بهزیستی که هم اکنون نیز در شهرها و روستاها به آموزش بهداشت و نگهداری محیط مشغولند و مردم را آموزش بهیاری می دهند(مانند واکسن زدن ،پرستاری ،کمکهای اولیه و ....) دور نگهداشتن بیماران از جمع و قرنطینه کردن بیماران که دارای بیماریهای خطرناک بودند٬ پاک نگهداشتن چهار آخشیج مقدس(آب ،باد ،خاک ،آتش) از پلیدی و نیالودن آنها. پاکی محیط خانه کوی و محله و دیگر وظایف در این اندازه از کارهای اشو پزشک بوده. همچنین هر خانواده ایرانی موظف به اجرای این امر بوده اند. ایرانیان هیچگاه چهار آخشیج را به ناپاکی آلوده نمی کردند٬ بدین جهت در آب روان خود را نمی شستند و از شستن اشیا آلوده در آب روان پرهیز می کردند. همچنین ادار کردن و آب دهان انداختن را در آب گناهی بزرگ می شمردند. آتش را آلوده به مواد سوختنی دودزا و بدبو نمی کردند و همواره جایگاه آتش را پاک نگه می داشتند٬ خاک و زمین را به ناپاکی و پلیدی آلوده نمی کردند.همواره در خانه ها و محله ها اسپند و کندر دود می کردند تا هوا همواره هم پاک و خوشبو شود و هم حشرات (خرفستران) و میکروبها کشته شوند. این سنت و آداب هنوز در بین ایرانیان و دیگر اقوام و ملتها مرسوم می باشد.





۲- داد پزشک (پزشک قانونی)

این پزشکان بیشتر با علوم پزشکی کار می کردند. کالبد شکافی پس از مرگ جهت تشخیص بیماری و پیدا کردن را درمان برای آیندگان از جمله وظایف آنان بوده٬ پزشکان قانونی درگذشتگان را معاینه میکردند و پس از اطمینان حاصل کردن از درگذشته برای آن جواز کفن و دفن صادر می نمودند. اگر مرده نیاز به کالبدشکافی داشت آن را کالبد شکافی می کردند.همچنین امور مومیایی مردگان به دست اینگونه پزشکان بود که این عمل بیشتر در مصر باستان معمول بوده.


3- کارد پزشک(جراح):
همانگونه که از نام اینگونه پزشکی پیداست نوع بیمار و درمان بخشیدن بیماران توسط این پزشکان، جراحی بوده است.

در وندیداد فرگرد هفتم بند ۳۹ در مورد کارد پزشکی چنین آمده:
کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.

همانگونه که در بند بالا اشاره شد یک کارد پزشک بایستی چندین مرتبه این عمل را انجام دهد و پس از پیروز شدن در آزمایش می توانست در این رشته پزشکی فعال باشد.
درباره کارد پزشکی که یک عمل رستمینه(سزارین) زایمان را در ایران باستان نشان می دهد در شاهنامه در خصوص زایش رستم چنین آمده:

پیامـد یکـی موبـد چیـره دست
همان ماهرخ را به می کرد مسـت

شکافیـد بی رنـج پهلـوی مـاه
بـتـابـیـــد مـر بـچه را سـر بـه راه

چنان بی گزندش برون آورید
که کس در جهان این شگفتی ندید


پزشکی که جراحی زایمان را بدین گونه بر روی مادر رستم ،رودابه انجام می دهد، سیمرغ در شاهنامه (سئنا در اوستا) یکی از پزشکان ایران باستان می باشد. سیمرغ که نام وی سئنا می باشد یکی از پزشکان و مغان می باشد وی در کوه(ظاهرا دماوند) می زیسته و شاگردانش نیز در آنجا (دماوند) برای فراگیری دانش می رفته اند و او را ،سئنا مرغ نامیدند به دلیل جایگاه بلندش(بروی کوه). زال پسر سام که پدرش او را از کودکی به نزد سئنا می سپارد تا آموزشهای مورد نیاز را بیاموزد و دانش فراگرد از شاگردان مورد توجه سئنا می شود. بدین سبب زال در برخی گرفتاریهای خود از او کمک می گرفته که زایمان همسرش رودابه در هنگام زایش رستم نیز به دست سئنا علاج می گردد. برای آنکه بهتر به دانش کارد پزشکی در ایران پی ببریم نیاز است آورده شود که در باستانشناسی در شهر سوخته در استان سیستان جمجمه هایی کشف گردید که بروی آنها عمل جراحی انجام گرفته بود.



4- گیاه پزشک(اورو پزشک) :
پیشینه گیاه پزشکی با آغاز پیدایش کشاورزی و گیاه پروری در ایران همراه می باشد. نخستین اقوامی که توانستند به خواص گیاهان دارویی پی ببرند و گیاه درمانی نمایند و از گیاهان به عنوان آرام بخش و تیمار بیماران بهره برند ایرانیان بودند. گیاه پزشکی پس از گذشت هزاران سال در ایران و دیگر نقاط جهان همچنان مرسوم است و یکی از موثرترین درمانها به شمار می آید. گیاه پزشکی در روزگارهای کهن از ایران به دیگر کشورها راه یافت از جمله هند٬‌ ‌ چین٬ ‌میان رودان٬ مصر و غیره که هنوز در آن کشورها به ویژه پاکستان و هند رایج است.

در مورد گیاه پزشکی در وندیداد فرگرد ۲۰ بند ۶ آمده:

تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد.



از متن بالا بر می آید که گیاه پزشکی برای عمده بیماریها به کار می رفته و بیشترین دردها را درمان بخش بوده در یسنا ۹ بند ۳ و ۴ و دیگر بخشهای اوستا به گیاه هوم اشاره شده( در آغاز سخن آورده شد). از گزارش وندیداد ،یسنا و یشتها چنین نتیجه می شود که بسیاری از امراض و ناخوشیها در دانش پزشکی ایران مشخص و پیدا شده بوده و برای مقابله با آنها داروهای مورد نیاز را نیز به دست آورده بودند.
غیر از گیاه هوم نیز گیاهان دیگری در ایران باستان برای پزشکی مورد بهره بوده اند مانند؛ بَرسم کُندر؛ اسپند؛. همچنین عصاره (فشرده) گیاهانی مانند نعنا؛ بیدمشک و عرق چهل گیاه و غیره در گذشته و حال نیز در پزشکی و درمان بیماران مورد بهره قرار می گرفته و میگیرد. برخی گیاهان دارویی علاوه بر جنبه درمانبخشی در مراسم دینی و جشنها از آنها استفاده می شده مانند هوم؛ برسم و اسپند.


5- مانتره پزشک(روان پزشک):
منظور از کلام مانتره سخنی است که با آن بیمار را آرامش می دهند و درمان می کنند، همچنین سخن پاک و مقدس هم معنی می دهد.
آنگاه که روان و روح آدمی همچنان بهم ریخته و پریشان است بهترین درمان و آرامبخش گفتار نیک و امید بخش٬‌ ‌ خواندن کتاب مقدس(گاتها اوستا) شعر و یا گوش دادن به موسیقی می باشد.

وندیداد فرگرد ۷ بند ۴۴ آمده:

ای زرتشت ،اگر پزشکانی گوناگون درمان بخش یکی با کارد درمان بخش٬ یکی با دارو٬ یکی با سخن ایزدی درمان کننده٬ آن کس که با سخن ایزدی(مانتره) درمان کند درمان بخش ترین درمان کنندگان است.



نظر ایرانیان باستان دربهره بیماریها و منشا آنها:


بر طبق آیین و فرهنگ ایرانی نابود کننده تمام بدیها٬ پلیدیها و کژاندیشی ها و زشتی ها همان کلام ایزدی (مانتره) است. نامهای خداوند(صد و یک نام خدا) مانتره می باشد. گاتها مقدس مانتره می باشد٬ یسنا مانتره می باشد٬‌ ‌ نماز مانتره می باشد٬‌ ‌ اندیشه نیک٬‌ ‌ گفتار نیک٬‌ ‌ کردار نیک مانتره می باشد. تمام آموزشهای زرتشت مانتره می باشد. نیاکان ما معتقد بودند و ما نیز معتقدیم و ایمان داریم هرگاه که روح و روان و اندیشه سالم و شاداب است٬ تن و بدن و زندگی نیز سالم و شاداب است. و هرگاه روح و روان و اندیشه رنجور و افسرده باشد تن و بدن و زندگی هر چقدر که قوی باشد رو به سستی می گذارد. و یکی دیگر از این درمانبخشها فراگیری دانش و ادب برای رسیدن به کمال انسانی می باشد.

رقیه بهزادی، نویسنده کتاب «قوم های کهن، در قفقاز، ماورای قفقاز، بین النهرین و هلال حاصلخیز» درباره تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان نوشته است: «به سبب تقسیم دو گانه جهان به یک آفرینش خوب و یک آفرینش بد، همه بیماری های جهانی از پدیده های انگرمینو (منیوی بد) به شمار می آمد. در وندیداد، اهورامزدا اعلام می دارد که انگرمینو 99 هزار و 999 بیماری آفرید که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.»
گیگر نویسنده و پژوهشگر کتاب «فرهنگ ایران شرقی» خود به دقت نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده است. اگر چه برای بسیاری از آنها نتوانسته است معادل دقیق و مشخص عنوان کند. اما انواع بیماری های تب، سر و پوست در میان آنها مشخص و تفکیک شده است.
رقیه بهزادی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد، یاد کرده است:
1. واورشی : احتمالا یک بیماری مقاربتی است
2. تب زایمان یا نفاس:eclampcia and preeclampcia
3. اسکندا : ممکن است به مفهوم بریدگی باشد
4. اگهوستی : راشیتیسم
5. دروکا : مسلما سنگ کلیه یا صفرا است
6. کورگها : ظاهرا همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک می گویند.
7. آستائیریا : ظاهرا نام یک بیماری است که بر روی بدن جوش هایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهری می شود.
همین طور در میان شماری از بیماری هایی که کاملا ناشناخته است، سه بیماری با «اژ» آغاز می شود و احتمالا ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.

اساس علم پزشکی در کتاب اوستا، سه چیز است: کارد، گیاهان درمانی و کلام که به نظر می رسد منظور جراحی، پزشکی و دعا و نیایش باشد. در کتاب «قوم های کهن...» آمده است: «چنین به نظر می رسد که اوستا به معالجه به وسیله دعایا افسون بیش از همه چیز اهمیت می دهد. به طوری که «مانتر بیشاز»، یعنی کلام شفابخش را پزشک پزشکان می نامد. در واقع، به کلام شفابخش یا کلام مقدس، شخصیت داده شده و از او به عنوان یکی از ایزدان یاد می شود: «ای کلام مقدس، ای درخشان، مرا شفا ببخش».
در وندیدا، کلام مقدس مفهومی بیش از دعا دارد و به معنی ورد و افسونی برای دور کردن بیماری هاست: «بیماری را به عقب می رانم، مرگ را عقب می رانم، درد و الم را به عقب می رانم، سردرد را به عقب می رانم... آبله را به عقب می رانم.»


قانونهای پزشکی در ایران باستان
در وندیداد، احکامی نیز برای پزشکی ذکر شده است، مثلا آمده است که داوطلب پزشکی برای آزمایش جراحی نباید از مزداپرستان استفاده کند، بلکه باید یکی از دیوپرستان را مورد آزمایش قرار دهد. هر گاه بیماری را جراحی کند و در نتیجه بیمار هلاک شود و این کار بار دوم و سوم تکرار شود، داوطلب پزشکی برای همیشه از حرفه پزشکی محروم خواهد شد. اگر در این کار اصرار ورزد و به یک نفر مزدایی آسیب برساند، متهم به جنایتی معادل آدمکشی خواهد شد. اما پس از سه بار تجربه موفقیت آمیز، وی به عنوان یک پزشک شایسته، به شمار خواهد آمد.
همچنین پزشکان، وظایف و مزد ویژه ای داشتند. رقیه بهزادی، برخی از این وظایف را این گونه برمی شمارد: پزشک باید به شتاب به عیادت بیمار برود. هر گاه شخص شب هنگام بیمار شد، پزشک باید تا پیش از پاس دوم شب خود را به او برساند، اگر در طول شب بیمار شود، پزشک باید تا پیش از سپیده دم بر بالای سر بیمار برسد.

حق ویزیت ! در ایران باستان:

دستمزد پزشک دقیقا تناسب با مقام بیمار داشت و موبدان، تنها با دعا و دادن برکت، به پزشک دستمزد می دادند!

رییس خانواده یا قبیله یا ده یا فرمانده استان به ترتیب یک خر، یک اسب، یک شتر و یا چهار اسب به عنوان دستمزد به پزشک می پرداختند. بیماران زن، به پزشک چهار پای ماده به عنوان دستمزد می پرداختند.

اخلاق پزشکی در ایران باستان:
در کتاب «قوم های کهن...» شرایط یک پزشک کامل در ایران باستان، این طور نقل شده است: «باید اندام های بدن و مفاصل و درمان بیماری های آن ها را بداند. باید ارابه شخصی و دستیار داشته باشد و باید مهربان باشد و حسود نباشد. آرام سخن بگوید و هیچ گونه غروری نداشته باشد. دشمن بیماری ولی دوست بیمار باشد. حجت و حیا را رعایت کند و به دور از جنایت، آسیب رسانی و زورگویی باشد. شتابان به کار بپردازد، یار بیوه زنان باشد. رفتاری نجیبانه داشته باشد. پاسدار شهرت خوب باشد. به خاطر سود کار نکند، بلکه پاداشی معنوی را در نظر داشته باشد. در دادن گیاهان درمان بخش مهارت نشان دهد تا جسم را از بیماری برهاند و فساد و ناپاکی را دور کند. آرامش بیشتری ببخشد و لذایذ حیات را افزون سازد.»


از اوستا که بگذریم در دوره های پس از زرتشت این دانش همچنان نزد ایرانیان رو به رشد و نمو نمود. عمده کار پزشکی و دانش پزشکی نزد موبدان و مغان ایرانی بود. بهترین آموزگاران دانش پزشکی و ستاره شناسی مغان ایران بوده اند و این علوم پشت به پشت از آنها به شاگردانشان انتقال پیدا می کرده. متاسفانه در یورش بی رحمانه مقدونیان(اسکندر)٬ اعراب٬ ‌تاتارها و افغانها بسیاری از نوشته ها و کتابهای ارزشمند دانشمندان ایرانی را از بین رفته و کتابهای پزشکی نیز از این قانون مستثنی نبوده است. از پزشکان نامور ایران نیز در دوره های بعد می توان از مانی؛ روزبه و بزرگمهر نام برد. در دوره هخامنشی نیز پزشکان بی شماری بوده اند که دانشمندان یونانی و دیگر ملل از آنان بهره برده اند. عمده دانش پزشکی آن دوره و حتی دوره ماد و دوره های پسین بر دانش اوستایی استوار بوده.

دوره ساسانیان نیز دانشمندان دیگر کشورها در دانشگاه گندی شاپور برای فراگیری دانشهای گوناگون از جمله پزشکی مشغول درس خواندن بوده‌اند٬ مانند دیوژن. فرهنگستان گندیشاپور (که بصورت نیمه‌عربی‌وار جندیشاپور نیز نامیده شده) در سال۲۷۱ بدست شاهنشاهان ساسانی در خوزستان بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان همچنین دارای یک بیمارستان آموزشی و یک کتابخانه بود. بیمارستان گندیشاپور نخستین بیمارستان آموزشی جهان بود. در این فرهنگستان دانش‌های فلسفی و پزشکی تدریس می‌شد و بنا به روایات حبس و مرگ مانی پیغمبر نیز در گندیشاپور روی داده است.

گندیشاپور یکی از هفت شهر اصلی خوزستان بود. نام آن در آغاز «گوند-دزی-شاپور» به معنی "دژ نظامی شاپور" بوده است. برخی پژوهشگران بر اینند که بنگاهی همانند به گندیشاپور از زمان پارتیان در این جایگاه قرار داشته است. شهری به نام گندیشاپور را شاپور دوم فرزند اردشیر ساسانی پس از شکست دادن سپاه روم به سرکردگی والرین، بنا نهاد. شاپور دوم گندیشاپور را پایتخت خود قرار داد.

نام‌آوری گندیشاپور بیشتر در زمان خسرو انوشیروان ساسانی انجام گرفت. خسرو انوشیروان گرایش فراوانی به دانش و پژوهش داشت و گروه بزرگی از دانشوران زمان خود را در گندیشاپور گرد آورد. در پی همین فرمان خسرو بود که برزویه، پزشک بزرگ ایرانی، مأمور مسافرت به هندوستان شد تا به گردآوری بهترین‌های دانش هندی بپردازد. امروزه شهرت برزویه در ترجمه ای است که از کتاب پنچه تنتره هندی به پارسی میانه انجام داد که امروزه به نام کلیله و دمنه معروف است.

بنابراین فرهنگستان گندیشاپور از کانون‌های اصلی دانش‌ورزی، فلسفه و پزشکی در جهان باستان شد. در برخی منابع اشاراتی به انجام آزمون و امتحان برای اعطاء اجازه طبابت به دانش‌آموختگان دانشگاه گندیشاپور شده است. کتاب "تاریخ الحکمه" (سرگذشت فرزانگی) به توصیف این مسئله می‌پردازد. شاید این نمونه نخستین برگزاری آزمون دانشگاهی در جهان بوده باشد.

تمامی کتاب‌های شناخته شده آن روزگار در زمینه پزشکی، در کتابخانه گندیشاپور گردآوری و ترجمه شده بود، با اینکار گندیشاپور تبدیل به کانون اصلی انتقال دانش میان خاور و باختر گشت. گندیشاپور و همچنین آموزشگاه وانسیبین که پیش از فرهنگستان گندیشاپور در خوزستان بنیاد شده بود تأثیر بزرگی در شکل گرفتن نهاد «بیمارستان» بویژه کلینیک آموزشی در جهان داشتند.

در سال‌های آغازین پیدایش دین اسلام در عربستان، دانشکده پزشکی و بیمارستان گندیشاپور شمار زیادی استاد ایرانی، یونانی، هندی و رومی را در خود جا داده بود. گفته شده که حتی پزشک شخصی محمد، پیامبر اسلام، نیز از دانش‌آموختگان (فارغ‌التحصیلان) دانشکده پزشکی گندیشاپور بوده است.

دانش پزشکی در ایران پس از حمله و یورش اعراب چند قرنی رو به کاهش و افتادگی گذاشت لیکن با کوشش بزرگمردان و دانشمندان و با عنایت اورمزد این دانش مانند گذشته و بهتر از آن رو به بالندگی گذاشت. به طوریکه دانشمندان بی شماری از دوره ی اسلامی به بعد از یاران به دانش جهان کمک شایانی کردند و کمتر کسی مانند آنها را میتوان یافت٬ بزرگانی چون ابن سینا؛ محمد زکریا رازی؛ فارابی؛ خیام که نامشان همواره در تاریخ پزشکی جهان می درخشد و موجب افتخار و سربلندی مردم ایرا‌ن‌زمین در تمام دوره ها می باشند
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط وزیری  | 

ایران مهد آزادگان


:: ایران زمین ::

تاریخ: 86/03/19
تعداد بازدید:
کد: 24 

ایران زمین یا ایران بزرگ، واژه بندی ای است که برای فلات ایران، افزون بر تمام مناطقی که فرهنگ ایرانی در آنها نفوذ دارد به کار می رود، و در برخی از نوشته ها، این واژه را هم معنا با قلمرو شاهنشاهی ایران باستان به کار می برند. این قلمرو شاهنشاهی در زمان‌های گوناگون یکسان نبوده (در دوران هخامنشی گسترده‌تر بوده است). ولی، قلمرو اشکانی و ساسانی با تغیرات کمی به مدت حدود ۹۰۰ سال یکسان بوده است. این تاریخ مشترک موجب اشتراک اقوام این قلمرو در برخی رسوم و آیین‌ها شده است. از نظر زبانی نیز، اکثر این اقوام ایرانی‌زبان بوده‌اند و رواج زبان پهلوی (یا پارسی میانه) در این قلمرو باعث نزدیکی بیشتر زبانی این اقوام شده است بطوری‌ که در ادامه، شاخهٔ باختری زبانهای ایرانی را به وجود آورده است.
در برخی کاربردهای دیگر، واژه ایران‌زمین را به معنای سرزمین کنونی ایرانی‌تباران به‌کار می‌برند.

شناسایی


نژاد ها نمی توانند محدوده ایران زمین را مشخص کند. در سخنان ریچارد نلسون فریه می خوانیم:

"بارها تأکید کردم که مردمان کنونی آسیای میانه، چه ایرانی زبان چه ترکی زبان، یک تمدّن، یک مذهب، یک مجموعه ارزش ها و سنت ها دارند و تنها زبان است که آنها را از یکدیگر جدا می سازد"

تنها در دوران امروزی بود که مداخله مستعمراتی غرب و گرایشات نژادی، نیرویی برای جداسازی ایالت های ایران زمین شد، تا آنجا که پاتریک کلاوسون می گوید: "ملی گرایی نژادی به طور گسترده یک پدیده سده نوزدهم است، حتی اگر مایل به گسترش دادن آن نباشیم." با این حال ایران زمین، به یک ابر سرزمین تبدیل شده است.

"ایران زمین" مرزهای ثابتی ندارد. در حالیکه برخی منابع ایران زمین را دربرگیرنده جمهوری های کنونی ایران ، افغانستان ، جمهوری آذربایجان ، و جمهوری های آسیای میانه می دانند، منابع دیگر همچون ریچارد نلسون فریه آن را دربرگیرنده "بیشتر  قفقازیه، افغانستان، و آسیای میانه، با فرهنگ هایی که به چین، هند، و جهان سامی زبان رخنه کرده است" می داند. به گفته فریه، "ایران یعنی تمام سرزمین ها و مردمانی که به زبان ایرانی در آنها صحبت می شده یا می شود، و جاهایی که در گذشته، فرهنگ ایرانی چند-گونه در آنها وجود داشته است."

حمدالله مستوفی جغرافی دان سده های میانه ، در اثر ادبی نزهة القلوب می نویسد:

چند شهر است اندر ایران مرتفع تر از همه

بهتر و سازنده تر از خوشی آب و هوا
گنجه پر گنج در اران صفاهان در عراق

در خراسان مرو و طوس در روم باشد اقسرا

پس زمینه


پاتریک کلاوسون از مؤسسه خط و مشی خاورنزدیک واشنگتن می نویسد:

"بسیاری از ایرانیان می پندارند که حوزه طبیعی نفوذشان فراتر از مرزهای کنونی ایران کشیده شده است. با این حال، ایران زمانی بسیار بزرگتر بود. نیروهای پرتغالی جزایر و بنادری را در سده های 16م و 17م تسخیر کردند. در سده 19م، امپراتوری روسیه ، آنچه که امروز ارمنستان ، جمهوری آذربایجان ، و بخشی از گرجستان است را از کنترل تهران درآورد. متون مدارس ابتدایی ایران ، درباره ریشه های ایرانی، نه تنها از شهرهایی چون باکو ، بلکه شهرهای شمالی دورتری چون دربنت در جنوب روسیه ، مطالبی می آموزد. شاه از بیشتر ادعاهایش درباره غرب افغانستان ، پیرو جنگ 1856-1857 انگلستان-ایران دست کشید. تنها در 1970، یک رایزنی مورد حمایت س.م (سازمان ملل) به ادعای ایران مبنی بر در اختیار داشتن جزیره بحرین در خلیج فارس پایان داد. در سده های گذشته، پادشاهی ایران یکبار به سوی باختر عراق امروزی و فراتر از آن کشیده شد. زمانی که جهان غرب از دخالت ایران در امور فرامرزی خود شکایت می کرد، دولت ایران گهگاه خودش را قانع می ساخت که این تنها اعمال نفوذ در سرزمین هایی است که زمانی مال خود او بوده است. همزمان، مناطق از دست رفته ایران در دستان قدرت های خارجی، از وضعیت خود احساس نارضایتی ای می کردند، که تا کنون نیز ادامه دارد".

به زبان فارسی، ایران بزرگ را ایران زمین می خوانند. ایران زمین در دوران اسطوره ای ضد توران زمین بود، که در بخش بالایی آسیای میانه قرار داشت.

در دوره پیش از اسلام، ایرانیان دو منطقه را در سرمینی که بر آن پادشاهی می کردند از یکدیگر متمایز می دانستند؛ یکی ایران و دیگری انیران . منظور آنها از ایران ، تمام مناطقی بود که مردمان ایرانی باستانی در آنها زیست می کردند.  آن منطقه بسیار پهناورتر از امروز آن بود. بعدها، دگرگونی هایی در مرزهای نواحی که ایرانیان زندگی می کردند رخ داد، اما زبان ها و فرهنگ ها، در بسیاری از بخش های ایران زمین، به صورت زبان  و فرهنگ غالب، به جا ماند.

به عنوان مثال، زبان فارسی، در آسیای میانه و قفقازیه ، پیش از آنکه به تسخیر روسیه درآیند، یک زبان ادبی مهم و زبان مکاتبات بود. از آن گذشته، به گفته دولت بریتانی ، پیش از آن که آن کشور، کردستان عراق را اشغال و زیر قیمومیت خود درآورد، زبان فارسی در آن منطقه به کار می رفت.

با پیشرفت پیوسته روسیه امپراتوری در جنوب به علت دو جنگ برضد ایران ، و معاهدات ترکمنچای و گلستان در مرزهای باختری، افزون بر درگذشت ناگاه عباس میرز در 1823، و قتل صدر اعظم ایران (میرزا ابوالقاسم قائم مقام )، بسیاری از خان های آسیای مرکزی ، امیدشان را برای هر گونه حمایت ایران در برابر ارتش حکومت تزاری از دست دادند. ارتش روس جزیره آرال را در 1849، تاشکند را در 1864، بخار را در 1867، سمرقند را در 1868، و خیوه و آمودریا را در 1873 اشغال کرد.

باز هم از پاتریک کلاوسون

"ایران امروزی پس مانده چیزی است که روزی بود. پادشاهان ایران ، در زمان اوج خود، عراق ، افغانستان ، بیشتر آسیای میانه ، و قفقازیه را زیر اختیار خود داشتند. بسیاری از ایرانیان امروزی می پندارند که این مناطق، بخش هایی از حوزه نفوذ ایران زمین است."

"از زمان هخامنشیان ، ویژگی جغرافیایی آن کشور نگهبانی برای آن سرزمین بود؛ اما کوه های پرفراز و پستی های پهناور فلات ایران ، دیگر برای محافظت از ایران در برابر ارتش روس یا نیروی دریایی بریتانی بسنده نبود. در آغاز سده نوزدهم ، آذربایجان ، ارمنستان ، بیشتر گرجستان ، و افغانستان ، ایرانی بودند، اما در پایان آن سده، تمام آن مناطق، در نتیجه اقدام نظامی اروپاییان از دست رفتند."

معاهدات


1639 معاهده زهاب: ایران ، بغداد و عراق امروزی را از دست داده به امپراتوری عثمانی واگذار می کند.

1813 معاهده گلستان: ایران کنترل خود را بر بخش های گسترده ای از قفقازیه از دست می دهد.

1828 معاهده ترکمنچای: توسط فتحعلی شاه امضا شد. روسیه امپراتوری بر قفقازیه حاکمیت می یابد.

1857 معاهده پاریس: توسط ناصرالدّین شاه امضا شد. ایران ، هرات و بخش هایی از افغانستان را در عوض تخلیه بنادر جنوبی ایران توسط بریتانیای بزرگ از دست می دهد.

1881 معاهده آخال: توسط ناصرالدّین شاه امضا شد. ایران ، مرو و بخش هایی از خوارزم را در عوض ضمانت های امنیتی از روسیه امپراتوری از دست می دهد.

1893: ایران باز هم مناطقی نزدیک به رود اترک را، که در معاهده آخال از آنها نام برده شده بود از دست می دهد. این معاهده توسط ژنرال بوتزوف و میرزا علی اصغر امین السلطان در 27 مه 1893 امضا شد.

1907: برپایه کنوانسیون آنگلو-روس ، ایران به سه بخش تقسیم گردید.

1970: ایران حاکمیت خود بر جزیره بحرین را در عوض تنب های بزرگ و کوچک و جزایر ابوموسی در خلیج فارس واگذار می کند.

