تبليغاتX
کیش مهر

کیش مهر

مکتب عشق

غول پیکرترین حیوانات تاریخ در شبه جزیره عربستان



۳ خرداد ماه ۱۳۸۷    ساعت : ۱۰ , ۰۳
خبرگزاري انتخاب :

دانشمندان از کشف ردپاهای متعلق به گله ای متشکل از 11 سوسمارهای عظیم الجثه گردن دراز در یمن خبر دادند. این کشف تاریخی نخستین کشف ردپای دایناسورها در شبه جزیره عربستان محسوب می شود.



به گزارش خبرگزاری مهر، سوسمارهای عظیم الجثه گردن دراز که غول پیکرترین حیوان در تاریخ زمین محسوب می شود با استفاده از چهارپای قدرتمند حرکت می کرده و از گیاهان نیز تغذیه می کرده اند.


سرپرست دیرینه شناسان دانشگاه ماستریخ هلند که این کشف تاریخی را انجام داده اند گفت : نکته مهمی که کشف این ردپاها به همراه داشته است پر کردن خلاء موجود در نقشه کلی دیناسورها بوده است.


به گفته وی قدمت این ردپاها به 150 میلیون سال پیش باز می گردد و گویای آن هستند که سوسمارهای عظیم الجثه گردن دراز با همان سرعتی که در آب شنا می کرده اند در طول نوار ساحلی به دنبال غذا می گشته اند.


این حیوانات غول پیکر در حد فاصل 228 تا 65 میلیون سال پیش بر روی زمین زندگی می کرده اند که تقریبا همزمان با  اواسط دوران حیات دایناسورها بوده است.


این ردپاها که به رغم گذشت زمان تقریا دست نخورده باقی مانده اند در 50 مایلی شمال صنعا پایتخت یمن کشف شده اند و بین 43 تا 70 سانتیمتر طول دارند.


بر اساس گزارش زی نیوز، برآورد دیرینه شناسان این است که سوسمارهای عظیم الجثه گردن دراز گامهایی به طول 5/2 متر برمی داشته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:21  توسط وزیری  | 

 
خبر علمی
 
ديرين‌شناسان در جستجوي فسيل دايناسورها
 رد پاي جديد دايناسورها در كرمان كشف شد

با كشف دو ردپاي دیگر دايناسور در منطقه فسيلي كرمان و افزايش تعداد رد پاها به پنج مورد، ديرين‌شناسان مشغول شناسايي فسيل‌هاي استخوان‌ دايناسورها شدند.

تهران _ ۱۳ فروردين ۱۳۸۴ _ میراث خبر
گروه استان‌ها: با كشف دو ردپاي دیگر دايناسور در منطقه فسيلي كرمان و رسيدن تعداد رد پاها به پنج، ديرين‌شناسان به شناسايي فسيل‌هاي استخوان‌ و تخم دايناسورها در منطقه فسيلي كرمان اميدوار شدند.
استان كرمان از ديرباز به علت شناسايي آثاري از فسيل مهره‌داران از دوره‌هاي مختلف به بهشت فسيل‌شناسي كشور مشهور بوده است. كارشناسان تاكنون توانسته‌اند در این منطقه آثار فسيل‌هاي ماهي‌هاي زره‌دار متعلق به دوره دونين (395 ميليون تا 365 ميليون سال پيش) مربوط به دوره اول زمين‌شناسي؛ آثار متعلق به دايناسورها؛ آثاری مربوط به دوره دوم (195 ميليون تا 65 ميليون سال پيش) و فسيل پستانداران مربوط به دوره سوم زمين‌شناسي متعلق به ( تا 7 ميليون سال پيش) را شناسايي كنند.»
«امير حسين كوكبي‌نژاد»، كارشناس ديرين‌شناسي موزه تاريخ طبيعي كشور در مورد كشف اخير، گفت: «كارشناسان بعد از كشف 2 ردپاي دايناسور متعلق به دوره ژوراسيك (195 تا 65 ميليون سال پيش) مطالعات و كاوش‌هاي خود را در منطقه فسيلي كرمان ادامه دادند كه به شناسايي دو ردپاي ديگر مربوط به دوره ژوراسيك زيرين از دوره دوم زمين‌شناسي (195 تا  ميليون) شد.»
وي با اشاره به اين نکته كه براي شناسايي نوع، قدمت و بررسي‌هاي بيشتر هم اكنون از اين ردپاها قالب‌گيري شده است، گفت: «با بررسي روي ردپاها و همچنين شناسايي فسيل استخوان و تخم دايناسورها در آينده كارشناسان به شناسايي اطلاعاتي در مورد محيط زيست اين منطقه در دوران زندگي دايناسورها و مسير حركت آنها اميدوار شده‌اند.»
بحث مطالعات ديرين‌شناسي در كشور بعد از گذشت حدود 26 سال از انقلاب از دو سال پيش در منطقه فسيلي مراغه از سر گرفته شد. كارشناسان پس از شروع اين بررسي‌ها و با هدف گسترش مطالعات ديرين‌شناسي در مناطق ديگر استان كرمان را به عنوان دومين منطقه انتخاب كردند.
در بررسي‌های منطقه فسيلي كرمان كه از دو ماه پيش آغاز شده كارشناسان در ابتدا توانستند سه رد پا را شناسايي كنند.
به اعتقاد كارشناسان و كوكبي‌نژاد با توجه به اين كه ردپاهاي جديد كشف شده در لايه زيرتري نسبت به ردپاهاي قبلي جاي گرفته است، ردپاهاي جديد قدمتي بيشتر از ردپاهاي پيشين دارند.
ايران جز مهم‌ترين كشورهاي فسيلي جهان است. از مهم‌ترين مناطق فسيلي ايران مي‌توان به مراغه، ورزقان و كرمان اشاره كرد. طي دو سال گذشته كارشناسان ايراني در مطالعات خود توانسته‌اند بقاياي فسيل حيوانات عظيم‌الجثه با بيش از يك ميليون سال را كشف كنند.
كاوش‌ در منطقه فسيلي كرمان توسط كارشناسان ديرين‌شناس دانشگاه با هنر كرمان و موزه تاريخ طبيعي كشور در حال انجام است. كارشناسان اميدوارند با مساعد شدن شرايط آب و هوايي كاوش‌ها در اين منطقه ادامه پيدا كند

 

 

همچنین در ادامه خبر دیروز بخوانید

گوگل و دروغ سیزده

روز اول آپریل هر سال که بسیار نزدیک به سیزده فروردین خودمان است در دنیای غرب به نام روز احمقها معروف میباشد و معمولا شوخی مانند دروغ سیزده خودمان هم در این روز رواج دارد.
به گزارش بخش خبر شبكه فن آوري اطلاعات ايران، از سایت http://www.ComeToNet.com، واشنگتن پست در رابطه با خبر منتشر شده درباره افزایش میزان صندوقهای ایمیل گوگل از 1 گیگابایت به 2 گیگابایت که در پی افزایش صندوق ایمیل یاهو به 1 گیگابایت منتشر شد، اعتقاد دارد که احتمالا این اعلام گوگل که بوسیله آسوشیتدپرس و سایت نیوز دامن زده شد، شاید شوخی روز اول آپریل باشد که انتشار خبر فوق مطابق همین زمان میباشد.
اما مسئله دیگری هم به شک در اینباره دامن زده است. کاربران  در برنامه ایمیل خود با یک بارگراف و توضیح کوتاهی در مورد پروژه چدید گوگل مواجه شدند.
در صفحه اول گوگل هم به موضوعی به نام نمونه بتای  اشاره شده است که با کلیک روی آن به صفحه ای میروید که میگوید: عطش دانش خود را برطرف کن. و یا  . در این صفحه گوگل از خط تولید نوشابه جدیدش میگوید: تصور کنید که یک اسکنر  در لبه بطری وجود دارد که تمامی 3 گیگابایت اطلاعات دیتای ژنتیک شما را در جزئی از ثانیه میخواند. با این اتوتکنولوژی نوشابه جدید ما، هورمونهای خود را بلافاصله تنظیم کنید و ...
گوگل صفحه ای را هم برای ارائه نمونه این نوشابه اختصاص داده است. لینکهایی برای تاریخچه و سئوالات تکراری  هم در صفحه دیده میشود.
آیا شما این نوشابه جدید گوگل را باور میکنید؟
درهر صورت کامتونت معتقد است که اگر گوگل صندوق را از 2 گیگابایت به 5 گیگابایت یا حتی نامحدود هم افزایش دهد باز هم فرقی نمیکند. اول اینکه گوگل هم حتما برآورد کرده است و میداند که چند درصد از کاربران از تمام ظرفیت صندوقهای خود بهره میگیرند و میداند که این رقم حتما صددرصد نیست و درواقع گوگل دارد برای آن میزان مصرف واقعی سرمایه گذاری میکند و نه 2 گیگابایت اعلام شده. ثانیا سرعت خطوط اینترنتی چقدر به کاربران امکان میدهد تا تمام ظرفیت صندوقهای خود را به سرعت پر کنند. واقعا چقدر طول میکشد تا شما 650 مگابایت یک سی دی را حتی با خطوط اینترنت معمولی انتقال دهید چه برسد به خطوط اینترنت دایال آپ. شاید این مسئله یک دروغ سیزده نباشد اما قطعا میتواند یک دیدگاه سیاسی در رقابت افزایش ظرفیت را مطرح نماید.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:55  توسط وزیری  | 

دايناسورهاي ايران
 

یکی از موضوعات مورد علاقه و مطالعه بنده دوران پیدایش - زندگی و نابودی دایناسورهاست. چندی پیش بعد از مدتها انتظار بالاخره کامل ترین و زیباترین و جدیدترین کتاب (و در واقع اطلس تمام رنگی) دایناسورشناسی جهان همزمان در آمریکا - انگلستان و استرالیا منتشر شد و خوشبختانه نسخه ای از آن هم به دست ما رسید.

