فرزانه ی توس فردوسي پاك نهاد آورده است :
در روزگاري كهن ، درميان موسم بهار و در شكوهِ سبزه ی چهل روزه ی بهاري ، پهلوانان ايران ، توس و گيو به شكارگاهي رفته بودند .آنان ، با خروشِ خروس سحري از خواب بر خاسته . و دركنارِ مرزايران و تورا ن ، به نخجيرگاهِ دشتِ دغوي اسب تاختند . پس از چندي درپي شكار به بيشه اي رسيدند . كه در آنجا دخترِ خوبرخي را هراسان يافتند كه به آنها چشم دوخته بود
پر از خنده لب هردو بشتافتند |
|
به بيشه يكي خوبرخ يافتند |
|
ز خوبي برو بر ، بهانه نبود |
|
بديدار او در زمانه نبود |
|
نشايست كردن بدو در نگاه |
|
ببالا چو سرو و بديدار ماه |
|
ترا سوي بيشه كه بنمود راه |
|
بدو گفت توس اي فريبنده ماه |
|
بزد دوش و بگذاشتم بوم بر |
|
چنين داد پاسخ كه ما را پدر |
|
همان چون مرا ديد جوشان ز دور |
|
شبِ دير مست آمد از بزم سور |
|
همي خواست از تن سرم را بريد |
|
يكي تيغ زهر آبگون بر كشيد |
|
رسيدستم اين لحظه ايدر ز را ه |
|
گريزان درين بيشه جستم پناه |
|
بدو سرِ و بن يك بيك كرد ياد |
|
بپرسيد ازو پهلوان از نژاد |
|
بشاه آفريدون كشد پروزم |
|
بدو گفت من خويشِ گرسيوزم |
سپهبُدان ازاو پرسيدند كه چرا پياده اي ؟! پريچهره پاسخ گفت : پس از فرار از دست خشم پدر ، در راه روزبانان زر و تاج مرا بستدند و پس از چندي اسبم از سستي و خستگي بماند وناچار به اين بيشه پناه آورده ام . اگر پدرم هشيار گردد ، در پي من سواران فرستد و ازخشم او از بوم توران بايدبه ديار ديگري بروم . و اكنون ، پناهي جز پروردگار يكتا ندارم . پهلوانان براي نگهداري خوبچهره و پناه گرفتن او به گفتگو و جدال پرداختند . هريك در يافتن او ، خود را نخستين مي دانستند و آرزوي نگهبان او را داشتند . تاآنجا كه سخنشان به تندي گرفت و گفتند : پس اگر با يكديگر سازگار نيستيم سر خوبرچهره رامي بُريم ؟! ليكن يكي به داوري پرداخت و گفت : اورا به پيش كي كاوس شاه ايران ببريم . و هر چه او گفت ، همان را انجام دهيم . و با خوبچهره به پيش كي كاوس رفتند و پناه و يار او گرديدند .
كي كاوس چون خوبچهره را بديد از زيبائي او لبرا به دندان گزيد . و به هر دو سپهبد گفت : اين آهوي دلبر ، شكاري است در خور مهتر ، پس رنج راه شما كوتاه شده و به هر يك ده اسب پاداش داده و آنها را روانه كرد . و به پرسش از پريچهره پرداخت .
|
كه چهرت بمانند چهر پريست |
|
بدو گفت ، خسرو نژاد تو كيست |
|
ز سوي پدر آ فريدونيم |
|
بگفتا ، كه از مام خاتونيم |
|
بدان مرز وخرگاه او پروزست |
|
نيايم سپهدار گر سيوز ست |
هم از تخمه ی تور با جاه و آب |
|
كه اويست هم خويش افراسياب |
پس پريچهره را به شبستان خود فرستاد و او را سرور ماهرويان نمود و اورا بزني بگرفت .
|
بسر بر ز زر و زِ پيروزه تاج |
|
نهادند زير اندرش تخت عاج |
|
بياقوت و پيروزه و لاجورد |
|
بيآرا ستنـد ش به ديبـــاي زرد |
{ پريچهر ، از نياي گرسيوز برادر افراسياب واز نژادِ فريدون است . او بيگناهِ پاكِ پارسائي است ،كه ا ز دست اهريمنِ مستي پدر و راهزنان فراري گشته است . و پس از فرارِ ازدست بَدان ، و دست سرنوشت به پهلوانانِ ايران، پناهنده مي گردد. و همسر كي كاوس و شه بانوي ايران مي شود كه او هم از نژاد فريدون است . فريدوني كه آژي دهاك را به بند كشيد و به كوه البرز بست و زمين را بين سه پسرش سلم و تور وايرج بخش نمود . }
پس از چندي در بهارِ خرم و شاداب ، از آن مادرِ نيك نهاد ، بچه ی فرخِ زيبائي بدنيا آمد . كه در زاد روز او اختر شناسان ستاره و زايچه او را آشفته ديدند ؟!
|
يكي كودك آمد چو تابنده مهر |
|
چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر |
به چهره بسانِ بت آذري |
|
جدا گشت ازو كودكي چون پري |
كز آنسان نبيند كسي روي و موي |
|
جهان گشت از آن خرد،پر گفتگوي |
بدو چرخ گردنده را بخش كرد |
|
جهاندار نامش سياوخش كرد |
تاآنكه رستم به پيش كي كاوس آمد وكودك و زيبائي او را بديد .
تهمتن بيامد بر شهريار |
|
چنين تا بر آمد برين روزگار |
مرا پرورانيده بايد بكَش |
|
چنين گفت كين كودك شيروش |
مر او را بگيتي چو من دايه نيست |
|
چو دارندگانِ ترا مايه نيست |
رستم دايه سياوش گرديده و او را به زابلستان نزد خود برد . و به آموزش وپرورشش پرداخت .