ایرانی تبار ها و ایالت های ایران زمین


آسیای میانه

"خوارزم یکی از مناطق ایران زمین، و میهن ایرانیان باستان است، که در کتاب اوستا از آن با عنوان آیریانم وئجه نام برده شده است." پژوهشگران امروزی باور دارند که خوارزم باید همان چیزی باشد که در متون اوست -یی باستان از آن با عنوان "آریانه وئجه " یا "ایران ویج " نام برده شده است. این منابع ادعا می کنند که اورگنج که سالها پایتخت خوارزم باستانی بوده، به درستی همان "اورو "، هشتمین سرزمین اهورا مزد می باشد که در متن پهلوی وندیداد از آن یاد شده است. میشائیل ویتزل ، یک پژوهشگر تاریخ هندو-اروپاییان نخستین، باور دارد که ایران ویج در آنچه که امروز افغانستان ، نواحی شمالی آنچه که بخش های شمالی خوارزم باستان و خراسان بزرگ را تشکیل می داده، قرار داشته است. دیگران، همچون اِلتون اِل دَنیل مورخ دانشگاه هاوایی ، خوارزم را خانه اصلی مردمان اوستایی می داند.  دهخد خوارزم را مهد قوم آری می نامد. امروزه خوارزم میان چندین جمهوری آسیای میانه تقسیم شده است.

خراسان و خوارزم بر یکدیگر فرانهاده شده اند و به تقریب همان ایالت های جغرافیایی آسیای میانه را (که از سمنان بسوی خاور تا افغانستان شمالی آغاز می شود و تا تپه های پامیر کشیده شده است) تشکیل می دهد. استان های امروزی سنجان در ترکمنستان ، خراسان رضوی ، خراسان شمالی و خراسان جنوبی در ایران ، همگی به جا مانده از خراسان بزرگ هستند. تا سده 13م و تاخت و تاز ویرانگر مغول به این منطقه، خراسان به منزله پایتخت فرهنگی پارس یا ایران بود.

افغانستان


افغان ه از اینکه از نوادگان آریاه (یا آریانا؛ تلفظ یونانی آیریانم وئجه اوستایی یا به سانسکریت آریاورته، سرزمین آریاییان) هستند، به خود افتخار می کنند. امروزه این واژه بندی اوستایی و فارسی کهن، در نام شرکت هواپیمایی ملی افغانستان نگاه داشته شده است. واژه بندی "آریانا افغانستان" هنوز هم در میان بسیاری از مردمان آن کشور محبوب است.

افغانستان بخشی از خراسان بزرگ بود و زمانی به نام خراسان (که به زبان پهلوی به معنی "خاور زمین" است) شناخته می شد.

افغانستان جایی است که بلخ ، میهن خواجه عبدالله انصاری رومی ، وبسیاری دیگری از شخصیت های ادبی برجسته ایرانی، در آن واقع شده. زبان دَری افغانستان ، به تقریب با لهجه زبان فارسی یکسان است، و بطور گسترده در افغانستان به کار می رود.

در این اواخر، ناصرالدّین شاه در سال 1857 کنترل بر هرات را از دست داده به بریتانی واگذار نمود، اما امروزه هنوز هم، نام های فارسی برای شهرها و مناطق آن کشور به کار می رود: منطقه گلستان ، منطقه شهد ، بادغیس ، میمنه ، قلعه نو ، منطقه مرغاب ، پل خمری ، مزار شریف ، بند امیر ، پشتکوه ، استان فاریاب ، ارجستان ، قره باغ ، استان جوزجان ، سفید رود ، نورستان ، ده بال ، حصارک ، استان نیمروز ، استان نورستان ، استان پنج شیر ، استان سمنگان ، استان سرپل ، میدان شهر ، و استان زابل .

فردوسی در شاهنامه می گوید:

ز زابل به کابل رسید آن زمان                    گرازان و خندان و دل شادمان

تاجیکستان


سرود ملی تاجیکستان (سورودی میلی )، گواه هویت پارسی-تاجیک آن می باشد که پس از فروپاشی ا.ج.م.ش (اتحاد جماهیر مشارکت گرای شوروی) دوباره زنده شده است. زبان آنها به تقریب با زبانی که در ایران و افغانستان با آن صحبت می کنند یکسان است، و شهرهای آنان دارای نام های فارسی می باشد؛ برای مثال: دوشنبه ، اسفره ، درّه رشت ، گرم ، مرغاب ، وحدت ، رود زرافشان ، شورآب ، و کُلیاب .

ترکمنستان


میهن امپراتوری پارت . همچنین مرو جایی است که مأمون ، خلیفه نیمه-ایرانی، پایتختش را، بمنظور دور کردن مرکز خلافت، از سرزمین های عرب زبان، به آنجا انتقال داد. شهر عشق آباد پایتخت ترکمنستان ، یک واژه پارسی است و آن کشور نیز همچون ایران و افغانستان و ازبکستان ، زمانی بخشی از آیریانم وئجه بوده است.

ازبکستان


شهرهای بنام افراسیاب ، بخار ، سمرقند ، شهر سبز ، اندیجان ، خیوه ، خوجند ، نوایی ، شیرین ، تِرمز ، و زرافشان در اینجا قرار دارند. بسیاری از کارشناسان از این شهرهای بعنوان زادگاه زبان فارسی امروزی یاد می کنند. سامانیان ، که ادعا می کردند وارثان ساسانیان هستند، تتختگاه خود را در این سرزمین بنا نمودند.

رودکی می گوید:

ای بخارا شاد باش و دیر زی                    شاه زی تو میهمان آید همی
 

غرب چین


مناطق شینجانگ در چین ، دربرگیرنده یک جمعیت و فرهنگ پارسی است.

مناطق کَُردنشین


مناطق کردنشین دربرگیرنده مناطقی در عراق ، ترکیه ، سوریه و ایران است، که آنچه را به طور معمول کردستان بزرگ نامیده می شود تشکیل می دهند. فرهنگ و تاریخ مناطق کردنشین عراق ، سوریه و ترکیه با تاریخ و فرهنگ ایران زمین گره خورده است. کرد ها و لر های ایران در بسیاری از استان ها پراکنده اند و نیز پنداشته می شود که با نوادگان اقوام آریایی باستانی نزدیکی داشته باشند. اردشیر یکم پارسی ، از یک مادر کرد از اقوام شبان کاره در استان فارس به دنیا آمد. پنداشته می شود که نیاکان کرده ، اقوام باستانی قفقازیه همچون اقوام هوریان ، و نیز بعد ها، ماد های هندو-ایرانی زبان، بوده باشند. ماده امپراتوری ماد را در سال 728 پ.م، پیش از اتحاد با اقوام پارسی و ساختن امپراتوری ایران ، برپا ساختند.

غرب پاکستان


استان های غربی پاکستان ، که دربردارنده استان مرزی شمال باختری ، و بلوچستان است، به طور برجسته مناطقی ایرانی زبان هستند، و پشتون ها و بلوچ ها اکثریت گسترده ای از جمعیت محلی را دربردارند که تمدّن ایرانی را در خاور از خود به جای می گذارند. افزون بر آن، بسیاری از بقایای معماری ایرانی هنوز در این نواحی وجود دارد (برای مثال مسجد وزیر خان ، گلستان جوهر ، کوهستان ، نورستان ، منطقه نصیرآباد ، منطقه پنج گور ، مظفرآباد ، شاهپور ، تُربت ، منطقه خوش آب ، صادق آباد ، شاه بندر ، و ناظم آباد ) و بالای 1 میلیون نفر فارسی زبان هنوز در این نواحی وجود دارد.

پنداشته می شود که بخش هایی از پاکستان در خاور رود هند ایرانی تبار باشد. اردو ، زبان ملی پاکستان ، به سختی از زبان پارسی به وام گرفته شده است، در حالیکه محمد اقبال ، سراینده ملی این ملت، بیشتر سروده هایش را به زبان پارسی نوشته است. سرود ملی پاکستان نیزبه زبان پارسی است و بسیاری از پاکستانی های فرهیخته، زبان پارسی را روان صحبت می کنند. افزون بر آن، نفوذ ایرانی در هنر و معماری پاکستان ژرف تر می گردد.

بخش هایی از منطقه قفقازیه


اثرات به جا مانده از ساسانیان را می توان در آن سوی شمال، در دربند و داغستان دید. این بخش ها در پی سده های 18م و 19م، به روسیه امپراتوری پیوستند؛ اما هنوز هم، بیشتر این مناطق تلاش می کنند تا هویت ایران زمینی خود را نگاه دارند، که این را می توان در آداب و رسوم آنان (برای مثال نوروز ) دید.

آذربایجان


در میانه دهه 1800 در پی معاهده گلستان و معاهده ترکمنچای از ایران جدا شد. شهر باکو شهر دیگری است که در اصل نام ایرانی دارد. خود واژه آذربایجان از واژه "آذر پادگان" (آتروپاتن) می باشد.

با وجود پیوست این ناحیه به روسیه امپراتوری ، بخش اصلی آذربایجان درون ایران امروزی به جا مانده است.

فخرالدّین اسعد گرگانی در ویس و رامین می گوید:

گزیده هر چه در ایران بزرگان                    زآذربایگان و ری و گرگان

ارمنستان


ارمنستان استان چندین امپراتوری ایرانی از دوره هخامنشیان بود و به سختی زیر نفوذ فرهنگ ایرانی رفت. با این حال ارمنستان، از لحاظ تاریخی به طور گسترده توسط یک گروه متمایز از مردمان هندو-اروپایی زبان دارای جمعیت گردید، که با مردمان قفقازی محلی در هم آمیخته شدند تا اینکه به طور مستقیم با مردمان ایرانی پیوند بخورند. جامعه ارمنستان باستان آمیخته ای از فرهنگ محلی، ساختار اجتماعی و سیاسی ایرانی ، و رسوم هلنی /مسیحی بود. به سبب پیشرفت استقلال بومی، فتوحات قدرت های غربی چون روم و روسیه ، و جمعیت پراکنده و گوناگون آن که بسیاری از ویژگی های فرهنگی، به ویژه اروپایی و لبنانی را در خود فروبرده است، می توان ارمنستان را یک ایالت ایرانی تبار دانست.

ایران به دنبال داشتن یک اقلیت ارمنی قابل ملاحظه است تا ارامنه را به فرهنگ ایرانی پیوند دهد. بسیاری از ارامنه همچون یپرن خان ، به طور مستقیم در تاریخ ایران به یاد سپرده شده اند.

نخچوان


در سپیده دم باستان، نرسه پادشاه ساسانی ، چندین دژ در این منطقه ساخت. در دوران های بعد، برخی از شخصیت های ادبی و روشنفکر ایران از دوره قجر ، اهل این منطقه بوده اند. این منطقه نیز در میانه دهه 1800، در پی معاهده گلستان و معاهده ترکمنچای از ایران زمین جدا گشت.

نظامی می گوید:

که تا جایگه یافتی نخچوان                بدین شاه شد بخت پیرت جوان

گرجستان و اُسِت


گرجستان در هنگامه دوران ساسانیان (به ویژه در آغاز پادشاهی هرمزد چهارم )، یکی از استان های ایران بود. در هنگامه دوران صفویه ، گرجستان آنچنان از لحاظ فرهنگی با ایران در هم آمیخته شد که قزلباش ها را از آن منطقه به دستگاه صفویه وارد کردند. در زمان شاه طهماسب ، زبان پارسی، زبان اداری رسمی گرجستان بود، و الله وردی خان ، که 33 پل در اصفهان در زمان وی ساخته شد، از نخبگان گرجی بود که به دولت صفویه راه پیدا کرده بودند. و امین السلطان ، نخست وزیر ایران ، فرزندی از یک پدر گرجی بود. گرجستان از سال 1629 تا 1762 که نفوذ روسیه فرا می رسد، یکی از استان های ایران بود.

ایران توانایی مبارزه با روسیه در گرجستان را نداشت و از این رو، به طور رسمی بر پایه متن معاهده گلستان و معاهده ترکمنچای از ادعاهای خود در گرجستان دست برداشت. امروزه، گرجستان به روند اروپایی شدن ادامه می دهد.

عراق امروزی


عراق بخش باختری ایران زمین بود. همچنین، در آنچه که امروز بخش خاوری عراق است، زمانی پایتخت ساسانیان ، تیسفون ، قرار داشت. هنوز هم در این دوره، شهرها و استان هایی در عراق است که نام های پارسی آنها نگاه داشته شده است. برای مثال ال-انبار ، یا بغداد (بغ داد). دیگر شهرهای عراق که روزی نام های ایرانی داشتند و نام هایشان دگرگون شده است: نوکَرد (الحدیثه )، ادبشیر (موصل ) سورستان (کوفه )، شهربان (مقدادیه )، انبار (فلوجه )، اروند رود (شط العرب )، و آشِب (عمادیه ).

حتی پس از عربی کردن عراق در هنگامه فتوحات اسلامی در سده 7م ، حضور و چیرگی ایرانیان هنوز در عراق تشخیص پذیر است، و بسیاری از روحانیون بنام شیعه ایرانی در نجف و کربل به خاک سپرده شده اند. در همین اواخر، صفویان کنترل خود را بر آن بخش هایی از عراق که زیر سلطه امپراتوری عثمانی قرار داشت از دست دادند.

منابع:

ویکی پدیا انگلیسی، Greater Iran


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:3  توسط وزیری  | 

نوروز


:: تاریخچه نوروز ::

تاریخ: 86/04/05
تعداد بازدید:
کد: 64 

دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسیار محدود است. مدارک نوشتاری در تاریخ ایران، تا پیش از سده اول پس از میلاد یادی از نوروز نمی کنند. هرچند که بسیاری از پژوهشگران بر این باور هستند که یکی از دلایل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشید)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزی شاهنشاهان هخامنشی بوده، اما نبود هیچگونه نشانه ای از وقوع این مراسم در دوران هخامنشی، برای برخی از دانشمندان این پرسش را پیش آورده که آیا نوروز در دوران باستانی به عنوان یک مراسم دولتی جشن گرفته می شده یا نه؟
نخستین برخورد ما با نوروز در مدارک تاریخی به سلطنت ولاش اول اشکانی (78-51 پ م) باز می گردد. ولاش اول را بطور عمومی پایه گذار بسیاری از مراسم ایرانی از جمله سده می دانند و نوشته شدن بخش هایی از اوستا را نیز به دوران او نسبت می دهند. متاسفانه کمبود مدارک کامل ما را از پژوهش لازم در مورد جزئیات برگزاری نوروز در دوران اشکانی محروم می کند.

برعکس، از مراسم نوروز در دوران ساسانی (650-224 پ م) اطلاعات جامعی در دست داریم. کتیبه های ساسانی، پند نامه ها و دیگر قطعه های ادبیات ایرانی میانه، از برگزاری جشن سال نو در دربار ساسانی صحبت می کنند. مراسم بار نوروزی که در آن شاهنشاه برای تمام اعضای دولت و نمایندگان ملت، بارعام ترتیب می داد، از بازمانده های مراسم ساسانی است.

مراسم بارعام شاهانه در دوران پس از اسلام نیز به جا ماند و تمام شاهان ایران، حتی پادشاهانی که از اصل غیر ایرانی می آمدند (مانند سلاطین غز و مغول) نیز دربار خود را برای برگزاری رسوم ایرانی و از جمله نوروز آماده می کردند. در دربار خلفای عباسی که از بسیاری جهات خود را ادامه شاهنشاهان ساسانی می دانستند، نوروز از مهمترین جشنهای سال بود و بار نوروزی با تمام جلال و شکوه آن انجام می گرفت.

با وجود داشتن مدارک مورد اطمینان در مورد جشن گرفته شدن نوروز در دوران ساسانی، دلیلی در دست نداریم که نوروز را جشنی با گذشته بسیار کهنه تر از دوران ساسانی فرض نکنیم. بسیاری از جشنهای مهم جهان در ابتدا تنها بوسیله مردم عامی برگزار می شدند و جزو برنامه های سلطنتی حساب نمی گشتند. کهنه بودن و دست نخوردن مراسم نوروز می تواند گواهی از این باشد که این جشن مدتها قبل از اینکه پادشاهان ساسانی (و شاید اشکانی) آنرا تبدیل به جشنی رسمی کنند، وجود داشته و مانند امروز، بوسیله همه مردم ایران جشن گرفته می شده.

 

ریشه های تاریخی نوروز


اکثر مردم، نوروز و جشنهای جنبی آن (چهارشنبه سوری و سیزده بدر) را جشنهایی با گذشته صد در صد ایرانی می دانند. برخی از این مراسم، بویژه چهارشنبه سوری، بخاطر اهمیت آتش در آن، حتی وابسته به دین زرتشت دانسته شده. از طرفی، شواهد مختلف نشاندهنده این مطلب هستند که این جشنهای تاریخی فراتر از قوم «ایرانی» (به معنای قوم هندو-اروپایی مهاجری که پیرامون 3000 سال پیش به ایران آمدند) دارند و به احتمال از مراسم پیش از آریایی این فلات سرچشمه می گیرند و چه بسا اقوام عیلامی، کاسی، گوتی و دیگر اقوام باستانی نیز آنها را جشن می گرفته اند.

منبع اطلاعات ما در مورد باورهای اقوام هندو-ایرانی و پس از آن ایرانی، در درجه نخست کهنه ترین بخش های اوستا و در حالت دوم، مقایسه باورهای دیگر مردم هندو-اروپایی (بویژه هندو-آریایی ها) با باورهای ایرانیان باستان است. ریگ ودا، کهنه ترین بخش وداهای هندو-آریایی، یکی از بهترین سرچشمه های موجود برای پی بردن به اصول باوری و جشن ها و مراسم اقوام آریایی (هندو-ایرانی) است. باورهای اقوام دیگر مانند سکاها، نورستانی ها، و مردم ایرانی زبانی که در ماورا النهر و مناطق خاور کوههای پامیر زندگی می کردند نیز می توانند الگوهای ما برای فهمیدن باورهای ایرانی های باستان باشند.

در اوستا، بخصوص در گاثاها و بقیه یسناها که کهنه ترین بخشهای این کتاب هستند، هیچگاه صحبتی از نوروز و جشنهای وابسته به آن نشده است. مراسم اوستایی بطور اصولی نیایشهایی به امشاسپندان مختلف و فره وشی ها هستند. یسناها سرودهایی هستند که برای ستایش میترا، آناهیتا، ورونا، هوم، و دیگر امشاسپندان نوشته شده اند که در جشنهای وابسته به آنها باید خوانده شوند (کلمه های «جشن» و «یسنا» از یک ریشه هستند). در نتیجه، در بخشهای کهن اوستا یادی از جشنهای نوروز، چهارشنبه سوری، سیزده بدر و یا حتی سده نداریم. نخستین نشانه از نوروز در اوستا، در فرگرد دوم «ویدیودات» است، که در ضمن توضیح زندگی «ییم» (جمشید)، به دستور برگزاری نوروز نیز اشاره شده (این روایت را فردوسی نیز یاد می کند). اما ویدیودات از واپس ترین بخشهای اوستا است که به احتمال زیاد یا در دوران ساسانی نوشته شده و یا در آن دوران بطور کامل بازنویسی شده و بسیاری از باورهای زرتشتی ساسانی در این کتاب وارد شده است.

با نگاه کردن به باورهای مندرج در ریگ ودا نیز اثری از مراسمی مانند جشنهای بالا نمی بینیم. جشن آغاز سال در نزد این اقوام اهمیت زیادی نداشته و یاد ویژه ای از برگزاری مراسم ویژه ای برای آن نمی کنند. همچنین در باورهای مردم نورستان افغانستان که تا صد سال پیش که به جبر مسلمان شدند و زیر نام «کافران» به پرستش خدیان باستانی هندو-ایرانی ادامه می دادند، هیچ اثری از نوروز وجود ندارد، هرچند که جشنهای سنتی نزد این مردم بطور کامل نگاه داشته شده است.

از سوی دیگر، با نگاه کردن به طرز زندگی اقوام هندو-ایرانی و مقایسه آن با اقوام ساکن ایران و میان دو ود، می توانیم به نتیجه ای در مورد ریشه های تاریخی نوروز و جشنهای دیگر مربوط به آن برسیم. اقوام هندو-ایرانی بطور عمومی، از راه دامداری و پرورش اسب زندگی می کردند و زندگی آنها بر پایه کوچ نشینی بنا شده بود. مردم ساکن فلات ایران، عیلامی ها، کاسی ها، گوتی ها، اورارتو، میتانی ها، و تا حد بیشتری مردمان ساکن میان دو ود، وابسته به زندگی کشاورزی ساکن بودند. این بدین معنی بود که ترتیب کاشت، داشت، و برداشت محصولاتی نظیر گندم، مشغله اصلی این مردم محسوب می شد و زمان انجام هرکدام از این وظایف، اهمیت خاصی داشت. می بینیم که نوشتن تقویم های ستاره شناسی که بر پایه آن حصول فصل ها را معین می کردند، از دستاوردهای این مردم است. طغیانهای سالانه رودخانه ها، شروع فصل گرما، زمان برداشت محصول، زمان رها کردن نوبتی زمین ها، همه و همه از مشغولیات زندگی کشاورزی بوده و هستند. به همین دلیل، تقسیم سال به دوازده ماه و چهار فصل (که حضورشان در این منطقه بطور کامل حس می شد)، تقسیم ماه به بیست و هشت روز (بر مبنای تقویم قمری) و وضع کردن هفته، همه از تقسیمات مردم سومر و بابل بود که از طرف مردمان همسیه آنها نیز استفاده می شد.

از جشن گرفته شدن آغاز بهار در بابل باستان مدارک بسیاری در دست داریم. در روز آغاز بهار، پادشاه به سوی معبد مردوک، خدای بابل، می رفت و با در دست گرفتن دستهای این خدا، حمایت او را از سلطنت خود نشان می داد. بعد از این مراسم، پادشاه به کاخ سلطنتی باز می گشت و دستور بارعام می داد که همه مردم می توانستند به ملاقات پادشاه بیایند. اهمیت این مراسم را در آنجایی می توانیم ببینیم که بعد از تسخیر بابل از طرف کورش، پادشاهان پارسی تا زمان خشیارشا نیز هرساله این مراسم را انجام می دادند. پایان جشنهای بهاری در روز سیزدهم بهار (که اولین بار در افسانه های بابلی به عنوان عدد شوم شناخته شد) با رفتن همه اهالی شهر، از جمله شخص پادشاه، به طرف دشتهای خارج از شهر اعلام می شده (نمونه این رسم را می توان در داستان حضرت ابراهیم مشاهده کرد). همچنین در کتاب «سینوهه پزشک مخصوص فرعون» از جشن گرفتن آغاز سال نو در بابل یاد شده و گفته شده که در روز سیزدهم، مراسم پادشاه دروغین به انجام می رسیده است. شاید آنچه که امروز دروغ سیزده می نامند به جا مانده از همین مراسم باشد.

از سوی دیگر، بسیاری از فرهنگهای جهان، از بابل باستان گرفته تا سلتهای اروپایی، مراسمی مانند برافروختن آتش در پایان فصل برداشت دارند. به طور اصولی روشن کردن آتش بعد از خرمن چینی جزو مراسم بسیار معمول همه جوامع کشاورزی بوده و حتی امروزه نیز در کشورهای اروپایی می توان همانند آن را مشاهده کرد. در ایران نیز امروزه در طی مراسم جشن سده (که جشن رسمی پایان فصل برداشت بوده)، برافروختن آتش مرسوم است. به همین ترتیب، می توان روشن کردن آتش در چهارشنبه سوری را نوعی از همین مراسم دانست.

بطور خلاصه، می شود حدس زد که جشن آغاز بهار و مراسم روشن کردن آتش و خارج شدن از شهر، از آیینهای جوامع کشاورزی مقیم ایران بوده است. اما اقوام ایرانی بعد از مهاجرت به این کشور و ساکن شدن در آن، به اقتباس این مراسم پرداختند و با وارد کردن برخی از باورهای خود (تشبیه حلول بهار به پیروزی راستی بر دروغ)، آنرا تبدیل به جشنی بطور کامل ایرانی کردند. این جشن، که شاید از دورانی حتی پیش از زمان هخامنشی بوسیله این مردم برگزار می شده، تا مدتها جشنی مردمی بوده که توانسته به دلیل طبیعت غیر دینی و غیر سیاسی خود، به جشنی عمومی برای همه مردم تبدیل شود و کم کم به صورت جشنی درآید که حتی دستگاه دولتی اشکانی و ساسانی نیز آنرا به عنوان مراسم رسمی خود انتخاب کند.

در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می ‏کشیده‏ است. در برخی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشت. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن ویژه نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.
جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیده است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.
با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش بزرگ، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بعل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌‌کرد.
همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات ویژه ای جشن می‌‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌‌کرد.

۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌‌شد ( 12 ستون ، اشاره به اعتقادِ کهنِ قرار گرفتنِ جهان بر روی 12 ستون). در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌‌پاشیدند و  تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.. ششمین روز فروردین که بنا به نظرات بسیاری از پژوهشگران و موبدان زرتشتی، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است، به نوروز بزرگ شناخته شده است. (گفته می شد که در بامداد آن روز به کوه بوشنج شخص خاموشی که دسته ای از گیاهان خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است، سپس پنهان می شود و تا سال دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد).
روشن کردن آتش هنگام عصر یکی دیگر از رسومی بود که بین مردم در نوروز عمومیت داشت. ریشه مراسم روشن کردن آتش توسط ایرانیان در آخرین چهارشنبه سال نیز به همین عمل ایرانیان باستان بازمی گردد. ایرانیان باستان به آتش احترام می‌‌گذاشتند. آن زمان باور بر این بود که آتش موجب تصفیه هوا می‌شود.
در نخستین بامداد نوروز، مردم روی یکدیگر آب می‌‌پاشیدند. پس از گرویدن به اسلام نیز این رسم بجا مانده است با این تفاوت که به جای آب از گلاب استفاده می‌شود. از دیگر رسوم نوروز، حمام رفتن و هدیه کردن شکر به یکدیگر در روز ششم فروردین بود. و یکی از باشکوه‌ترین سنتها نیز سبز کردن دانه گیاه در یک ظرف است که به آن "سبزه" گویند.

از روایات پهلوی که از طریق شاهنامه‌ فردوسی نیز به ما رسیده است برمی‌آید که نوروز از عهد جمشید، جشن ملی ایرانیان بوده است:
سر سال نو هرمز فروردین                        بر آسوده از رنج تن، دل زکین

بزرگان به شادی بیاراستند                      می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار                    به ما ماند از آن خسروان یادگار

در ادبیـات فارسی جشن نوروز را، مانند بسیاری دیگر از آیین ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان سده چهارم و پنجم هجری، چون فردوسی ،منوچهری، عنصری، بیـرونی، طبری، مسعـودی، مسکویه، گردیزی و بسیاری دیگر که سرچشمه تاریخی و اسطوره ی آنان بی گمان ادبیـات پیـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره می شود :
جهان انجمن شد بر تخت اوی                    از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند                    مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین                    بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز                    بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند                    می و رود و رامشگران خواستند
محمد بن جریر طبری نوروز را سر آغاز دادگری جمشید دانسته:
جمشید علما را فرمود که آن روز که من بـنـشـسـتم به مظالم، شما نزد می باشید تا هر چه در او داد و عدل باشد بنماییـد، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشـسـت روز هرمز بود از ماه فروردین. پس آن روز رسم کردند.
ابوریحان بیـرونی پرواز کردن جمشید را آغاز جشن نوروز می داند : چون جمشید برای خود گردونه بساخت، در این روز بر آن سوار شد، و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیـدن این امر به شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز تاب می نـشیـنـند و تاب می خورند.

در نوروزنامه منسوب به خیام درباره‌ی نوروز جمشیدی آمده است:
«اما سبب نام نهادن نوروز آن بوده است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود، یکی آن‌که هر سی‌صد و شصت و پنج روز و ربعی از شبانه به اول دقیقه‌ی حمل باز آید، به همان وقت و روز که رفته بود، بدین دقیقه نتواند آمدن، چه هر سال از مدت، همی کم شود و چون جمشید آن روز را دریافت، «نوروز» نام نهاد و جشن آیین آورد».
به نوشته گردیزی، جمشید جشن نوروز را به شکرانه این که خداوند «گرما و سرما و بیماری و درگذشت را از مردمان گرفت و سیصد سال بر این جمله بود» برگزار کرد و هم در این روز بود که «جمشید بر گوساله ی نشست و به سوی جنوب رفت به حرب دیوان و سیاهان و با ایشان حرب کرد و همه را مقهور کرد.» و سرانجام خیام می نویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج شبانه روز به اول دقیقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشید، آن روز دریافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند.
در خور یادآوری است که جشن نوروز پیـش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز، با آنکه جشن را به جمشید منسوب می کند، یاد آور می شود که، " آن روز را که روز تازه ی بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " .

یک روایت دیگر در مورد خاستگاه نوروز این است که در این روز کیاخسرو، پسر پرویز بردینا، به تخت سلطنت نشست و ایرانشهر را به اوج شکوفایی خود رساند.

گذشته از ایران، در آسیای صغیر و یونان، برگزاری جشن ها و آیین هایی را در آغاز بهار سراغ داریم. در منطقه لیدی و فری ژی، براساس اسطوره های کهن، به افتخار سی بل، مادینه خدای باروری و شناخته شده به مادر خدیان، و مادینه خدای آتیس جشنی در هنگام رسیدن خورشید به برج حمل و هنگام اعتدال بهاری، برگزار می شد. تاریخ نگاران از برگزاری آن در زمان اگـُوست شاه در تمامی سرزمین فری ژی و یونان و لیدی و آناتولی خبر می دهند. به ویژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردین ).

اما ریشه‌های نخستین این عید ملی باستانی در ایران را می‌توان در سه مورد ذکر کرد:

1ـ گردش زمانی را دایره‌وار تصور می‌کرده اند که از یک نقطه آغاز می‌گردیده و با گردشی مدور به همان نقطه پایان می‌یافته است. این نقطه‌ی آغازین و پایانی را "نوروز" نامیده‌اند.
2ـ در آیین زرتشت، از دیرباز شش جشن (گاهنبار) بوده که هر یک به مناسبت آفرینش یکی از پدیده‌ها گرامی داشته می‌شده: آفرینش آسمان، زمین، آب، گیاه، جانور و انسان. این جشن‌ها انسان را قادر می‌ساخت تا زمان مقدس گذشته و خطاها و گناهان فردی و اجتماعی گذشته را پشت سر گذارد.
3ـ نوروز یا جشن آفرینش: جشن فَروهرها و مهم‌تر از آن‌ها جشن برکت‌بخشی، رویش و کشاورزی می‌باشد. به عبارت دیگر، نوروز رستاخیز حیات است، چون نباتات می‌رویند و آدمیان از نو آفریده می‌شوند. در آغازِ نوروز، بنا به باوری، خورشید از برج حوت (ماهی) به برج حمل (بره) می‌آید، یعنی آفتاب به نزدیک‌ترین فاصله‌ی خود به زمین می‌سد و تقدس دارد.
نوروز با آغاز هر سال، غبار کهولت زمان را از یادها می‌سترد و همه‌ی آفریده‌ها دیگر بار جان تازه‌ای می‌یافتند. نیز بر این باور بودند که ارواح درگذشتگان در این جشن شرکت می‌کنند.
کهن‌ترین نشانه‌ای که از نوروز در نزد اقوام آسیای غربی به دست رسیده "عید اکیتو" است که جشن سال نو سومریان و بابلیان بوده و این در منظومه‌ی آفرینش (انوما الیش) در هزاره‌ی چهارم پیش از میلاد سومریان و در منظومه‌ی آفرینش بابلیان که در جایگاهی ویژه یعنی در نهان‌خانه‌ی مقدس‌ترین ایزد یا "مَرْدُوکْ" برگزار می‌شده، آمده است. مردوک در دوران حمورابی در رأس خدایان قرار گرفت و بر نیروهای شر پیروز آمد. جشن اکیتو در نخستین ماه سال به هنگام اعتدال بهاری، در ماه نیسان، برابر فروردین یا اردیبهشت برگزار می‌شد.
هم‌چنان‌که در بابل، در دو فصل مختلف نوروز جشن می‌گرفتند، در ایران باستان نیز در دو فصل، یکی آغاز بهار و دیگری آغاز پاییز یعنی جشن مهرگان بوده است که رفته رفته با یکدیگر ادغام گردیده و نوروز کنونی را بجا نهاده است.
چنان‌که از نشانه‌ها برمی‌آید آیین‌های نوروزی ما شبیه مراسم مربوط به ایزدان بابلی، یونانی و مصری می‌باشد. پیش از این یونانی‌ها پیکره‌ای همانند آدونیس (در اساطیر یونان جوانی که بر اثر بخل و حسادت کشته شد هم‌چون سیاوش در اساطیر ایران) را کفن می‌پوشاندند و سرِ گور می‌بردند. سپس آن‌را به دریا یا رودخانه یا چشمه‌ای جاری می‌افکندند و بی‌درنگ آیین مربوط به دوباره زنده شدن این ایزد را اجرا می‌کردند. یعنی دوباره کشت و کار در باغ‌های آدونیس شروع می‌شد. انواع غلات و گل‌ها و گیاهان می‌کاشتند و خاک گلدان‌ها را نو می‌کردند.
در بابل که دوازده روز برای این جشن یعنی عید اکیتو به طول می‌انجامیده در برابر مردوک سفره‌ای پهن می‌کرده‌اند و خوراک ایزدی در آن می‌نهاده و شاخه‌ی سرو و دیگر گیاهان خوشبو می‌گذاشته‌اند.
همه‌ی آیین‌های نوروزی در نزد اقوام از جمله مصری‌ها، بابلی‌ها و دیگر اقوام باستانی جنبه‌ی دینی و قدسی داشته، ثانیاً هدف‌شان نو شدن، تکرار آفرینش و براندازی زمان گذشته و چیرگی بر نیروهای شر بوده است. جشن فروردگان از سویی "عید اموات" به شمار می‌آمده است. عید اموات در نزد هندوان، جشن پیتاره pitara نام دارد. رومیان نیز ارواح درگذشتگان را به صورت ایزدانی می‌پنداشتند و برای آنان قربانی می‌کردند. از این رو در ماه فوریه، در گورستان‌ها جشن برای مردگان برپا می‌کردند.
ابوریحان بیرونی درباره‌ی سُغدیان می‌گوید: در آخر هر ماه اهل سُغد برای اموات قدیم خود گریه و نوحه‌سرایی کنند و برای مردگان خوردنی و آشامیدنی گذارند و به همین سبب جشن نوروز که پس از آن می‌آید روز شادی بزرگ و جشن آغاز سال به شمار می‌آمده است. در ایران هم آیین‌های مربوط به سوگ سیاوش (سووشون) نیز پیش از نوروز بوده است که بلافاصله پس از آن حاجی‌فیروز در خیابان‌ها ظاهر می‌شده و نوید شادی می‌آورده است.
دکتر مهرداد بهار می‌گوید:
«اگر باور کنیم که افسانه‌های مربوط به سیاوش با دوموزی/ تموز بین‌النهرین مربوط می‌شود و او همان خدایی است که هر ساله‌ به هنگام نوروز از جهان مردگان باز می‌گردد و نیز آیین‌های شادی و راه افتادن دسته‌های مردم را در میان دو ود باستان با صورتک‌های سیاه و بازمانده‌ی آن را به صورت حاجی‌ فیروز در ایران به خاطر آوریم، شاید نام سیاوش (مردسیاه) نیز معنای آیینی و اسطوره‌ای دقیق پیدا کند. (تموز یا دوموزی از جهان مردگان بر می‌گردد و با الهه‌ی باروری، ازدواج آیینی می‌کند و باعث برکت‌بخشی و رویش می‌شود).
در سومر، درگذشت دوموزی و زنده شدن دوباره‌ی وی را داریم؛ و در ایران سوگ سیاوش و آیین‌های شادخواری حاجی فیروز را؛ دوموزی خدای برکت و بخشندگی، مذکر و همسر ایزدبانوی آن‌هاست که با هم زمین‌ها را آبیاری و بارور می‌کنند، آن‌گاه هستی او از نو آغاز می‌شود. در یونان، آیین آدونیس می‌باشد که پیشتر از آن یاد گردید.
از دوران هخامنشی آثاری که حکایت از مراسم نوروز دارد، می‌گویند برجای نمانده است. در نوشته‌های دینی اوستایی نیز سخنی از نوروز نیست، اما از نقش برجسته‌های تخت‌جمشید برمی‌آید که نمایندگان همه‌ی سرزمین‌های زیر فرمانروایی هخامنشی در روزی ویژه ـ به احتمال در آغاز نوروز ـ طی مراسمی هدایای خود را در تالار "سد ستون" نثار شاه می‌کردند. از دوران اشکانی نیز آثاری که بطور مستقیم به نوروز اشاره‌ای داشته باشد، بازمانده است. تنها در دوره‌ی ساسانی است که نوروز اهمیت ویژه‌ای می‌یابد و بزرگ‌ترین جشن ایرانیان می‌گردد. آیین زرتشت که از پیش از هخامنشیان در شمال شرقی ایران، در عهد گشتاسب شکل گرفته بود، تنها در دوره‌ی ساسانیان است که همه‌گیر می‌شود و دین رسمی ایرانیان می‌گردد. پس شگفت‌آور نیست که نوروز، جشنی مقدس تلقی می‌شود و در آیین زردشتی تثبیت می‌گردد.
زرتشتیان گویند که ششم فروردین ماه، روز بزرگی است. در این روز اشوزردشت توفیق یافت که با خداوند مناجات کند و کیخسرو در این روز عروج کرد و در این روز بود که ساکنان کره‌ی زمین سعادت را قسمت کردند و از این‌جاست که ایرانیان این روز را «روز امید» نام نهادند.

 

نوروز امروز


امروزه، نوروز جشن اصلی بسیاری از مردم آسیای باختری است. کشورهایی که حتی هیچگاه تحت سلطه سیاسی ایران نبوده اند، آنرا به عنوان یکی از جشنهای اصلی خود محسوب می کنند. هرکدام از ملیتهای مختلف، مراسم ویژه خود را برای جشن گرفتن نوروز دارند، اما همه این جشن را «نوروز» می نامند و آمدن آن را همزمان با حلول بهار حساب می کنند.

در ایران و افغانستان، نوروز همچنین آغاز سال رسمی کشور است که از ابتدای ماه فروردین محسابه می شود. استفاده از سال خورشیدی از دوران هخامنشیان در ایران معمول بود، هرچند که آغاز گاهشماری چندین بار در دورانهای مختلف تغییر کرده است. در دوران ساسانی به دلیل رععیت نکردن اصول کبیسه، در چند مورد نوروز در فصول اشتباه مانند میانه تابستان جشن گرفته شد. این مشکل گاهشماری بوسیله ستاره شناس بزرگ، عمر خیام، در سده ششم هجری حل شد و از آن تاریخ، تقویم جلالی به عنوان تقویم خورشیدی کشور انتخاب شد، هرچند که رسمی شدن آن به عنوان تقویم کشور، تا سده چهاردهم خورشیدی (آغاز همین سده ما) به طول انجامید. یکی از مسایل مهم، رعایت کردن کبیسه صد و بیست ساله ایست که بوسیله عمر خیام توصیه شده و در بار آخر در زمان فتحعلی شاه قاجار رعایت شده. عدم رعایت این کبیسه، باعث بهم خوردن تدریجی تاریخ سال تحویل می شود که شروع زودرس سال 1383، آنرا بصورت محسوسی در آورده است.

نام ماههای تقویم خورشیدی بارها تغییر کرده. در دوران هخامنشی، نام هایی بکار برده می شد که پس از دوران هخامنشی به فراموشی سپرده شد. نام ماه ها در دوران ساسانی بر مبنای نشانه های زرتشتی وضع شد که تقویم ماهانه ساسانی که فاقد هفته است و در آن هر روز ماه یک نام دارد، بهترین اثر به جا مانده از آن است. در بیشتر دوران اسلامی، اسامی بابلی/آرامی ماههایی مانند «تموز» و «نیسان» مورد استفاده بود، اما با برقراری تقویم جلالی به عنوان تقویم رسمی ایران در اویل سده جاری خورشیدی، اسامی ساسانی نیز دوباره برقرار شدند که متاسفانه تلفظ آنها در مواردی تغییر کرد. در زیر تلفظ پارسی میانه این اسامی و اصل اوستایی آنها در پرانتز آورده می شود.

Fravartin (Frawashi) فره وشی، ارواح گذشتگان: فروردین
Ardiwehisht (asha-wahishta) بهترین بهتر (از اصول زرتشتی): اردیبهشت
Khordad (Hauwartat) سلامتی: خرداد
Teer (Tishtria) خدای باران: تیر
Amordad (Amartaat) نامیریی، ندرگذشتی: مرداد
Shahrivar (khshathrawara) پادشاهی خواسته شده: شهریور
Mihr (Mithra) خدای مهر و قراردادهای اجتماعی: مهر
Aban (Apan) آبها (لقب آناهیتا): آبان
Adhar (Atar) آتش: آذر
Dey (Dawya) خدا: دی
Wahman (wahu-mana) تفکر برتر: بهمن
Spandaarmadh (Spanta-armaiti) آرماییتی مقدس (مادینه خدای طبیعت):  اسفند

 

منابع:

ویکی پدیا فارسی، نوروز

فرهنگسرا، نوروز

وبلاگ طلای سبز، تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن

انجمن ادبی شفیقی، نوروز در تاریخ

هفته نامه نصیر بوشهر، نوروز جلوه گاه اسطوره ای آفرینش


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط وزیری  | 

واژه‌های پارسی قرآن

در نوشتار پیش به واژه‌های پارسی قرآن و سوره‌ها و آیاتی که این واژه‌ها در آنها ذکر شده‌اند اشاره کردم. در این شماره به ریشه‌یابی آنها می‌پردازم:

۱- استبرق:
طبرسي در مجمع‌البيان، گويد: واژه‌ي "استبرق"، فارسي است و اصل آن "استبره" است. (جلد ششم/ ديمه‌ي 267)
آرتور جفري نيز در نسک خود ريشه‌ي آن‌را پارسي مي‌داند که واکه‌ي "ک" در "استبرک" پارسي ميانه به "ق" گوهريده و در تازي به ريخت "استبرق" درآمده است.

2- سجيل:
مجمع‌البيان اين واژه را پارسي مي‌داند و گويد: اصل آن "سنگ و گل" است. (جلد 5/ديمه‌ي 183)
جفري ريخت پهلوي سنگ را sang و گل را gil مي‌داند و بر اين باور است که اين واژه از پارسي ميانه يک‌راست به زبان تازي رفته است.

3- کورت:
سيوطي زير اين واژه مي‌نويسد: «روايتي ذکر کرده که سعيد بن جبير گفت: واژه‌ي "کورت" به زبان فارسي به معناي "غورت" غروب کند، است.
امام‌شوشتري به زيبايي ريشه‌ي اين واژه را آشکار مي‌کند:
«ابوهلال فعل "کورت" را در آيه‌ي "اذا شمس کورت" از ريشه‌ي واژه‌ي کور در فارسي دانسته است. معني اين آيه چنين است:"آن‌گاه که خورشيد تار شد" کورشدن به معني خاموش شدن روشني و آتش در فارسي خيلي رواج دارد.
ريشه‌ي (ک.و.ر) در عربي با معني فعلي که در اين آيه به‌کار رفته است، سازگاري ندارد. در فارسي کورشدن به معني تيره‌شدن آمده و مجاز کوردل به معني نفهم بي‌استعداد، به‌همين مناسبت ساخته شده است. در شوشتر واژه‌ي "کورروز" به‌معني تيره‌بخت و نيز "آساره‌کور ـ ستاره‌کور" به‌همين معني به‌کار مي‌رود. و همگي اين‌ها نظر ابوهلال را استوار مي‌سازد. »

4- مقاليد:
ريخت تک اين واژه "مقلاد" مي‌باشد که از واژه‌ي "کليد" گرفته شده است. سيوطي اين واژه را از ريشه‌ي پارسي مي‌داند. جواليقي در معرب و خفاجي در شفاء‌القليل هم ريشه‌ي اين واژه را پارسي مي‌دانند.

5- اباريق:
اين واژه افزاي "ابريق" مي‌باشد که آن‌چنان‌که جفري نوشته، از گذشته پارسي‌بودن آن باشناخته بوده است. او بر اين باور است که ريخت اين واژه در پارسي نو "آب‌ريز" است.
واژه‌ي "ابريق" در پارسي نيز زير نام يک واژه‌ي تازيسته به‌کار مي‌رود. آن‌چنان‌که خيام مي‌گويد:
ابريق مى مرا شكستى ربّى/ بر من در عیش ببستی ربی

۶- بيع:
اين واژه را سيوطي و جواليقي پارسي دانسته اند؛ واژه براي ساختمان‌هاي گنبددار که براي پرستش بنا شده باشند؛ به‌کار رفته است.

7- تنور:
سيوطي اين واژه را پارسي شمره است و واژه‌ي tanura در ونديدا، فرگرد هشتم، بند 254 نيز بر اوستايي بودن آن گواه مي‌دهد. جفري بر اين باور است که اين واژه از زبان مردمي که پيش از تاريخ رسمي آرياييان ساکن ايران بودند به ريخت بنيادين به زبان‌هاي ايراني راه يافته است. دهخدا بر پارسي‌بودن آن باور دارد و مي‌نويسد:
فارسى است و عرب و ترك از فارسى گرفته‌اند چه مشتقاتى از آن در فارسى هست و در آن دو زبان نيست، مانند تنورى و تنوره و دوتنوره و تنوره كشيدن و تنورآشور.

8- جهنم:
جفري بر اين باور است که واژه‌شناساني که آن‌را پارسي دانسته اند؛ برپايه‌ي اين‌که "فردوس" پارسي‌ست؛ آن‌را پارسي پنداشته اند. امام‌شوشتري در کتاب خود، سخنان گواه‌مندتري به ما مي‌دهد. او بر اين باور است که دو واژه‌ي "جهنم" و "جهنام" هر دو از يک ريشه‌ اند و به چم گودي يا چاه ژرف مي‌باشند. او به گفت‌آورد از فيروزآبادي دنباله مي‌دهد: دوزخ را از همين جهت جهنم ناميده اند. اين فرنود خردمندانه‌تر مي‌نمايد، چرا که پادشاهان نيز براي شکنجه، گناه‌کاران را به سياه‌چال مي‌انداختند و از اين‌رو معنی شکنجه‌گاه پيدا کرده است.

9- دينار:
بيش‌تر واژه‌شناسان بر بيگانه‌بودن آن هم‌نگر اند. اين واژه به ريخت dēnr در پهلوي بوده است. که واژه‌ي پارسي دينار از آن ساخته شده است.

10- سرداق:
اين واژه را سيوطي و جفري هر دو برگرفته از سراپرده‌ي پارسي دانسته اند. اگرچه لگارد ريخت پارسي آن را سراچه مي‌داند. از آن‌جايي که "ک" در تازي به "ق" دگرگونی مي‌یابد، به گاس بالا اين واژه از سراپردک پارسي ميانه به تازي راه يافته است.

11- روم:
برخي مانند جواليقي و به پيروي او سيوطي دريافتند که واژه بيگانه است.
در پهلوي به ريخت Arum و در نوشته‌هاي تورفاني به ريخت Hrum به‌کار رفته است. گويا نگر سيوطي بر پارسي‌بودن آن جاي ديگري پشتيباني نشده است؛ اگر چه از شهرهايي که خسروي نخست بنا نهاد شهري داريم به نام "روم‌گان" که در جنوب تيسپون بنياد نهاده بود.

12- سجل:
اين واژه در پارسي به معنی "شناس‌نامه" هم به‌کار رفته است.
 
13- ن:
سيوطي به گفت‌آورد از کرماني مي‌نويسد: « "نون" در آيه‌ي "ن والقلم و ما يسطرون"  فارسي است و اصل آن "انون" بوده است و معناي آن "اصنع ماشئت" هرچه مي‌خواهي انجام بده، مي‌باشد. »
"نون" در دهخدا به چم‌هاي زير آمده است:
 دوات (منتهى‌الارب) (غياث اللغات) (جهانگيرى) (متن‌اللغة) (اقرب‌الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم‌الاطباء). سياهى‌دان(ناظم‌الاطباء).  سياهى دوات(غياث اللغات). مركب و سياهى كه در دوات نمايند(جهانگيرى). مركب(برهان قاطع).
اگرچه واژه‌ي "نون"‌اي که به معنی ماهي در قرآن به‌کار رفته است؛ از زبان‌هاي سامي شمالی گرفته شده است؛ ليک به نگر مي‌رسد با معنی سياهي‌دان تازي باشد. در اين روي، اين واژه به گزاره‌ي پسين آن که "قلم و هرچه با آن مي‌نويسند." مي‌باشد هم مي‌خورد و نشانگر پارسی بودن آن است.

14- مرجان:
اين واژه را از گذشته برگرفته از پارسي مي‌دانستند. ليک جفري درآمدن يک‌راست آن از پارسي را نمي‌پذيرد. در پارتي واژه‌ي murvărit و در پارسي ميانه margărit به کار رفته است و جفري بر اين باور است که اين واژه به زبان‌هاي فراواني درآمده است؛ و سپس از يکي از روي‌هاي آرامي به تازي راه يافته است.
چنين به‌نگر مي‌رسد که margărit به ريخت مارگاريت به زبان ارمني درآمده و ازآنجا به زبان‌هاي يوناني و آرامي راه‌ يافته است. در زبان آرامي واکه‌ي "ر" به "ن" گوهريده و به ريخت margania درآمده که روي تک آن margan برابر با تازي "مرجان" است.

15- رس:
گواه پارسي‌بودن اين واژه سيوطي است که در پانويس اين واژه در نسک "ريشه‌يابي واژه‌ها در قرآن" مي‌خوانيم: "در لغت به هر چيز کنده مانند گور و چاه، رس مي‌گويند."
دهخدا زير درآمد "رس" با آواي " رَس‌س" آورده است:
 چاه كندن. (ناظم الاطباء) (منتهى الارب) (تاج المصادر بيهقى) (آنندراج) (مصادر اللغهء زوزنى) (از اقرب الموارد). در زير خاك پنهان كردن چيزى. (ناظم الاطباء) (منتهى الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
دکتر فريدون بدره اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق مي‌نويسد: اصحاب رس براساس نگر برخي مفسران (عيون الاخبار‌الرضا، تفسير اثني‌عشري جلد 9 صص271 و 272، کتاب نبي جلد2 ص 372، يکتاپرستي در ايران باستان صص 54 و 55) ساکنان کناره رود ارس در ايران بوده‌اند، که حضرت زردشت از سوي خداوند دين خود را براي آنان آورد، ولي گروهي از مردم دعوتش را نپذيرفتند و وي را انکار کردند. بنابراين زردشت رو به خاور آورد و دين خود را بر گشتاسب شاه عرضه داشت.

۱۶- زنجبيل:
کمابيش همه‌ي ريشه‌شناسان، پارسي‌بودن آن‌را پذيرفته اند. جفري زبان سرياني را ميان‌جي درآمدن واژه به تازي دانسته است و آن‌را وام‌واژه‌اي کهن مي‌داند. ريخت نخست اين واژه در پهلوي به نگرش جفري rβsinga بوده است، ليک دکتر فريدون بدره‌اي در پيش‌گفتار کتاب جفري يادآوري مي‌کند که  rβsingi با روي‌هاي ارمني و يوناني واژه‌ هماهنگ‌تر است. از سوي ديگر به نگر مي‌رسد که يک روي ديگر اين واژه به ريخت rβsinga بوده است که به rβzinga دگرگون شده است. گويا روي يونانیsιρεβιγγιζ ميان‌جي اين دگرگوني بوده است.

17- سجين:
اگرچه ميان معنی اين واژه ناسازنگري‌هاي فراواني هست، ليک اگر گفته‌ي جواليقي بر اين‌که در بسياري از واژه‌ها "ل" به "ن" دگرگونی می‌یابد، را بپذيريم؛ پس بايد "سجين" هم رويي از "سجيل" پارسي به معنی "سنگ‌وگل" بدانيم.

18- سَقَر:
ره‌گذر سوم دوزخ است؛ چنان‌چه نخستين آن "جحيم" دوم "جهنم" و سوم "سقر" باشد.سيوطي اين واژه را پارسي شمرده است.

19- سَلسَبيل:
هر چيز نرم و گوارايي را که به آساني در گلو فرو شود؛ سلسبيل گويند که هم‌تاي پارسي آن خوش‌گوار مي‌باشد. هم‌چنين چشمه‌اي در بهشت نيز به همين نام است. در ادب پارسي نيز اين واژه به‌فراواني به‌کار رفته است؛ چنان‌چه حافظ مي‌فرمايد:
اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل / سلسبيلت كرده جان و دل سبيل.
در تازي، واژه‌ي "سلسل" هم بکار رفته است.

20- وَردَه:
امروز، بر همه‌ي ريشه‌شناسان روشن است که ريشه‌اي ايراني دارد. ريشه‌ي هندواروپايي آن rdho به چم درخت خاردار مي‌باشد. که واژه‌ي يوناني ρoδov و اوستايي vαrəδα از آن آمده است. و از اوستايي واژه‌ي پهلوي varta به چم گل سرخ گرفته شده است. از زبان‌هاي ايراني به زبان‌هاي سامي راه‌يافته است و از زبان آرامي به تازي درآمده است.

21- سُندُس:
از گذشته اين واژه را واژه‌اي ناتازي مي‌دانستند و از آن‌جايي که در يک آيه از قرآن با "استبرق" آمده است؛ آن را واژه‌اي ايراني مي‌دانستند. ريشه‌ي اين واژه بر بسياري از دانشمندان شناخته نبود؛  ليک پژوهش‌هاي نو نشان مي‌دهد که در يک نوشته‌‌ي سغدي ميانه هم آمده است و به گاس (=احتمال) بالا ريخت پارتي، آبشخور ريخت قرآني بوده است. اين واژه به ريخت sndws در يک نوشته‌ي سغدي آمده است.

22- قرطاس:
سيوطي در کتبب اتقان آنرا غيرعربي مي‌داند.

23- اقفال:
جواليقي در معرب، ديمه‌ي 125 و سيوطي در اتقان ديمه‌ي 323 اين واژه را پارسي دانسته اند که افزاي (=جمع) واژه‌ي "قفل" مي‌باشد. گويا ريشه‌ي پارسي اين واژه "کوپال" مي‌باشد. اين واژه در پارسي بيش‌تر به چم جنگ‌افزاري همانند گرز به‌کار رفته است. در کردي کوپال به چم چوب‌دست شبان نيز به‌کار رفته است. گويا ريشه‌ي اين واژه کوب‌+آل مي‌باشد و شايد از اين رو، جواليقي ريشه‌ي "قفل" را "کوپال" دانسته است.
 
۲۴- کافور:
اين واژه از زبان‌هاي ايراني به يوناني، سرياني، آرامي و ... راه يافته و در تازي به ريخت‌هاي کافور، قافور، قَفُور و قفّور به‌کار رفته است. در پهلوي اين واژه را به ريخت kpr به‌کار رفته است.
اگرچه در چامه‌هاي کهن تازي نيز اين واژه ديده مي‌شود؛ ليک گويا آن‌چنان در ميان تازيان، اين ماده شناخته نبوده است. آن‌چنان که بلاذري مي‌گويد: تازيان به هنگام گشودن مداين، انبارهاي کافور را انبار نمک پنداشته بودند.

25- کنز:
بنياد واژه "گنج" پارسي بوده است که به زبان‌هاي آرامي، سرياني، ماندايي، يوناني و ارمني راه يافته است. اين واژه در پازند گنز و در پهلوي به ريخت گنج آمده است. برساخته‌ي اين واژه، گنج‌ور نيز به همه‌ي زبان‌هاي يادشده درآمده است.

26- مجوس:
ابن سيده آن را برگرفته از منج به چم قيصر و کوش به چم الاذن مي‌داند. هم‌چنين منج به چم "خرد" آمده است؛ از اين‌رو برخي گفته اند: منج‌‌کوش مردي بود که از بهر کوچکي‌ گوش‌اش اين‌گونه خوانده مي‌شد و او نخستين فرارسان دين مجوسان بود.
اين واژه در پارسي باستان به ريخت magush آمده است که ريخت مفعولي آن را مي‌توان با magav در اوستايي و moōīγ پهلوي سنجيد.
اين واژه از پارسي باستان به آرامي، سرياني و يوناني درآمده است و گويا از ريخت سرياني آن به تازي راه‌ يافته است.

27- ياقوت:
جفري بر اين باور است که ياقوت در پارسي نو يک‌راست از تازي گرفته شده است و ريخت ديگر آن "ياکند" نيز از سرياني گرفته شده است.
به هر روي برهان قاطع، ريخت پارسي واژه را "ياگند" پارسي مي‌داند، بسياري از واژه‌شناسان نيز؛ باور به پارسي‌بودن اين واژه دارند.