معرفی این کتاب شگفت انگیز بماند برای بعد. نکته ای که می خواهم بگویم در حقیقت نقصی بود که در این کتاب دیدم. در بخش معرفی دایناسورهای جهان از خاورمیانه و از جمله ایران هیچ خبری نبود! تو گویی که در دوران صدها میلیون ساله زندگی دایناسورها هیچ نمونه ای از این جانوران دیرزی در خاک کنونی ایران زندگی نمی کرده است.

با ناشر کتاب تماس گرفتم و علت را جویا شدم . گفتند در طول 30 سال گذشته هیچ مطالعه مستقلی در زمینه شناخت دایناسورها در ایران صورت نگرفته و اگر هم گرفته باشد نتایح آن به شکلی آکادمیک و قابل استناد منتشر نشده است. و باز اگر هم متنشر شده باشد به اطلاع مراکز علمی آمریکا نرسیده است .

همه سایتهای موجود در زمینه علوم زمین شناسی و جغرافیایی و دیرین شناسی ایران را بررسی کردم. راست می گفتند. از پژوهش و یا حتی اعلام کوچکترین یافته ای در این زمینه تقریبا هیچ خبری نبود که نبود. تنها معلوماتی که می شد از لابلای انبوه نوشته های پراکنده موجود بدست آورد این بود که در دوران "ژوراسیک " استان کرمان کنونی جولانگاه دایناسورها بوده است و به علاوه نمونه هایی از فسیل این جانوران در مراغه نیز یافت شده است. همین!

این که دایناسورهای ایران دقیقا در چه دوران زمین شناسی و در چه قسمتی از کشور ما می زیسته اند و از چه رسته ای بوده اند اطلاعی در دست نیست. یا لااقل اینکه با پیگیری های اینترنتی چیزی دستگیر من نشد و قاعدتا در دست علاقمندان نیست.

کشور ایران دو ویژگی مهم دارد. یکی اینکه دست کم یکصد سال است که هزاران کارشناس در آن مشغول معدن کاوی و اکتشافات زیرزمینی و یا جاده کشی بوده اند و طبیعتا لااقل در حین کارشان با موارد بسیار زیادی از فسیلهای دایناسورها و آثار زندگی آنها برخورد کرده اند و دوم اینکه دانشگاه تهران و قاعدتا بخش زمین شناسی آن بعد از دانشگاه آمریکایی بیروت قدیمی ترین دانشگاه خاورمیانه است و به میزان قدمتش از آن توقع تحقیق می رود. من نمیدانم در این همه مدت زمین شناسان ایران چه می کرده اند که در زمینه معرفی این بخش از تاریخ طبیعی ایران نه یک کتاب یا تحقیق مستقلی را ارائه کرده اند و نه مطالعه ای اساسی انجام داده اند و نه نمایشگاه معتبری از بقایای دایناسورهای یافت شده در ایران را بر پا نموده اند؟ و اگر هم در این سی سال کاری کرده اند پس چرا نتایج آن را در اختیار همگان قرار نداده اند؟ بهرحال جای کشور ایران با یک میلیون ششصد هزار کیلیومتر مربع وسعت و بجای مانده از همه دوران زمین شناسی جهان و با داشتن حداقل یکصد سال سابقه کار زمین شناسی در معتبرترین اطلس شناخت دایناسورهای جهان خالیست. این جای خالی مایه شرمساری کارشناسان و استادان دیرین شناس ایرانی است و هیچ عذر و بهانه ای هم از آنها پذیرفتنی نیست.

 

پا نوشت :

نويسنده مقاله فوق در زمینه دایناسورها فیلم جالبی را ترجمه کرده است که می توانید آن را در وبلاگ نشنال جیوگرافیک فارسی ببینید . البته تصور می کنم به دلیل سرعت پایین اینترنت در ایران قابل دیدن نباشد.

 

 

کشف سنگواره دایناسور برای اولین بار در ایران

 مرجع : خبرگزاری واحد مرکزی خبر

تحقیق وبررسی برای کشف دیگر اجزای احتمالی فسیل این دایناسور و یا نمونه های مشابه درمنطقه کلات ادامه دارد.

آفتاب: عضوهیأت علمی گروه زمین شناسی دانشگاه پیام نور مشهد روز سه شنبه درمصاحبه با واحد مرکزی خبر گفت: «چندی قبل در سفر پژوهشی به ارتفـاعـات کلات برای جمع آوری نمونه هایی از آمونیت ها ، یک نمونه فسیل شامل چند مهره و دنده از دایناسوری در این آمـونیت ها مشـاهده شد که بـا بررسی های انجام شده مشخص شد قدمت آن به 100 میلیون سال قبل یعنی به اواخر دوره کرتاسه (به کسر ک و سکون ر ) باز می گردد .»

به گزارش سرویس علم و فن آوری آفتاب، عبدالمجیدموسوی نیا گفت: این سنگواره ها که درمجموع کمتر از10 درصد پیکر دایناسور است برای بررسی و تشخیص دقیق به دانشگاه مـونیخ آلمان ارسال شد و محققان این دانشگاه پس از بـررسـی و تحقیق بـر روی قطعـات کشـف شـده ، این دایناسـور را از نـوع پلسـی و زوروس( plesiosaurus) شناسایی کردند.

وی گفت:«تحقیق وبررسی برای کشف دیگر اجزای احتمالی فسیل این دایناسور و یا نمونه های مشابه درمنطقه کلات ادامه دارد.»

کشف سنگواره دایناسور برای اولین بار در ایران

 مرجع : خبرگزاری واحد مرکزی خبر

تحقیق وبررسی برای کشف دیگر اجزای احتمالی فسیل این دایناسور و یا نمونه های مشابه درمنطقه کلات ادامه دارد.

آفتاب: عضوهیأت علمی گروه زمین شناسی دانشگاه پیام نور مشهد روز سه شنبه درمصاحبه با واحد مرکزی خبر گفت: «چندی قبل در سفر پژوهشی به ارتفـاعـات کلات برای جمع آوری نمونه هایی از آمونیت ها ، یک نمونه فسیل شامل چند مهره و دنده از دایناسوری در این آمـونیت ها مشـاهده شد که بـا بررسی های انجام شده مشخص شد قدمت آن به 100 میلیون سال قبل یعنی به اواخر دوره کرتاسه (به کسر ک و سکون ر ) باز می گردد .»

به گزارش سرویس علم و فن آوری آفتاب، عبدالمجیدموسوی نیا گفت: این سنگواره ها که درمجموع کمتر از10 درصد پیکر دایناسور است برای بررسی و تشخیص دقیق به دانشگاه مـونیخ آلمان ارسال شد و محققان این دانشگاه پس از بـررسـی و تحقیق بـر روی قطعـات کشـف شـده ، این دایناسـور را از نـوع پلسـی و زوروس( plesiosaurus) شناسایی کردند.

وی گفت:«تحقیق وبررسی برای کشف دیگر اجزای احتمالی فسیل این دایناسور و یا نمونه های مشابه درمنطقه کلات ادامه دارد.»

کشف سنگواره دایناسور برای اولین بار در ایران

 مرجع : خبرگزاری واحد مرکزی خبر

تحقیق وبررسی برای کشف دیگر اجزای احتمالی فسیل این دایناسور و یا نمونه های مشابه درمنطقه کلات ادامه دارد.

آفتاب: عضوهیأت علمی گروه زمین شناسی دانشگاه پیام نور مشهد روز سه شنبه درمصاحبه با واحد مرکزی خبر گفت: «چندی قبل در سفر پژوهشی به ارتفـاعـات کلات برای جمع آوری نمونه هایی از آمونیت ها ، یک نمونه فسیل شامل چند مهره و دنده از دایناسوری در این آمـونیت ها مشـاهده شد که بـا بررسی های انجام شده مشخص شد قدمت آن به 100 میلیون سال قبل یعنی به اواخر دوره کرتاسه (به کسر ک و سکون ر ) باز می گردد .»

به گزارش سرویس علم و فن آوری آفتاب، عبدالمجیدموسوی نیا گفت: این سنگواره ها که درمجموع کمتر از10 درصد پیکر دایناسور است برای بررسی و تشخیص دقیق به دانشگاه مـونیخ آلمان ارسال شد و محققان این دانشگاه پس از بـررسـی و تحقیق بـر روی قطعـات کشـف شـده ، این دایناسـور را از نـوع پلسـی و زوروس( plesiosaurus) شناسایی کردند.

وی گفت:«تحقیق وبررسی برای کشف دیگر اجزای احتمالی فسیل این دایناسور و یا نمونه های مشابه درمنطقه کلات ادامه دارد.»

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:54  توسط وزیری  | 

خط و الفبا در ایران عنوان نوشته ای است که ۱۱ مهر سال ۱۳۸۲ برای انتشار در وبلاگ فرهنگ ایران باستان برگزیدم که خواندن دوباره آن را بی فایده نمی بینم.لازم است گفته شود که داریوش احمدی ویرایش این نوشته را انجام داده اند.