عنان وركاب و چه و چون وچند |
|
سواري وتير و كمان و كمند |
همان باز و شاهين و يوز وشكار |
|
نشستنگه و مجلس و ميگسار |
سخن گفتن و رزم و راندن سپاه |
|
ز دادو زبيداد و تخت وكلاه |
بسي رنج برداشت كآمد ببر |
|
هنرها بياموختش سر به سر |
بمانند او كس نبود از مهان |
|
سياوش چنان شد كه اندر جهان |
به نخجير شير آوريدي به بند |
|
چه يكچند بگذشت گشت او بلند |
رستم پس از رنج وكوشش فراوان در بزرگ نمودن سياوش و هنر آموزيها به او ، هرچه مي دانست به او آموخت .
سياوش بزرگ شده و به رستم گفت :
|
كه آمد بديدار شاهم نياز |
|
چنين گفت با رستم سر فراز |
|
هنر هاي شاهانم آموختي |
|
بسي رنج بردي و دل سوختي |
هنرها وآموزشِ پيلتن |
|
پدر بايد اكنون كه بيند زمن |
پس رستم سواراني گرد آورد و با پوشيدني وگستردني بسيار ، با سياوش وبزرگان زابلستان ، به نزد كي كاوس رفتند . تا پدر پور سر فراز را ببيند .
{ سياوش از مادري پاك و پارسا و والا نژاد و پدري فرمانروا بدنيا آمد . او مانند پريان زيبا بود . و بدست رستم ِ تهمتن ، آئين داد و پهلواني و پاكي را آموخت . و يلي پهلوان ، پاك نهاد ، نيك گفتار و نيك كردار شد .}
كي كاوس ، توس وگيو را به پيشواز رستم و سياوش فرستاد و پس از ديدن سياوش و برزو بالاي او به شگفتي بماند .
|
كه آمد سياوخش با فرهي |
|
چو آمد به كاوس شاه آگهي |
|
برفتند با شادي و پيل وكوس |
|
بفرمود تا با سپه گيو و توس |
بر آن تخت پيروزه بنشاختش |
|
ز رستم بپرسيدوبنواختش |
بسي آفرينها برو بر بخواند |
|
چنان از شگفتي برو بر بماند |
بسي بودني ديد و بس گفتگوي |
|
بران برز وبالا و آن فرّ اوي |
|
بخواند و بماليد رخ بر زمين |
|
بسي آفرين از جهان آفرين |
|
خداوند هوش وخداوند مهر |
|
همي گفت كاي كردگار سپهر |
نيايش ز فرزند گيرم نخست |
|
همه نيكوئيها به گيتي ز تست |
كي كاوس به خشنودي ديدار پسرش يك هفته جشن گرفت و شادماني نمود . و تا هفت سال به آزمايش سياوش پرداخت . سياوش در كنار مادر و پدر مهربان روزگار بخوشي و خرمي گذراند و در نهادش جز پاكي و راستي چيز ديگري نداشت ..
|
بهر كار جز پاكزاده نبدو |
|
چنين هفتسالش همي آزمود |
در هشتمين سال آمدن سياوش به پيش پدر ، او در هر آزمايشي به سرفرازي گذر كرد ، پس برسم بزرگان و فرّ كيان ، منشوري بر پرنيان نوشتند و تاجِ زر و كمرِ زرين به سياوش دادند . و او را جانشينِ پس از پدركردند . و سروري سرزمين كورشان (كهستان) را كه در فرا رودان (ماورا النهر ) است بدو دادند .[1]
خوشي سياوش چندي نگذشت كه مادرش را از دست داده و سوگوار و اندوهگينِ مادر شد . تايكماه خنده بر لب خود نگشوده و به گريه و زاري پرداخت . و آنچنان به جانِ شيرينش ستم روا داشت كه پدر و بزرگان ايران نگران او شدند . چون بزرگان و دانايان از دلِ سياوش آگاهي يافتند به سوي او شتافتند و به پند و اندرز او كوشيدند و گفتند:
|
ز دستِ اجل هيچكس جان نبرد |
|
هر آنكس كه زا د او ز مادر بمرد |
به مينوست جان وي اندُوه مدار |
|
كنون گر چه شد مادرت يادگار |
|
دل آورد شه زاده را باز جاي |
|
بسد[2] لابه و پند وافسون و راي |
بدو شادمان شد دل شهريار |
|
بر آمد برين نيز يك روز گار |
چندي بگذشت و سياوش كمي آرام گرفت .
روزي كي كاوس با سياوش در ايوان نشسته بودند . سودابه كه جانشين مادر او شده بود به ايوان آمد . و بناگاه روي سياوش را بديد . از ديدن سياوش دلش به دميدن افتاد و چنان شد كه يخي به كنار آتش آمده باشد ! پس از آنروز كسي را پنهاني به پيش سياوش فرستاد و او را به شبستان خود خواند ؟!
|
بر آشفت از آن كار آن نيكنام |
|
فرستاده رفت و بدادش پيام |
|
مجويم كه با بند و دستان نيم |
|
بدو گفت مرد شبستان نيم |
سياوش از پيام بر آشفته گشت وپيام آور را از خود براند .
سودابه شبي به نزد كي كاوس رفت و بدو گفت : سياوش را به شبستان بفرست تا او خواهران و دخترانِ ماهروي آنجاي را ببيند و كمي بياسايد . ما از او پذيرائي خواهيم كرد . كي كاوس از مهر مادرانه سودابه خشنود شد . چون سياوش مادرش تازه مرده بود .