28- مِسک:
کمابيش همه‌ي دانش‌مندان پارسي بودن اين واژه را پذيرفته اند و از گذشته آن‌را وام‌واژه‌اي پارسي مي‌دانستند. ريشه‌ي اين واژه مشک پهلوي‌ست که به زبان‌هاي يوناني، آرامي، سرياني و حبشي راه يافته است. به گاس بالا واژه يک‌راست از زبان پارسي ميانه به تازي درآمده است تا اين‌که آن‌چنان‌که برخي گويند با ميان‌جي‌گري زبان‌ سرياني.

29- هود:
اين واژه از نگر ريشه، پيوستگي فراواني با يهود دارد. چنان‌که برخي وات "ي" در يهود را افزوده‌‌اي به "هود" مي‌دانند و برخي هود را سبک‌شده‌ي "يهود" دانسته اند. از اين‌رو براي روشن‌گري پيرامون اين واژه به واژه‌ي پسين بنگريد. دهخدا آنرا غيرعربي مي‌داند.

30- يهود:
جفري مي‌نويسد واژه‌ي yahūt در شايست‌نشايست و هم‌چنين در yahūd در اوستا بکار رفته است. ادي‌شير بر اين باور است که "هاد"، "يهود" و "هوداً" از هوده‌ي پارسي گرفته شده است.
"هُده" يا "هوده" در پارسي به چم "حق" مي‌باشد که بيهوده در روبه‌روي آن به چم "باطل" مي‌باشد. ادي‌شير معنی واژه‌ي يهود را رجع‌الي‌الحق مي‌داند که در اين روي بايد آن‌را برگرفته از "هده‌ي" پاسي دانست.
رودکي چامه‌سراي بزرگ کشورمان مي‌گويد:
مهرجويى ز من و بى‌مهرى / هده‌ جويى ز من و بي‌‌هده‌اى

31- صَلَوَات:
اين واژه در سوره‌ي 22 و آيه‌ي 40 به معنایی جز معنی تازي به کار رفته است؛ از آن‌جايي که واژه به چم نيايش و گاه نيايش‌گاه در ريخت‌هاي نزديک، در آرامي، سرياني و عبري به کار رفته است؛ بيش‌تر پژوهش‌گران آن‌را واژه‌اي بيگانه مي‌دانند. گويا خواسته‌ي اين واژه، کنشت يا کنيسه، پرستش‌گاه يهوديان مي‌باشد.

۳۲- فردوس:
دکتر محمد معين در فرهنگ خود مي‌نويسد: اين واژه پارسي در اوستا "پاري‌ديزه" آمده است که مرکب از پايري (گرداگرد) و دئزا (انباشتن) بوده و به باغ‌هاي باشکوه گفته مي‌شود. نخست يهوديان آنرا از فارسي گرفته (عبري) و سپس به زبان‌هاي آرامي،  سرياني، ارمني، يوناني و رومي رفته و سرانجام به همه زبان‌هاي اروپايي راه يافت. دهخدا مي‌نويسد: پاليز هم از همين ريشه مي‌باشد.

33- جناح:
براساس نوشته محمد معين جناح معرب (تازيسته) واژه گناه در پارسي است.

34- زمهرير:
محمد معين در اين‌باره چنين مي‌نگارد: زمهرير ترکيب شده‌است: از زم (ريشه پهلوي zam و به‌معنی سرد) + هرير. زم در واژه‌هاي زمستان، زامياد و زمين هم به‌کار رفته است.

 ۳۵- فيل:
ريخت پارسي فيل، پيل مي‌باشد و نگر جفري اين است که با ميانجي‌گري زبان آرامي به تازي رفته است. و يک وام‌واژه‌ي کهن تازي از پارسي‌ست.
نگر دکتر بدره اي در کتاب کورش چنين است که: در مقدمه قرآن مجيد با برگردان ابوالقاسم پاينده و تاريخ ايران نوشته سرپرسي سايکس (ص707) آمده است: داستان فيل نشان‌گر جنگ ايران و روم بوده است. براساس منابع يوناني و رومي، ژوستي‌نين امپراطور روم، سفيري به‌نام ژوليان به دربار حبشه مي‌فرستد تا او را در جنگ با ايران ياري دهد. نجاشي پادشاه حبشه (اتيوپي) دست‌نشانده خود در يمن (ابرهه) را به جنگايران مي‌فرستد. ابرهه براي حمله به ايران، هنگام گذر از عربستان، قصد ويران‌کردن خانه خدا را هم داشته‌است که ناگهان لشکر او در نزديکي مکه تارومار شده و ابرهه پس از عقب‌نشيني در يمن درمي‌گذرد.

 37- زور:
زور برگرفته از واژه پهلوي  zor مي‌باشد.

46- تبت:
دکتر معبن مي‌نويسد:تب و تبت برگرفته از واژه اوستايي tafnu  به‌معني  تب و تاب يافته و افزايش دماي بدن است.

48- يس:
حبيب الله نوبخت در  "ديوان دين " (صفحه 439 – 450) مي‌نويسد: لغت‌شناسان ياسين را واژه‌اي غيرعربي مي‌دانند. واژه يس در قرآن اشاره‌اي است به يسنا بخشي از کتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) و در حقيقت مقايسه‌اي اين کتاب است با قرآن مجيد و نشان دادن يگانگي مفاهيم آن با هم. سوره يس برخلاف ديگر سوره‌هاي قرآن درباره ملل سامي‌نژاد نبوده و بيشتر مربوط به کردار و رفتار آريايي‌ها مي‌باشد.

49- کتاب:
در باره واژه کتاب بر پايه كتاب ديوان دين در تفسير قرآن مبين،نوشته حبيب الله نوبخت،در  بخش واژه هاي پارسي بكار رفته در قرآن آمده است: كتاو كه اصل كلمه كتاب است لغتي است اوستايي (kota) و در فارس تا اوايل همين قرن مدرسه و مكتب‌خانه را كتو مي‌ناميدند كه از همين كلمه كتاو است. (ص350)
 اهل تاريخ مي دانند كه طوايف عرب خاصه مردم حجاز را تا پيدايش اسلام از خواندن و نوشتن و خط داشتن كمترين بهره و نصيبي نبوده است و چنين مردمي طبعا براي مفهوم قلم و کتاب نيز نامي نداشته‌اند. (ص 391)

۵۰- صراط:
نوبخت چنين نگرشي دارد که: در بندهش (سفر آفرينش = کتابي است به زبان پارسي پهلوي و آن خلاصه‌اي است از اوستاي ساساني و زند) دوبار واژه‌ي صراط به ريخت سرات (srat) به کار رفته است. واژه لاتيني strata و واژه انگليسي street هم از همين ريشه است.

51-  ذوالقرنين:
ذوالقرنين گرچه واژه‌اي پارسي نيست، ولي چون مربوط به بزرگ‌ترين پادشاه ايران‌زمين يعني کورش مي‌باشد، دراين پهرست آورده شده‌است. کساني‌که بر يگانگي ذوالقرنين و کورش (پدر ايران) گواهي داده‌اند عبارت‌اند از:
مولانا ابوالكلام آزاد مفسر بزرگ قرآن و وزير فرهنگ هند در زمان گاندي در تفسيرالبيان ( ترجمه تفسير سوره کهف از باستاني پاريزي) ــ علامه طباطبايي در تفسير الميزان ــ آيت‌الله العظمي ناصر مكارم شيرازي و 10 نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسير نمونه (مانند قرائتي، امامي، آشتياني،حسني، شجاعي، عبدالهي و محمدي) ــ تابنده گنابادي در کتاب سه داستان عرفاني از قرآن ــ آيت الله مير محمد کريم علوي در تفسير کشف الحقايق (با ترجمه عبدالمجيد صادق نوبري) ــ حجه الاسلام سيد نورالدين ابطحي در کتاب ايرانيان در قرآن و روايات _ دکتر علي شريعتي در کتاب بازشناسي هويت ايراني اسلامي ــ  سيد صدر بلاغي در قصص قرآن _ جلال رفيع در کتاب بهشت شداد _ دکتر فاروق صفي زاده در کتاب از کورش هخامنشي تا محمد خاتمي ــ منوچهر خدايار در کتاب کورش در اديان آسياي غربي ــ قاسم آذيني فر در کتاب کورش پيام آور بزرگ ــ دکتر فريدون بدره اي در کتاب کورش در قرآن و عهد عتيق ــ محمد کاظم توانگر زمين در کتاب ذوالقرنين و کورش ــ آيت الله سيد محمد فقيه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماينده مجلس خبرگان دوم _ استاد محيط طباطبايي _ حجه الاسلام شهيد هاشمي نژاد _ سر احمدخان بنيان‌گذار دانشگاه اسلامي عليگر هند.

52- جند:
در فرهنگ معين آمده‌است: جند معرب گند (واژه پهلوي gund) يعني لشکر و سپاه. کريستين‌سن در کتاب ايرانيان در زمان ساسانيان مي‌نويسد: واحدهاي ارتش در دوره ساسانيان را گند مي‌گفتند و فرمانده آنان را گندسالار. در کتاب زند و هومن يسن صفحه 56 نيز به همين معني آمده است.

53ـ بیض:
دکتر بهرام فره‌وشی در کتاب ایرانویچ ریشه بیض تازی را پارسی می‌داند. شکل ناب این واژه در زبان اوستایی وئجو (به‌چم تخمه و نژاد)  vaejōبوده که در زبان پهلوی به ویج (مانند واژه ایرانویج یعنی خاستگاه و نژاد ایرانی) و پس از آن به بیج دگرگونی یافته است.
ویچ در زبان‌های اسلاوی (صرب، کروات، روسی و...) به‌معنی زاده نیز از همین ریشه فارسی می باشد.


واژه‌هاي تازيسته‌ي پارسي (معرب = فارسي ِ عربي شده) در قرآن به اين چندشماره پايان نمي‌پذيرد و بسيار بيش از اين‌ها مي‌باشد؛ خواننده‌ي گرامي مي‌تواند براي آشنايي بيش‌تر با اين واژه‌ها و واژه‌هاي ديگر، منابع ديگر را بررسي کند.

درباره واژه‌های دیگر پارسی هم که در بخش پیش یادآوری کردم (۳۶-کٱس، ۳۸-شواظ، ۳۹-اسوه، ۴۰-عبقری، ۴۱-زبانیه، ۴۲-ابد، ۴۳-قمطریر، ۴۴-نجس، ۴۵-برزخ، ۴۷-سخط) در آینده نوشته‌ای خواهم داشت. 

منابع:

روزنامه "عصر مردم"، دکتر حسنعلی پیشاهنگ
تارنوشت "پالایش زبان پارسی"، استاد حامد قنادی
"رساله المتوکلی"، جلال‌الدین محمد سیوطی اندلسی
"ریشه‌یابی واژه‌ها در قرآن"؛ دکتر محمدجعفر اسلامی، شرکت سهامی انتشار
"واژه‌های دخیل در قرآن مجید"، آرتور جفری (زبانشناس، قرآن شناس و پژوهشگر)، برگردان دکتر فریدون بدره‌ای
"فرهنگ‌ واژه‌های فارسی در زبان عربی"، محمدعلی امام‌شوشتری 
"ديوان دين در تفسير قرآن مبين"، حبيب الله نوبخت 
"فرهنگ معین"، دکتر محمد معین
"لغت‌نامه دهخدا"، علی‌اکبر دهخدا
تفسیر قرآن  "مجمع‌البیان"، طبرسی
کتاب  "اتقان"، سیوطی
"کورش در قرآن و عهد عتیق"، دکتر فریدون بدره ای
"ایرانویچ"، دکتر بهرام فره‌وشی

 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:1  توسط وزیری  | 

تمدن زاینده رود ::


:: تمدن زاینده رود ::

تاریخ: 86/03/31
تعداد بازدید:
کد: 44 

144 تمدّن زاینده رود یک تمدّن دوران پیش از تاریخ است که پیرامون زاینده رود در ایران قرار داشت. رودخانه زاینده رود در بخش مرکزی ایران واقع است. مساحت این رودخانه پیرامون 42.000 ک.م است. استان اصفهان دربرگیرنده 87.7% رودخانه زاینده رود و باقی آن در استان های بختیاری و یزد جا گرفته است.

درباره این تمدّن چیز کمی شناخته شده است. نخستین پژوهش های باستان شناسی آغاز سال 2006 م، نشان می دهد که در یکی از خرده رودهای زاینده رود که به نام باتلاق گاوخونی (یا گاو خانه) در استان اصفهان شناخته شده است، اشاره بر آن دارد که یک شهر به خاک سپرده شده باستانی در نزدیکی روستای ورزنه وجود داشته است.

برپایه فرهنگ نژادی محلی، یک شهر باستانی و شکوفا، به نام کاوخانه یا بگفته برخی روایت ها به نام صبا،  در نزدیکی روستای ورزنه وجود داشته که بوسیله جنگ و خشکسالی نابود شده است.

تپه تاريخی چادگان متعلق به هزاره پنجم پیش از ميلاد و تپه تاريخی شمال باتلاق گاوخونی معروف به شهر صبا متعلق به هزاره سوم پیش از ميلاد است. باستان‌شناسان تخمين می‌زنند اين دو منطقه تاريخی كه در آغاز و پایان محور زاينده‌رود قرار دارند، جزو نخستين تمدن‌های حاشيه زاينده‌رود در استان اصفهان هستند.

 

منابع:

ویکی پدیا انگلیسی، Zayandeh Rud civilization

خبرگذاری میراث فرهنگی، باستان شناسان به دنبال كشف تمدن‌هاي حاشيه زاينده‌رود



نویسنده: محسن
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:55  توسط وزیری  | 

سورن سردار ایرانی


سورنا (سورن پهلو) يكي از سرداران بزرگ و نام‌دار تاريخ در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان در بهار ۲۰۶۰ سال پیش فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکو‌چهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانی‌بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست. ۱
وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به‌معنی نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردی‌سور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) ۲سورنا
 از دیگر نام‌آوران این خاندان وینده‌فرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد. ۳

ژول سزار (Julius)، پوميه  (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمین‌هاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، به‌طور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم حمله به ایران را گرفتند. ۴


كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینه‌های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر مي‌پروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم‌کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود. ۵

كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.
نبرد ميان دو كشور در بهار سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میان‌رودان (بين‌النهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره  carrhae  روي‌ داد.
در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و به‌ياري سواران پارتي كه تيراندازان چيره‌دستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ‌وگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان  می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زره‌پوشان اسب‌سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه‌داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده‌نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود. پارتیان آریایی را نخستین سازندگان تیربار جنگی در گیتی می دانند. ۶

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل مي‌كرد و مانند ما دچار تشنگي نمي‌شد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژه‌ای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت مي‌پرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كرده‌اند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبين‌هاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی‌درپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمی‌شدند و تا آخرين نفس بايد می‌جنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد. ۷

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار مي‌رود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزي‌هاي پي‌درپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آن‌روز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استان‌هایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.  ۸

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت. ۹

اما شوربختانه سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت. ۱۰


 البته تاریخ یک‌بار دیگر در زمان پادشاهی شاه‌صفی صفوی تکرار شد و امام‌قلی‌خان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگ‌های ایران و پرتغال، آزادکننده  بحرین و قشم  ناجوانمردانه همراه با فرزندانش به‌دست پادشاه  خونریز شهید شد. ۱۱
شاه‌صفی (52 – 1038 خورشیدی) پادشاهی متعصب و ستمگر بود. وی دست به کشتار 12000 تن در قزوین زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتی را کشت یا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخش‌های گسترده‌ای از ایران از دست داد و تنها شاهی بود که سخن‌‌گفتن به زبان فارسی را با خشونت در دربار ایران ممنوع ساخت و ترکی را جایگزین آن ساخت. سرانجام او نیز مرگ در اثر زیاده‌روی در مصرف تریاک بود.  ۱۲

در پایان یاد و خاطره همه سرداران سرافراز ایرانی در طول تاریخ شکوهمند ایران گرامی باد:
آریوبرزن، آرتیمیس، سورنا، بهرام چوبین، رستم فرخزاد، ابومسلم خراسانی، مازیار، بابک‌خرمدین، امامقلی‌خان، الله‌وردی‌خان، عباس‌میرزا، ستار‌خان، باقرخان، یپرم‌خان، رییسعلی دلواری، باکری، ‌همت،‌ شیرودی، بروجردی، جهان‌آرا، کشوری، قرنی، سرافراز و...

منابع:جنگ ایران و عراق

۱. روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیشاهنگ
۲. ایرانویچ، دکتر بهرام فره‌وشی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 165
۳. مجله دانشکده ادبیات، سال 12، شماره 2، بهمن سرکاراتی

۴.تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
۵.
روزگاران (تاریخ ایران)، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، چاپ سوم (1380)، بخش اشکانیان
۶. ایران از آغاز تا اسلام، نوشته: ر.گریشمن، برگردان: محمد معین، بخش اشکانیان

۷. همان ۴

۸. همان ۶
۹. فرهنگ معین، جلد پنجم، دکتر محمد معین
۱۰. همان ۵

۱۱. دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، سیاست و اقتصاد در زمان صفویه
۱۲. تاریخ ایران و جهان (2)، نوشته محمدعلی علوی کیا و گروه تاریخ، ص 130

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:55  توسط وزیری  | 

عزای سیاوش


ريشه مرثيه‌سرايي و منقبت‌خواني محرم را بايد در فرهنگ ايراني جست‌وجو كرد. شاهنامه‌خواني و پرده‌خوانی که ریشه در فرهنگ ايراني دارد، در دوره قاجار زمينه‌اي براي نوحه‌خواني و ذكر مصيبت در محرم را فراهم كرد.

 

در فرهنگ ايراني نخستين و روشن‌ترين سند عزاداري ثبت شده سوگ سياوش است. بنابراين آن چه در تاريخ بخاراي نرشخي آمده نقل است كه: مردم بخارا را در كشتن سياووش نوحه‌هاست چنانكه در همه ولايت‌ها معروف است و مطروبان آن‌را سرود ساخته‌اند و قوالان آن را گريستن مغان خوانند و اين سخن زيادت از سه هزار سالست.

و در جايي ديگر ذكر بخارا در شرح جنگ كيخسرو مي‌نويسد:

اهل بخارا بر كشتن سياوش سرودهاي عجبست و مطربان آن را كين سياووش گويند، و محمدبن‌جعفر گويد كه از اين تاريخ سه هزار سال است.

به غير از نقل‌قول نرشخي در نقش‌هاي ديواري كه در نزديك سمرقند كشف شده سوگواري را نشان مي‌دهد كه ظاهراً بر سوگ سياووش است. دراين تصوير يك عماري باز است و سياووش و شبيه او برآن خفته و مردم بر سر روي خود مي‌كوبند.

 

اولين سوگواري براي امام حسين پس از شهادت ايشان توسط اهل بيت و علويان در مدينه و به فاصله چند سال پس از شهادت ايشان برگزار شد. اين عزاداري بر اساس شهادت منابع پس از سال 65 وقيام علويان به رهبري مختار (که بیشترین شمار لشکریان وی را ایرانیان تشکیل می‌دادند) در خونخواهي شهداي كربلا بوده است.

 

اما ريشه عزاداري براي امام حسين (ع) در ايران به طور مشخص در دوره پادشاهی احمد معزالدين آل بويه رواج يافت.

پيش از آل‌بويه (دیلمیان) شيعيان و علويان دور هم جمع مي‌شدند و سوگواري مي‌كردند، لباس سياه مي‌پوشيدند و پارچه‌هاي سياه را به نشانه عزاداري بردر خانه‌ها مي‌آويختند. امام صادق (ع) در عاشورا وتاسوعا در خانه مي‌ماندند و نزديكان براي عرض تسليت نزد او مي‌رفتند. اما اين مراسم به علت عدم پشتوانه محكم و فشار دستگاه حاكمه در نقاط مختلف به صورت پراكنده برگزار مي‌شد.

اين فشار از سوي خلفاي عباسي روزبه‌روز بيشتر مي‌شد، به‌طوري كه در زمان خلافت متوكل عباسي حرم مطهر امام حسين در كربلا بدست لشکریان ترک وی ویران شد. متوكل دستور به تخريب حرم امام حسين داد و بر روي تمام مزارات كربلا آب جاري كرد.

 

آل بويه نخستين حكومت ایرانی بود كه داراي اقتدار شد.

اين حكومت شیعی پس از استقرار عزاداري محرم را به صورت نهادينه در آوردند. دراين دوران هرساله محرم عزاداري‌هاي مفصلي برگزار مي‌شد.

اين مراسم در محله كرخ بغداد كه مركز شيعيان بود با شكوه بيشتري برگزار مي‌شد. قم، كاشان، سبزوار، اوه و ساوه نيز كه مركز شيعيان بود در هنگام عزاداري تعطيل رسمي مي‌شدند و در اماكن مذهبي به عزاداري مي‌پرداختند.

سنت آب و شربت دادن از آن زمان پايه‌گذاري شد. عزاداران كوچه‌ها را سياه‌پوش مي‌كردند و نوحه‌خواني مي‌كردند؛ اما رسم حمل علم كتل در عزاداري‌هاي اين دوران ديده نمي‌شود.

اين كثير شامي در تاريخ خود مي‌نويسد:

معزالدوله در بغداد در دهه اول محرم فرمان داد تمامي بازارهاي بغداد بسته و سياه عزا پوشيدند وبه تعزيه سيدالشهدا پرداختند. چون اين قاعده در بغداد رسم نبود بنابراین علماي اهل سنت آنرا بدعتي بزرگ دانستند و چون بر معزالدوله دستي نداشتند چاره بر تسليم آن نداشتند.پس از آن هر ساله تا انقراض دولت ديالمه شيعيان در ده روز اول محرم در جميع بلاد رسم تعزيه به جاي مي‌اوردند و در بغداد تا اوايل دولت سلجوقي برقرار بود.

 

عزاداري سيدالشهدا با سقوط دولت آل‌بويه تعطيل و به صورت مخفي برگزار مي‌شد. تا پايان دوره تيموري كمتر در منابع خبر از برگزاري عزاداري به چشم مي‌خورد. در دوره تيموريان، كتاب روضه الشهدا توسط ملا محمد واعظ كاشفي نوشته شد. دراين دوره و در هرات كه پايتخت اين حكومت بوده دوباره از دوره سلطان حسين بايقرا آخرين پادشاه تيموري مراسمي برگزار شد.

تيموريان تا حدودي به شيعيان آزادي عمل دادند. روضه‌الشهدا مهمترين منبع عزاداري‌ها است، به‌طوري‌كه در دوره قاجار گويندگان مراسم عزاداري به واسطه خواندن روضه الشهدا به روضه‌خوان مشهور شدند واين اصطلاح باقي ماند.

 

با به قدرت رسيدن دولت صفويه در ايران و رسميت بخشبده شدن به مذهب شیعه به‌عنوان مذهب رسمی ايرانيان عزاداري‌هاي اهل بيت بخصوص امام حسين داراي اهميت بيشتري شد. در دوران صفويه عزاداري‌ها به مناطق باز كشانده شد. در اين دوره در همه ايران بخصوص مناطق شيعي چون قم و كاشان مراسم با شكوه بيشتري برگزار مي‌شد. اما برگزاري با شكوه عزاداري رقابت‌هايي را در محله‌ها وشهرها به دنبال داشت، هر محله‌اي مي‌كوشيد با شيوه خاص و باشكوه‌ترين مراسم را برگزار كند و برتري و مفاخره آميز خود را اثبات كند.

تاکید بر همسر ایرانی امام حسین (ع) یعنی شهربانو دختر یزدگرد سوم نیز از قرن سوم هجری به بعد نیز در گرایش ایرانیان به عزاداری نقش داشته است.

 

اما با اين حال بيشترين سنت‌هاي عزاداري در دوره قاجار شكل يا تقويت گرفت. بيشتر سنت‌هاي عزاداري امروزي از دوره قاجاريه باقي مانده است، برای نخستین بار پايگاه‌هاي عزاداري‌ها به حسينه‌ تبديل شد. پیش از آین در این ساختمانی به نام حسینیه وجود نداشت.

ناصرالدين شاه تكيه دولت را براي برگزاري مراسم محرم و تعزيه خواني بنا نهاد و هنر تعزيه كه از دوره صفويه پا گرفته و در دوره زنديه شكل گرفته بود در اين دوران قوام يافت. منقبت‌خواني، حمل علم و كتل نيز در اين دوره رسم شد.

 

اين مراسم هر ساله با آيين‌هاي ویژه از سوي مردم و بخصوص حكومت برگزار مي شد. اگرچه در اين ميان رسوم ناپسندي چون قمه‌زني وآزار بدن نيز مرسوم وبه شدت انجام مي‌شد.

خودآزاري و قمه‌زني كه تا دوران قاجار نمونه‌اي از آن هرگز مشاهده نشده بود، ريشه در سنت‌هاي "استپي" اقوامي وحشی و مهاجمی دارد كه از استپ‌هاي آسياي صغير به ايران امدند. پيشوايان ديني، حتي عزاداري براي نزديكترين افراد خانواده را اگر خراشي به صورت وارد شود، را مكروه مي‌دانند. به همين علت بسیاری از علماي ديني به شدت با آن مخالفت مي‌كردند.

 

منابع:

دكتر هاشم آقاجري استاد تاريخ دانشگاه تربيت مدرس

هستی پودفروش، دبیر گروه اجتماعی اقبال

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:53  توسط وزیری  | 

زمزم نامی ایرانی

کعبهمسعودی در مروج الذهب خبری را نقل کرده است که خلاصه آن چنین است:

 

 ایرانیان در گذشته به زیارت خانه‌ی خدا در مکه می‌رفتند و بدور آن طواف می کردند.

 

چون هنگامی که ساسان نیای اردشیر بابکان به آنجا می‌رفته بر چاه اسماعیل نیز زمزمه می‌کرده است و ایرانیان دیگر نیز چنین می‌کرده اند، به همین سبب آن چاه را زمزم نامیده‌اند.

 

مسعودی شعری را هم که در قدیم‌الزمان شاعری در این زمینه سروده است نقل می‌کند:

 

زمزمت الفرس علی زمزم

                و ذاک فی سالفها الاقدام

 

مسعودی سپس می‌افزاید که: ایرانیان در گذشته اموال و جواهر هم به کعبه پیشکش می‌داده اند؛ و ساسان ابن بابک دو آهوی زرین و مقداری جواهر، چند شمشیر و طلای بسیار به کعبه هدیه کرده بود که آنها را در چاه زمزم دفن کرده بودند.

 

همچنین تا چند سال پيش تکه سنگ‌هاي خردشده از آناهیتا فرشته پاکی ایرانیان در کناره حوض زمزم  اردشیر بابکانقرار داشت، که در بازسازی جدید محوطه خانه خدا ازمیان رفت.

 

منابع:

     1- ابی‌الحسن علی ‌‌ابن حسین مسعودی، مروج الذهب، به تصحیح شارل پلا، جلد یکم، ص283 و 284

 

2- دکتر ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران، ص 174

 

3- آیت اله سید محمد فقیه، سلسله درس‌های اخلاق و عرفان، رییس گروه معارف دانشگاه آزاد شعبه فارس و نماینده دور دوم مجلس خبرگان

 

4- محمدرضا آل ابراهیم، اردشیر زاده بختگان، هفته نامه عصر نی ریز، ش 167، 19/6/85

 

 5- دکتر علی شریعتی، بازشناسی هویت ایرانی اسلامی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:47  توسط وزیری  | 

کشتی نوح به روایت دیگر

 

 

کشتی نوح

در ادامه مطلب به جزییات موارد زیر می پردازم :

 

1)تحقیقات انجام گرفته

2) محل کشف کشتی حضرت نوح

3)فن آوری ساخت کشتی

4)سنگواره های کشف شده

5)وجود کشتی حضرت نوح در اسناد موجود در کتاب ها و تاریخ

 

 

و لقد ترکناها آية فهل من مدّکر(سوره قمر، آيه 15)

«و ما آن کشتی را محفوظ داشتيم تا آيت عبرت شود، پس کيست که پند گيرد؟»

 

تحقیقات انجام گرفته :

دکتر«جاناتان گری»، باستان شناس و محقق استرالیایی است که مدت 30 سال از عمر خود را در نقاط مختلف جهان به کشف و حفاری مشغول بوده است . در سال 1959، یک خلبان ترک، براساس مأموریت محول شده، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس های او تصویری جلب نظر می کرد که بیشتر شبیه یک قایق بود تا چیزی دیگر، قایقی بزرگ که بر سینه تپه ای، در فاصله بیست کیلومتری کوههای آرارات آرمیده بود.

تصوير هوايی از کشتی که محل آسيب ديدگی ناشی از برخورد به يک صخره در آن مشخص است.

بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود.

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد.