پيشگفتار
نوشتاري كه در برابر خوانندگان گرامي قرار مي‌گيرد از كتاب‌هاي «دبيره» و «خط وفرهنگ» روان‌شاد "ذبيح بهروز" گلچين شده است. ذبيح الله بهروز در سال 1268 شمسي در نيشابور زاده شد. پدرش ميرزا ابوالفضل ساوجي از اطبا و خوشنويسان معروف زمان ناصر الدين شاه بود. ذبيح پس از تحصيل در كالج آمريكايي به مصر رفت و مدت ده سال در آن جا به تحصيل زبان و ادبيات عرب پرداخت. سپس به لندن رفت و پنج سال در دانشگاه كمبريج با پروفسور ادوارد براون همكاري كرد. بهروز در سال 1304ش. به ايران بازگشت و تا زمان باز نشستگي در مدرسه عالي تجارت, دارالفنون و دانشكده افسري تدريس مي‌كرد. مدتي نيز رياست كتابخانه باشگاه افسران را به عهده داشت. وي در سن هشتاد ودو سالگي, روز بيست و دوم آذر1350 درگذشت. بهروز نويسنده‌اي محقق و زبانشناسي آشنا به فرهنگ پيش از اسلام بود, وي نخستين كسي است كه در نحوه‌ي پژوهش‌هاي ايرانشناسان غربي شك كرد و اشتباه‌ها و غرض ورزيهاي آنان را به كرات متذكر شد. - كيوان محمودي

«چهارصد سال است در اروپا راجع به اصل الفبا, مخترع الفبا, ترتيب الفبا, تكميل الفبا, تعليم الفبا و اختراع يك الفباي جهاني بحث و جدال و تحقيق كرده‌اند و به نتيجه‌اي نرسيده‌اند. چنان كه از كتب تاريخ فارسي وعربي و يوناني مستفاد مي‌شود موضوع اصل الفبا و مخترع آن چندين مرتبه در تاريخ جهان زمينه بحث وجدال مذهبي و سياسي بوده است. از هشتاد سال پيش به اين طرف (زمان نشر كتاب) اين موضوع ساده را به طوري با تاريخ و زبان‌هاي ملل قديم و باستان شناسي مربوط كرده‌اند كه جز عده معدودي در جهان صلاحيت بحث و تحقيق و اظهار نظر راجع به آن را در خود نمي بينند. مدارك تاريخي و علمي و فني الفبا فقط در ايران و هند است و ما خلاصه جامعي از مهم‌ترين اين مدارك را كه تا حدود امكان جمع آوري كرده‌ايم به صورت مرتبي مي‌دهيم تا راه بحث و تحقيق و اظهار نظر براي همه باز باشد.
مخترع الفبا