بدو مر ترا مهر سد مادر است . |
|
بدو گفت شاه اين سخن در خورست . |
كي كاوس سياوش را خواند و به او گفت :
|
كه مهر آورد بر تو هر كت بديد |
|
ترا پاك يزدان چنان آفريد |
|
كسي پاك چون تو ز مادر نزاد |
|
ترا داد يزدان به پاكي نژاد |
چو سودابه خود مهربان مادر است |
|
پسِ پرده ی من ترا خواهر است |
پس بديدار خواهران و دختران به شبستان بر و كمي بياساي . سياوش انديشيد كه اين گفتِ سودابه است و سخن پدر نميباشد . پس به پدر گفت :
من بايد با بِخردان و رزم آوران بنشينم ، تا به دانش و آئين رزمِ با گرز و نيزه و تير وكمان دست يابم . و بتوانم با آمادگي در برابر دشمنان و بدگمانان برابر ي كنم . اما ازشبستان و زنان دانشي نمي آموزم . پس از رفتن من به شبستان در گذر .
پدر از اين سخن نيكو شاد شد و ليكن گفت :
انديشه بد در دل نداشته باش و براي شادي به شبستان برو . سياوش كه پايداري پدر را ديدگفت :
دل و جان بفرمان تو داده ام |
|
من اينك به پيش تو استاده ام |
تو شاه جهانداري و من رهي |
|
برآنسان روم كم تو فرمان دهي |
{ سياوش با خوي بد سودابه روبرو مي شود و از او دوري مي كند . در آغاز به پاسخ نخستينِ فرستادهُ سودابه وسپس در دومين بار به فرمان پدر از رفتن به شبستان خودداري مينمايد . و ليكن براي بار سوم و به فرمان دوم پدر سرپيچي نميكند و فرمانگزار كيكاووس مي شود . و آماده ی روبرو شدن با سرنوشت خود ميگردد . }
هيربدي بد نهاد كليد دار شبستان بود . كي كاوس به هيربد گفت كه سياوش را به شبستان ببرد و ازو پذيرائي كند . سياوش بدستور پدر به شبستان رفت .
|
سياوش همي بود ترسان ز بد |
|
چوبرداشت پرده ز در هيربد |
|
بديدار او بزم ساز آمدند |
|
شبستان همه پيش باز آمدند |
شبستان بزرگ بود و باشكوه ، همه جاي بوي مشك و نواي ساز و آواز مي آمد . و به پرده هاي ديباي رنگارنگ و زيبا آراسته بود. رامشگران و خوبرويان در آنجا مي خراميدندو چشم را خيره مي كردند و دل هر جواني را به تپش مي انداختند .
در نزديك ايواني ، تختي با شكوه و زرينِ پيروزه نگار بودكه …
|
بسان بهشتي پر از رنگ و بوي |
|
بر آن تخت سودابه ی ماهروي |
|
سرجعد زلفش شكن بر شكن |
|
نشسته چو تابان سهيل يمن |
سودابه تا سياوش را بديد به پيش او رفته و او را زماني در بر گرفت …
|
نيامد ز ديدار نو شاه ، سير |
|
همي چشم و رويش ببوسبد دير |
|
همان شاه را نيز پيوند نيست |
|
كه كس را بسان تو فرزند نيست |
سياوش بدانست كه آن مهر مادري نيست و خودرا زود از دست سودابه ی فتنه گر ، رهانيد . و به نزديك خواهران خود رفته و پس از چندي از شبستان بيرون شد .
سودابه باز به نزد كي كاوس رفته و گفت :
.تاپيش از آنكه سياوش كسي را برگزيند كه در خور او نباشد . بايد زني از نژاد والا براي او برگزينيم و او را ياوري بنمائم .
پدر ، پورِ خود را خواسته و به او گفت :
من آرزو دارم كه از پشت تو شهرياري ديگر بيايد و همانگونه كه من از تو خشنودم ، تو نيز از فرزند خود خشنود گردي . اختر شناسان و پيشگويان گفته اند كه ازپشت تو پسري بدنيا مي آيد كه در جهان يادگاري بزرگ و فرامش نشدني خواهد شد . سياوش گفت :
|
|
چنين گفت من شاه را بنده ام هر آنكس كه او بر گزيند رواست |
|
بفرمان و رايش سر افكنده ام جهان دار بر بندگان پادشاست |
سياوش از پدر خواست كه اين گفته را به سودابه نگويد و از ديدار دوباره او نگران بود !
|
|
ز گفت سياوش بخنديد شاه |
|
نبد آگه از آب در زير كاه |
كي كاوس به سياوش گفت : سودابه مانند مادر تو است و تو را پاسباني ميكند . پس به شبستان او برو و دختري از بزرگان برگزين . ليكن سياوش از روبرو شدن با سودابه نگران بود .
|
|
نهاني ز سودابه ی چاره گر بدانست كه آن نيز گفتار اوست |
|
همي بود پيچان و خسته جگر همي زو بـدّريد بر تنْش پوست |
سياوش بار دوم و به فرمان پدربراي بر گزيدن همسر به شبستان كشيده شد . سودابه همه ی دختران دم بخت را به پيش خود خواند .
|
|
همه دختران را بر خويش خواند به پيشش بتان نو آيين بپاي |
|
بياراست بر تخت زرّين نشاند تو گفتي بهشتست نه كاخ سراي |
سودابه به هيربد گفت كه به سياوش بگوييد به پيش من بيايد . چون سياوش پيغام سودابه را شنيد خيره ماند و از پروردگار ياري خواست .
|
بسي چاره جست و نديد اندر آن . |
|
همي بود پيچان و لرزان بر آن . |
اما سياوش به ناچار ، خرامان به كنار تخت سودابه رفت و زيبايي و آرايش سودابه را بديد . سودابه از تخت پايين آمد و …
|
|
خرامان بيامد سياوش برش بياراسته خويش چون نو بهار به پيشش بتان نو آئين به پاي فرود آمد از تخت و شد پيش اوي سياوش بر تخت زرين نشست |
|
بديد آن نشست و سر و افسرش ِبگِردَش هم از ماهرويان هزارتوگفتي بهشت است كاخ و سرايبه گو هر بياراسته روي و مويبه پيشش بكش[3] كرده سودابه دست |
سودابه همه ی دختران را به سياوش بنمود ، و گفت از اين بتان تراز كه همه در شرم و نازند ، هر كه را بخواهي برگزين .