17  سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال 1976 انجام نگرفت. در سال 1976 یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود.

به دلیل همین عدم مشاهده دقیق از سطح زمین، امکان هر تحقیقی غیر ممکن بود. از سوی دیگر جسم کشف شده آنقدر بزرگ و سنگین بود که هر گونه اقدامی را در وهله اول عقیم می ساخت. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می کردند، به جایی رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می توانست راهگشای کار آنها باشد:

«زمین لرزه!» آنها متوجه شدند که حرکت دادن و در آوردن جسم مذکور از درون زمین، به دلیل ابعاد وسیع و بزرگ آن غیر ممکن است و تنها با یک لرزش زمین، این شیء می تواند از دل خاک سر در آورد و مورد کاوش قرار گیرد.

از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در 25 نوامبر سال 1978، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد.

بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می تواند باقیمانده کشتی نوح باشد. سپس بدبینی ها به خوش بینی مبدل و این سؤال ها مطرح شد:

« اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع 1890 متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می تواند باشد؟ و اگر جسم کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً بوقوع پیوسته است؟... آیا ما شاهد بقایای کشتی افسانه ای حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستيم؟»

طوفان و سیل در زمان حضرت نوح در سطح وسیعی بوسعت کره زمین واقع شده است. به اعتقاد مسیحیان و بنا به نص انجیل، این حادثه عظیم و دهشت آور، برای تنبیه مردمان آن روزگار که دست به سرکشی زده بودند و به منظور نجات نوح پیامبر و پیروانش واقع شده بود. بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگهای دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد. وجود لایه های مخلوط فسیل شده حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره ها که بعضاً در برگیرنده حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده اند. امتزاجی عجیب از جانوران خشکی و دریا، حاره و قطبی که مرگی آنی و دلخراش را روایت می کنند.


محل به گل نشستن کشتی در تاریخ و کتب :

داستان کشتی نوح از گذشته های دور مورد توجه اقوام مختلف بوده است. مورخان از 2000 سال پیش نقل کرده اند که توریست ها و مسافران کنجکاو بسیاری از قدیم این منطقه را در کوههای آرارات کشور ترکیه، مورد بازدید قرار می دادند و گاهی تکه های کوچکی از آن به غنیمت برده می شد. در تاریخ آمده است که حدود 800 سال قبل از میلاد مسیح، آشوریان اقدام به ورود به کشتی کردند و موفق به ورود به طبقه سوم آن که در زیر زمین واقع شده بود شدند. این نشان می دهد که اقوال مختلف در مورد موقعیت جغرافیایی کشتی، متفقند.

 

»» کتاب مقدس : که کشتی نوح در ناحیه کوههای آرارات فرود آمده است.


»» قرآن : که کشتی نوح بر روی کوه «جودی» نشسته است. کوهی که در حال حاضر کشتی مورد نظر بر آن قرار دارد به ترکی «کودی» داغ یا همان کوه «جودی» نام دارد. (در منابع اسلامی آمده است که محل کوه جودی در منطقه موصل است. مثلاً در کتاب «الدر المنثور» از امام کاظم (ع) نقل شده که «جودی کوهی است در موصل». رجوع به نقشه جغرافیایی نشان می دهد که نزدیکترین محل معروف و شناخته شده در عصر ائمه به کوه آرارات، منطقه موصل در شمال عراق است

 

»» آشور نصیربان دوم، پادشاه آشور (859 – 883 قبل از میلاد) مدعی بود که کشتی نوح در محلی به نام نیسیر پهلو گرفته است. در فاصله کمتر از 500 یاردی محل کشتی، دهکده ای وجود دارد که اوزون گیلی نام دارد و پایین تر از آن بر روی نقشه های بسیار قدیمی، محلی به نام نیسیر یا نسیر مشاهده می شود.

»» اسامی برخی اماکن در اطراف کوه آرارت نیز می تواند با ماجرای طوفان و کشتی نوح مرتبط باشد؛ کوه آرارات در میان ارمنی ها به کوه «ماسیس» معروف است که به معنی «مادر جهان» است، «نخجوان» به معنی «محل فرود» است، «اچمیادزین» به معنی «فرودگاه» یا «کسانی که فرود آمدند» است، «آرگوری» (Arghuri) نشان دهنده «پرورش درخت مو» است که می تواند یادآور کاشت درخت مو توسط حضرت نوح(ع) پس از پایان طوفان، آنطور که در کتاب مقدس به آن اشاره شده باشد، دهکده ای نزدیک به محل کشتی وجود دارد به نام «محشر» که می تواند یادآور مجازات جهانی مردم دنیا باشد- انصاف (به نقل از "کشتی گمشده نوح" صفحه 171)


تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی

اینجا صحبت از ساخت یک قایق کرجی کوچک هشت نفره با ظرفیت چند حیوان کوچک نیست. بحث بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی بوده اند، این سؤال پیش می آید که نوح براستی چگونه این کشتی را ساخته است. کشتی ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می رفت و اکنون یک واقعیت علمی لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی 32000 تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش 494 اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ براستی چه تعداد جانور و چگونه جمع آوری شدند و در کشتی جایگزینی شدند؟ آب و غذا چگونه تأمین می شد؟ جانوران وحشی چگونه به سوی کشتی هدایت شدند؟ باید کار جمع آوری و هدایت حیوانات کاری سخت بوده باشد ولی بهرحال فرمان خدا باید انجام می شد.

خوشبختانه تحقیق بیشتر در محل، حضور حیوانات را در کشتی یافت شده، تأیید کرد. کشف مقادیر قابل توجهی فضولات حیوانات که به صورت فسیل در آمده اند و از ناحیه خسارت دیده کشتی به بیرون رانده شده اند ، فرضیه ما را بیشتر به واقعیت نزدیک کرد. علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها و بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه های گل و لای خشک شده اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال 1991، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است

 

اسکلت فلزی و بدنه چوبی کشتی نوح

آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در 5400 نقطه کشتی بکار رفته اند. تصویر برداری های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می گویند که استفاده وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست. به نظر می رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال نوح توانسته از آن بهره مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می کند.

اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکاررفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می دهند 72 تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می کند. در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزییات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.

کشف یک لایه غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از این جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «رادار اسکن» یا «اسکن های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و 20 سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند. در سال 1991، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور 26 نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد. این در حالی است که گمان می رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله کشف و استخراج نرسیده باشد.


لنگرهای کشتی نوح

بر بلندیهای تپه های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. این اجسام مثلثی شکل سنگی و نیمه صیقلی، شبیه به لنگرهای کشتی های باستانی بودند که «دراگ» نامیده می شدند. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی دانیم ولی حدس هایی در این زمینه وجود دارد. کشف شش وزنه یا لنگر کشتی، هر یک مجهز به سوراخی در بالای آن، حدس باستان شناسان را به یقین تبدیل کرد. این وزنه ها در فواصل متفاوت، ظاهراً به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب شده بودند.

اندازه کشتی نوح در کتاب مقدس 300 ذراع یاد شده است. واحد ذراع در مصر قدیم در زمان حضرت موسی(ع) برابر با 52.7 سانتی متر بوده است. با محاسبه این رقم، عدد 158.46 متر بدست می آید.

طول کشتی مورد کاوش توسط دو تیم مختلف در دو زمان اندازه گیری شد. رقم بدست آمده دقیقاً 158.46 متر را نشان می داد. این محاسبات، محققان را در ادامه کاوشها مصمم تر کرد.

 

کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد

روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. )در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی گیرد و بعد از آن کبوتری را می فرستد )

درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» نامیده شده است. نام این دهکده ترکی را چنین ترجمه کرده اند: «آن کلاغ نه توقف می کند نه باز می گردد.» )چارلز برلیتز در کتاب "کشتی گمشده نوح" (ترجمه احمد اسلاملو) نام این محل را "جایی که کلاغ نمی نشیند" ترجمه کرده است)

 محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته های دور، به منطقه هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ [در کتاب "کشتی گمشده نوح" آمده نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است.

شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که "نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت." همانطور که می بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد

در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل 4000 سال قدمت دارد. بر روی اين تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است... در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. (کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در روایات شیعه نیز تعداد هشت نفر و هشتاد نفر، هر دو نقل شده است)در واقعیت موجود، کوه آرارات در سمت چپ، تپه ای در کنار آن و قله یک کوه آتشفشان در کنار تپه وجود دارد.


هم اینک دولت ترکیه با اعزام گروههای باستان شناس، کشتی را مورد حفاظت قرار داده و برخی از یافته های باستان شناسان برای حفاظت و مراقبت بیشتر، مورد توجه ویژه قرار گرفته اند. کشف چهار ستون فلزی فسیل شده که هرکدام 120 سانتی متر طول دارند و از بخشهای مهم در ساخت کشتی بوده اند، از جمله این اشیاء است که هم اکنون در تملک وزارت معادن و فلزات ترکیه قرار دارد.
در دل کوههای آرارات در نزدیکی مرزهای ایران و ترکیه، جسم عظیم فسیل شده ای قرنهاست که آرمیده و طوفان مهیب را پشت سرگذاشته است. کشتی بزرگ و مجهزی که یکی از پیامبران خدا را در رسالتش یاری داده است. این فسیل غول پیکر، راز و رمزهای بسیاری در دل خود نهفته دارد. ماجرای آن قرنهاست که مورد توجه بوده و دهها سال کانون کاوش ها و کنجکاویها خواهد بود. تحقیقات هم چنان ادامه دارد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط وزیری  | 

نوح پیامبر ایرانی

   چاپ خبر

گفت‌وگو با دكتر علي‌اكبر افراسياب‌پور

 

كشتي نوح در ايران پيدا شد
قبر حضرت نوح در زاگرس است

عليرضا بهداد
نوح دستور داد كه شما مومنان به كشتي درآييد تا به نام خدا كشتي هم روان شود و هم به ساحل نجات رسد كه خداي من البته صاحب مغفرت و رحمت است. (41)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عكس: ماندانا عظيمي/ طرح: ساسان ضرابي
عكس‌ها: دنياي اقتصاد، نسيم گلي
 
و آن كشتي به دريا با امواجي مانند كوه در گردش بود در آن حال نوح از راه شفقت فرزندش را ندا كرد اي پسر تو هم به اين كشتي در آي و با كافران همراه مباش. (42) آن پسر نااهل پاسخ داد كه من به زودي بر فراز كوه روم كه از خطر هلاكم نگه دارد، نوح گفت: اي پسر امروز هيچ كس از قهر خدا به لطف او نجات نيابد اين بگفت و موج ميان آنها جدايي افكند پسر با كفار غرق شد. (43) و به زمين خطاب شد كه آب را فرو بر و به آسمان خطاب شد باران را قطع كن و آب به يك لحظه خشك شد و حكم انجام يافت و كشتي بر كوه جودي قرار گرفت و فرمان هلاك ستمكاران در رسيد. (44) و نوح به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا فرزند من اهل بيت من است (كه وعده لطف دادي) و وعده عذاب تو هم حتمي است كه قادرترين حكم‌فرماياني. (45) خدا به نوح خطاب كرد كه فرزند تو هرگز با تو اهليت ندارد زيرا او را عملي بسيار ناشايست است پس تو از من تقاضاي امري كه هيچ از حال آن آگاه نيستي مكن من تو را پند مي‌دهم و از مردم جاهل مباش. (46) نوح گفت: بار الها پناه مي‌برم به تو كه ديگر چيزي كه نمي‌دانم تقاضا نكنم و اكنون اگر مرا نبخشي و ترحم ننمايي من از زيانكارانم. (47) به نوح خطاب شد كه از كشتي فرود آي كه سلام ما و بركات و رحمت ما بر تو و بر آن امم كه هميشه با تواند. و به امت‌هايي كه (ستمگر شوند) پس از آنكه بهره از دنيا دهيم آنان را عذاب دردناك خواهيم كرد. (48) اين از اخبار غيب است پيش از آنكه ما به تو وحي كنيم و قومت هيچ از آن آگاه نبوديد پس تو در طاعت حق صبر كن كه عاقبت اهل تقوي نيكو است. سوره هود
اولين بار (1379) در مقاله «نوح و نوحاوند» ادعا كردم توفان نوح مقابل رشته كوه‌هاي زاگرس آرام شده و كشتي نوح در كوه «سركشتي» به گل نشسته است. همان گونه كه گمان مي‌بردم برخي از صاحب‌نظران اين ادعا را مغاير اسناد تاريخي دانستند و نتيجه برخورد دوستان اين شد تا اين فرضيه در داخل كشور نتيجه‌اي ندهد. بنابراين مقاله را به بنياد نوح‌شناسي آمريكا فرستادم. چندي بعد گروهي سه نفره از آمريكا به ايران آمدند. با يكي از آنها به كوه «سركشتي» رفتم و منطقه را نشانشان دادم. در آنجا سنگ‌هاي بسيار عجيبي را پيدا كرديم كه مانند حلقه‌هاي زنجير بود و همچنين قبرهايي مربوط به پيش از اسلام. دو قبر در بالاي كوه «سركشتي» وجود دارد كه به اعتقاد من يكي قبر نوح و ديگري احتمالا قبر حضرت آدم است
چندي پيش يكي از دوستان فصلنامه‌اي در اختيارم گذاشت كه در اين فصلنامه مقاله‌اي جالب نظرم را جلب كرد.
«
نوح و نوحاوند» عنوان آن مقاله بود. دكتر علي‌اكبر افراسياب‌پور، نويسنده مقاله، عضو هيات علمي دانشگاه شهيد رجايي تهران مدعي شده كه توفان نوح در ايران پايان يافته و كشتي او در زاگرس به گل نشسته است.
اسناد و مداركي كه نگارنده در اين مقاله ارائه كرده و به نظرم بسيار محكم بود. به قدري از اين موضوع شگفت‌زده شدم كه از طريق همان دوست توانستم با دكتر افراسياب‌پور قراري بگذارم.
قرارمان مي‌شود ساعت 10 صبح روز يكشنبه 21 بهمن ماه 1386، آپارتمان شخصي دكتر در منطقه قنات‌كوثر.
خلاف تصورم معماري داخلي منزل وي كاملا امروزي است. خودش در اين باره مي‌گويد: زياد در خانه نيستم چون بيشتر اوقات را در دانشگاه سپري مي‌كنم.
 
شما كه هميشه در دانشگاه هستيد پس قبر نوح و كشتي او را چگونه در كوه‌هاي زاگرس پيدا كرديد؟
سال 1362 كه از جبهه برگشتم در صدا و سيماي مركز لرستان مشغول كار شدم. برنامه‌اي راديويي داشتم كه بايد درباره زندگي ايلات و عشاير استان پژوهش مي‌كردم. طي اين پژوهش متوجه شدم كوهي به نام «سركشتي» در سمت نورآباد و نهاوند قرار دارد. شنيدن اين نام برايم بسيار جالب بود؛ چراكه در آن منطقه نه دريايي است و نه راهي كه با دريا ارتباط داشته باشد، اما اينكه «سركشتي» از كجا آمده بود آغازي شد بر مطالعاتم.
 
رشته تحصيلي‌تان چيست؟
كارشناسي فلسفه دارم، اما دوره دكتراي خود را در گرايش عرفان گذرانده‌ام.  12 جلد كتاب تاليف كرده‌ام و 54مقاله داخلي و خارجي چاپ شده دارم.
 
پس شما هم چيزي از نوح در ايران نشنيده بوديد؟
خير،‌ اما تصميم گرفتم مطالعاتم را درباره رشته‌كوه‌هاي زاگرس ادامه دهم. در قلب رشته‌كوه زاگرس، كوهي به نام «گرين» قرار گرفته است.  اين كوه از شمال نهاوند شروع و تا شمال غرب اين شهر ادامه دارد. رود معروف «گاماسياب» كه سرچشمه رود كرخه است از اين كوه سرچشمه مي‌گيرد. با مطالعاتي كه انجام دادم به اسناد و مداركي پي بردم كه در آنها گفته شده بود «نهاوند» همان «نوح،‌آب‌، بند» است و به علت كثرت استفاده طي سال‌هاي دور از «نوح آب‌بند» به «نهاوند» تغيير يافته است.
 
چگونه امكان دارد در منطقه‌اي كه دريايي ندارد و از هر دو طرف به كوه مشرف است، توفاني رخ داده باشد؟
اگر به رشته‌كوه زاگرس توجه كنيد،‌ متوجه خواهيد شد كه اين رشته‌كوه مانند ديواري است كه هر دوطرف آن دشت قرار دارد شكل اين رشته‌كوه به خوبي نشان مي‌دهد كه اگر در منطقه بين‌النهرين توفاني روي داده باشد اين كوه آن را مهار كرده است چون اصلي‌ترين ديواره‌اي است كه مي‌تواند از سر راه آن توفان قرار گرفته باشد.
همان گونه كه گفتم كوه‌ گرين در قلب زاگرس قرار گرفته است.  ارتفاع همه قله‌هاي زاگرس نزديك به هم است. در سلسله‌كوه‌هاي گرين كوهي قرار دارد به نام «سركشتي»، اين كوه 2هزار و 80 متر ارتفاع دارد. با بررسي ميداني در اين كوه متوجه شدم بالاي آن دو قبر خيلي قديمي قرار گرفته است كه هم‌اكنون به عنوان امامزاده «باباي بزرگ» مورد زيارت مردم قرار مي‌گيرد.
در فرهنگ ايراني فقط دو پيامبر را به نام باباي بزرگ مي‌دانند يكي نوح و ديگري آدم.
‌يعني الان آن قبر زيارتگاه است؟
بله،  از روزگاران دور مردم منطقه نهاوند و نورآباد براي زيارت، پا به اين منطقه مي‌گذاشته‌اند.
 
در قرآن آمده كه كشتي نوح بر كوه جودي قرار گرفته است، شما مدعي هستيد كه «گرين» همان‌ «جودي» است؟
آيه 44 سوره نوح اشاره مي‌كند «و به زمين خطاب شد كه آب را فرو بر و به آسمان خطاب شد باران را قطع كن و آب به يك لحظه خشك شد و حكم انجام يافت و كشتي بر كوه جودي قرارگرفت و فرمان هلاك ستمكاران در رسيد»
مي‌بينيد كه قرآن اشاره مي‌كند كه جودي محل به گل نشستن كشتي نوح است. با گسترش پژوهش‌ها متوجه شدم طايفه‌اي به نام جودي و جودكي آن منطقه زندگي مي‌كنند. هم‌اكنون هم افراد زيادي در سراسر ايران نام خانوادگي «جودي» يا «جودكي» را دارند.
آيا به غير از مشاهده‌هاي جنابعالي، اسناد تاريخي ديگري وجود دارد كه در آن به وجود قبر نوح در نهاوند اشاره كند؟
بله، اسناد تاريخي بسياري وجود داردابن‌فقيه همداني در سال 290قمري (1200سال پيش) در كتاب «البلدان» (به زبان عربي و چاپ 1885 اروپا) صفحه 237 نوشته است: «نهاوند از ساخته‌هاي نوح (ع) است و به آن نوح آوند گفته‌اند
ياقوت حموي متوفي 624 قمري در كتاب معجم‌البلدان صفحه 361آورده است: «نهاوند را به اين دليل نهاوند گفته‌اند كه از ساخته‌هاي نوح (ع)  است»
ابي‌الفداء متوفي 732 در كتاب تقويم البلدان چاپ پاريس صفحه 417 يادآور مي‌شود: «نهاوند شهري از سرزمين كوهستان است كه نوح آن را بنا كرده است
زكريا قزويني در سال 674 قمري در كتاب آثار البلاء صفحه 545 مي‌نويسد: «نهاوند از بناهاي نوح نبي(ع) است. اصلش نوح آوند بوده است» در كتاب مجمل‌التواريخ تاليف سال 530 قمري صفحه 186 مي‌خوانيم:
«
نوح پيغامبر شهر را بنا كرد به نام خويش «نوح آوند» و آن نهاوند است.
ابن اثير در جلد سوم كتاب خود صفحه 335 مي‌آورد:
«
نهاوند شهري است از بلاد جبل گويند آن را نوح بنا كرده است» در كتاب عجايب‌المخلوقات (سال 555 ق)كه اروپايي‌ها آن را قبول دارند. در جلد 3 صفحه 275 آمده است: «نهاوند شهري قديم است كه آن را نوح بنا كرد. آن را نوح آوند گويند
خلف تبريزي در سال 1062 در كتاب برهان قاطع صفحه 1173 مي‌نويسد: «نهاوند: نوح‌(ع) باني آن شهر بوده و‌آن را نوح‌آوند مي‌گفته‌اند يعني
«
نوح تخت» و «نوح مسند». پايتخت نوح بوده و آوند به معني تخت و مسند هم آمده است و به كثرت استعمال نهاوند شده است
مي‌بينيد كه وجود قبر نوح و آرام گرفتن كشتي اين پيامبر در ايران نه تنها حرفي امروزي نيست بلكه سخني تاريخي است و مانند اين جملات در كتاب‌هاي زياد ديگري نيز آمده كه شرح آن در اين گفت‌و گو نمي‌گنجد.
سال 79 نسخه‌اي از مقاله‌ را براي بنياد نوح‌شناسي آمريكا فرستادم چون در داخل كشور كسي به اين موضوع اهميت نداد.
پس از اينكه مقاله را به آمريكايي‌ها دادم گروهي سه‌نفره براي بررسي موضوع به ايران آمدند. با يكي از آنها به منطقه رفتيم. از منطقه فيلمبرداري كردند. سنگ‌هاي عجيبي در منطقه پيدا كرديم؛ مانند حلقه‌هاي زنجير و قبرهايي مربوط به دوران پيش از اسلام. به اتفاق با 15 تن از پيرمردهاي اطراف كه مصاحبه كرديم همگي آنها مي‌گفتند نام اين كوه سركشتي است و اجداد ما گفته‌اند قبر نوح اينجاست. جالب اينكه تا 80 كيلومتر آن سوتر از منطقه افراد بومي همين نكته را نيز مي‌گفتند.
به غير از آمريكايي‌ها گروهي ديگر از منطقه بازديد داشته‌اند؟
بله، چند ماه بعد از بازديد آمريكايي‌ها يك گروه انگليسي از منطقه بازديد كرد.
شما به آنها اطلاع‌داديد؟
نمي‌دانم چگونه متوجه شدند، اما ظاهرا با صرف‌ هزينه‌هاي زيادي منطقه را مورد بازديد قرار دادند و قرار است طي ماه‌هاي آينده دوباره به نهاوند بروند.
ظاهرا كشورهاي ديگري هم مدعي نوح هستند!
هم‌اكنون شش كشور عراق، سوريه، تركيه، آذربايجان، ايران و يمن مدعي هستند كه كشتي نوح در آنجا آرام گرفته است. بدون هيچ تعصبي خدمتان مي‌گويم كه اسناد و مدارك ايران بسيار قوي‌تر از ساير كشورها است.
اگرچه معتقدم اسناد و مدارك ايراني‌ها بسيار قوي‌تر است اما باز تاكيد مي‌كنم كار علمي تعصب‌بردار نيست و هر كس سند و دلايل ارائه دهد بايد حرف او را پذيرفت و نبايد فراموش كنيم درباره امور باستاني نمي‌توان به قطعيت صحبت كرد.
 
منابعي كه ارائه داديد عمدتا عربي بود، آيا منابع ديگري هم وجود دارد؟
يكي از جغرافي‌دانان به نام پاپلي‌ يزدي در كتاب فرهنگ آبادي‌ها صفحه 8 درباره كوه سركشتي نوشته است: «سركشتي محل به گل نشستن كشتي نوح است و در غرب منطقه دلفان رشته كوهي است مربوط به دوران اول و دوم. مرحوم حاج‌حيدر كه كهن‌سال‌ترين مرد قبيله بود درباره وجه تسميه اين كوه گفت: پس از فرو نشستن توفان نوح، كشتي نوح بر بالاي اين كوه به گل نشست و از حركت باز ايستاد
اهل حق كه گروهي از درويشان قديمي غرب ايران هستند براي گنبد «باباي بزرگ» (همان قبر نوح) احترام خاصي قائل هستند و قرن‌ها است كه به صورت كاروان از استان‌هاي كردستان، كرمانشاه و لرستان به زيارت آن مي‌روند.
هنري راولينسون دانشمند آشورشناس در سال 1838 نوشته است: در 25ماه مه به كوه زيباي «چهل نابالغان» رسيديم كه از طرف غرب به يك سلسله كوه مرتفع به نام سركشتي مي‌رسد. لر, ها معتقدند كشتي نوح پس از توفان در آن جا به گل نشسته است
 
ادعاي اينكه قبر نوح در ايران است از لحاظ اقتصادي چه چيزي در بر دارد؟
شما توجه كنيد پس از مطرح شدن اين فرضيه چند گروه باستان‌شناس معتبر پاي به كشورمان گذاشته‌اند. جاي تعجب است چنين موضوع مهمي براي برخي از مسوولان اصلا جالب نبوده ! اما كشورهاي ديگر كه خدمتتان گفتم: با وجود اينكه اسناد و مدارك ضعيف‌تري دارند با استفاده از تبليغات فراوان و حمايت دولت‌هايشان، توانسته‌اند توريست‌هاي زيادي را جمع كنند.
 
آرام شدن توفان نوح در ايران را از چه جنبه‌هايي بررسي كرديد؟
از سه جنبه علمي و تاريخي، اسطوره‌اي و داستاني و ديني و مذهبي اين توفان را بررسي كرده‌ام. از هر سه جنبه مي‌توان ثابت‌ كرد هزاران سال پيش توفاني رخ داده است.
همه فرهنگ‌ها به نوعي داستان نوح را شنيده‌اند و آن را باور دارند. سال 1891 پژوهشگري به نام «اندري» ماجراي توفان نوح را با روايت‌هاي مختلف گردآوري كرده است. 68 روايت محلي، 13 روايت در آسيا، 4 روايت در اروپا، 5 روايت در آفريقا.
ويلكاكس يكي از باستان‌شناساني است كه در منطقه بين‌النهرين پژوهشي انجام داده و فرضيه‌اي را عنوان مي‌كند كه براساس آن طغيان رود فرات منشا توفان نوح بوده است. آب بالا آمده و كوهستان زاگرس را فراگرفته و زاگرس همچون سدي جلوي اين آب ايستاده است.
 
توفان نوح چند سال پيش رخ داده است؟
نمي‌توان در مورد وقوع اين توفان عدد ‌داد اما اگر بخواهيم حدودي سال وقوع توفان نوح را بگوييم مي‌توان گفت حدود 4هزار سال پيش اين توفان رخ داده است.
 
چگونگي وقوع اين توفان مشخص نيست؟
تورات معتقد است توفان 350سال طول كشيد. قرآن در چهار سوره هود، نوح، مومنون و اعراف در خصوص توفان نوح سخن به ميان آورده اما هيچ اشاره‌اي به سال نمي‌كند.
 
گفتيد كه دو قبر را در بالاي كوه سركشتي پيدا كرده‌ايد. يكي از آنها قبر نوح است و قبر دوم مربوط به كيست؟
حدس مي‌زنم يكي از نزديكان نوح باشد ضمن اينكه بعيد هم نيست قبر حضرت آدم در آن جا باشد
به اطلاع خوانندگان محترم مي‌رسانيم اصل مقاله جناب آقاي دكتر افراسياب‌پور در دفتر روزنامه جهت ارائه به هموطنان موجود است

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:33  توسط وزیری  | 

درخواست

جلسات  مثنوی  معنوی  و غزلیات  شمس  تبریزی  برگزار  می شود  عاشقان  عرفان عملی  ما  را همراهی  کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:1  توسط وزیری  | 

مهر در کلام مولانا

از محبت تلخها شیرین شود

وزمحبت مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود

وزمحبت دردها شافی شود

از محبت خارها گل می شود

وزمحبت سرکه هامل می شود

از محبت سنگ روغن می شود

بی محبت موم آهن می شود

از محبت حرن شادی می شود

وزمحبت غول هادی می شود

از محبت نیش نوشی می شود

وزمحبت شیر موشی می شود

از محبت شقم صحت می شود

وزمحبت قهر رحمت می شود

از محبت مرده زنده می شود

وزمحبت شاه بنده می شود

 

با محبت به محبوب است که می تون اسماعیل وجود را در پیشگاه حق قربان کرد و سنگ ها ی خود خواهی و غرور را به طرف شیطان رجیم پرتاب کرد و به دور حرم عشق به طواف پرداخت و چون پرنده آزاد و رها ازما و منی پرواز کزد و از قفس تن نجات یافت .