در چاپ هفتم دايره المعارف انگليسي (1842) نوشته شده است: «ظاهرا زمان اختراع خط را تاريكي غير قابل نفوذي فرو گرفته است. اگر اختراعي با اين همه اهميت براي بشر بعد از طوفان نوح صورت گرفته بود تصور مي‌كنيم كه اسم مخترع آن در تواريخ كشوري كه چنين مخترعي در آن زندگاني كرده است نوشته شده بود». اين اظهار نظر دايره المعارف انگليسي درست است و ما در ذيل جمله‌اي را كه اسحاق تيلور چهل سال بعد در جلد دوم كتاب الفبا نوشته، نقل مي‌كنيم: «مسعودي در قرن دهم ميلادي از زند و اوستا شرحي نوشته كه ظاهرا از منبع موثقي است. او مي‌گويد آن كتاب [=اوستا] روي دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود با خطي كه زردشت اختراع كرده است».
يكي از بزرگ‌ترين اختراعات انساني، الفباست و مردم جهان از ديرزماني پي به اهميت اين اختراع برده و مخصوصا در قرن اخير مي‌خواستند بدانند كه الفبا را كي و كجا و چگونه اختراع كرده است. در تواريخ برخي از اقوام راجع به پيدا شدن الفباهاي ناقص خود افسانه‌هاي آلوده به خواب و خيال و معجزات و تعصبات ملي ملاحظه مي‌شود. اخيرا هم عده‌اي از روي قياس با خط مصري و چيني و استناد به برخي مدارك مشكوك حدسياتي راجع به الفبا نوشته‌اند كه هر حدسي را حدس و تحقيقات تازه‌تر متزلزل ساخته است. در هر صورت ما در اين جا نمي‌خواهيم چيزي راجع به آن اختلافات بنويسيم ولي از ذكر ملاحظه مهم ذيل كه تا به حال مورد توجه محققين نبوده ناگزيريم. چون چيني‌ها و مصري‌هاي قديم اصول خط‌شان بر رسم اشكال بوده توانسته‌اند از روي آن اصول, اشكال بسياري براي رفع احتياج خود رسم كنند و به كار برند. اگر اقوامي كه الفبا را از روي حدس به آن‌ها نسبت مي‌دهند طريقه‌اي از خود براي ايجاد حروف داشتند، آن‌ها هم مانند مصري‌ها و چيني‌ها حروفي را كه احتياج داشتند مي‌توانستند رسم كنند و به كاربرند. زيرا كسي كه فكرش به جايي مي‌رسد كه از گاو و خانه و شتر و يا به عقيده ديگري از باز و كلاغ و تخت حروف بسازد، چگونه در مدت قرن‌هاي بسيار از اضافه كردن چند حرف مخصوص به زبان خود عاجز مي‌ماند؟حروفي را كه الفباهاي اين اقوام ناقص دارد همان حروفي است كه تلفظ‌شان مخصوص زبان‌هاي آن‌هاست.
با وجودي كه در مدت سيزده قرن تعصبات ديني و نژادي و پنجه‌هاي قوي خارجي از غارتگري و محو آثار و قتل عام و ويراني شهرها و سوزاندن كتابخانه‌ها و حذف و تغيير و جعل نصوص و مدارك تاريخي چيزي فروگذار نكرده است باز ملاحظه مي‌شود كه تاريخ الفبا در ايران بسيار روشن است و هر كس چه در قديم و چه در قرن اخير چيزي راجع به الفبا نوشته و يا تحقيقي كرده تصديق نموده كه كامل‌ترين الفباي جهان «الفباي اوستا»ست و در ميانه خطوط ميخي تنها خط ميخي فارسي به صورت الفباي نسبتا كاملي در آمده است. اكنون در ذيل، به نقل برخي مدارك تاريخي راجع به الفبا و تجويد و موسيقي (در ايران) و ارتباط آن‌ها با هم مي‌پردازيم.
مورخين و دانشمنداني كه راجع به خط ذكري كرده اند
نام مشهورترين علما و تاريخ نويساني كه از دوازده قرن پيش به اين طرف راجع به خط و مخترع آن نوشته‌هايي به يادگار گذاشته‌اند از قرار ذيل است: عبد الله بن مقفع, آذرخور پور زردشت معروف به محمد متوكلي, محمدبن عبدوس جهشياري ,حمزه اصفهاني, ابن نديم, ابوريحان بيروني, محمد خوارزمي, قاضي ساعد اندلسي, ابن بلخي, عمر خيام و…
تاليفات اين مورخين و دانشمندان كه شهرت جهاني دارند از دوازده قرن پيش به اين طرف دست به دست به ما رسيده است و از قبيل مدارك مشكوك و غير مشهوري نيست كه از تجار عتيقه فروش خريداري شده باشد يا بطور تصادف آن‌ها را پيدا كنند.
مدارك تاريخي راجع به الفبا در ايران
ترجمه از كتاب «التنبيه والاشراف» مسعودي كه در حوالي 345 هجري تاليف شده است: «زردشت كتاب اوستاي معروف خود را آورد و عدد سوره‌هاي آن بيست و يك بود و هر سوره‌اي در دويست ورق و عدد حروف و اصوات‌اش شصت حرف و صوت, و هر حرف و صوتي شكل جداگانه‌اي داشت و از آن‌ها حروفي تكرار و حروفي اسقاط مي‌شوند زيرا كه مخصوص زبان اوستا نيست (اين تصريح مسعودي اهميت زياد دارد زيرا كه در قرائت يا با آهنگ خواندن كتب ديني براي مراعات آهنگ، حروفي تكرار يا اسقاط مي‌شده كه مربوط به اشتقاق و اصل كلمه نبوده است و همين عمل در قرائت قرآن مشاهده مي‌شود. به واسطه عدم توجه به اين تصريح بسياري از محققين دچار اشكالات عمدي و سهوي در كلمات اوستايي شده‌اند). اين خط را زردشت احداث كرد و مجوس [= زرتشتيان] آن را "دين دبيره" [= خط دين] مي‌گويند … و زردشت خط ديگري احداث كرد كه مجوس آن را "كسب دبيره" يعني خط كلي مي‌گويند و با اين خط لغات امم ديگر و صداهاي حيوانات و طيور و غيره را مي نويسند. عدد حروف و اصوات اين خط 160 حرف و صوت است و هر حرف و صوتي صورت جداگانه دارد. در خطوط امم ديگر، خطي كه داراي حروفي بيش‌تر از اين دو خط باشد نيست زيرا كه حروف يوناني كه اكنون آن را رومي مي‌گويند بيست و چهار حرف دارد و در آن ح خ ع ه ذ ض وجود ندارد … فارسيان غير از اين دو خط كه زردشت آن را احداث كرد پنج خط ديگر دارند. برخي از اين خط‌ها در آن كلمات نبطي [= شاخه‌اي از عربي] داخل، و در برخي داخل نمي شود».
نقل از «مروج الذهب» مسعودي : «زردشت پور اسپتمان از اهل آذربايجان بود و او پيغامبر مجوس است و كتاب معروف را كه عوام آن را زمزمه گويند و مجوسان آن را ابستا مي‌نامند آورد. حروف معجم اين كتاب كه او براي ايشان آورد شصت حرف معجم دارد. در حروف زبان‌هاي ديگر حروف معجم بيشتر از اين نيست».
ترجمه از كتاب «التنبيه علي حدوث التصحيف» تاليف حمزه اصفهاني كه وفات او را از 350 تا 365 هجري نوشته‌اند: «مهمترين كتابت‌هاي مردم جهان از سكان شرق و غرب و حرب و جنوب، دوازده كتابت است و آن عربي, حميراني، فارسي, عبراني, سرياني, يوناني, رومي, قبطي, بربري, اندلسي, هندي, چيني است. پنج از آن‌ها استعمال‌اش مضمحل و باطل شده و كساني كه آن‌ها را مي‌دانستند از ميان رفته‌اند و آن، حميري و يوناني و قبطي و بربري و اندلسي است. سه از آن‌ها در كشورهاي خود استعمال‌اش باقي است و كسي در بلاد اسلامي نيست كه آن‌ها را بداند و آن رومي وهندي و چيني است. و چهار از آن در دست است كه در كشورهاي اسلامي مستعمل مي‌باشد و آن عربي و فارسي و سرياني و عبراني است … اما كتابت عربي يك نوع دارد و در آن تفنن نيست فقط خط قلم‌هاي آن در حال تجويد و تعليق تغيير مي‌كند. ولي كتابت فارسي متنوع است و داراي هفت فن مي باشد كه محمد موبد معروف به ابو جعفر متوكلي (250هجري) ذكر كرده است. به گمان او فارسيان در هنگام پادشاهي خود با هفت كتابت اراده‌هاي گوناگون خود را تعبير مي‌كردند و نام‌هاي آن‌ها اين است: آم دفيره, كشته دفيره, نيم كشته دفيره, فرورده دفيره, راز دفيره, دين دفيره, وسف دفيره. معني آم دفيره كتابت عامه است؛ معني كشته دفيره كتابت تغيير يافته است؛ معني نيم كشته دفيره كتابت نيم تغيير يافته است؛ معني فرورده دفيره كتابت رسائل است؛ معني راز دفيره كتابت راز و ترجمه است؛ معني دين دفيره كتابت دين است و با اين كتابت مي‌نوشتند قرائت و كتب ديني خود را؛ معني وسف دفيره جامع الكتابات است و آن كتابتي بوده شامل لغات امم از روم و قبط و بربر و هند وچين و ترك و نبط و عرب. كتابت عامه از ميان آن‌ها با بيست و هشت قلم رسم مي‌شد و براي هر قلمي از آن‌ها نام جداگانه‌اي بود چنان كه گفته مي‌شود در خط عربي و خط تجويد و خط تحرير و خط تعليق (تا اين جا حكايت زردشت پور آذر خور معروف به محمد متوكلي مي باشد)».
فارسيان نيز كتابت ديگري به نام كتابت عصا داشتند. اين را شلمقاني حكايت مي‌كند و متوكلي از اين كتابت خبر نداشت.
ترجمه از «فهرست» ابن نديم كه در 377 هجري تاليف شده: «عبدالرحمان مقفع (وفات144 هجري ) گفت: فارسيان داراي هفت كتابت بودند: از آن‌هاست [خط] كتابت دين كه ناميده مي‌شود "دين دفيريه" و با آن اوستا را مي‌نويسند. كتابت ديگري "ويش دبيريه" گفته مي‌شود و آن سيصد و شصت وپنج حرف بود. با آن فراست و زجر و شرشر آب و طنين گوش و اشاره‌هاي چشم و ايماء و غمزه و مانند اين‌ها را مي نوشتند. (صاحب فهرست گويد:) كسي اين قلم [= خط] دست‌اش نيافتاد و از پارسيان كسي امروز نمي‌تواند آن را بنويسد. اماد موبد را از آن پرسيدم؛ گفت آري به كار مي‌رود براي ترجمه چنان كه در كتابت عربي تراجمي موجود است. كتابت ديگر "كستج" گفته مي‌شود و آن بيست و هشت حرف است. با آن نوشته مي‌شود عهود و [مواثيق] و قطائع. و همچنين فارسيان با اين كتابت روي انگشتر يا حاشيه لباس بر روي فرش‌ها و سكه‌هاي دينار و درهم نقش مي‌كرده‌اند. (اين جمله مي‌رساند كه چرا روي سكه‌ها و آثار قديمي حروف دين دبيره [= خط اوستايي] يافت نمي‌شود زيرا اين خط مذهبي فقط براي ضبط آهنگ سرودهاي مقدس بوده است) … كتابت ديگر "نيم كستج" گفته مي‌شود و آن بيست و هشت حرف است. با آن طب و فلسفه نوشته مي‌شد … كتابت ديگر "شاه دبيره" گفته مي‌شود. با اين كتابت شاهان عجم تكلم مي‌كردند ميان خودشان ولي نه با عوام و منع مي‌كردند از آن ساير مردمان كشور را از ترس اين كه مبادا آگاه شود از اسرار شاهان كسي كه شاه نيست به دست ما نيفتاد. كتابت رسائل چنان كه بر زبان جاري است ودر آن نقطه نيست برخي از آنها به زبان سرياني اولي [= قديم] كه اهل بابل به آن گفتگو مي‌كردند نوشته مي‌شد وخوانده مي‌شد به فارسي. عدد حروف‌اش سي و سه حرف است [به آن] "نامه دبيره" و "هام دبيره" گفته مي‌شود و آن براي ساير اصناف كشور به جز شاهان است فقط … كتابت ديگر "راز سهريه" گفته مي‌شود. پادشاهان با آن رازهاي خود را مي‌نوشتند با هركس از ساير امم. عدد حروف و اصواتش چهل حرف است و هر حرفي از حروف و اصوات صورت معروفي دارد و در آن لغت نبطي نيست. و ايشان را كتاب [= نگارش] ديگري است كه "داس سهريه" گفته مي‌شود. با آن فلسفه و منطق نوشته مي‌شود و آن را بيست و چهار حرف است. نقطه دارد. به دست ما نيفتاد».
عصر اختراع خط و تكامل آن در ايران
تا آن جايي كه تحقيق كرده‌ايم خلاصه آن چه مورخين ايراني و عرب (دوره اسلامي) راجع به خط نوشته‌اند به صورت مرتب و واضحي اين است: در حدود سي و پنج قرن پيش از ميلاد ايرانيان خطي داشته‌اند كه ياد گرفتن و نوشتن آن آسان نبوده است و مخترع اين خط را بوذاسف نوشته‌اند. هجده قرن بعد يعني هفده قرن پيش از ميلاد زردشت خط شگفت آوري اختراع كرد كه باعث ترقي و نشر علوم و فنون گرديد (بنا به گفته مورخان دوره اسلامي).
خطهای هفتگانه ايران
آن چه كه در سطور بالا نقل شد بدين صورت خلاصه و جمع بندي مي‌كنيم. ايرانيان قبل از اسلام هفت خط مختلف داشتند كه هر يك را براي مقصدي به كار مي‌بردند. اسامي و خصوصيات هر يك از آن‌ها از اين قرار است:
1- آم دبيره يا هام دبيره. اين خط به موجب نمونه ابن نديم و آثاري كه در دست است حروف‌اش از خط‌هاي ديگر ايران كمتر بوده زيرا صدا هايي كه مخرج مشترك دارند با يك حرف مي‌نوشتند. مثلا براي آ/ ا/ ه/ خ يك حرف به كار مي‌رفته است. آم دبيره خط عمومي بوده و آن را با بيست و هشت شيوه مي‌نوشتند و در زمان آذرخور كه حمزه اصفهاني از او نقل كرده است نام بسياري آز آن شيوه‌ها فراموش شده بود و آن چه به ياد مانده اين‌ها است: داد دبيره (براي احكام دادگستري)؛ شهرآمار دبيره (براي حساب‌هاي شهر)؛ گنج آمار دبيره (براي حساب‌هاي خزانه)؛ كده آمار دبيره (براي حساب‌هاي كشور)؛ آخورآمار دبيره (براي حساب‌هاي اصطبلات)؛ آتشان آمار دبيره (براي حساب‌هاي آتش[گاه‌ها])؛ روانگان آمار دبيره (براي حساب‌هاي اوقاف).
2- گشته دبيره. اين خط بيست و هشت حرف داشته و با آن پيمان‌ها و فرمان‌ها را مي‌نوشتند و روي دينار و درهم و انگشتر نقش مي‌كردند. در چاپ‌هاي فهرست ابن نديم دو نمونه چرخيده و نچرخيده از اين خط ديده مي‌شود. حمزه اصفهاني گشته را تغيير يافته ترجمه كرده است و اين كلمه مهم تاريخي در ظاهر ساختن وضع طبيعي حروف و چرخانيدن آن‌ها فوق العاده مفيد واقع شده است.
3- نيم گشته دبيره. اين خط نيز داراي بيست و هشت حرف بوده و با آن طب و فلسفه را مي‌نوشتند. نمونه‌اي از اين خط در فهرست ابن نديم داده شده و معلوم مي‌شود تا اواخر قرن چهارم هجري كتب فلسفه و طب قديم ايران با اين خط وجود داشته است.
4- فرورده دبيره. اين خط داراي سي و سه حرف بوده و منشورهاي پادشاهي را با آن مي‌نوشتند و ظاهرا اين همان نامه دبيره است كه عبدالله بن مقفع آن را [به] كتابت رسائل ترجمه كرده و ابن نديم در فهرست از او نقل كرده است و راجع به اين خط و هام دبيره عبارات ابن نديم واضح نيست.
5- راز دبيره. اين خط براي نوشتن رازهاي پادشاهان بوده و چهل حرف داشته و ظاهرا شاه دبيره و راز سهريه كه در ابن نديم ذكر شده همين خط است.
6- دين دبيره. اين خط بي‌نظير داراي شصت حرف است و براي نوشتن قرائت سرودهاي ديني به كار مي‌رفته است.
7- ويسپ دبيره. معني ويسپ دبيره خط كلي و جامع همه خطوط است. با اين خط زبان رومي و قبطي و بربري و هندي و چيني و تركي و نبطي و هر اشاره و هر صدايي حتا صداي شرشر آب را مي‌نوشتند. به روايت مسعودي اين خط (160) حرف و به روايت ابن نديم (365) حرف داشته است و ظاهرا هر دو روايت درست مي‌باشد. زيرا كه مسعودي فقط از نوشتن لغات امم اسم برده ولي ابن نديم نوشته است هر اشاره و هر صدا حتا صداي شرشر آب را با آن مي‌نوشتند. از اين قرار معلوم مي‌شود براي نوشتن صداهاي غير انساني و اشارات (205) حرف از حروف ويسپ دبيره به كار مي‌رفته است.
اين بود شرح مختصري از خط‌هاي هفتگانه ايران و چون ايرانيان از رموز خط خود آگاه بودند مي‌توانستند با كم و زياد كردن حروف خط‌هاي متعدد داشته باشند و ديگران حتي موفق به تكميل خط خود هم نشدند.
تجويد در ايران و هند
از چندين قرن پيش از ميلاد در ايران و هند ادعيه و سرودهاي مذهبي را با زمزمه يا آهنگ مي‌خواندند. اين طرز خواندن را مردم اين دو كشور از پيشوايان ديني خود با علاقه‌مندي بسيارمي‌آموختند زيرا كه عقيده داشتند اگر سخن‌هاي مقدس با تلفظ صحيح قديمي و زيباي خود ادا نشود تاثيري ندارد واين عقيده و عادت در ايران و هند به همان روش ديرينه خود در كنار بتكده‌ها و صحن مسجدها معمول است.
علمي كه در آن از مقاطع دهان و حروف هجا و مخرج و صفات هر حرف بحث مي كند علم تجويد مي‌نامند و كتب بي‌نظير اين علم كه از پانزده تا پنج قرن پيش از ميلاد در هند نوشته شده خوشبختانه از ميان نرفته است. قبل از اسلام در ايران به علاوه علم تجويد حروف مخصوصي براي ضبط زمزمه يا قرائت كتب مذهبي داشته‌اند. متاسفانه به جز حروف آن الفباي آهنگي و ترتيب علمي بي‌نظير آن و علامات تجويد و برخي اصطلاحات و مدارك تاريخي از كتب اصلي اين علم چيزي به دست ما نيافتاده است. كتاب‌هاي تجويد قبل از اسلام مانند اصل كليله و دمنه و هزار افسانه و صدها كتاب ديگر در فتنه عرب و مغول از ميان رفته ولي محتويات آن‌ها به عربي و فارسي محفوظ مانده است.
يك توضيح:كلمه تجويد كه در عربي از اصل جاد است به هيچ صورت و صيغه‌اي در قرآن به كار نرفته و معاني لغوي آن با معني اصطلاحي هيچ گونه ربطي ندارد. حقيقت اين است كلمه «جاد» معرب «گات» مي‌باشد يعني خواندن با آهنگ. «گات» به معني سرود و آهنگين خواندن (در اوستا: گاثا) [نام] قديم‌ترين بخش از اوستا و كهن‌ترين اثر ادبي ايراني است كه بر جاي مانده. سراينده اين سرودها خود زرتشت است. (توضيحِ گات را از كتاب تاريخ ادبيات ايران قبل از اسلام نوشته شادروان احمد تفضلي نقل كرديم).
تجويد بعد از اسلام
اولين علمي كه به تقليد عادات مذهبي قديم به عربي ترجمه شد علم تجويد است ولي چون تجويد از علوم سري مذهبي و در ايران منحصر به يك دسته مخصوص بوده مسلمانان جز معلومات سطحي از آن چيز ديگري نتوانسته‌اند كسب كنند زيرا اگر به اصول اين علم كاملا آشنايي داشتند مي‌توانستند خط تجويد داشته باشند و مجبور نشوند براي قرائت هر كلمه‌اي شرح جداگانه‌اي در كتاب‌هاي مفصل خود بنويسند. از قراري كه نوشته‌اند در زمان حجاج بن يوسف در عراق اختلافات خونيني ميان مسلمانان در قرائت آيات قرآني پيدا شد. براي جلوگيري از اختلافات حجاج از كاتب‌هاي ايراني خود استمداد جست و در همين موقع است كه حروف معجم كوفي كه بعدا به آن اشاره خواهد شد از خطوط قديم ايران استنباط گرديد. از ترتيب تجويدي آيات و عصري كه در آن قراء سبعه نشو و نما كردند و مدارك تاريخي ديگر ظاهر است كه علم تجويد در حدود هشتاد هجري در ميانه مسلمانان رواج گرفته است. خلاصه مسلمانان ايران با سوابقي كه از كتب ديني باستاني داشتند در تقسيم و تنظيم آهنگي آيات خدمات شاياني انجام دادند.
(توضيح - "قراء سبعه": قاريان هفتگانه كه از اين قاريان مشهور پنج نفر ايراني بودند. ابن كثير فارسي كه وفات‌اش درسال 120 هجري است، رييس و پيشواي اين فن محسوب مي‌شود و آخرين ايشان نيز بهمن بن فيروز كسايي است كه در 179 هجري در نزديكي شهر ري بدرود جهان گفته).
موسيقی در ايران
به علاوه مدارك و آثار تاريخي بسيار و خط تجويد و اصطلاحات فارسي فني موسيقي كه نقل و تعريب آن‌ها به عربي ممكن نبوده در تاريخ كليساي عيسوي راجع به تنظيم سرودهاي مذهبي چيزي نوشته‌اند كه خلاصه آن اين است: در قرن پنجم ميلادي (عصر ساسانيان) دو نفر ايراني براي ياد دادن سرودهاي مذهبي به "ميلان" مي‌روند. آهنگ‌هايي كه اين دو نفر در كليسا تنظيم داده بودند به طوري موثر بوده كه سنت اگوستين هنگام شنيدن آن‌ها اشك از چشم‌اش روان مي‌گرديده است.
ديوان و خط كوفی
از زمان خلافت عمر تا فرمانداري حجاج بن يوسف يعني تا نزديك هشتاد هجري همه دفاتر ديوان محاسبات كوفه به زبان فارسي نوشته مي‌شد و اصطلاحات مهم ديواني هم از قبيل ديوان دفتر سياق قلم و غيره كه تاكنون معمول است كلمات فارسي مي‌باشند. قديمي‌ترين سند تاريخي راجع به ترجمه دفاتر ديوان محاسبات كوفه از فارسي به عربي فتوح البلدان بلاذري است. تفصيلي كه بلاذري درباره كشته شدن زادان فرخ رييس ديوان محاسبات كوفه نوشته نبايد به همين سادگي باشد زيرا كه او را از شعوبيه طرفداران عرب مي‌شمارند و بنا بر اين در شرح پيش آمد احتمال طرفداري مي رود. آن چه محقق است اين است كه در پيرامون هشتاد هجري صالح نامي از مردم سيستان گفته است كه مي‌تواند دفترهاي محاسباتي را از فارسي به عربي ترجمه كند. تا زماني كه زادان فرخ رييس ديوان زنده بود ترجمه دفاتر محاسباتي از فارسي به عربي انجام نگرفته زيرا كه او با چنين كاري مخالف بوده است ولي پس از كشته شدن زادان فرخ در راه گذر صالح سيستاني شروع به نقل و ترجمه دفاتر از فارسي به عربي كرده است.
چون همه دفاتر محاسباتي ديوان كوفه به فارسي بوده آن‌ها را با خط ديواني امار دبيره مي‌نوشتند و صالح هم از همان خط كه در سراسر كشور مردم به آن آشنايي داشتند استفاده كرده است. اگرچه از امار دبيره نمونه‌اي تا كنون به دست نيفتاده ولي از روي قرائن مي‌توان گفت حروف آن به وضع طبيعي طولاني بوده است زيرا تا كنون هم در ايران محاسبين ديواني را دراز نويس مي گويند.
«مقايسه حروف كوفي با اوستا»: چون در قرن اخير علما و تجار عتيقه ساز مدارك تاريخي بسياري جعل كرده‌اند كه از شيوه و رسم الخط آن‌ها شواهد جعل آشكار است؛ لهذا ما در اين جا حروف كوفي دو كتيبه لاجيم و ابرقو را كه در كتاب آثار ايران چاپ شده زمينه مقايسه قرار مي‌دهيم. دو كتيبه مذكور كه در اوائل قرن پنجم نوشته شده از معتبرترين اسناد قديمي شيوه خط كوفي به شمار مي‌آيد.
چنان چه از مطالب بعد واضح خواهد شد بسياري از آثار خط كوفي اصلي را به واسطه شباهت با خط قديم ايران حتا در قرن سوم و چهارم هجري از بين برده‌اند و برخي نمونه‌هاي كوفي قرن پنجم هجري نيز به نظر رسيده كه در آن سعي شده حروف عبراني را به شيوه كوفي داخل خط كنند. (مولف دانشمند اين كتاب در اين جا اشاره مبسوطي دارند كه ترتيب تجويدي ايراني و شباهت كامل حروف كوفي با حروف اوستا و مخصوصا شكل همزه و الف و نقص خط كوفي از موضوعهاي مهم جدال شعوبيه در قرن سوم وجهارم هجري بوده و عاقبت منتهي به بر هم زدن ترتيب حروف و تغيير شيوه خط و محو بسياري از آثار و جعل آثار و احاديث و اخبار شده است). 