|
|
بتانرا بشاه نو آئين نمود بدو گفت بنگر برين تختگاه همه نارسيده بتان تراز كسي كت خوش آيد سر اپاي اوي سياوش چو چشم اندكي برگماشت همي اين بدآن آن بدين گفت ماه |
|
كه بودند چون گوهر نا بسود پرستنده چندين به زرين كلاه كه بسرشتشان ايزد از شرم ناز نگه كن بديدار و بالاي اوياز ايشان يكي چشم زو بر نداشت نيارد بدين شاه كردن نگاه |
و همهُ ماهرويانِ والا نژاد ، از زيبايي سياوش ، در شگفت شدند و آرزوي برگُزيده شدن را نمودند . و به تندي بر تختهاي خود بنشستند .
سودابه گفت :
|
|
نگويي مرا تا مراد تو چيست هر آنكس كه از دور بيند ترا |
|
كه بر چهر تو فرّ ِ چهر پريستشود بيهش و بر گزيند ترا |
سياوش بر خود فرو ماند و پاسخي نداد و بر دل پاك نهادش آوائي آمد و بيانديشيد :
|
كه من بردل پاك شيون كنم . |
|
به آيد كه از دشمنان زن كنم . |
او باخود گفت كه : دختران شبستانِ سودابه ، بدست او پرورش يافته اند و مانند او مي باشند . و به ياد داشت كه ، مهترانِ نامور به او گفته بودند ، زنان بد ، بر سر فرمانروايان و گُردان ايران ، چه آورده بودند . پس سياوش خاموش ماند و سر به پائين انداخته و پاسخي نداد .
سودابه به سياوش گفت كه ماهرويان مانند ماه در برابر تو اند . من هم مانند خورشيد شبستان در برابر تو مي باشم . شگفت نباشد كه به ماه رويان ، نگاهي نكني وكسي را برنگزيني ، چون خورشيدِ شبستان را در كنار خود داري .
|
نباشد شگفت ار شود ماه خوار . |
|
تو خورشيد داري خود اندر كنار . |
اگر تو با من پيمان ببندي ، و از من دوري نكني ، مانند دختران نورسيده با تو خواهم بود ، و مرا در پيش پاي خود داري .
|
|
بسوگندِ پيمان كن اكنون يكي چو بيرون شود زين جهان شهريار من اينك به پيش تو ِاستاده ام ز من هرچه خواهي همي كام تو سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد رخان سياوش چو گل شد ز شرم چنين گفت با دل كه از كار ديو نه من با پدر بي وفايي كنم اگر سرد گويم برين شوخ چشم يكي جادويي سازد اندر نهان |
|
ز گفتار من سرمپيچ اندكيتو خواهي بُدَن زو مرا يادگارتن و جا ن شيرين ترا داده ام برآرم نه پيچم سر از دام توهمانا كه از شرم ناورد ياد بيآراست مژگان به خوناب گرممرا دور دادارِ كيوان خديونه با اَهرِمَن آشنايي كنم بجوشد دلش گرم گردد ز خشمبرو بگرود شهريار جهان |
وبا خود انديشيد كه كاوس را دوباره خام خواهد نمود و ، فتنه اي نو برمي انگيزد . پس با زبان گرم و نرم با او بايد سخن بگويم و او را از خود دور نمايم .
سياوش گفت : تو زيباي زيباياني ، و ليكن درخور تنها پادشاه مي باشي . من يكي از دختران را بر مي گزينم ، و با آن دختر پيمان مي بندم . و اكنون زبانم را پيش تو گروگان مي كنم ، كه تا آن دختر پيش من باشد . به دختر ديگري نگاه نكنم ، و هميشه او را نگهدارباشم . اگر چهره من نكوست …
|
|
مرا آفريننده از فر خويش تو اين راز مگشاي و با كس مگوي سر بانواني و هم مهتري چنين گفت و برخاست از پـيش اوي همي زود بيرون شد اندر زمان
|
|
چنين آفريد اي نگارين ز بيشمرا جز نهفتن همان نيست رويمن ايدون گمانم كه تو مادريپر از مـهر جـانِ بَد انـديــش اويز سودابه رفته دل و هوش وجان |
چو كاوس به شبستان آمد . سودابه او را بديد و به او مژده داد ، كه سياوش ، از دختران شبستان ، دختري را برمي گزيند. . كاوس بسيار شاد گشت و در گنج خانه بگشود . و چندي گهر و ديبا و كمر زرين ، براي جشن همسري سياوش ، به سودابه داد . كه بكارش آيد . و گفت سد چندانِ اين گهرها را بايد به سياوش داد .