محبت مرواریدی است که در صدف جسم انسان به ودیعه نهاده شده است .

آنگاه که دل را دریایی می کنی و آسمان دلت را آفتابی و دستانت را پر از سخاوت بهار محبت را به سوی کمال سوق می دهیم زمانی که یا علی می گویی و وجود تشنه ای را از محبت سیراب می کنی شکوفه های عشق و ایثار جوانه خواهند زد .

 

کمبود محبت انسان خاکی را که از روزازل در قلبش سراچه محبت به ودیعه نهاده شده به هر عملی وا می دارد

 

 

مطرب از درد محبت به هر عملی می پرداخت                       که حکیمان جهان را مژه خون بالا بود

 

مهربانی و محبت همچون ابی است که ریشه های وجود ادمی را سیراب می سازد به جای اینکه از هم خورده بگیریم با محبت حرف و منظور خود را بیان کنیم و به جای اینکه از هم عیب بگیریم با مهربانی عیب طرف را مشخص کنیم

 

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه                                                 که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

 

کودکی که در خانه ای پر مهرو محبت بزرگ شود یاد می گیرد به دیگران محبت کند انچه را که با اخم و عصبانیت هزار بار می گویی با محبت یک بار بگو .

خدایا باران محبت را بر دلها ببار تا دلها همه ملکوتی شود.

سرزمین دلهای اکثر کودکان خیابانی در حسرت قطره ای باران همچون کویری پر از گزوتاق شده است .

ای کاش باران ما را با همه لطف بنوازد و نهالهای مهربانی را در مزرعه سبز دل شکوفا سازد .

با تو هستم ای سلمان اسلام دین مهربانی و عطوفت است نه بد زبانی و خشونت و نفرت .

اگر کودک مهربانی و محبت بیاموزد یاد می گیرد زندگی را زییا ببیند .

علی سالار مهربانی فرمود : مهربانی کردن نزدیک ترین خویشاوندی است .

محبت همچون آبی است بر آتش خشم و خروش.

 

زخط یار بیاموز مهر با رخ خوب                                             که گرده عارض خوبان خوش است گردیدن

 

از محبت خارها گل می شود .                                         محبت ره به دل دادن صفای سینه می خواهد

به یاد یک دگر بودن دلی بی کینه میخواهد                                                                        

محبت را در دین یافتن هنر است یک دستی والهی.

خداوندا محبت را در قلبم بکار که کاشتی هایت را هیچ وقت خشک نمی کنم.

مهر در خانواده ی قلبها بزرگ می شود رشد می کند و مورد تکریم و احترام قرار می گیرید.

اگرقلبها نباشد چشمها جانشین انها می شوند اگرمهربانی و محبت در قلبها نباشد چشمها بلافاصله کور می شوند

آنکس که محبت را  فدایی نکند جفاکرده.

به راستی که بهترین و زیباترین حالات انسان در این دنیا محبتی است که خدا در دلها قرار داده .

کلمه ی محبت را هرچه تکرار کنیم برای فکر ها تکراری نمی شوند .همواره این فکرها هستند که درک محبت می کنند.

مهرورزی همان واژه محمد(ص) را در خود به پرورش گذاریم .

به قول ائمه(ع) آیا دین جز محبت است.

محبت ریشه گرفته از انسانیت ، انسانیت ریشه اش همواره مغزی متفکر است.

هر کس به اندازه ی چهره اش درک کردند هنر نیست همانا بیش از درکشان محبت کنیم .

تا خدا خشنود گردد اسلام دین مهربانی است .

به خدا قسم که با مهر ومحبت دشمن عاقل می شود .

 

یا رب تو او را همچون من بر غم گرفتارش نکن 

در شهر غربت ای خدا هر گز تو آزارش نکن

هر چند او با رفتنش چشمانم را گریان کرد

لیکن ای خدای مهربان از گریه پر بارش نکن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:58  توسط وزیری  | 

مولانا

زندگینامه مولانا

 

 

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ  در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان  رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

مولانا و خانواده او

مولانا جلال الدين محمد مولوي  در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر  بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان  وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند  طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او   مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند پرواز به سوي خدا .

موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

-پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ  خراسان آنزمان متولد شد.خانواده  اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او  با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك  نموده اند .

او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .

پدر مولانا:

پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

        كرد از بلخ عزم سوي حجاز     زانكه شد كارگر در او آن راز

        بود در رفتن و رسيد و خبر     كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثر

        كرد  تاتار  قصد  آن  اقلام                  منهزم   گشت   لشكر   اسلام

        بلخ را بستد و به رازي راز     كشت از آن قوم بيحد و بسيار

        شهرهاي بزرگ كرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب

اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

جواني مولانا:

پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.

سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.

 

اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال  3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا  سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.

يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.

تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده    مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند.

دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .

معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام  ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.

 در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام  او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟

فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ،      جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

فخر رازی راز دار دین بدی

 به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده  وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او     می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در  آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری

 مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه  احتمال یا احساس قریب الوقوع  یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین  پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و        خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد     ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر  احساس می شد  .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه  خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت    می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان  وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .

علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.

اخلاق وافکار مولانا:

در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

 جان من كوره است و با آتش خوش است

كوره راه اين يبس كه خانه آتش است

خوش بسوز اين خانه را اي شير مست

خانه عاشق چنين اولي تر است

اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:

آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه

منبعد با حريفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:

همچو پروانه شرر را نور ديد

احمقانه در فتاد از جان بريد

ليك شمع عشق آن شمع نيست

روشن اندر روشن اندر روشني است

او به عكس شمعهاي آتشي است

مي نمايد آتش و جمله خوشي است

جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.

بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .

مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش  برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :

من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم

براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .

اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و  حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

عالم همه مظهر تجلي حق است

مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .

زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان

تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم

آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

نردبان روحاني:

مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .

تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع  میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از  تحسین و تملق  آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا  سخن نمی گفت ،نسبت به آنها  مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال  سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .

معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟

با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی  ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..

 

از مقامات تبتل تا فنا

زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله  رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت  و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.

اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.

اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .

دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:31  توسط وزیری  | 

توجه فرمایید

مطالب  ارائه گردیده  مربوط  به  اعتقاد  ایرانیان  باستان  است  و به  هیچ وجه  عقیده ئ  گروه و  شخص  خاصی نمی باشد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:20  توسط وزیری  | 

مهر

 

فريــدون چــو شد بر جهان کامکار  

 نـدانست جــز خـويشتـن شهـــريار
به رسـم کيان تـاج و تخـت و مهـی  
بيـاراســت بـا کـــــاخِ شــــاهنشهی
به روز خُـجستـه سـرِ مهــــرمـــــاه  
به سـر بَــر نهــاد آن کيــــانی کــلاه
بفـــرمــود تا آتــش افــــــروختنـــد  
همـه عَنبــــر و زعفــران ســوختند

                                            پرستیدن مهرگان دین اوست                                   

  تن آسانی و خوردن آیین اوست

کنون يادگار است از او ماهِ مهـــــر

بکـوش و به رنج ايچ منمای چهــر

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:17  توسط وزیری  | 

زایش مهر

 

همچنین باور ایرانیان در زمان مهر پرستی این بود که مهر از بانوی باکره‌ای به نام آناهیتا در درون غاری زاده شده است. این شب شب تولد ایزد مهر یامیترا است.

پرستش به مستی ست در کیش مهر

برونند زین حلقه هشیارها

شب چله (یلدا)

شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايی

رضا مرادی غیاث آبادی

دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند. 

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند (كه هنوز هم حامیان سرمایه‌داری لجام گسیخته اندیشه‌های عدالت‌جویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود می‌دانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در شبه تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود.

هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر، و بررسی نظریه نگارنده، با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر كاشان برگزار می‌‌شود.

این نوشتار نگارنده، در صفحه علم روزنامه شرق (4 دی‌ماه 1384) نیز منتشر شده است. 


+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط وزیری  | 

کیش مهر در دوران باستان

کیش مهر پرستی

 

پیش از ظهور زرتشت آریائیان در قالب زروانیگری ، مهر پرستی را نیز اختیار کردند . در اوستا ، مهر از گروه بزرگ ترین ایزدان به شمار می آید .

در کتیبه های هخامنشی نیز این اسم به املاء و تلفظ اوستائی آن ، میثر امده است . در سانسکریت ، میترا و در پهلوی میتر و در پارسی مصطلح امروز مهر خوانده می شود .

کهن ترین سند نوشته شده ای که نام این خدای کهن بشری در آن ثبت شده و به دست ما رسیده است ، الواح گلینی است که متعلق به 1400 سال پیش از میلاد مسیح است و به سال 1907 میلادی در کاپاتوکا که یکی از شهر های آسیای صغیر است ،در محلی به نام بغازکوی پیدا شده است . در یکی از این لوح ها که پیمانی است بین هیتی و میتانی ، از میترا و وارونا دو خدای بزرگ هند و ایران کمک خواسته شده است . ضمنا در کنار نام این دو خدا ، نام دو خدای کهن دیگر یعنی ایندرا و نساتی نیز آمده که از دیگر خدایان بزرگ هند و ایران هستند .

در وداها دوبار و آن هم به صورت کوتاه از میترا به تنهائی یاد شده است . اما در اوستا بر خلاف وداها ، میترا مقام شامخی دارد و در زمان پیش از اوستا و رستاخیز زرتشتی ، بزرگ ترین خدا محسوب می شده است . نام میترا و وارونا باهم می آیند و همچنین این دو مراسم ستایش و پرستش مشترکی دارند .

 

پاورقی :

 مهرپرستی : کلمه مهر را دار مستتر به معنی دوستی و محبت می دانند . یوستی می گوید که مهر واسطه و رابطه فروغ محدث و فروغ ازلی است و به عبارت دیگر واسطه ای بین آفریدگار و آفریدگان است . در گاتها کلمه میترا به معنی عهد و پیمان است . مهر در اوستا از آفریدگان اهورامزدا به شمار می آید و ایزد محافظ عهد و پیمان است و از این رو فرشته فروغ روشنائی است تا هیچ چیز بر او پوشیده نماند . ماه هفتم سال و روز شانزدهم هر ماه و یشت دهم اوستا و جشن مهرگان مخصوص اوست . کیش مهر ایران به بابل و آسیای صغیر رفت و سپس پرستیده شد و بدین گونه آئین مهر پرستس پدیدار گشت ( فرهنگ معین )

وداها : نام کتاب مقدس هندوان است . این کلمه از ریشه وید به معنای دانش و بینش و دانستن گرفته شده . وداها سرود هائی هستند به زبان کهن سانسکیریت که در چهار دفتر گرد اوری شده است و عبارت اند از :

1-                 ریگ ویدا که شامل سرود های مربوط به ستایش خدایان است .

2-                 یاجور ویدا ججربید که شامل نذورات و دستور قربانی است .

3-                 سام بید یا ساماودا که مربوط به الحان و نغمه ها و اهنگ ها است .

4-                 اتهر وودا که سامل وردها و ادعیه جادوئی است .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط وزیری  | 

کیش مهر در دوران جدید

کیش مهر

همي گويم و گفته ام بارها .               ...  بود کيش من مهر دلدارها

پرستش به مستي است در کيش مهر .                ...  برونند زين جرگه هشيارها

به شادي و آسايش و خواب و خور .                 ...   ندارند کاري دل افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل ..                  ..  نباشد به دست گرفتارها

کشيدند در کوي دلدادگان ...                .  ميان دل و کام، ديوارها

چه فرهادها مرده در کوهها ..              ..  چه حلاج ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر يار ..                 ..  مگر توده هايي ز پندارها

ولي رادمردان و وارستگان ..                ..  نبازند هرگز به مردارها

مهين مهر ورزان که آزاده اند ..              ..  بريزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته اند ..               .. چه گلهاي رنگين به جوبارها

بهاران که شاباش ريزد سپهر .             ... به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت،سبزه به هامون و دشت ...                 . زند بارگه ،گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جويبار ....                          در آيينه ي آب، رخسارها

رود شاخ گل در بر نيلفر ....                       برقصد به صد ناز گلنارها

درد پرده ي غنچه را باد بام ....                  هزار آورد نغز گفتارها

به آواي ناي و به آهنگ چنگ ....                خروشد ز سرو و سمن، تارها

به ياد خم ابروي گل رخان ....                        بکش جام در بزم مي خوارها

گره را ز راز جهان باز کن ....                   که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان ...                 .  که بستند چشم خشايارها

به اندوه آينده خود را مباز ...                .  که آينده خوابي است چون پارها

فريب جهان مخور زينهار ...                          .  که در پاي اين گل بود خارها

پياپي بکش جام و سرگرم باش ..                     ..  بهل گر بگيرند بيکارها

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:14  توسط وزیری  | 

سیزده بدر روز تیشتر

تیشتر در فرهنگ‌ها و متون پهلوی و اوستا به معانی چندی آمده لیک منظور اصلی همان ایزد تیر است که در پهلوی تیشتر و در اوستا تیشتریه آمده است و یشت هشتم اوستا به نام تیشتریشت(1)، به وی منسوب است. چهارمین ماه سال و سیزدهمین روز هر هر ماه را به نام ایزد تیشتر، تیرماه و تیرروز گویند. تیشتر ایزد باران است و بر ستوران موکل است و تدبیر و مصالحی که در روز تیر، از ماه تیر واقع است، به وی تعلق دارد. ایرانیان چون نام روز و نام ماه موافق آید، آن روز را عید کنند و جشن سازند، این روز را نیز مانند مهرگان و نوروز مبارک دانند و این روز را تیرگان(2) و جشن این روز را جشن تیرگان خوانند.

       تیشتر نام ستاره ستاره باران است که به ستاره شعرای یمانی (سیریوس) اطلاق شده است. ایزد باران، موکل باران است و به کوشش او زمینِ پاک از باران بهره‌مند گردد و کشتزارها سیراب شوند. گویند هرگاه تیشتر از آسمان سربرآرد و بدرخشد، مژده بارش باران می‌دهد. شعری اصولا نام دو ستاره است که یکی را شعرای شامی و دیگری را شعرای یمانی گویند. شعری در شب‌های تابستان نمایان می‌شود. تیشتر را در فارسی کنونی شباهنگ نامند که در صورت فلکی کلب اکبر واقع است و پرنورترین اختر آسمان است.

      دو صفتی که همیشه از برای تیشتر آمده اولی رایومند (دارای شکوه و فروغ) و دومی فرهمند است و زیباترین اسطوره پارسی متعلق به وی است (این اسطوره در کتاب بندهش نگاشته شده است.):

      در ابتدا، هنگامی که اَنگرَه‌مینو (خردِ خبیث) بر سِپَنتامینو (خرد مقدس) ستیزه آغاز نمود، تیشتر نیز به یاری سپنتامینو برخاست. از نیروی باد، آب به سوی آسمان راهی شد. تیشتر به رهنمایی ایزد بُرُز(ایزد کشاورزی) و فروهر نیکان با یاری وَهُومَن (ایزد راستی) و ایزد هُوم (شراب مقدس) برای اجرای وظیفه خویش سه شکل به خود گرفت، نخست به صورت مردی، دوم به هیبت اسبی سپید و سوم به قالب گاو نری (ورزا) درآمده، برای سی روز و سی شب در میان فروغ پرواز نمود و از هر یک از ترکیب‌های سه‌گانه خویش، ده و روز و ده شب باران شدید ببارید، هر قطره‌ای از این باران به درشتی پیاله‌ای بود و از هر کدام به اندازه قد یک مرد آب در روی زمین بالا آمد. جانوران موذی هلاک و در سوراخ‌های زمین غرق شدند.آنگاه باد ایزدی وزیدن گرفت و تمام آب‌ها را به اقصا نقاط زمین راند، از آن دریای فراخکَرت(اقیانوس) به وجود آمد، لاشه جانوران موذی در روی زمین به جای ماند و زهر وعفونت ‌آنان خاک را فراگرفت. برای آنکه زمین از زهر پاک گردد، دومین بار  تیشتر به شکل اسب سپیدی با سم‌های بلند به سوی دریا شتافت، رقیب او اَپوشه(دیو خشکی) به صورت اسب سیه‌فامی با سم‌های گرد از برای ستیز به سوی وی راند و از فرسخی دورتر، تیشتر را به بیم و هراس انداخت. تیشتر برای پیروزی و رستگاری اهورا مزدا را به یاری خواند، ایزد ایزدان وی را نیرو بخشید.

      تیشتر زور ده شتر جوان و ده اسب جوان و ده ورزای (گاو نر) جوان و ده کوه و ده رود به خود گرفت. آنگاه اَپوشه‌دیو هراسیده و به فرسخی دورتر گریخت. از این روی گویند نیروی یک تیر با تیشتر بوده، چه، یک فرسخ، مسافت پرش یک تیر می‌باشد. پس از آن تیشتر اَپوشه را به مسافت یک هزارگام از دریا دور نمود و باران بِه از پیش باریدن گرفت. قطرات خرد و درشت هر یک به درشتی یک مشت و یک دست، درشتی سر گاو و سر انسان، ببارید. در این زمان سپینچَکرَ و اپوشه‌دیو بر تیشتر کوشیدند. آتش وازیشتَ(3)از گرز تیشتر شراره کشید و سپینچکر را هلاک نمود. از این ضربت گرز خروش بلندی از نهاد سپینچکر برخاست(4). آنگاه تیشتر بارش را برای ده شبانه‌روز دیگر ادامه داد. چرک و زهری که از جانوران موذی در روی زمین باقی‌مانده بود با آب درآمیخت و آب شور پدید آمد. پس از پایان بارش، سه روز باد وزیدن گرفت و آب‌ها را به فراسوی مرزهای زمین برد.

      این زد و خورد هر ساله است و چرخش فصل‌ها از پس ستیز تیشتر و اپوشه دیو می‌باشد.

      در سایر مراجع تیشتر ابتدا به شکل جوانی 15 ساله و زیباروست، سپس به قالب ورزا در می‌آید و در پایان به هیبت اسبی سپید وزیبا و زرین گوش است و اَپوشه‌دیو اسبی است مهیب و سیاه، با گوش ویال و دمِ کَل. تیشتر با قربانی و یاری مردم بر اَپوشه پیروز می‌گردد. ستیز این ‌دو سه‌شبانه روز است که در این مدت گه برق می‌درخشد و گه رعد می‌خروشد.

      تیشتر از آن رو ارجمند است که زایش زمین از اوست و قربانی مردم وی را نیرومند می‌سازد.

چرا تیشتر؟

تیشتر از نگاه من زیباترین اسطوره ایرانی است و نماد تفکری زیباست.

همواره اسطوره‌ها را با نگاهی حسرت‌آمیز نگریسته‌ام و به دنبال معادلی خدای‌گونه برای خویش بوده‌ام و تیشتر را مناسب این انتخاب می‌دانم. چرا؟

همواره برای تغییر پیرامون خویش کوشیده‌ام و لیک هر بار پس از مدتی تلاش، سرخورده از برخورد مسولان و بر خی دوستان به گوشه‌ای آرام نشسته‌ام. پس از مدتی دوستانی نیکونهاد دوباره نیروی رفته را به من باز می‌گردانند و برای نبرد آماده می‌گردم. این چرخه زندگی من است، گاهی بر اپوشه پیروزم و گه مغلوب وی.

شاید انتخاب تابناک‌ترین اختر آسمان از دید بسیاری گزافه‌گویی باشد، لیک در جمع‌هایی که حضور داشته‌ام همواره فردی بوده‌ام که اگر در مرکز توجه نبوده‌ام، بی‌شک از افرادی بوده‌ام که توجه را به خود جلب نموده‌اند.

 

پی‌نوشت1: یشت‌ها بخشی از اوستا هستند که به نیایش ایزدان می‌پردازند و در مناسک مذهبی خوانده می‌شوند.

پی‌نوشت2: تیرگان همان جشن آب پاشان است که در آن مومنان برای پاکی خود را می‌شورند و به یکدیگر آب می‌پاشند. بر اساس افسانه‌ها این همان روزی است که آرش کمانگیر با تیر خود مرز ایران و توران را نمایان می‌سازد.

پی‌نوشت3: این آتش همان آذرخش پیش از باران است.

پی‌نوشت4: این خروش همان است که پس از هر آذرخش شنیده می‌شود.

 

 

معنی تیشتر:این اسم در واقع اسم ستاره شباهنگ یا همان آلفا-کلب اکبر است که به شعرای یمانی نیز معروف است تیشتر اسم باستانی و اصیل پرنورترین ستاره آسمان شب در فرهنگ غنی ایران است . در کتاب اوستا تیشتر نام فرشته باران است که چهارمین ماه از سال و ستاره ای به همین نام بدو منصوب است ونیز سیزدهمین روز از هر ماه به این فرشته اطلاق شده است که تقارن نام این روز و نام ماه را تیرگان می نامیدند و به جشن وعبادت مشغول می شده اند واز اعیاد بزرگ بشمار می رفته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط وزیری  | 

دقت

مطالب  ارائه گردیده  مربوط  به  اعتقاد  ایرانیان  باستان  است  و به  هیچ وجه  عقیده ئ  گروه و  شخص  خاصی نمی باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:19  توسط وزیری  | 

زن به پارسی یعنی چه؟

در آيين زرتشت «اهورامزدا» كه آفريدگار داناى جهان است شش فروزه و ويژگى دارد كه آن را به نام شش امشاسپندان مى شناسيم، از اين شش امشاسپند، سه امشاسپند روحيه مردانه و شش امشاسپند ديگر روحيه زنانه دارند. اين شش امشاسپند (بهمن و ارديبهشت و شهريور و اسفند و خرداد و امرداد) نام شش ماه از ۱۲ ماه كنونى ايران است ۱_ وهومن يا بهمن كه به معنى خرد مقدس و منش نيك مى باشد. (انديشه نيك) ۲ _ اشا وهيشتا يا ارديبهشت كه به معنى بهترين راستى و نظم و قانون و هنجارى كه جهان هستى را سامان مى بخشد و اداره مى نمايد. ۳ _ خشتريانه يا شهريور كه به معنى شهريارى اهورايى يا توانايى و قدرت همراه با بهترين نيكى است. (يعنى هر كس قدرت و توانايى خود را بايد در راه خير و نيكى به كار برد.) ۴ _ سپنتا آرمتيا كه امروز آن را به نام اسفند مى شناسيم و به معنى مهر و عشق و از خودگذشتگى و فداكارى است كه نمونه بارز آن روى زمين مادر است. ۵ _ هئوروتات يا خرداد كه به معنى كمال و رسايى انسان است يعنى انسان خداگونه ۶ _ امرتات يا امرداد كه امروز به نادرست آن را مرداد مى خوانيم.
امرداد به معنى جاودانگى و فناناپذيرى است در صورتى كه مرداد به معنى ناپايدار و فناپذير است مقصود اينكه اگر انسان بتواند حتى قطره اى از اقيانوس بيكران هستى اهورايى را در خود بپروراند به مرحله كمال و رسايى مى رسد و جاودانه و فناناپذير خواهد شد و براى هميشه جزيى بسيار كوچك از نيروى عظيم و بيكران آفرينش خواهد بود. چنانچه ديديم در بالاترين حد آفرينش و هستى كه اهورامزدا است سه ويژگى و فروزه اش با نماد مذكر و سه ويژگى و فروزه ديگر با نماد مونث است به زبان ديگر برابرى زن و مرد در بالاترين و برترين حد آفرينش و هستى. كريستن سن ايران شناس معروف يكى از مهمترين علل كاميابى و پيروزى و جهان بينى و جهاندارى هخامنشيان را در برابرى زن و مرد و استحكام بنيان خانواده و توجه والدين به فرزندان مى داند.
در شاهنامه و تاريخ باستان ايران با زنان نام آور و نامدارى آشنا مى  شويم از جمله دغدويه مادر زرتشت و پوروچيستا دختر كوچك زرتشت و ماندانا مادر كورش و آتوسا دختر كورش و همسر داريوش و پوروشات و پانته آ و ركسانا و آرتيمس و غيره كه از زنان معروف هخامنشيان هستند. البته پس از سقوط هخامنشيان به دست اسكندر مقدونى و تسلط بيش از هشتاد سال جانشينان او به نام سكوليدها بر ايران تا حد زيادى فرهنگ ايران با فرهنگ يونان آميخته شد و هلنيسم جاى خود را در آن باز كرد بايد دانست كه در يونان زنان با مردان برابر نبودند لذا اين نگرش تا حدى در ايران هم اثر خود را بخشيد. ارسطو كه از بزرگترين فلاسفه يونان است و استاد اسكندر نيز بود چنين مى گويد: خدايا ترا شكر مى كنم كه مرا مرد آفريدى نه زن و مرا آزاد آفريدى نه برده و بنده و مرا در يونان آفريدى نه در جاى ديگر. وقتى طرز فكر بزرگترين فيلسوف يونان چنين باشد پرواضح است كه مردان عادى درباره زن چگونه داورى مى كردند و مى انديشيدند و نيز پيدا است كه وضع زن يونانى در خانواده چگونه بوده است. پس از سپرى شدن دوران سكوليدها و آغاز دوران اشكانيان زنان تا حدودى برابرى و اعتلاى مقام خود را بازيافتند ولى البته به موقعيت زمان هخامنشيان نرسيدند. در اين دوران از زنى به نام «آرتا دخت» كه وزير خزانه دارى (مشابه وزير دارايى) بود نام برده مى شود. همسر فرهاد چهارم و مادر فرهاد پنجم ملكه موزاست كه در زمان او حضرت مسيح به دنيا آمد. تصوير اين زن قدرتمند و بانفوذ در كنار همسرش و پسرش بر روى مسكوكات حك شده است و اين نشان مى دهد كه او ملكه باقدرتى بود و در همسر و پسرش و نيز در كار مملكت دارى آنان اثر داشته است. از زنان نامدار زمان ساسانى مى توان به مادر شاپور ذوالاكتاف كه سال هاى زيادى به همراهى موبد موبدان پس از درگذشت همسرش به رتق و فتق امور مى پرداخت اشاره كرد.
اوكه نايب السلطنه پسر خردسالش بود پس از اينكه شاپور دوم به سن قانونى رسيد سلطنت و حكومت را به او واگذاركرد. همچنين پوراندخت و آذرميدخت دختران خسرو پرويز مدتى بر ايران سلطنت كردند اما به علت وضع نابسامان داخلى با وجود لياقت و كفايت نتوانستند كارى از پيش ببرند. در اين دوران حتى زنان به مقام قضاوت نيز مى رسيدند. در شاهنامه فردوسى از زنان بسيار ياد مى شود كه همگى آنان جز سودابه زنانى دانا و آگاه و چاره گر بوده اند. در اينجا فهرست وار به نام آن اشاره مى شود.
آغازگر اين نام  ها ارنواز و شهرناز خواهران جمشيد جم هستند سپس نام فرانك مادر فريدون است بعد از او نام سيندخت همسر مهراب كابلى و مادر رودابه و مادربزرگ رستم است كه زنى آگاه و مدير بود و در همسرى زال و رودابه (پدر و مادر رستم) نقش بزرگى داشت سپس به نام تهمينه همسر رستم و مادر سهراب و همچنين به نام گردآفريد هماورد سهراب برمى خوريم. بعداً سودابه همسر كيكاووس و نامادرى سياووش است كه داستان او را همه مى دانيم. همچنين بانو گشسب دختر دلاور رستم و جريره دختر پيران ويسه و همسر سياووش و مادر فرود است سپس فرنگيس همسر سياووش و مادر كيخسرو و دختر افراسياب از زنان سرشناس شاهنامه است منيژه دختر ديگر افراسياب كه عشق او و بيژن معروف است. همچنين با نام   هاى كتايون مادر اسفنديار و هماى چهرزاد و روشنك و بسيارى از نام هاى ديگر زنان آشنا مى شويم كه براى تنگى وقت از ذكر آنان خوددارى مى شود. نبايد فكر كرد كه زنان در ايران باستان فقط در كارهاى بزرگ كشورى و پادشاهى شركت داشتند. زنان در كارهاى كشاورزى و سازندگى دوش به دوش مردان بودند.
هنوز هم در پاره اى از شهرهاى ايران زنان در كارهاى كشاورزى و معيشتى دوش به دوش مردان كار مى  كنند مثلاً در شاليزارها و چايكارهاى شمال نقش موثر و مفيد زنان كشاورز كاملاً هويدا است. حتى گاهى مشاركت زنان در چنين كارهايى از مردان بيشتر است و در خيلى از جاهاى ايران هنوز اين همكارى به چشم مى خورد.
در سال هاى ۱۹۲۸ و ۱۹۲۹ الواح زيادى در تخت جمشيد پيدا شد كه نقش موثر زنان را در ساختمان تخت جمشيد نشان مى دهد. اين الواح كه متجاوز از سى  هزار بود تعدادى به موزه ايران باستان و تعداد بيشتر آن به آمريكا انتقال يافت پس از اينكه اين الواح خوانده شد ثابت شد كه در ساختمان تخت جمشيد عده اى از زنان متخصص و هنرمند از سراسر ايران و جاهاى ديگر شركت داشته اند. در آن لوحه ها ميزان حقوق و مزاياى اين كارگران درج شده است و نشان مى دهد كه بعضى از كارگران متخصص و هنرمند زن چند برابر مردان ساده و عمله حقوق و مزايا دريافت مى كردند و حتى از مزاياى ديگر مانند مرخصى حاملگى و زايمان نيز با دريافت حقوق استفاده مى كردند كه برابر قوانين مترقى كار امروز است. اين الواح نشان مى دهد كه زن در آن زمان خانه نشين و منزوى نبوده و در بسيارى از كارهاى كشور مشاركت مستقيم و موثر داشته است.
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:59  توسط وزیری  | 