مقایسه حروف کوفی با حروف اوستایی با توجه به کتیبه برج لاجیم

 

مقایسه حروف کوفی با حروف اوستایی با توجه به کتیبه برج لاجیم

 

عصر هخامنشی
پادشاهي هخامنشيان باعث انقلاب ديني و سياسي شد. نقش‌هاي حجاري شده دوره هخامنشي به طوري متناسب و شبيه است كه پس از دوره سومري‌ها در اين منطقه آسيا نظير ندارد و به خلاف نقش‌هاي بي جان و بي‌ريخت بابلي و آسوري، حجاري‌هاي ايراني همه زنده و با حركت مي‌باشند. از همه مهم‌تر اين كه ايرانيان موفق به ساده كردن الفباي ميخي شدند در صورتي كه اقوام سومري و آسوري و بابلي و كلدي در مدت چند هزار سال از عهده چنين كاري بيرون نيامدند. خط ميخي فارسي باستان داراي 36 علامت بيشتر نيست و لهذا خواندن كلمات آن آسان و تلفظ‌ها نزديك به حقيقت است. هم چنين درك معاني كلمات و كتيبه‌هاي فارسي باستان به كمك ادبيات باستاني هندو ايراني كه با خط دقيق نوشته شده و معلوم بودن معاني ريشه هاي اصلي چندان اشكالي ندارد ولي خط «بابل سومري» داراي ششصد علامت اصلي است و از تركيب آن‌ها با هم هزاران نقش مركب پيدا مي‌شود كه هر يك ممكن است به چند وجه خوانده شود. در خط بابل سومري خواندن اسامي و كلمات جز با حدس و تخمين و شك و ترديد انجام نمي‌گيرد مثلا يك اسم را «كدش من انليل» و «كدش من خربه» و «كليم ماسين» خوانده‌اند و همين اسم را ممكن است به صورت‌هاي ديگري هم كه موافق با اغراض سياسي و مذهبي خواننده باشد، خواند!
نتيجه
پس از اين كه ايرانيان به طريقه ساختن كلمات براي اداي مقاصد خود از راه تركيب و مضاعف كردن ريشه‌هاي كوتاه و الحاق پيشوند و پسوند و تغيير و تبديل حروف به يكديگر پي بردند فكر و زبان و نثر و شعر در ميان ايشان ترقي فوق العاده كرد. براي اداي كلمات مقدس و سرودهاي مذهبي با تلفظ صحيح احتياج به علم تجويد پيدا شده است. ترقي علم تجويد قاريان سرودهاي مقدس را به مخارج حروف و امكان رسم مقاطع آشنا كرده و در نتيجه الفباها و حروف بي‌شماري براي ضبط صداها و حتا آهنگ‌هاي گوناگون به وجود آمده است. شايد اولين الفباي ديني كه در ايران حروف‌اش رسم شده بيش از چهار هزار سال قدمت داشته باشد.
(يك توضيح: مطالبي كه در ذيل مي‌آيد از كتاب "ايران در زمان ساسانيان" نوشته ايران‌شناس برجسته دانماركي روان‌شاد پروفسور آرتور كريستنسن برداشته شده است.)