|
|
نگه كرد سودابه خيره بماند كه گر او نيآيد بفرمان من بد ونيك چاره كاندر جهان بسازم اگر سر بپيچد ز من |
|
به انديشه افسون فراوان بخواند روا دارم ار بگسلد جان منكنند آشكارا و اندر نهان كنم زو فغان بر سر انجمن |
پس سياوش به فرمان پدر براي برگزيدن همسر به شبستان رفت . سودابه بنزد او آمده گفت : هر دختري كه بخواهي برگزين . كاوس گنج بسياري بتو داده كه در پيش من است . اما مرا هم درياب و از مهر من دوري مجو …
|
|
بهانه چه داري كه از مهر من كه تا من تو را ديده ام مرده ام همي روز روشن نبينم ز درد كنون هفت سال است تا مهر من يكي شاد كن در نهاني مرا فزون زآنكه دادت جهاندار شاه و گر تو نيائي به فرمان من كنم بر تو اين پادشاهي تباه سياوش بدو گفت هرگز مباد چنين با پدر بي وفايي كنم تو بانوي شاهي و خورشيد گاه ازآن تخت برخاست با خشم وجنگ بدو گفت من راز دل پيش تو مرا خيره خواهي كه رسوا كني بزد دست و جامه بدريد پاك برآمد خروش از شبستان اوي يكي غلغل ا زكاخ و ايوان بخاست بگوش سپهبد رسيد آگهي پر انديشه از تخت زرين برفت بيآمد چو سودابه را ديد روي ز هر كس بپرسيد و شد تنگ دل خروشيد سودابه در پيش اوي چنين گفت كه آمد سياوش بتخت كه از تست جان و دلم پر ز مهر كه جز تو نخواهم كسي را ز بن بينداخت افسر ز مشكين سرم پر انديشه شد زين سخن شهريار بدل گفت گرين راست گويد همي سياوخش را سر ببايد بريد خردمند مردم چگويد كنون كساني كه اندر شبستان بدند گسي[4] كرد و در گاه تنها بماند بهوش و خرد با سياوش بگفت نكردي تو اين بد كه من كرده ام چرا خواندم اندر شبستان ترا همي راستي جوي و بنماي روي سياوش بگفت آن كجا رفته بود سراسر سخنها همه باز گفت چنين گفت سودابه كاين نيست راست بگفتم همه هر چه شاه جهان ز فرزندو از تاج و از خواسته بگفتم كه چندين برين بر نهم مرا گفت با خواسته كار نيست ترا بايدم زين ميان گفت و بس مرا خواست كآرد بكاري بچنگ نكردمش فرمان همه موي من يكي كودكي دارم اندر نهان زبس رنج كشتنش نزديك بود چنين گفت با خويشتن شهريار برين كار بر نيست جاي شتاب نگه كرد بايد بدين برنخست به بينم كزين دوگنه كار كيست بدآن باز جستن همي چاره جست بر و روي او و سر اپاي اوي زسودابه بوي مي و مشكناب نديد از سياوش ازآن گونه بوي غمين گشت و سودابه را خوار كرد بدل گفت كاين را بشمشير تيز زهاماوران[5] زانپس انديشه كرد وديگر بدانگه كه در بند بود پرستار سودابه بد روز و شب سه ديگر كه يك دل پر از مهرداشت چهارم كزو كودكان داشت خُرد سياوش از آن كار بُد بي گناه بدو گفت كاين خود مينديش هيچ مكن ياد ازين نيز و با كس مگوي
|
|
به پيچي ز بالا و از چهر من خروشان و جوشان و آزرده امبر آنم كه خورشيد شد لاجورد همي خون چكاند برين چهر من ببخشاي روز جواني مرا بيآرايمت تاج و تخت و كلاه به پيچي ز راي و ز پيمان منشود تيره بر چشم تو هور و ماهكه از بهر دل من دهم سر ببادز مردي و دانش جدايي كنم سزد كز تو آيد بدينسان گناه؟! بدو اندر آويخت سودابه چنگ بگفتم نهاني بد انديش توبه پيش خردمند رعنا كني بناخن رخانرا همي كرد چاك فغانش ز ايوان برآمد بكوي توگفتي شب رستخيز است راست فرودآمد از تخت شاهنشهي بسوي شبستان خُراميد تَفت خراشيده وكاخ پر گفتگوي ندانست كردار آن سنگدلهمي ريخت آب و همي كند موي برآراست چنگ و برآويخت سختچه پر هيزي از من تواي خوبچهر چنينت همي راند بايد سخنچنين چاك شد جامه اندر برم سخن كرد هر گونه اي خواستار وزينگونه زشتي نجويد هميبدين سان بود بند بد را كليد خوي شرم از اين داستان گشت خون هشيوار و مهتر پرستان بدند سياوخش و سودابه را پيش خواندكه اين راز از من نبايد نهفتز گفتار بيهوده آزرده ام كنون غم مرا بند دستان تراسخن بر چه سان رفت با من بگوياز وزان كو ز سودابه آشفته بود سخنها كه بد رفته اندر نهفتكه او از بتان جز مرا مي نخواستبدو خواست داد آشكار و نهانز دينار و از گنج آراستههمه نيكوييها به دختر دهم بدختر مرا راي ديدار نيستنه گنجم به كارست بي تو نه كس دودست اندرآورد چون سنگ تنگ بكند و خراشيده شد روي منز پشت تو اي شهريار جهان جهان پيش من تنگ و تاريك بودكه گفتار هر دو نيايد بكاركه تنگي دل آرد خرد را بتاب گواهي دهد دل چو گردد درستبباد افره ی بد سزاواركيست ببوييد دست سياوش نخست سراسربه بوييد هر جاي اويهمي يافت كاوس و بوي گلابنشان بسودن نبود اندرويدل خويشتن زو پر آزار كرد ببايدكنون كردنش ريز ريزكه بر خيزد آشوب و جنگ و نبردبر او نه خويش و نه پيوند بود به پيچد از آن درد و نگشاد لبببايست ازو هر بد اندر گذاشتغم خُرد را خُرد نتوان شمرد خردمندي وي بدانست شاه هشيواري و راي رفتن بسيچنبايد كه گيرد سخن رنگ و بوي |
كي كاوس ، از ترس جنگِ با پدر سودابه كه شهريارِ هاماوران بود ، و مهري كه به كودكان و خود سودابه داشت ، ازسياوش خواست ، كه سخني نگويد و سودابه را نكشت . و به پاكي سياوش پي برد .
سودابه كه دانست در پيش كاوس خوار شده و از مرگ دور گشته است . و در دست يابي به سياوش ، ناكام مانده و به هيچ راهي به سياوش نمي رسد . دوباره چاره در آن كار زشت جست و با اهريمني ديگر ، يار گشت و به آشوبگري و نابودي سياوش پاك پرداخت .