پیامبری به نام مهاباد

دين باستاني مهر ( ميترا ) اولين دين توحيدي تاريخ بشر مي باشد .در اين آيين پروردگار يکتا اهورا مي ناميده اند که بعدها در آيين زرتشت از او به نامهاي اهورا يا اهورامزدا ياد کرده اند.پيامبر و موسس دين مهر حضرت مهاباد بوده است که ۹۷۰۰ سال قبل از ميلاد يعني ۳۵۹۳سال قبل از زرتشت زمان بعثت و آغاز فرمانروايي ايشان در ايران ويج است .فردوسي از او به عنوان يکي از اجداد حضرت زرتشت ياد کرده و مي فرمايد:

  نهم پشت زرتشت پيشين بد او                          مه آباد  پيغمبر  راستگو

مهاباد موسس دين مهر کتابي به نام هفت اورنگ روشن داشته اند و اساس اين دين علاوه بر يکتاپرستي ؛ راستي و مهرورزي و پيمانداري و تک همسري و دادگري و ترقي معنوي بوده است.حضرت مهاباد بر اساس ضوابط همان دين اولين قانون اساسي تاريخ بشر را که تمام قوانين بعدي ده فرمان حمورابي و کنفسيوس از آن ريشه گرفته اند تدوين نمود و به عنوان قانون اساسي نظام حکومتي مشروطه در ايران ويج جاري ساخت .او اخلاق و راستي را پايه دين و حکومت خود قرار داده بود .دين مهر تا هنگام اشو زرتشت دين مسلط بر جامعه ايراني و داراي هفت مقام پر رياضت بوده است که همگان تکليف داشته اند در دوران حيات خود سه مقام از هفت مقام اين دين را به اجبار و چهار مقام را اختياري طي کنند . سه مقام الزامي که مي بايست در سنين ۵تا ۱۵سالگي طي مي گرديدند عبارت بودند از:مقام هاي کلاغ و نامزد (رازدار)و جنگاور (سرباز).در دو مقام کلاغ و نامزد ابتدا سواد خواندن و نوشتن و سپس اصول و فروع دين آموخته مي شد و از آن پس آموزش به دو بخش ورزش و علوم اجتماعي تقسيم مي گرديد که در کنار هم ادامه مي يافت .در بخش ورزش تاکيد بر بدن سازي و مقاومت در برابر سختي ها و شدائد قرار داشت.استادان آنها را علاوه بر ورزش بدني تحمل گرسنگي و تشنگي هاي سخت ياد مي دادند و در محيط هاي سوزاني نظير جهنم و منجمدي نظير زمهرير هفته ها مستقر مي ساختند .شنا و صخره نوردي و پياده روي هاي طولاني را به آنها عادت مي دادند . به آنها اسب سواري و چوگان بازي و ايجاد عاطفه و دوستي و فرمانبرداري آموخته مي شد. در بخش علوم اجتماعي به دانش آموزان اصول اشا و پيمانداري و دادگري و جوانمردي و غسل تعميد همه روزه آموخته مي شد براي مثال در مبحث دادگري اصول پاداش و تنبيه حمايت از راستي و ستيز با ناراستي چگونگي نيل به فرهيختگي فره ايزدي و شکوه نيل به مقان هفتم دين مهر و شناخت حقيقت برتر(پروردگار) تدريس مي گرديد.مقام جنگاور (مقام سوم )به آموزش فنون جنگي اختصاص داشت .در اين دوره که يک سوم از ده سال را شامل مي شد با انجام پر رياضت ترين تمرينها تمام فنون جنگي زمان را به صورت علمي و عملي مي آموختند در اين دوره باور دانش آموز را بر اين اصل استوار مي داشتند که براي حفظ کيان ايراني که در مقام اول و دوم با آن آشنا گرديده مجبور مي باشد که پيکار نمايد. در پايان اين سه دوره از دانشجو امتحان نهايي بسيار سختي به عمل مي آمد و فارغ التحصيل يک کمربند چرمي پهن که سپس زرتشتيان آنرا به کشتي تغيير دادند دريافت مي نمود که مجوز ورود وي به جامعه بود .عبور از چهار مقام بعدي دين درست است که اجباري نبود ولي داراي جاذبه هايي بودند که نامخواهان را ترغيب مي کرد که اين مقامات را هم بگذرانند براي مثال فرمانداران تنها از بين فارغ التحصيلان رتبه چهارم و استانداران تنها از ميان فارغ التحصيبلان رتبه پنجم و فرمانرويان کل و هفت عضو مهستان فقط از بين فارغ التحصيلان مقام ششم دين انتخاب مي گشتند .مهريان معتقد بودند که فارغ التحصيلان مقام ششم فرهيخته هستند واز پروردگار فره ايزدي حاصل مي نمايند.به اعتقاد آنان فر نوري بود يزداني که بر دوش سمت راست صاحبانش مي نشست و ناظري يزداني بود که نگذارد شخص فرهيخته هيچگاه از اصول دادگري عدول نمايد .معدود کساني که در طول تسري اين دين توانستند به مقام هفتم دست يابند چون مقام هفت رفيع ترين مقام ها بوده است و اگر کسي موفق مي گرديد که اين مقام را تا آخر طي کند حقيقت بر او مکشوف مي گرديد و مي توانست با پروردگار مکالمه کند.اکنون محقق است که جمشيد پيش دادي کيخسرو کياني و اشو زرتشت به مقام هفت دين نائل گرديده اند.

اشو زرتشت نيز قبل از بعثت از پيروان سرسخت دين مهر بوده اند و تا قبل از اعتکاف ده ساله در غار سبلان به مقام ششم آيين مهر نائل گرديده اند و مقام هفتم را بعد از تحمل رياضت هاي ده ساله و در آن غار بدست آورده اند و با نيل به مقام هفتم موفق گرديدند با پروردگار گفتگو کنند و از همين جاست که بعثت ايشان آغاز مي گردد تا دين کهنسال مهر را مورد اصلاح قرار دهند .دين اشو زرتشت در واقع همان دين اصلاح شده مهري مي باشد در تاريخ همانطور که پيشتر نيز بيان گرديد پيامبر ديگري به نام مهر داريم که در زمان اشکانيان در ۲۵ دسامبر ۳۷۲ پيش از ميلاد در در کابل به دنيا آمد و دين زوال يافته مهر را دوباره احيا نمود.
                                               

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:55  توسط وزیری  | 

المپیک در ایران آغاز شد

 تاريخچه شهرستان نقده :

شهر نقده مركز شهرستان نقده در استان آذربايجان غربي با پهنه اي حدود 10 كيلومتر مربع در جنوب استان در 36 درجه و 57 دقيقه عرض شمالي و 45 درجه و 22 دقيقه طول خاوري نسبت به نيمروز گرينويچ قرار دارد . نام شهر نقده در گذشته « سلدوز » بوده است كه به معني سرزميني كه آب همه آن را فرا مي گيرد و يا آب با نمك است . آمده است زيرا به درياچه شور اروميه نزديك است .براساس كاوشهاي باستان شناسي شكل گيري آن را حدود 7000 سال پيش از ميلاد تخمين مي زنند  تپه حسنلو نيز با قدمت 6000 ساله  كه بعنوان يكي از رئوس مثلث فرهنگي استان مطرح است  در 9 كيلو متري شمال شرقي شهر نقده و 12 كيلو متري جنوب غربي درياچه اروميه نمايانگر  ارزش باستاني منطقه مي باشد .   در دشت نقده ، روستايي به نام نقده وجود داشته كه مي تواند از دو ريشه باشد نخست از واژه باستاني نقده و ديگري با تلفظ نقيده به معناي « آبادي نقي » آمده است شهرستان نقده از شمال به شهرستان اروميه ، از غرب به اشنويه ، از شرق به مهاباد و از جنوب به پيرانشهر محدود مي شود . آثار باستاني زيادي در تپه و روستاي حسنلو در چند كيلومتري غرب نقده پيدا شده است . گورهاي سنگي ، سفالهاي بسيار مانند قوري و ظروف با نقوش بسيار زيبا و مهمترين آنها جام زرين حسنلو متعلق به 700 سال پيش از ميلاد از آن جمله اند .جام زرين حسنلو با نقوش بي نظير و با 950 گرم وزن در سال 1337 از اين تپه كشف شده  و مربوط به دوره چهارم سكونت ادوار دهگانه در اين تپه است كه داراي  شهرت بين المللي است ضمنا“ در ادوار تاريخي منطقه سولدوز محل زندگي  اقوام ماننا ،گليزان ، ايلات ترك قرار گرفته و در سال 1245 ه . ق ايل رشيد قارا پاپاق در آن ساكن شده اند. اين ناحيه در گذر تاريخ خود ، مورد استفاده و سكونت آشوري ها ، كردها ، ماناها و تركان بوده است . در زمان پادشاهي فتحلي شاه قاجار ، ايل قره پاپاق از قفقاز به اين سرزمين مهاجرت كرده و در آن به دامداري و كشاورزي پرداخته اند . 

جام زرين حسنلو هم اكنون در موزه ايران باستان نگهداري مي‌شود

 تپه حسنلو :

تپه حسنلو يك مكان با اهميت تاريخي است . اين محوطه در مجاورت روستايي به همين نام و در غرب شهرستان نقده ، در دشت معروف به « سلدوز » قرار دارد ، يك دوره كاوش در آن مربوط به سال 1934 ميلادي است كه توسط ايرانيان به انجام رسيد ، در سال 1936 « سراورل انيشتين » باستان شناس معروف چندين گمانه مطالعاتي روي آن زد . مجدداً تپه توسط دو نفر باستان شناس ايراني موسوم به راد و علي حاكمي در سال 1947 كاوش شد . اما حفرات علمي در اين محوطه توسط آقاي پروفسور « رابرت دايسون » از موزه دانشگاه پنسيلوانيا انجام گرفت كه بعد از لايه نگاري ، عمدتاً در دوره اي كه به حسنلو 4 معروف است متمركز يافت . حسنلو در اين دوره مركز پادشاهي كوچكي در شمال غرب ايران بود كه در سالهاي پاياني قرن نهم پيش از ميلاد بدست منوا پادشاه اورارتو ويران و به آتش كشيده شد . حمله غافلگيرانه همراه با آتش سوزي اورارتويي باعث ويراني سريع ساختمانها و دفن بخشي از ثروت پادشاهي در آنجا گرديد . در حسنلو معماري سنگي متشكل از دژ با برجهاي چهارگوش ، معابد متعدد ، محوطه هاي باز براي اجتماعات مذهبي و نيز قربانگاه و من حيث المجموع تركيبات ساختماني متعدد متنوعي بدست آمده است . جام زرين حسنلو مهمترين دستاورد اين كاوش محسوب مي گردد كه هم اكنون در موزه ايران باستان نگهداري مي شود .

نماي تپه حسنلو

نماي تپه حسنلو

در اين شهرستان، علاوه بر موارد فوق تپه‌هاي تاريخي ذيل نيز قابل اشاره مي‌باشد.

تپه محمديار، تپه نظام‌آباد، تپه گرد دينخواه، تپه دلينجي ارخي، تپه كويك، تپه مملو، تپه محمدشاه، تپه ميرآباد، ساخسي تپه، تپه گرد قورخ، تپه شيخ معروف، تپه حاجي فيروز، تپه تادر، تپه كهريزه عجم، تپه ورزنه، تپه شيخ احمد، تپه باراني عجم، تپه امينلو، تپه اسلام آباد، تپه تابيه، تپه قلات، تپه حسينعلي خان، تپه قارنا، تپه آقابيگلو، تپه عجملو، عقرب تپه، تپه دالما، تپه پيزدلي، تپه قبرستان آغ جزوه، سلمان تپه، تپه ماواران،  

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:18  توسط وزیری  | 

عشق در عرفان اسلامی

عشق در عرفان اسلامی

دكتر سید یحیی یثربی

 

هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند                          و آنكه این كار ندانست در انكار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
                       یادگاری كه در این گنبد دوار بماند (حافظ)
 


1- عشق چیست؟
موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.(1) از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.
اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:
اولاً، عشق چنان‌كه گفتیم یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:
1- عدم2- وجود(2)
در مورد اول، چیزی در واقعیت وجود ندارد تا به ذهن ما انتقال یابد. در مورد دوم آنچه هست عین واقعیت است و در متن خارج و واقعیت بودن برایش ذاتی است و لذا این خاصیت ذاتی هرگز عوض نمی‌شود و عینیت با ذهنیت نمی‌سازد. از اینجاست كه در نظام فكری اسلامی، وقتی كه اصالت ماهیت جای خود را به اصالت وجود می‌دهد و در واقع یك اصل عرفانی به صورت یك اصل فلسفی پذیرفته می‌شود، ضرورت سیر و سلوك مطرح می‌گردد. چنان‌كه ملاصدرا سیر و سلوك را، در كنار عقل و استدلال، ضروری و لازم دانسته است.(3)
در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیتها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجه‌ای نخواهیم گرفت.
به عقل نازی حكیم تا كی؟/ به فكرت این ره نمی‌شود طی
به كنه ذاتش خرد برد پی/ اگر رسد خس به قعر دریا
بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نكته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:
"كل ما میز تموه باوهامكم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم."(4)
ثانیاً، همیشه میان "تجربه" و "تعبیر" فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را كه تجربه كرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌كه باید و شاید به دیگران منتقل كنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه تعبیر رسا و كاملی داشته باشید. حافظ می‌گوید:
من به گوش خود از دهانش دوش/ سخنانی شنیده‌ام كه مپرس!
آن شنیدن برای حافظ یك تجربه است كه به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌كند كه حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمی‌آیند.(5) و از اینجاست كه مولوی می‌گوید:
گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیك عشق بی‌زبان روشن‌تر است
و اگر بكوشیم تجربه‌های بزرگ را به مرحله تعبیر بیاوریم، تنها از راه تشبیه و تمثیل و اشاره و ایما ممكن است و لذا حقایق قرآنی را در قالب الفاظ، مثلی می‌دانند از آن حقایق والا كه با قبول تنزلات مختلف و متعدد، به مرحله‌ای رسیده كه در قالب الفاظ چنان ادا شده كه در گوش انسان معمولی جا داشته باشد. اما این مراتب به هم پیوسته‌اند و انسانها با طی مراتب تكاملی در مسیر معرفت می‌توانند از این ظاهر به آن باطن و بلكه باطنها دست یابند و همین نكته اساس تفسیر و تأویل آیات قرآن كریم است. اما پیش از سیر در مدارج كمال نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نكات مذكور، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ كه در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بی‌واسطه، نه با واسطه كه:
آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رخ متاب
و عشق هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنان‌كه خواهد آمد، یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیكتر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است.

2- نقش عشق در عرفان اسلامی:
عشق در عرفان اسلامی، از جهات مختلف، به عنوان یك اصل، مورد توجه قرار می‌گیرد كه اهم آنها عبارتند از:
الف- نقش عشق در آفرینش:
از دیرباز میان متفكران این سوال مطرح است كه انگیزه آفرینش چیست؟ جمعی در آفرینش جهان برای خدا انگیزه و اهدافی عنوان كرده‌اند و جمعی داشتن غرض و انگیزه را نشان نقص و نیاز دانسته و خداوند را برتر از آن می‌دانند كه در آفرینش غرض و هدفی را دنبال كند.
عرفا، در مقابل این پرسش، عشق را مطرح می‌كنند و همچون حافظ برآنند كه:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری...
از نظر عرفا، جهان برای آن به وجود آمده كه مظهر و جلوه‌گاه حق بوده باشد. در یك حدیث قدسی آمده كه حضرت داوود(ع) سبب آفرینش را از خداوند پرسید. حضرت حق در پاسخ فرمود: «كنتُ كنزاً مخفیاً لااُعرفُ فاحببتُ انْ اُعرف فخلقتُ الخلقَ لكی اعرف.»(6)
پس جهان بر این اساس بوجود آمده كه حضرت حق خواسته جمال خویش را به جلوه درآورد. این نكته را جامی با بیان لطیفی چنین می‌سراید:
در آن خلوت كه هستی بی‌نشان بود/ به كنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور/ ز گفتگوی مایی و تویی دور
"جمالی" مطلق از قید مظاهر/ به نور خویشتن، بر خویش ظاهر
دلارا شاهدی در حجله غیب/ مبرا ذات او از تهمت عیب...
رخش ساده ز هر خطی و خالی/ ندیده هیچ چشمی زو خیالی
نوای دلبری با خویش می‌ساخت/ قمار عشقی با خویش می‌باخت
ولی زان جا كه حكم خوبرویی است/ ز پرده خوبرو در تنگ خویی است
نكورو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن برآرد...
چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست/ نخست این جنبش از «حسن» ازل خاست
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس/ تجلی كرد بر آفاق و انفس...
ز هر آیینه‌ای بنمود رویی/ به هر جا خاست از وی گفتگویی...
ز ذرات جهان آیینه‌ها ساخت/ ز روی خود به هر یك عكس انداخت...
"جمال" اوست هر جا جلوه كرده/ ز معشوقان عالم بسته پرده...
به هر پرده كه بینی پردگی اوست/ قضا جنبان هر دلبردگی اوست...
دلی كان عاشق خوبان دلجوست/ اگر داند وگرنی عاشق اوست(7)

جمال حضرت حق در آینه حضرات پنجگانه- كه عبارتند از: عالم اعیان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان كامل- جلوه كرده و در هر موجودی، به نسبت مرتبه وجودی آن، برخی از اسماء و صفات الهی جلوه‌گر و نمایان شده است. مظهر كامل آن معشوق، وجود انسان كامل است كه خلیفه اوست در جهان آفرینش، و آینه تمام‌نمای اسماء و صفاتش، و شاید حدیث «خلق الله آدم علی صورته» اشاره به این نكته باشد.(8)

ب- عشق در بازگشت:
عرفا عشق را در بازگشت هم مطرح می‌كنند، به این معنا كه این عشق از ذات حق به سراسر هستی سرایت می‌كند. البته عشق حق در مرحله اول به ذات خویش است و چون معلول لازم ذات علت است، پس به تبع ذات، مورد عشق و علاقه حق قرار می‌گیرد. پس خدا آفریدگان را دوست می‌دارد و از این طرف نیز هر موجودی عاشق كمال خویش است. بنابراین، در سلسله نظام هستی چنان‌كه در قوس نزول عشق از بالا به پایین در جریان است، از آن جهت كه هر مرتبه پایین اثر مرتبه بالاست، در قوس صعود هم هر مرتبه‌ای از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خویش است چون كمال اوست، و چون بالاترین مرتبه هستی، ذات حضرت حق است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات مقدس اوست.(9) همین عشق به كمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرك نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.
هر كسی كو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

و این عشق، چنان‌كه گذشت، یك عشق دو سره است كه: «یحبهم و یحبونه.»(10)

ج- عشق در پرستش:
عرفا با گروههای فكری دیگر، در روش شناخت و ابزار شناخت فرق دارند به این معنا كه در كنار عقل، بصیرت را مطرح می‌كنند و رسیدن به بصیرت و معرفت را نتیجه مجاهده و ریاضت می‌شمارند. اما در جنبه عبادت و پرستش نیز خود را از عابدان و زاهدان، در چگونگی و اهداف عبادت، جدا می‌دانند. اینان عابدان و زاهدان را سوداگرانی می‌شمارند كه عبادت را به خاطر اجر و پاداش، انجام می‌دهند با این تفاوت كه عابدان، هم دنیا را می‌خواهند و هم آخرت را و زاهدان از دنیا چشم می‌پوشند و تنها آخرت را می‌خواهند. اما عارفان، خدا را نه به خاطر دنیا و آخرت بلكه بدان جهت می‌پرستند كه او را دوست می‌دارند. چنان‌كه از مولای متقیان علی(ع) نقل شده كه: «ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً فی جنتك لكن وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك.»(11)
در متون عرفانی هم از رابعه نقل است كه می‌گفت:
«الهی، ما را از دنیا هر چه قسمت كرده‌ای، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت كرده‌ای، به دوستان خود ده، كه مرا تو بسی.
خداوندا، اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستیم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می‌پرستیم، بر من حرام گردان. و اگر تو را برای تو می‌پرستیم، جمال باقی دریغ مدار.»(12)

د- عشق در رابطه با دیگران:
از آنجا كه عرفا ذات حضرت حق را معشوق حقیقی می‌دانند و آفرینش را جلوه‌گاه و مظهر آن معشوق، طبعاً همه جهان و جهانیان را دوست خواهند داشت. چنان‌كه سعدی می‌گوید:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
و اگر بیشتر دقیق شویم از دیدگاه عرفا همه عالم «او» ست، نه «از او» چنان‌كه جامی گوید:
تو را ز دوست بگویم حكایتی بی‌پوست/ همه ازوست وگر نیك بنگری همه اوست(14)

3- نكته‌هایی در رابطه با عشق:
الف- سریان و عمومیت عشق:
ابن‌سینا عشق را یك حقیقت فراگیر نسبت به همه موجودات جهان، از جواهر و اعراض و بسائط و مركبات، می‌داند و عشق را بر این اساس توجیه می‌كند كه «خیر» معشوق بالذات است و در موجودات همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال است پیش از یافتن كمال، و سبب حفظ آن كمال است پس از یافتن و رسیدن به آن.(14) پس همه موجودات از عشق بهره‌ای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.
ملاصدرا با نقل بیان ابن‌سینا و تحسین آن، اظهار می‌دارد كه بیان خودش در تحلیل سریان و عمومیت عشق، كاملتر است و آن اینكه بر اساس مكتب وحدت وجود، وجود یك حقیقت است با مراتب متفاوت از لحاظ نقصان و كمال، و وجود ذاتاً خیر است. پس هر موجودی ذاتاً عاشق ذات و كمالات ذات خویش است چون خیر و كمال، معشوق بالذات است و چون ذات هر علت، كمال معلول خویش است و چون هر معلولی از لوازم كمال علت است، پس هر علتی نسبت به معلول خود، و هر معلولی نسبت به علت خویش، عشق خواهد داشت.(15)

ب- عشق و اختیار:
ابن‌سینا عشق را طوری مطرح می‌كند كه آزادی و ادراك را شرط نمی‌داند. او عشق را به طبیعی و اختیاری تقسیم می‌كند.(16) اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمی‌داند و اگر كسی كلمه عشق را در موجودات بی‌جان و بی‌شعور به كار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود.(17)
مرحوم طباطبایی در حاشیه همین قسمت از اظهارات ملاصدرا می‌گویند: در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یكدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عده‌ای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد.(18)
در اینجا تذكر چند نكته را لازم می‌دانم. یكی اینكه در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأكید دارند(19) چنانكه مولوی می‌گوید:
گر تو را از غیب چشمی باز شد/ با تو ذرات جهان همراز شد
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم
بر این اساس، شرط شعور و حیات هم منافاتی با سریان عشق ندارد.

ج- عشق حقیقی و مجازی:
چون عشق بر اساس كمال است، پس معشوق حقیقی همان كمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق، در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به كمال آن موجود جلوه‌گر می‌شود. اما از آنجا كه هر كمالی نسبت به كمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند شد.(20)

د- غزالی و عشق:
امام محمد غزالی عشق را یك اصل اساسی می‌داند و تمام درجات و مقامات را یا مقدمه عشق می‌داند یا نتیجه آن. و عشق را مشروط به معرفت و ادراك دانسته و انگیزه عشق را چند چیز می‌داند كه عبارتند از: حب نفس و علاقه انسان به خویش و محبت و علاقه انسان به كسی كه به او نیكی كند و علاقه به نیكان به طور مطلق و علاقه به زیبایی به خاطر زیبایی و علاقه به موجودات مناسب و مشابه با خویش. پس انگیزه محبت این چند چیز است. سپس نتیجه می‌گیرد كه این انگیزه‌ها در مورد خدا از هر محبوب و معشوق دیگری بیشتر است، پس معشوق و معبود حقیقی، ذات حضرت حق است و بس.(21)

ه‍- عشق و شوق و اشتیاق:
چنان‌كه گفتیم، عشق به كمال در موجودات یك حقیقت ذاتی و عمومی است. این كمال اگر بالقوه باشد، عشق با شوق همراه خواهد بود و اگر بالفعل بوده باشد، در آن صورت عشق بدون شوق خواهد بود. با این لحاظ در جهان ماده، كه كمال موجودات هرگز صورت فعلیت كامل پیدا نمی‌كند، عشقها همیشه همراه با درد و رنج عاشق خواهد شد. پس در جهان ماده عشق همیشه با درد و رنج همراه است.
بنابراین، شوق مانند عشق عمومیت و سریان نخواهد داشت.(22)
و اما اشتیاق عبارت است از: حالتی كه پس از وصول به معشوق حاصل می‌شود. در صورتی كه شوق، به پیش از وصول مربوط است و این اشتیاق عبارت است از تلاش عاشق برای رسیدن به نهایت اتحاد و فنا در معشوق. و لذا عرفای بزرگ گفته‌اند: «شوق با دیدار خاموش می‌شود، اما اشتیاق فزونی می‌گیرد.»(23)

و- آثار عشق مجازی:
چنان‌كه گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، كه نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یك امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح می‌كنند:
1- عشق یك بشارت است: از آنجا كه انسان موجودی است با تركیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود:
جان گشاید سوی بالا بالها/ در زده تن در زمین چنگالها
در اینجاست كه اگر نشانه‌هایی از عشق به كمال و جمال در او مشاهده شود، بشارتی است از حركت او به سوی كمال و بریدنش از جهان ماده. از اینجاست كه عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح می‌كنند. یعنی عشقی كه در آن به تعبیر ابن‌سینا شمایل معشوق حاكم باشد نه سلطه شهوت.(24)
و لذا عرفا توجه به زیباییها را می‌ستایند و بی‌توجهی نسبت به آنها را نكوهش می‌كنند. چنان‌كه شیخ بهایی می‌گوید:
كل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرّب الجلّ الیه و الرّسن!
یعنی هر كس را نباشد عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار!(25)

2- عشق به عنوان یك رهبر و راهنما:
از آنجا كه ادراكها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ كمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب كمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و كمال مطلق نزدیكتر می‌شود و از این لحاظ است كه گفته‌اند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»(26)

3- عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:
به اقرار همه عرفا، عشق با مشكلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است كه سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا مردان كه در نیمه راه سلوك، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. تصویری از این مشكلات را در سفر مرغان در «منطق‌الطیر» عطار می‌توان مشاهده كرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یك تمرین برای تحمل عشق حقیقی می‌دانند. چنان‌كه اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عین‌القضات می‌گوید:
«عشق لیلی را یك چندی از نهاد مجنون مركبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار كشیدن عشق الله را قبول توان كردن.»(27)
غازیان طفل خویش را پیوست/ تیغ چوبین از آن دهند به دست
تا چو آن طفل مرد كار شود/ تیغ چوبینش ذوالفقار شود(28)

4- عشق مجازی عامل فهم زبان عرفا:
بی‌تردید، عرفای اسلام برای طرح مسائل عشق حقیقی از عشق مجازی و مسائل آن بهره گرفته‌اند. به تعبیر مولوی «سرّ دلبران» را در «حدیث دیگران» گفته‌اند. بنابراین، عشق مجازی در فهم مسائل عشق حقیقی می‌تواند عامل مؤثری بوده باشد.