تاريخ نگارش اوستا و پاسخی به آبه نو
"آبه فرانسوا نو" در مقاله‌اي كه در «مجله تاريخ اديان» (ج 95، 1927، ص 199- 149) منتشر كرده,كوشيده است به استناد نوشته‌هايي كه درباره مشاجرات و مناظرات ديني بين عيسويان و زردشتيان از مسيحيان سرياني باقي مانده است, اين موضوع را به اثبات برساند كه متون مقدس مزديسنان تا اواسط قرن هفتم ميلادي سينه به سينه حفظ مي‌شده و زردشتيان تا سالهاي آخر سلطنت ساسانيان كتب مذهبي مدون نداشته‌اند. آن گاه در اواخر دوره ساساني چون موبدان زردشتي بيم آن را داشته‌اند كه روايات و سنن كهن مذهبي آنان در معرض تباهي و فراموشي قرار گيرد, و نيز خواسته‌اند پيروان خود را از مزايايي كه اسلام براي «اهل كتاب» قائل بود, برخوردار كنند, به تدوين اوستاي ساساني پرداخته‌اند. سپس "نو" فرضيه خود را چنين ادامه مي‌دهد: راست است كه لفظ «اوستا» در قرن پنجم و شايد در قرن ششم ميلادي معمول و متداول بوده است, ولي معناي اين كلمه در آن زمان به طور ساده عبارت بوده از قانوني كه به صورت روايات شفاهي, سينه به سينه حفظ شود و بعدها, در قرن هشتم ميلادي, الفباي اوستايي را اختراع و متوني را, كه حدود 634 ميلادي جمع آوري و به خط پهلوي نوشته بودند ,به اين الفباي جديد نقل كرده‌اند.
دعوي آبه نو در اساس مبتني بر آن است كه در كتب سرياني,كه اطلاعاتي راجع به روابط و مناسبات زردشتيان و مسيحيان در عهد ساساني به دست مي دهند, (حتا در رواياتي كه موضوع آن مناظرات و مشاجرات بين پيروان اين دو دين است و در طي آن مسيحيان به كرات به كتب مقدس خويش استناد مي‌كنند) هرگز اشاره‌اي به كتب يا نوشته‌هاي مذهبي زردشتيان نشده و فقط سخن از «تلاوت و زمزمه ادعيه» و «احكام ديني» در ميان است, و نيز به كرات عادت مزديسنان را به از بر كردن روايات مذهبي خود ذكر كرده‌اند.
مع ذلك از آن چه گذشت, به هيچ عنوان نمي‌توان نتايجي چنين كلي و وسيع گرفت. بي‌شبهه اين مطلب صحيح است كه مغان آن قسمت‌هايي از اوستا را, كه در عبادات و مراسم مذهبي به كار مي‌بردند, از بر مي كردند, ولي علت آن بود كه تاثير اعمال و مراسم مذهبي با رعايت كمال صحت و دقت در تلاوت بستگي تام داشت. از اين گذشته، متون اوستايي با كتب مقدس مسيحيان تفاوت كلي و اساسي دارد. از قراين مي‌توان حدس زد كه مولفان مسيحي, كه در مناظرات و مشاجرات خود تعصب بي‌اندازه نشان داده‌اند,عمدا از اشاره به كتب مقدس مزديسنان [= زرتشتيان] اجتناب ورزيده‌اند,تا خوانندگان مسيحي متوجه اين نكته نشوند كه دشمنان مذهبي آن‌‌ها نيز داراي كتب مدون بوده‌اند.
بنا بر اين, نظريه آبه نو فاقد اساس و مبناي صحيح و قبول آن غير ممكن است. اگر متون كتبي زردشتي قبل از سلطنت يزدگرد سوم, آخرين شاهنشاه ساساني, وجود نداشت, و مقصود فقط اين بود كه با شتاب‌زدگي كتاب مقدسي فراهم كنند, تا اعراب مزديسنان را در زمره «اهل كتاب» به شمار آورند, موبدان به تدوين ادعيه و اوراد مراسم مذهبي و عبادات قناعت ورزيده و رنج نگارش مباحث مفصلي مشتمل بر علوم طبيعي و جغرافيا و امور حقوقي و فقهي وغيره را, كه موجب تفصيل اوستاي ساساني است, به خود هموار نمي‌كردند. از اين گذشته، چگونه مي‌توان باور كرد كه در طي چند سالي كه ايران براي حيات و ممات خود با تازيان مي‌جنگيد, موبدان موفق به گردآوردن 21 نسك اوستا و تدوين آن به الفباي پهلوي شده باشند, يعني كتابي كه طبق حساب "وست" داراي345700 كلمه بود, درحالي كه هر روز به گوشه‌اي رانده مي‌شدند, و از نفوذ و قدرت آنان كاسته مي‌شد, و پيروان آن‌ها دين كهن خود را رها مي‌كردند. چگونه مي‌توان پذيرفت كه اين موبدان فرصت اختراع الفباي جديدي را, كه امروز به الفباي اوستايي مشهور است و نتيجه مطالعه دقيق و عالمانه فونتيك و اصوات مقدس مي باشد, يافته وآن گاه 21 نسك اوستا را به اين الفباي جديد نقل كرده باشند!؟ و نيز با اين اوضاع و احوال, چگونه ممكن بود بتوانند در قرن بعد به ترجمه و تفسير كلمه به كلمه نسك ها به زبان پهلوي بپردازند,كه به حساب وست بيش از دو ميليون كلمه داشته است, و آن وقت از اين ترجمه در قرن نهم ميلادي, هنگامي كه مولفان "دينكرد" [= يكي از متون ديني پهلوي] خلاصه اوستاي ساساني را دركتاب خود مي‌آورند, قسمت‌هايي مفقود شده بود!
در بين مطالبي كه آبه نو از سرياني نقل كرده است, فقط در يك عبارت, آن هم ترجمه خود او, صريحا گفته شده است كه اوراد و ادعيه زردشتيان به خط ثبت نگرديده است. اين عبارت ماخوذ از تاريخ شهادت يشوع سبران Isho sabhran است,كه در حدود سال 630 ميلادي, يشوع يبه Isho yabh نوشته است و در آن چنين گويد كه يك نفر زردشتي, كه از دين خود برگشته بود و از خاندان موبدان بود «عادت داشت ادعيه و اوراد مجوسي را از دهان بياموزد, زيرا سخنان و تعاليم مضر زردشت (به سرياني zaradost) با حروف (يا علامات) نوشته نشده است» ولي از طرف ديگر اين عبارت را مي توان به خوبي چنين ترجمه كرد: «زيرا كه تعليمات خطرناك زردشت با علامات قابل فهم نوشته نشده است», و از آن چنين استنباط كرد كه اوراد و ادعيه به خطي كه عامه مردم بتوانند بخوانند، ننوشته بودند. بنابر اين كليه دلايلي كه آبه نو براي نظريه خود آورده است, فاقد ارزش مي‌باشد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:45  توسط کیوان محمودی 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:51  توسط وزیری  | 

كتاب ارزشمند داستانهای ایران باستان نخستین باربه همت دكتر احسان یار شاطر در سال 1336 شمسی چاپ شد، كتاب با نثری شیوا و روان داستانها و اسطوره های ایرانی كه در شاهنامه فردوسی سخنی  از آنها به میان نیامده را بازگو میكند.منابع دكتر یار شاطر در نگارش این كتاب آثار گوناگونی بوده است كه به زبانهای باستانی ایران مانند اوستایی و فارسی باستان و پهلوی ساسانی، پهلوی اشكانی و سُغدی  برای ما باقی مانده است.

من از این كتاب داستان آفرینش به روایت دین مانی را برگزیده ام.امیدوارم كه مورد پسند باشد.مقدمه و شرح اسطوره آفرینش عینا از كتاب دكتر یار شاطر نقل می شود.


 

مقدمه

مانی در اوائل دوره ساسانی،نزدیك به هزار و هفتصد سال پیش ازین،ظاهر شد.گفت پیغمبرم و برای رهایی و رستگاری مردمان آمده ام.به هندوستان و تركستان و كشورهای دیگر سفر كرد و مردم را به دین خود خواند.گروهی به او گرویدند.آنان كه پیرو دین های دیگر بودند  به دشمنی برخاستند و سرانجام بهرام دوم شاه ساسانی را به كشتن او واداشتند.پس از او كیش مانی رواجی گرفت و از آفریقا تا چین پیروان یافت.

مانویان درباره آفرینش عالم و وظیفه انسان درین جهان عقاید مخصوص داشتند.این عقاید كه گاه افسانه مانند است،در آثار مانویان كه قسمتی از آنها تازه به دست افتاده،به جا مانده است.اساس این عقاید،اینست كه عالم ما از آمیزش نیك وبد یا تاریكی و روشنایی به وجود آمده و باید روزی برسد كه تاریكی و روشنایی از یكدیگر جدا شوند و به صورت اول بازگردند و در نتیجه جهان ما نیز كه از آمیزش این دو گوهر یا دو عنصر به وجود آمده پایان بپذیرد.افسانه ای كه در پی می آید از آثار مانویان درباره آفرینش عالم گرفته شده.مانویان به خدایان و دیوان گوناگون عقیده داشتند.مانویان ایران پیشوای دیوان را به اسم ((آ‍ز)) و یا ((اهریمن))می خواندند.