سودابه زني بد نهاد در شبستان خود داشت ، كه بار دار بود . در آغاز با او پيمان دوستي بست و زر بسيار بداد و گفت بايد تو دارويي بخوري و بچه ات را بكشي و سپس بمن دهي . تا من به پيش كي كاوس ببرم و به او بگويم كه اين بچه از آن من است ، كه به آزار آنروزِ سياوش و زدنِ او كشته شده است . و كاري كنم كه او باور كند ، كه سياوش با من ، برانگيخته است . زن به بندگي و راز داري ، خود را به سودابه آراست و زر بگرفت و دارويي خورد . دو بچه از تخمه ی اهرمني او بيفتاد .
|
مگر كاين چنين بند و چندين دروغ چو شب تيره شد داروي خورد زن دو بچه چنان چون بود ديو زاد . |
|
بدين بچه ی تو بگيرد فروغبيقتاد ازو بچهُ اهرمنچه باشد خود ازديو جادو نژاد . |
پس تشتي زرّين آورده و دو بچه را ، در آن گذاشته و به سودابه داد و خود نهان شد .
سودابه ، شبانه به فغان و ناله بلند گشته و شبستان را به آشوب كشيد . كاوس از نواي خروشِ شبستان بر خاسته و پرسيد چه شده است ؟! به سودابه چه مي گذرد ؟! و به شبستان او رفت . در آنجا سودابه را خفته ديد و گريان و دو كودكِ مرده ی نورسيده را در تشت زرين بديد ! سودابه ، هر چه مي خواست بگفت و آشوب در دلِ كاوس براند و او را به سياوش پاك بدگمان نمود . كاوس ، بخود گفت : پس اين انديشه را چگونه درمان كنم ؟!
|
|
برفت و بر انديشه شد يكزمان نشايد كه اين بر دل آسان كنم |
|
دل شاه كاوس شد بد گمان همي گفت كاين را چه درمان كنم |
كي كاوس اخترشناسان را بخواند و از آنها از هاماوران و دو كودك مرده بپرسيد .
|
همه زيگ و سلاب بر داشتند دو كودك ز پشت كسي ديگرند نشان بد انديش نا پاك زن . |
|
بدآن كار يكهفته بگذاشتندنه از پشت شاهند و زين مادرندبگفتند با شاه و با انجمن . |
سرانجام ستاره شماران گفتند كه دو كودك ، از سودابه و كي كاوس نيست . و از زني اهريمن پيشه است . و نشاني آن زن پليد را به كي كاوس دادند . روزبانان ، زن ناپاك را پيدا نموده و به خواري به پيش كي كاوس بردند . در آغاز ، كي كاوس ، به سخن خوش ، روزگار دو كودك را از آن زن پرسيده و به او نويد زر بسيار داد . اما زنِ بد كنشِ اهريمني ، ازترس مرگ سخن راست ، نگفت . پس كي كاوس گفت ، كه او را بيرون ببرند و با چاره سازي ازو سخن بشنوند . زن را به اره و دار و چاه كشاندند و از مرگ ترساندند . اما زنِ اهريمني هيچ نگغت و خود را بيگناه دانسته و به پيمان خو د كه با سودابه بسته بود پايدار بماند .
ستاره شمار ، با سودابه روبرو شده و در پيشگاهِ او گفت كه اين دو كودك از او نيست . اما سودابه با گريه و زاري گفت كه ستاره شناسان ، از پهلواني و زورمندي سياوش مي ترسند . و از بيم خشم سياوش سخن به دروغ مي گويند .
|
ز بيم سپهبد گَو پيلتن كجا زور دارد بهشتاد پيل همي لشگري نامور سد هزار . |
|
بلرزد همي شير در انجمنببندد چو خواهد ره رود نيل گريزند ازو در كف كارزاز . |
سودابه به كاوس گفت : اگر تو را اندوه فرزند نيست . من پيوند خود با تو مي شكنم . و اين داوري را به گيتي مي سپارم و به گريه و زاري ادامه داد . كاوس دژم شد . و با او زار بگريست كه چه كند؟! او با بزرگان سخن گفت و چاره خواست . آنها به او گفتند :
|
وزين دختر شاه هاماوران زهر دوسخن چون برين گونه گشت چنين است سوگند چرخ بلند مگر كاتش تيز پيدا كند . |
|
پر انديشه گشتي بديگر كرانبر آتش ببايديكي را گذشت كه بر بيگناهان نيايد گزند گنه كار را زود رسوا كند . |
پس كي كاوس به سودابه و سياوش گفت كه بايد از آتش بگذرند .
سودابه كه مي دانست گناهكار است . گفت : كه به گواه اين دو كودك كه در پيش كاوس افكنده ام . راست مي گويم . پس بايد سياوش راستي خود را بنماياند . و در آغاز از آتش بگذرد . اما سياوش كه مي دانست بي گناه و پاك است . ترسي از آتش نداشت .