ز- دو مرحله‌ی عشق مجازی:
عشق مجازی در دو مرحله‌ی سیر و سلوك عرفانی مطرح می‌شود: یكی در آغاز سلوك و دیگری در پایان سلوك. در آغاز سلوك، چنان‌كه گفتیم، عشق مجازی یك بشارت و یك عامل جذبه و كشش گام به گام عاشق به سوی معشوق حقیقی است و اما در نهایت سلوك، عبارت است از عشق عارف به تمامی موجودات جهان به عنوان آثار معشوق و جلوه‌های معشوق. و از اینجاست كه چنین عشقی را هم برای مبتدیان جایز می‌دانند– كه در مبتدیان نشانه حركت و آغاز سیر و سلوك معنوی است– و هم برای كاملان– كه در كاملان هم نشانه كمال است.(29)

ح- مشروعیت عشق:
از دیرباز میان علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر وجود داشته است. جمعی آن را مذموم و ناپسند دانسته و نتیجه شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی به شمار آورده‌اند و جمعی آن را ستوده و از فضایل انسانی شمرده‌اند. گروهی كاربرد كلمه عشق را در رابطه با خدا و خلق ممنوع دانسته و جمعی دیگر آن را، به استناد آیات و روایاتی، جایز شمرده‌اند.(30) ملاصدرا عشق را، از آن جهت كه در نفوس ملتهای مختلف به صورت طبیعی و فطری وجود دارد، یك امر الهی دانسته كه حتماً به خاطر مصلحتی و هدفی در وجود انسانها نهاده شده است.(31) و اما عرفا، علاوه بر تأییدات حاصل از كشف و شهود، به دلالتهایی از قرآن و حدیث هم استناد می‌كنند. شیخ روزبهان بقلی این نكته را گواهی بر تأیید عشق می‌داند كه خدای تعالی قصه یوسف و زلیخا را «احسن القصص» نامیده است.(32) پس از آن روایات متعددی را در تأیید مطلب مطرح می‌كند.(33)

ط- تصعید عشق:
عرفا عشق مجازی را در بدایت وسیله سیر و ترقی گام به گام می‌دانند و چنان‌كه گفتیم، مجاز را به عنوان پلی به سوی حقیقت ارزیابی می‌كنند. از این نكته نتیجه می‌گیریم كه توقف در عشق مجازی روا نبوده، بلكه عارف باید از معشوقهای مجازی دست برداشته، ابراهیم‌وار، فریاد «لااحب الافلین» برآورد و اگر عارفی در عشق مجازی متوقف بماند، در حقیقت نوعی بیماری خواهد بود. چنان‌كه شمس تبریزی به اوحدالدین كرمانی كه عشق مجازی خویش را این‌گونه توجیه می‌كرد كه: «ماه را در آب طشت می‌بینم»، گفت: «اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟»(مناقب‌العارفین4/27)
مولوی می‌گوید:
زین قدحهای صور كم باش مست/ تا نباشی بت‌تراش و بت‌پرست
عشق آن زنده گزین كو باقی است/ وز شراب جان فزایت ساقی است
هر چه جز عشق خدای احسن است/ گر شكر خوارسیت، آن جان كندن است
عشقهایی كز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود

ی- ذوق حضور:
چنان‌كه ابن‌فارض قصیده گرانقدر «تائیه»اش را با این نكته آغاز می‌كند كه: «من جام عشق را از دست چشمانم نوشیدم»(34) همه عرفا بر نقش دیدار در پیدایش عشق تأكید دارند كه به قول باباطاهر: «هرآنچه دیده بیند دل كند یاد.»
این دیدار و حضور پس از پیدایش عشق نیز همچنان ارزش خود را حفظ می‌كند. به نظر می‌رسد كه انسان به هیچ‌یك از قوای ادراكی خویش به اندازه چشمش اطمینان ندارد. این نكته را در جریان حضرت ابراهیم(ع) كه درخواست كرد تا چگونگی زنده كردن مردگان را به چشم خود ببیند(35) و نیز در جریان درخواست دیدار حضرت موسی(36) در كوه طور آشكارا مشاهده می‌كنیم. به نظر نگارنده این ذوق حضور و علاقه به دیدار انسانها در رواج دو مكتب مؤثر بوده است:
1- مكتبهای بت‌پرستی و مظهر پرستی
2- عرفان و تصوف.
در مورد اول انسانها چون هنوز به معشوق حقیقی دست نیافته‌اند غم فراق را با توجه به مظاهر و نشانه‌ها تسكین داده‌اند كه:
نقش تو اگر نه در مقابل بودی/ كارم ز غم فراق مشكل بودی
دل با تو و دیده از جمالت محروم/ ای كاش كه دیده نیز با دل بودی
و در مورد دوم می‌توان گفت كه یكی از علل رواج و گسترش عرفان، همان وعده دیدار معشوق است كه در عرفان، انسان نه به خانه بلكه به صاحب خانه می‌رسد.

ك- نكته‌ای از ابن‌عربی:
بدون شك، ابن‌عربی بزرگترین شخصیت عرفان اسلامی است و ابداعات و ابتكارات وی در عرفان غیرقابل تردید است. پس چه بهتر كه این مقال را با سخنی از وی به پایان بریم.
ابن‌عربی علاوه بر رسالات و كتب مختلف خویش در جلد دوم «فتوحات مكیه»(ص362-319) بحث مفصلی دارد درباره عشق، و تحلیلهای جالبی كه مطرح كردن آنها در این مختصر نمی‌گنجد. تنها به ذكر نكته‌ای اكتفا می‌كنیم و آن اینكه تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود. و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح می‌شود.(37) چنان‌كه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از «لیلا» بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود. و شاید عامل تفاوت دید مجنون با دیگران همین صورت خیالی لیلا باشد كه تنها در ذهن مجنون بود و لذا دیگران «مو» می‌دیدند و مجنون «پیچش مو»!
مولوی می‌گوید:
ز تو هر هدیه كه بردم به خیال تو سپردم/ كه خیال شكرینت فر و سیمای تو دارد
به هر حال:
به پایان آمد این دفتر حكایت همچنان باقی/ به صد دفتر نشاید گفت وصف‌الحال مشتاقی

و پایان سخن این دعای عین‌القضات باشد كه:
در عالم پیر هر كجا برنایی است/ عاشق بادا كه عشق خوش سودایی است!

یادداشتها:
1. لغتنامه دهخدا.
2. نهایة الحكمه، مرحوم طباطبایی، ص227(مرحله11، فصل10).
3. مقدمه «اسفار» و كتاب «المبدأ و المعاد»، ص278.
4. هرچه با وهم خود، در دقیق‌ترین معنی، تصور كنید، ساخته و پرداخته خود شماست و به خودتان بازمی‌گردد.(وافی فیض كاشانی، ج1، ص88)
5. زبدة‌الحقایق، ص67.
6. گنج نهانی بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.
7. مقدمه یوسف و زلیخا.
8. «صحیح بخاری»، ج4، ص56، و «جامع صغیر»، ج2، ص4.
9. مراجعه شود به اسفار ملاصدرا، چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.
10. سوره 5، آیه54: خدا ایشان را دوست می‌دارد و ایشان نیز خدا را.
11. وافی فیض، ج3، ص70: تو را نه از بیم دوزخ، و نه به طمع بهشت می‌پرستم، بلكه از آن جهت كه
شایسته پرستش هستی می‌پرستمت.
12. تذكرة‌الاولیا، ج1، ص73.
13. اشعة‌اللمعات، ص72.
14. «رساله عشق» ابن‌سینا، فصل1و2.
15. «الاسفارالاربعة» چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.
16. رساله عشق، فصل چهارم.
17. اسفار، ج7، ص152.
18. مدرك پیشین، ص153.
19. مدرك پیشین.
20. رساله عشق ابن‌سینا، فصل 6 و اسفار ملاصدرا، ج7، ص160 به بعد.
21. «احیاء علوم‌الدین»، ج4، ص294 به بعد.
22. اسفار، ج7، ص150.
23. «مشارق‌الدّراری»، شرح تائیه ابن‌فارض، اثر: فرغانی، چاپ انجمن فلسفه، ص107.
24. «اشارات و تنبیهات»، نمط نهم.
25. «نان و حلوا»، اثر شیخ بهایی.
26. مجاز پلی است برای عبور به حقیقت.
27. «تمهیدات»، ص105.
28. سنایی.
29. «تاریخ تصوف»، غنی، ص585.
30. اسفار، ج7، ص171 و احیاء، ج4، ص294.
31. اسفار، ج7، ص172.
32. قرآن كریم، سوره یوسف، آیه3.
33. «عبهرالعاشقین»، ص12-8 و 22-18.
34. «سقتنی حمیا الحب راحة مقلتی»، مشارق‌الدراری، ص81.
35. قرآن كریم، سوره بقره، آیه260.
36. سوره اعراف، آیه143.
37. «فتوحات»، ج2، ص337

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط وزیری  | 

ورزش2

در ایران باستان ورزش وانجام حرکات پهلوانی جز فعالیتهای اصلی روزمره ایرانیان در دوران باستان بوده است. جامعه آن زمان ارزش خاصی برای ورزشکارانی قائل می‌شد که برای قدرت بدنی وشجاعت روحی که دراختیار داشتند، شکرگزاربوده اند. پهلوانان درصورت نیاز ازخانواده و سرزمین خود در برابر دشمنان دفاع می‌کردند. این پهلوانان با تشویق زائدالوصف همگان برای ورزش، قهرمانی وقدرت خودروبرو می‌شدند. طبق آموزش مذهبی آنها، مردان زورخانه در نیایش خود ابتدا زیبایی بهشت را می‌ستودند وسپس قدرت بدنی و فکری خود را از خداوند خواستار می‌شدند. آنها اعتقاد راسخ به بدن سالم و نیرومند داشتند. ایرانیان باستان به فعالیتهای ورزشی خود، که بر الگوی سلاحهای جنگی شان تاثیر گذاربوده است، روح معنوی می‌دادند. حتی در حین مجیزخوانی (استعاره‌های مذهبی) درزمان نیایش در معابد خود گرزی دردستان خود نگه می‌داشتند همانند اسقف بریتانیایی، که روی کمربند خودشمشیر می‌آویختند،«اوستا». کتاب مقدس مذهبی قدیم ایران تاحدزیادی مشوق قهرمانان وورزشکاران بوده است وازآنان تجلیل و ستایش بعمل می‌آورد، درست همانند آنکه مردان بزرگ درمقابل خدایان خود عبادت می‌نمودند. نسل قدیمی تر می‌بایست هماهنگی هایی در زمینه حکایات باستانی و یا اشعار حماسی ای بوجود آورد که مقرر است برای جوانان از روی کتابهای برجامانده ویا آنهایی که از نسلهای پیشین خود آموخته بودند، خوانده شود. این سنت تا امروز باقی مانده وقرون زیادی را تجربه نموده است. امروزه حتی مشهوداست که بین قبایل ودرقهوه خانه هاداستان گویی با همان شور وذوق مشابه قرنهای پیش، اجرا می‌شود. با توجه به این حقیقت که در زبان فارسی ایران باستان بیش از 30 لغت در ارتباط با مفاهیم قهرمان و پهلوان وجود دارد، میزان علاقه وافرایرانیان به قهرمانان وپهلوانان مسلم وآشکارا می‌گردد. جوانان زیر24 سال آموزش تکمیلی مرتبط با ورزش را درزمان خود فرا می‌گیرند، این ورزشها عبارتند از: دو، سوارکاری، چوگان، پرتاب دارت، کشتی، بوکس، تیروکمان، شمشیربازی و.... این فنون تحت شرایط بسیارسخت آموزش داده می‌شد تا بتوانند در زمان نیازشرایط سخت، ناسازگاری ها ومشکلات ناشی از جنگ از قبیل گرسنگی، تشنگی، کوفتگی ،گرما، سرما و ... را تحمل نمایند. ساختمان زورخانه شکل درون و برون زورخانه‌های قدیم در توالی معماری دوران ساسانیان است. ورود به زورخانه از دری کوتاه (حدود 5/1 متر) و با دو یا چند پله از کف کوچه به پایین به کنار گود می‌رسید. گود زورخانه به صورت هشت ضلعی و از کف تا لبه حدود 70 تا 90 سانتیمتر و طول ان از هر سو از زاویه به زاویه حدود هشت متر است که بیست نفر در آن ورزش می‌کنند دور آن معمولاً چهار ایوانچه مانند حمام های قدیم قرار دارد سقف زورخانه مدور و بلندای آن تا 10 متر هم می‌رسد. اما در زورخانه‌های کنونی تفاوت در اندازه ها و مصالح و شکل وجود دارد. در کنار در ورودی به محوطه زورخانه ،سردم یا جایگاه مرشد قرار دارد تا به ورود و خروج ورزشکاران مسلط باشد. شکل و نمای داخلی و خارجی ساختمان زورخانه ها به ویژه در گذشته به تکیه ها و خانقاه ها شباهت دارد بعد از ظهور اسلام زورخانه ها لنگرگاه ها خانقاه ها و تکیه ها مرکز اقطاب اهل تصوف و مرجع پهلوانان و عیاران پیرو اهل فتوت بوده است لذا می‌توان گفت علت شباهت بنای زورخانه ها و تکیه ها و خانقاهها همین رابطه نزدیک پهلوانان و اهل تصوف بوده است. ضمنا از نظر معماری هم زورخانه ها شباهت بسیاری از جهت پائین تر بودن از سطح زمین، آستانه ورودی کوتاه، سکوهای زیر پله و مسند پیر طریقت یا مرشد داشته‌اند که نمونه‌های بازمانده این خانگاه ها گواه صادق بر آنند. نمای بیرونی زورخانه چهارگوش است با گنبد و یا گنبد گلدسته مانند که محل ورود هوا و نور آفتاب از دریچه ها به درون زورخانه هاست. در ورودی زورخانه را عمد کوتاه می‌سازند تا وارد شوندگان به احترام و به نشانه تواضع و فروتنی سر فرود آورند. درست در زیر سقف زورخانه و حدود 70 سانتی متر پایین تر از سطح زمین گود قرار دارد. از دور گود تا جایگاه تماشاگران حدود 5/1 تا 2 متر فاصله است و ارتفاع از کف گود تا بالای گلدسته نزدیک به 10 متر می‌رسد. گود زورخانه را متناسب با وسعت فضای زورخانه به صورت پنج ضلعی، شش ضلعی و یا هشت ضلعی می‌سازند. و اصولا گود مقدس در زورخانه هایی که بر اساس معماری صحیح و با آگاهی از پیشینه ایی ورزشخانه سنتی و باستانی درست شده باشند باید هشت ضلعی باشد و همچنین نورگرهای طاق گنبد فراز گود نیز یا هشت روزنه داشته‌اند و یا بصورت ستاره هشت پر با شیشه‌های ضخیم ساخته می‌شده است. نقش ستاره هشت پر از معماری کهن و سنتی ایران به شمسه (خورشیدی) مشهور است و آن نشانه خورشید یعنی منشاء حیات انسان است که ایرانیان باستان در روزگاران کهن خورشید را به عنوان منشاء و منبع اصلی حیات انسان ستایش می‌ کرده اند. نام دیگر خورشید «مهر» است که در زبان پهلوی به آن میثرا (Mithra) می‌گویند و مهرپرستان هنوز هم در اکناف جهان هستند. و این هشت گوشه گود و یا هشت کنج آن نشان مهر است که در طی سالیان متمادی سینه به سینه و نفس به نفس به نسل امروز رسده است. در فرهنگ ایران کهن معماران اصل مسلم داشتند که به معمار می‌گوید: «نور دختر خداست ؛ دست دختر خدا را بگیر و در خانه‌ای که می‌سازی او بگردان» و قطر آن حداکثر 10 متر و ارتفاع آن معمولا 90 سانتیمتر است. از آنجا که گود محل اصلی ورزش است و ورزشکاران زورخانه پا برهنه در گود ورزش می‌کنند ترتیبی می‌دهند که کف گود نرم باشد. در گذشته کف گود بوته‌های صحرایی خشک قرار می‌دادند و روی آن به قدر کافی خاک نرم می‌ریختند تا پس از آب پاشی و پا خوردن حالتی نرم و فنری داشته باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:11  توسط وزیری  | 

جام زرین حسنلو

آذربايجان مهد ورزشهاي المپيك باستاني يونان






رقابتهاي ورزشي المپيك يكي از معتبرترين و باشكوهترين مسابقات ورزشي جهان بشمار مي‌آيد كه هر 4 سال يكبار در كشورهاي مختلف جهان برگزار مي‌شود. براساس نوشته مورخان « اولين المپيك باستان در سال 776 قبل از ميلاد به افتخار زئوس zeus ( خداي اساطيري يونان) در اليمپيا Olympia در يونان برگزار گرديد و اين مسابقات به طور مرتب تا سال 392 پس از ميلاد ادامه داشت و براين روال جمعا 293 دورة آن برگزار گرديد.(1) » كه اين 293 دوره را در تاريخ به نام « المپيك عهد باستان» مي‌نامند.

« در ابتدا مسابقات المپيك باستان در فصل تابستان (مرداد ماه) تنها در يك روز انجام مي‌شد كه شامل دو سرعت برابر يك طول ورزشگاه (نزديك 200 متر) و دو طول ورزشگاه دو استقامت، دو امدادي و چند مسابقه نبرد تن به تن مثل مشت زني و پانكراتوم pancratum يا پانكريشن pankration ( تركيبي از مشت زني و كشتي) بود كه بعدها اسب سواري ، ارابه راني و پنتاتلون يا مسابقات پنجگانه شامل پرتاب نيزه پرتاب ديسك ، دو سرعت ، پرش طول و كشتي نيز به ساير موارد آن افزوده شد كه بزرگترين سرگرمي و فعاليت ورزشي و اجتماعي و بهترين وسيله تبادل افكار و عقايد مردم نواحي مختلف ، در آن روزگار بود.

با تسلط روميان بر يونان ، بازيهاي المپيك شكوه خود را از دست داد و صحنة رقابتهاي انساني به ميدان كارزارهاي خونين نبرد اسيران با هم و يا حيوانات وحشي ] نبرد گلادياتورها كه منجر به كشته شدن يكي از طرفين مي‌شد[ تبديل گشت».(2) در سال 394 پس از ميلاد در حالي كه دو سال از برگزاري المپيك 293 سپري شده بود، مسابقات به دستور تئودوسيوس Theodosius امپراطور روم تحريم و تعطيل شد(3).» اين تعطيلي در حالي بود كه تركان هون غربي از سال 374 ميلادي ، حمله برق آساي خود را به اروپا خصوصا به محدوده امپراطوري روم آغاز كرده بودند و با به قدرت رسيدن آتيلاي مقدس (رهبر مذهبي و نظامي تركان هون) اين حملات به اوج خود رسيد و بدين ترتيب بزرگترين امپراطوري آن زمان ، توسط تركان هون ، كه از ابتدايي‌ترين سلاحهاي جنگي استفاده مي‌كردند ، سرتعظيم فرود آورد و بار ديگر قدرت نظامي و جنگي تركان به رخ جهانيان كشيده شد.

« در زبان فرانسه ضرب المثلي است كه ترجمه آن به اين صورت است كه مي‌گويند : او مانند يك ترك قوي است. از اين ضرب المثل معلوم مي‌شود كه ملت ترك اساسا نژادي قوي هستند و جنگجوئي و رشادت ملت ترك از قديم باعث افتخار و سربلندي آنها بوده است.»(4)

«تعطيلي مسابقات المپيك، قريب به 1500 سال ادامه يافت و سرانجام در سال 1896 ميلادي به همت و كوشش « بارون پيردوكوبرتن ( 1937 ـ 1836 ) » محقق و انديشمند فرانسوي كه به پدر المپيك ملقب گشته است، بارديگر بازيهاي المپيك از سرگرفته شد.»(5)

«هنگامي كه « بارون پيردو كوبرتن» در سال 1896 ميلادي ، ورزشهاي يوناني متداول در دشت نزديك به كوههاي المپ olympe] كوهي است در يونان كه يونانيان معتقدند كه محل اقامت خدايان مي‌باشد.[ را بنام المپياد olympiad متداول گردانيد ، پژوهشگران و عالمان همواره در مطبوعات و سخنرانيها دو پرسش اساسي از وي مي‌نمودند كه تا 65 سال بعد و هنگام بدست آمدن جام زرين حسنلو بي‌جواب مانده بود ، نخست آنكه از چه تاريخي اين ورزشها در يونان متداول گرديده است و ديگر آنكه آيا ورزشهائي كه با نام المپياد باستاني يونان متداول بوده ، يوناني الاصل مي‌باشند و يا از اقوام و ملتهاي ديگر الهام گرفته شده‌اند. از تصادف خوش ايام ، پيدا شدن جام زرين حسنلو به هر دو پرسش پژوهشگران پاسخ داد و پروفسور كارال ديم در كتاب «تاريخ و ورزش در جهان» چنين نوشته است كه ورزشهاي متداول در المپيك يوناني خيلي زودتر از سال 776 قبل از ميلاد متداول بوده و ناگهاني و يكباره از يونان برنخواسته است زيرا بايد براي ورزشهاي شنا، دو ، سواركاري و پرش از موانع ، ميدانهاي بزرگ و ساختمانهاي ويژه ورزشي براي مردان و زنان ، ساخته باشند و يونان در 776 قبل از ميلاد با اقتصاد ناچيزش نمي‌توانسته چنين سازمانهائي داشته باشد.

پيدا شدن جام زرين حسنلو در سال 1958 ميلادي ( 23 مرداد 1337 شمسي) در دهكدة حاجي آباد از توابع سلدوز (نقده) در استان آذربايجان غربي با قدمتي 3 هزار ساله كه صحنه‌هاي ورزشي تير و كمان ، مشت زني ، كشتي‌گيري ، چوگان بازي و ارابه‌راني بطور برجسته و با ظرافت تمام بدنده خارجي آن نمايانده شده است، معلوم مي‌دارد در آن روزگاران در آذربايجان سرسبز و پرآب ، اين ورزشها آنچنان مورد توجه بوده كه شهر ياران مقتدر « ماننا» ضمن تجسم آن بر جام طلا، همواره آنرا در كاخ سلطنتي مدنظر داشته‌اند.»(6) بعضي از دانشمندان و از آن جمله دايسون، گدار و گيرشمن ، تپه حسنلو را يكي از دژهاي مقدم ماننايي و يكي از مراكز تاريخي آذربايجان باستان دانسته‌اند.(7)» «مجله لايف گزارش مصور ويژه‌اي در شماره 12 ژانويه 1959 ميلادي خود به مناسبت اين كشف بزرگ منتشر كرد و در قسمت اول اين گزارش تحت عنوان « اسرار جام زرين ـ فرهنگي نامعلوم پديدار گشت» چنين نگاشت.... دانشمندان ايراني و آمريكايي كه در تپه كاوش مي‌كردند ، به كاسه مزبور برخوردند و آن را يكي از مهم ترين اشياي مكشوفه در اين گونه كاوش‌ها يافته ، و در رديف بزرگترين كشفيات عالم باستان شناسي شناختند.»(

لازم به ذكر است كه «جام زرين حسنلو در موزه ايران باستان نگهداري مي‌شود»(9) و در سال 1381 به مناسبت هفته ميراث فرهنگي ، اين جام در موزه سنندج در معرض بازديد عموم قرار گرفته بود.

«پروفسور كارال ديم بزرگترين مورّخ ورزش و رئيس دانشكدة ورزش آلمان و برگزار كننده المپيك 1936 برلين ، هنگامي كه در اكتبر 1961 براي تماشاي جام زرين حسنلو به تهران آمده بود ، با مشاهده جام زرين اعلام داشت : پيدا شدن اين جام زرين كه 950 گرم وزن ] جناب آقاي رحيم رئيس نيا در كتاب آذربايجان در سير تاريخ ايران ( بخش اول) وزن اين جام زرين را در صفحه 226، 590 گرم ذكر كرده‌اند[ و 60 سانتي متر دهانه آن است ، هيجان خاصي را در اذهان صاحب نظران ورزشي جهان پديد آورده است زيرا صحنه‌هاي ورزشي كشتي ، چوگان زني، ارابه‌راني ، مشت زني و تيراندازي را بطور برجسته و با ظرافت تمام در بدنة خارجي جام نمايانده و كيفيت آغاز مسابقات و صحنه تقسيم جوايز را نيز مجسم گردانيده است . معلوم ميدارد 3 هزار سال پيش كه اين جام را از طلاي خالص ساخته و در كاخ پادشاهان ماننا نهاده‌اند رشته‌هاي ورزشي ياد شده در آذربايجان رايج بوده و پيشگامي اين ورزشها به يونان نادرست مي‌باشد
(10)» از ورزشهايي كه در آذربايجان باستان در زمان حكومت مانناها، متداول بوده ، مي‌توان به نوعي كشتي تهاجمي اشاره كرد كه در حال حاضر در جهان به ورزش پانكريشن معروف مي‌باشد و ورزش سنتي و ملي يونان محسوب مي‌شود.

مبارزات پانكريشن به دو روش آماتور و حرفه‌اي P.L.P) ) برگزار مي‌شود كه روش آماتور آن ، 3 سال است كه در سطح جهان برگزار مي‌شود و حرفه‌اي آن براي اولين بار در سرزمين اجدادي تركان يعني در ولايت خودمختار آلتاي شهر بارنائول روسيه برگزار گرديد و اينجانب (نويسنده مقاله) نيز بعنوان كاپيتان تيم ملي پانكريشن ايران در آن مسابقات حضور داشتم. و در تيم ملي رويسه نيز چند نفر ترك از قوم آلتاي و آوار حضور داشتند كه شامل ابرام اف قهرمان جوجيت سو برزيلي جهاني در سال 2003 جهان، اهل داغستان روسيه از تركهاي آوار و سرگي ايگناتيف قهرمان جودو تورنمنت بين المللي قزاقستان در سال 2003 اهل بارنائول از ولايت خودمختار آلتاي ازجمله آنها بودند. در مسابقات حرفه‌اي P.L.P روسيه ارتباط دو تيم ايران و روسيه توسط من و شاميل ابرام اوف صورت مي‌پذيرفت كه هر دو وظيفه مترجمي دو تيم رابعهده داشتيم. شامل ابرام اف كه از تركهاي اوار داغستان بود مي‌گفت كه ما آوارها از نژاد اصيل ترك و بعنوان تركان آوار معروف هستيم. و درمكتب (مدرسه) به زبان تركي تحصيل مي‌كنيم. لازم به توضيح است كه بيش از يك پنجم مردم روسيه از اقوام مختلف ترك مي‌باشند و زبان تركي بعنوان زبان دوم روسيه محسوب مي‌شود و با آن زبان مي‌توان با سفر به نقاط مختلف روسيه ، در ارتباط زباني برقرار كرد.

از سازمانهاي رزمي معروف جهان كه بزرگترين مسابقات حرفه‌اي جهان را برگزار مي‌كنند و متاثر از ورزش پانكريشن مي‌باشند، مي‌توان به سازمانهاي زير اشاره كرد:

1ـ سازمان پانكريشن حرفه‌اي000000000000
P.L.P ( Professional league of Pankration )

كه مركز آن ولايت خودمختار آلتاي شهر بارنائول و رئيس آن ولاديمير كلنشو (Vladimir klenshev) مي‌باشد.

2ـ سازمان جهاني K - 1 كه مركز آن در ژاپن و رئيس آن كازويوشي ايشي (Kazuyoshi Ishii) و نيز رئيس جهاني سبك سيدوكان مي‌باشد.

3ـ سازمان جهاني K - 1 MMA كه مركز آن در برزيل و رئيس آن « سرجيو بارتارلي» مي‌باشد.

4ـ سازمان جهاني جوجيت سوي برزيلي ، (Ultimate fighting championship ) : U.F.C به معني قهرماني مبارزه بي نهايت كه مركز آن برزيل و رئيس آن برادران گريسي (Gracie) مي‌باشند.

5ـ سازمان جهاني Submission wrestling
(كشتي تسليمي ) : كه اولين دوره مسابقات آن در روزهاي 24 تا 26 فوريه 1999 در ابوظبي برگزار گرديد.

« از ميان آثار يافته شده ، از حسنلو ، تعداد اشياي ساخته شده از نقره معدود است و از چند حلقه و دكمه و گوشواره و يك ساغر تجاوز نمي‌كند. اين ساغر ، كه در مرداد ماه 1337 پيدا شده ، داراي ارزش خاصي است . ارتفاع اين ساغر . 5/17 ، قطر دهانه‌اش 10 و قطر پايه آن 8/6 سانتي متر است و ديواره خارجي آن مزين به دو رديف نقوش برجسته طلاكاري است كه ضمن