بزرگترین خدای جهان نیكی و روشنایی را مانویان ایران ((زروان))و فرزند او را كه باز جنبه خدائی داشت((هرمزد))می نامیدند.

تمثال پندار آميز ماني

 

تمثال پندار آميز مانی

روشنایی و تاریكی

در آغاز جهان ما نبود.تنها دو گوهر بود:گوهر روشنایی و گوهر تاریكی.گوهر روشنایی زیبا و نیكوكار و دانا بود،و گوهر تاریكی زشت و بدكار و نادان.قلمرو روشنایی در شمال بود و پایان نداشت وقلمرو تاریكی در جنوب بود و به قلمرو روشنایی می پیوست.شهریار جهان روشنایی ((زروان))بود و بر جهانی از فروغ و صفا و آرامش حكم میراند.در این جهان مرگ و بیماری و تیرگی و ستیزه نبود،همه نیكی و روشنی بود.

در جهان تاریكی((آز))،دیو بد خوی بد نهاد،فرمانروائی داشت.قلمرو آز به دیوان پلید و بدكار و ستیزه جو آكنده بود.

آغاز نبرد

این دو عنصر جدا می زیستند و جهان روشنایی از آسیب دیوان جهان تاریكی در امان بود،تا آنگاه كه حادثه ای روی داد:یك روز ((آز)) در ضمن حركت دیو آسای خود به جهان روشنایی برخورد.جهانی دید روشن و زیبا و آراسته.خیره شد و دل در نور بست و در صدد برآمد تا جهان روشنایی را تسخیر كند و گوهر نور را در برگیرد.پس با گروهی از دیوان به جهان روشنایی حمله برد.

زروان،شهریار جهان روشنایی،آماده جدال نبود.برای نبرد با دیوان تاریكی و بازداشتن آنان دو خدای دیگر از خود پدید آورد.از آن دو ((هرمزد)) را كه خداوندی جنگ آزما بود برای راندن دیوان فرستاد.

هرمزد پنج عنصر نورانی :آب و باد و آتش و نسیم و نور را سلاح جنگ كرد.آب و باد و نور و نسیم را به خود پوشید و آتش را چون تیغ در دست گرفت و به نبرد دیوان شتافت.اما آز بد كنش زورمند بود و یاران فراوان داشت.آز در نبرد چیره شده و هرمزد شكست دید.آز و دیوانش پنج عنصر نورانی را كه به جای فرزندان هرمزد و در حكم سلاح وی بودند بلعیدند و هرمزد شكسته و بی یاور در قعر جهان تاریكی مدهوش افتاد.

مهر ایزد

پس از زمانی هرمزد به خود آمد و خود را مغلوب و بیكس و بی یاور یافت.از قعر جهان تاریكی خروش برآورد و از مادر خود كه یكی از خدایان و آفریده ((زروان)) بود یاری خواست.خروش هرمزد جان گرفت و از پایگاه دیوان تا بارگاه خدایان را در اندك زمانی پیمود و پیام هرمزد را به مام وی رسانید.مام هرمزد نزد زروان رفت و سر فرود آورد و گفت: ((ای شهریار جهان روشنایی،فرزندم هرمزد را یاری كن كه شكسته و بی یاور در دست دیوان اسیر است.))

آنگاه ((زروان))برای رهایی هرمزد خدایان دیگر از خود پدید آورد.((مهر ایزد))نیرومندترین این خدایان بود.مهر ایزد برای نجات هرمزد به مرز جهان تاریكی روان شد و وی را ندا داد.چون از هرمزد پاسخ رسید،برای پیكار با دیوان پنج فرزند از خود پدید آورد كه نبرده ترین آنان ((ویس بد)) بود.

((ویس بد)) سلاح پوشید و به فرمان مهر ایزد به پیكار دیوان رفت و به زودی آنان را درهم شكست و در زیر پا نرم كرد و پوست از تنشان جدا ساخت.بسیار از دیوان را نیز در آسمانها به زنجیر كشید.

بنای عالم

آنگاه مهر ایزد به بنای جهان ما پرداخت:یازده آسمان را از پوست دیوان ساخت.از گوشت ایشان هشت طبقه زمین و از استخوان آنها كوهها را پدید آورد.یكی از فرزندان خود((پاهرگ بد)) را فرمان داد تا بر سر آسمانها بنشیند و رشته آنها را در دست بگیرد تا درهم نریزند.دیگری از فرزندان خود ((مان بد)) را بر آن گماشت تا طبقات زمین را بر دوش خویش نگاه دارد تا فرود نیایند..دیوان هنگامی كه بر هرمزد چیره شدند فرزندان او آب و باد و آتش و نور و نسیم را كه همه از گوهر روشنایی بودند بلعیدند.وقتی دیوان به دست مهرایزد شكست دیدند،بیشتر این عناصر نورانی از چنگ آنها رها شد و آزاد گردید.مهرایزد از این عناصر نورانی ستارگان آسمان را پدید آورد:گردونه آفتاب را از آتش،و گردونه ماه را از باد و آب،و ستارگان دیگر را از نوری كه از آفت دیوان آسیب دیده بودند پدیدار كرد.

روشن شهر ایزد

اما همه نوری كه دیوان بلعیده بودند آزاد نشد،و با آنكه بیشتر آن نور رهایی یافت قسمتی از آن در بند دیوان ماند.بازگذاشتن نور در دل دیوان روا نبود.چاره ای می بایست كرد.((هرمزد)) و((مهرایزد)) و دیگر خدایان جهان روشنایی فراهم آمدند و به سوی ((زروان))شهریار عالم روشنایی،رهسپار گردیدند.همه پیش تخت وی سر فرود آوردند و گفتند: ((ای شهریار عالم روشنایی! ای آنكه ما را به نیروی شگرف خویش آفریدی و آز و دیوان و پریان را به وسیله ما درهم شكستی و در بند كشیدی!هنوز بهره ای از گوهر نور در زندان دیوان به رنج اندر است.چاره ای بساز تا گوهر نور از بند دیوان رها شود و به جهان روشنایی باز گردد.))

آنگاه زروان سومین بار خدایان دیگر از خود پدید آورد و ((روشن شهر ایزد)) را كه از این خدایان بود به اداره جهان ما گمارد ،تا همانطور كه ((زروان))شهریار عالم بالاست،((روشن شهر ایزد)) نیز بر زمین و آسمان این جهان خداوند و پادشاه باشد و جهان را روشن بدارد و روز و شب را پدید آورد و چرخهای آفتاب و ماه و ستارگان را به گردش اندازد، و گوهر نور را كه به تدریج از چنگ دیوان رها می شود به سوی بهشت زروان رهبری كند.

گردش عالم

((روشن شهر ایزد))این جهان را كه ((مهر ایزد))ساخته بود به گردش در آورد و چرخهای آفتاب و ماه و ستارگان را به كار انداخت،و بدینگونه جهانی كه ما در آنیم پرداخته شد و به حركت درآمد و زندگی آغاز كرد.

در این جهان ذرات نور كه از زندان ظلمت رهایی می یابد در ستونی نورانی گردمی آید و از آنجا روز به روز به گردونه ماه می رود و در آنجا انباشته می شود،اینكه ماه در آغاز به صورت هلال است و پس از آن روز به روز بزرگتر و نورانی تر می شود از اینجاست.پس از پانزده روز پیمانه ماه پر می شود و ماه به صورت دایره تمام در می آید.آنگاه نوری كه در ماه گرد آمده به گردونه خورشید می رود.از اینجاست كه ماه پس از آنكه دایره تمام شد روز به روز كاسته می شود،تا به كلی از نور خالی می گردد و دیگر به چشم نمی آید.ذرات نور كه در آفتاب گرد می آیند از آنجا سرانجام به ((بهشت روشنایی)) كه مسكن زروان است می روند و به منزلگاه نخستین خویش می پیوندند.

گیاهان و جانوران

دیوان و پریانی كه ((ویس بد))فرزند ((مهر ایزد))مغلوب كرد و در آسمان به زنجیر كشید هنوز پاره ای از عناصر روشنایی را در دل خود پنهان داشتند.روشن شهر ایزد برای آنكه ذرات نور را از وجود ایشان بیرون كشد تدبیری اندیشید.چنان كرد تا از این دیوان موجودات دیگر پدیدار شوند.از تخمه دیوان نر در زمین پنج درخت روئید.درختان و گیاهان دیگر همه از این پنج درخت پدید آمدند.از تخمه دیوان ماده پنج جانور پدید آمد.جانوران این عالم از دو پا و چارپا و پرنده و خزنده و آبی از آنان به وجود آمدند.

در هر یك از گیاه و حیوان شراره ای از گوهر نور پنهان است.این همان نوری است كه دیوان پس از مغلوب ساختن هرمزد بلعیده بودند و اینك از وجود آنان به گیاه و حیوان انتقال یافته است.

این نور است كه به تدریج رهائی می یابد و در ستون نور گرد می آید و به ماه می رود.گردش عالم برای آنست كه ذرات روشنایی را كم كم از دل گیاه و حیوان و دیگر موجودات این جهان بیرون بكشد و به سر منزل نخستین بازگرداند.