|
به پور جوان گفت شاه زمين به پاسخ چنين گفت با شهريار اگر كوه آتش بود بسپرم پر انديشه شد شاهِ كاوس كي ازين دو يكي گر شود نابكار چو فرزند وزن باشد وخون ومغز همان به كزين زشتِ انديشه دل چه گفت آن سپهدار نيكو سخُن . |
|
كه رايت چه بيند كنون اندرينكه دوزخ مرازين سخن گشت خوار ازاين ننگ خواريست گر نگذرمز فرزند و سودابه ی شوم پيازين پس كه خــــواند مرا شهريــاركه را پيش بيرون شود كار نغز بشويم كنم چاره ی دل گسلكه با بد دلي شهرياري مكن . |
|
بدستور فرمود تا ساروان هيونان بهيزم كشيدن شدند بسد كاروان ُاشتر سرخ موي نهادند هيزم دو كوه بلند بدور از دو فرسنگ ، هركس بديد هميخواست ديدن سر راستي نهادند بر دشت هيزم دو كوه گذر بود چندان كه جنگي سوار پس آنگاه فرمود پرمايه شاه بيآمد دو سد مرد آتش فروز نخستين دميدن سيه شد ز دود زمين گشت روشنتر از آسمان سراسر همه دشت بريان شدند سياوش بيآمد به پيش پدر هشيوار با جامهاي سپيد يكي بارگي[6] بر نشسته سياه پراكنده كافور بر خويشتن توگفتي به مينو همي جست راه بد آنگه كه شد پيش كاوس باز رخ شاه كاوس پر شرم بود سياوش بدو گفت انده مدار سري پر زشرم و تباهي مراست ورايدونكه زين كار هستم گناه بنـــيروي يــزدان نيــكي دهــــش |
|
هيون آرد از دشت سد كاروانهمه شهر ايران بديدن شدند همي هيزم آورد پر خاشجوي شمارش گذر كرد بر چون و چندچنين گفت كه اينست بد را كليد بكار اندرون كژّي و كاستي جهاني نظاره شده هم گروه ميانش بتنگي بكردي گذار كه بر چوب ريزند نفت سياه دميدند وگفتي شب آمد بروززبانه بر آمد پس دود زودجهاني خروشان وآتش دمانبدآن چهر خندانش گريان شدنديكي خُود زرّين نهاده بسرلبي پر ز خنده دلي پر اميد همي گَرد نعلش بر آمد بماهچنان چون بود ساز و رسم كفننه بر كوه آتش همي رفت شاه پياده شد از اسپ وبردش نمازسخن گفتنش با پسر نرم بودكزين سان بود گردش روزگاراگر بي گناهم رهائي مراست جهان آفرينم ندارد نگاه ازين كوه آتـــش نيابم تپــــــــش |
|
سياوش چو آمد به آتش فراز مرا ده بدين كوه آتش گذر چو زين گونه بسيار زاري نمود خروشي بر آمد زدشت وزشهر از آن دشت سودابه آوا شنيد هميخواست كورا بد آيد بروي سياوش سيه را بدآنسان بتاخت زهر سو زبانه همي بر كشيد يكي دشت با ديدگان پر زخون زآتش برون آمد آزاد مرد چو او را بديدند بر خاست غو چنان آمد اسپ و قباي سوار چو بخشايش پاك يزدان بود چو زآن كوه آتش بهامون گذشت سواران لشكر بر انگيختند يكي شادماني شد اندر جهان همي داد مژده يكي را دگر همي كند سودابه از خشم موي چو پيش پدر شد سياوخش پاك فرود آمد از اسپ كاوس شاه سياوش به پيش جهاندار ، پاك كه از تفّ آن كوه آتش برست بدو گفت شاه اي دلير جوان چناني كه از مادرِ پارسا سياوخش را تنگ در بر گرفت . |
|
همي گفت با داور بي نياز رها كن تنم را زبند پدر سيه[7] را بر انگيخت بر سان دود غم آمد جهان را از آن كار بهراز ايوان ببام آمد آتش بديد همي بود جوشان و با گفتگوي تو گفتي كه اسبش بآتش بساخت كسي خُود و اسپ و سياوش نديد كه تا او كي آيد ز آتش برون لبان پر زخنده برخ همچو وَردكه آمد زآتش برون ، شاه نوكه گفتي سمن داشت اندر كناردَمِ آتش وباد يكسان بود خروشيدن آمد زشهر و زدشتهمه دشت پيشش درم ريختند ميان كهان وميان مهانكه بخشود بر بي گنه دادگرهمي ريخت آب و همي خست روينه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك پياده سپهبد پياده سپاه بيآمد بماليد رخرا بخاكهمه كامه ی دشمنان كرد پستكه پاكيزه تخمي و روشن روان بزايد شود بر جهان پادشا زكردار بد پوزش اندر گرفت . |
پس از آن كي كاوس گرزه گاو پيكر بدست گرفت و دستور داد كه سودايه ی ، گناهكارِ ، بد كنشِ اهريمني از آتش بگذرد
|
بر آشفت و سودابه را پيش خواند كه بي شرمي و بد بسي كرده اي چه بازي نمودي بفرجام كار بخوردي و در آتش انداختي نيايد ترا پوزش اكنون بكار بدو گفت سودابه كاي شهريار مرا گر همي سر ببايد بريد بفرماي من دل نهادم برين سياوش سخن راست گويد همي همي جادوئي زال كرد اندرين بدو گفت نيرنگ سازي هنوز به ايرانيان گفت شاه جهان چه سازم چه باشد مكافات اين كه پاداش اين ، آنكه بي جان شود بدژخيم فرمود كاين را به كوي چو سودابه را روي بر گاشتند دل شاه كاوس پر درد شد چو سودابه را خوار بگذاشتند بدل گفت سياوش كه بر دست شاه بفرجام كار ش پشيمان شود سياوش چنين گفت با شهريار بمن بخش سودابه را زين گناه بهانه همي جست از آن كار شاه سياوخش را گفت بخشيدمت سياوخش ببوسيد تخت پدر بيآورد سودابه را باز جاي . |
|
گذشته سخنها بدو باز راند فراوان دل من بيآزرده اي كه بر جان فرزند من زينهار بدين گونه بر جادوئي ساختيبه پرداز جاي و بر آراي كارتو آتش بر اين تارك من مبار مكافات اين بد كه برمن رسيد نخواهم كه باشي دلت پر ز كيندل شاه از آتش بشويد همينبود آتش تيز با او بكين نگردد همي پشت شوخ تو كوزازين بد كه او ساخت اندر نهانهمه شاه را خواندند آفرينزبد كردن خويش پيچان شودز دار اندر آويز و بر تاب روي شبستان همه بانگ برداشتندنهان داشت رنگ رخش زرد شدهمه انجمن روي بر داشتند گرايدونكه سودابه گردد تباهز من بيند اين غم چو پيچان شودكه دل را بدين كار رنجه مدار پذيرد مگر پند و آيد براهبد آن تا ببخشد گذشته گناهازآن پس كه بر راستي ديدمتو ز آن تخت بر خاست و آمد بدر بفرمان شه بردش اندر سراي . |
{سياوش پاك ، پناهي جز راستي و پاكي خود نداشت . و با باور و پناهِ پروردگار، از هيچ چيز بيم و ترس بدل راه نمي داد . او در دام اهريمن و وسوسه ها و نيرنگ هاي اهريمن پيشه ها نيافتاد . در جواني به نيرنگِ شهوت و دلربائي زنان نيافتاد و پيشنهاد شاهي زود هنگام را ، به نيرنگ وگفته ی سودابه ، بي ارزش و خوار مي دانست . به زر و گوهر نيز خود را نفروخت . به دختران شبستان سودابه بدسرشت نگاهي نداشت . به پدر خود نيرنگ نزد . از آتش و گذر از آن ترسي نداشت . فرمانبردار پدر بود . اگرچه مخالف سخن او بود و به دستور او پاي مي نهاد . پاكي ، راستي ،پيمان و پرهيزكاري را بر زر ،زن بارگي ، پادشاهي ، زيبايي زنانِ بدكنش و نافرماني از پدر برتر مي دانست و از اهريمن پيشه ها باك نداشت . سياوش كينه جو نبود و سودابه را به پدر بخشيد . }
سـياوش پـــاك بود پــــــاكِ پــــــــــاكان .
.
از مرز توران و ايران خبر رسـيد كه افراسياب پيـمان و سـوگند آشتي بشكسته و سواران جنگي خود را بدرون مرز ايران آورده است و از آب رود وخش ( جيحو.ن) بگذشته و با مرزبانان در جنگ است . انجمن مَهستان از بزرگان به پاشد و بنا شد به فرماندهي پهلواني سرافراز براي بيرون راندن افراسياب ، سپاه ايران گردآوري شود . سياوش كه در انجمن بود با خود انديشيد .
|
سياوش از آن دل پر انديشه كرد بدل گفت من سازم اين رزمگاه مگركم رهايي دهد دادگر و ديگر كزين كار نام آورم بشد باكمر پيش كاوس شاه كه با شاه توران بجويم نبرد بدين كار همداستان شد پدر . |
|
رونرا از انديشه چون بيشه كردبخوبي بگويم بخواهم ز شاهز سودابه و گفتگوي پدرچنين لشكريرا بدام آورمبدو گفت من دارم اين پايگاه سر سركشان اندر آرم به گردكه بندد برين كين سياوش كمر . |
كي كاوس از بي باكي و دلاوري سياوش ، شادمان شد . سپاه و كليد گنج خانه رزم را ، براي هزينه جنگ به سياوش سپرد و او را آماده رزم نمود
|
بدرگاه بر انجمن شد سپاه ز شمشير و گرز و كلاه وكمر بگنجي كه بد جامه نا بريد گزين كرد از آن نامداران سوار هم از پهلو پارس و كوچ و بلوج سپر ور پياده ده دو هزار از ايران هر آنكس كه گو زاده بود به بالا و سال سياوش بدند ز گردان جنگي و نام آوران همان پنج موبد از ايرانيان به فرمود تا جمله بيرون شدند تو گفتي كه اندر زمين جاي نيست سر اندر سپهر اختر كاويان ز پهلو برون رفت كاوس شاه سپه ديد آراسته چون عروس بسي آفرين كرد پر مايه كي مبادا بجز بخت همراهتان به نيك اختر و تندرستي شدن وز آن جايگه كوس بر پيل بست دو ديده پر از آب كاوس شاه . |
|
در گنج و دينار بگشادشاه همان خود و درع و سنان وسپر فرستاد نزد سياوش كليد دليران جنگي ده و دو هزارز گيلان جنگي و دشت سروجگزين كرد شاه از در كارزار دلير و خردمند و آزاده بود خردمند و بيدار و خامش بدند چو بهرام و چون زنگه ی شاورانبر افراخته اختر كاويانز پهلو سوي دشت و هامون شدند كه بر خاك جز نعل را پاي نيست چو ماه درخشنده اندر ميان يكي تيز بر گشت گرد سپاهبه پيلان جنگي و آواي كوس كه اي نامداران فرخنده پيشده تيره ديدار بد خواهتان به پيروزي و شاد باز آمدنبه گردان به فرمود و خود برنشست همي بود يكروز با او براه |
. كي كاوس تا يك روز ، سپاه وسياوش راهمراهي نمود و سپس برگشت.
|
سرانجام مريكدگر را كنار ز ديده همي خون فرو ريختند گواهي همي داد دل بر شدن چنين است كردار گردنده دهر . |
|
گرفتند هر دو چو ابر بهار بزاري خروشي بر انگيختندكه ديدار از اين پس نخواهد بدن گهي نوش بار آورد گاه زهر . |
كي كاوس اندوهگين ، بدل گفت كه ديگر سياوش را نخواهد ديد .
سياوش با سپاه ايران به زابلستان رفت . پس از ديدار رستم دستان و جشن و بزمي ، در كنار او ، سپاهي ديگراز پهلوانان آن ديار گردآورد و از راه كابل ، هرا ومرو رود به دروازه ی بلخ رسيد . و رستم در زابلستان بماند
|
وز آنپس بيامد بنزديك بلخ وز آنسوي گرسيوز و بارمان . |
|
نيازرد كسرا بگفتار تلخ كشيدند لشكر چو باد دمان . |
. در دروازه ی بلخ ، در سه جنگِ پي در پي ، كه هر كدام يك روز در گرفت













