پایان جهان

چون كار جهان منظم شد و چرخها به گردش افتاد،روشن شهر ایزد به یكی از خدایان،كه ((سازنده بزرگ))نام دارد،فرمان داد تا همانگونه كه سرمنزلی برای گردآمدن نوری كه از این جهان رهایی می یابد ساخته بود،زندانی نیز خارج از طبقات آسمان و زمین برای دیوان بنا كند.این زندان برای آنست كه چون پایان كار عالم فرا رسد و گوهر نور یكسره از وجود دیوان بیرون برود دیوان در آن زندان محبوس شوند و از دسترسی به جهان نور تا ابد محروم بمانند.در چنین روزی((پاهرگ بد)) كه رشته آسمانها را به دست دارد ،رشته را از دست رها می كند و آسمانها درهم فرو می ریزد.(( مان بد))نیز كه طبقات زمین را به دوش دارد آنها را از دوش می اندازد و آتشی مهیب در می گیرد و همه جهان ما در این آتش می سوزد و از آن جز تل خاكستری باقی نمی ماند.دیوان همه در بند می افتند و گوهر روشنایی از چنگال ظلمت رهائی می یابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:31  توسط وزیری  | 

نظرم بر این بود که درباره شاعر ملی ایران زمین حکیم ابوالقاسم فردوسی بنویسم ولی از آنجایی که دوست دارم این کار را به صورت دلخواه و شایسته ای انجام دهم و متاسفانه با کمبود وقت هم مواجه هستم تصمیم گرفتم این مطلب را به زمانی دیگر موکول کنم.از آنجایی که دوستم داراب ابراز تمایل کرده بودند تا متن ترجمه کتیبه شاپور و کرتیر در کعبه زرتشت را بخوانند.این متن تقدیم دوستان عزیز می شود.در سال 1317 هجری شمسی و در پی حفاریهای دانشگاه شیکاگو در نقش رستم،برسه وجه بنای مکعبی شکل کعبه زرتشت کتیبه هایی از شاپور شاه ساسانی و کرتیر موبد پرنفوذ همین خاندان کشف شد.کتیبه کرتیر به تحریر پهلوی ساسانی بر دیواره شرقی و کتیبه های شاپور اول شاه ساسانی بر سه وجه شرقی،جنوبی و غربی نقر شده است.این کتیبه ها از نظر تاریخی اهمیت فوق العاده ای دارند.کتیبه شاپور به سه زبان نگاشته شده است.دیواره شرقی بنا نسخه پهلوی ساسانی ،دیواره جنوبی نسخه یونانی و دیواره غربی نسخه پهلوی اشکانی کتیبه شاپور اول است.

 بهتر است وقایعی که با قدرتگیری شاپور همراه بوده است مرور کنیم.تاجگذاری شاپور امپراتوری روم را با دشمنی سرسخت رودرو کرد.این دوران امپراتوری روم به عصر فرمانروایان نظامی معروف است که در فواصلی کوتاه یکی،دیگری را از میدان به در می کرد و خود جانشین او می گردید و هنوز جلوس نکرده،سقوط می نمود. جریان وقایع بغرنج و پیچیده آن روزگار،همچنان ناشناخته باقی ماند تا این که کمی قبل از جنگ جهانی دوم،حفریات نقش رستم و کتیبه شاپور،فتح عظیم آن دوران و آنچه را که در پس پرده مانده بود آشکار ساخت.

برخورد اول شاپور با رومیها جنگ با امپراتور گوردیانوس  بود.نمی توان دقیق گفت که آغازگر جنگ چه کسی بوده است.در سال 242 میلادی گوردیانوس آماده جنگ با ایران شده بود و از سراسر امپراتوری روم سپاهی از گُتها و ژرمنها تهیه دید و از سوی بین النهرین که در دوره ساسانی آن را آسورستان می گفتند به ایران زمین تاخت.ولی در همان هنگام به وضعی نامعلوم کشته شد.معلوم نیست در. اثر جنگ این اتفاق افتاد یا دسیسه رقیب او فیلیپ او را به دیار نیستی فرستاد ولی در هرحال رومیها بعد از مرگ او فیلیپ را به امپراتوری خود انتخاب کردند.فیلیپ بعد از یک شکست در شهر(( پیروز شاپور)) در مرز فرات فورا درخواست صلح کرد.در سال 252 میلادی شاپور ارمنستان را تسخیر کرد و این برای روم شکست بزرگی بود.با اینکه حملاتی به مرزهای شرقی ایران صورت گرفت.شاپور از جنگ در جبهه غربی منصرف نشد و نصیبین در در سال 254 و دورا اروپوس را در سال 256 به تصرف خود در آورد.در سال 260 شهر ادسا توسط سپاهیان شاپور به محاصره در آمد و امپراتور والرین تصمیم گرفت این شهر مهم را باز پس گیرد و در نتیجه جنگ در گرفت.این تصمیم سرنوشت او را تعیین کرد.سپاه  روم با این که بیش از لشگر ایران بود،محاصره شد.امپراطور والرین دستگیر شد و صاحب منصبان لشگری و کشوری،حکام ایالات،سناتورها و همچنین عده زیادی از اشخاص عالی رتبه مملکت به اسارت شاپور در آمدند.ارتش روم از هم پاشید و سپاهیان دسته دسته تسلیم شدند.این حادثه یک فاجعه حقیقی برای رومیها بود.

من ترجمه فارسی نسخه پهلوی اشکانی کتیبه  کعبه زرتشت را از کتاب کتیبه های پارتی دکتر داریوش اکبر زاده تقدیم خوانندگان گرامی میکنم. مشخصات این کتاب را در منابع و ماخذ خواهم آورد تا در صورت تمایل علاقه مندان خود به اصل کتاب مراجعه کنند.

موقعیت کتیبه ها

موقعیت کتیبه ها

کتیبه نقر شده بر دیواره

1- من مزدیسن،بغ شاپور،شاهنشاه ایران و انیران که چهر(نژاد)از ایزدان،پور مزدیسن،بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور(نوه)بغ بابک شاه]است[.خداوندگار ایران شهرم و]این[ شهرها(کشورها) را دارم:

پارس،پارت،خوزستان،میشان،آسورستان،اربایستان،آتورپاتکان،ارمنستان

                         

2- وروچان،سیکان،اران،بلاسگان تا فراز به کوهِ کاف(=قاف) و ]به[ در(=حدود)آرانان و به همه ]حدود[ کوهِ پریشخوار،ماد،گرگان،مرو،هرات و همه ابر شهر:کرمان،سکستان،توران،مکران،پارتان،هندوستان،کوشان شهر تا فراز به پیشاور و تا به کاش(=کاشغر)،سغد و چاچستان........]تا ساحل[ دریا]یعنی[مزون شهر.ومن گرفتم پیروز شاپور نامی.....و من گرفتم

 

3- هرمزد اردشیر نامی/نام را.و این همه شهر(کشور) و شهریار و والیان،همگی برای ما به باج و بندگی ایستادند.و هنگامی که نخست من بر شهر (کشور)ایستادم(=پادشاه شدم)،گردیانوسِ قیصر از همه شهر"روم"،"گُت" و "ژرمن" سپاه جمع کرد واز ]سوی[ آسورستان به سوی ایرانشهر و ما آمد. و در مرز آسورستان جنگی در "مشیک"جنگ بزرگی بود(=درگرفت)گردیانوسِ

4-  قیصر کشته شد،سپاه رومیان از بین رفت و رومیان "فیلیپوس" را قیصر کردند و فیلیپوسِ قیصر به نمسته(=التماس و شفاعت)به سوی ما آمد و برای خون بها پانصد هزار دینار داد(پرداخت)]و[ به باج ایستاد(=باج گذار شد)و ما از این رو مشیک را "پیروز شاپور"نام کردیم(=نهادیم).

و قیصر دوباره دروغید،در ارمنستان گناه کرد و ما به شهر(=کشور) روم یورش کردیم و سپاه شصت هزار نفری رومیان را در"بیبالیش"

 

5-زدیم(نابود کردیم) و شهر(=کشور)سوریه و آنچه که در بالای شهر سوریه بود همه را آذر بیز(سوزانده)،ویران و نابود کردیم.وگرفتیم(=فتح کردیم)تنها در این نبرد از شهر(=کشور)رومیان: دژ و شهرستان "آناث"را با ناحیه های اطراف آن،دژ"اروپن" با ناحیه های اطراف آن،شهرستان بیبالیش با ناحیه های اطراف آن،شهرستان منبوگ

 

6- با ناحیه های اطراف آن،شهرستان حلب با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کنشرا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان آپومیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان رنیپوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان زوما با ناحیه های اطراف آن،شهرستان گُندُروس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ارمیناژ با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سلوکیه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان انطاکیه

 

7-با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کیروس با ناحیه های اطراف آن،دیگر شهرستان سلوکیه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان اسکندریه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان نیکوپولیس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سزار با ناحیه های اطراف آن،شهرستان حما با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ارستون با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دیکور با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دورا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دولیخ با ناحیه های

 

8-اطراف آن،شهرستان کرکسیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ژرمانیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان بتنان با ناحیه های اطراف آن،شهرستان خانر با ناحیه های اطراف آن.اندر کاپادوکیه:شهرستان سَتَل با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دومان با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ارنگلیا، با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سوش با ناحیه های اطراف آن،شهرستان شود با ناحیه های اطراف آن،شهرستان فرات با ناحیه های اطراف آن.

 

9-بر روی هم سی و هفت شهرستان با ناحیه های اطراف آن.سومین بار،هنگامی که ما به حرّان و الرّها حمله کردیم و حرّان و الرّها را محاصره کردیم،والریانوس قیصر به پذیره ما آمد و با ]او[ بود از سرزمین ژرمانیا،از سرزمین ریشیا،از سرزمین نیرکوس،از سرزمین داکیا،از سرزمین پندانیا،از سرزمین میسیا،از سرزمین آستاریا،از سرزمین اسپانیا،از سرزمین افریقا،از سرزمین تراکیا،

 

10-از سرزمین بوتنیا،از سرزمین آسیا،از سرزمین پامپیا،از سرزمین آسوریا،از سرزمین لوکونیا،از سرزمین گلاتینا،از سرزمین لوکیا ،از سرزمین کیلیکیه،از سرزمین کاپادوکیه،از سرزمین فریگیا،از سرزمین سوریه،از سرزمین فنیقیه،از سرزمین یهودیا،از سرزمین ارابیا،از سرزمین مورن،از سرزمین ژرمانیا،از سرزمین روتاس،از سرزمین اسنیوس.

 

11-از سرزمین میان رودان،سپاهی هفتاد هزار]نفر[.و در آن سوی حرّان و الرّها حمله بزرگی بر والریانوس قیصر بود(=شد) و والریانوس قیصر را،خودم،با دست های خویش دستگیر کردم و سایر حاکمان،سناتوران،و فرماند]هانی[ که در سر(=رأس) آن سپاه بود،همه را دستگیر کردم و به پارس هدایت کردم(=آوردم)و سرزمین سوریه،کیلیکیه و سرزمین کاپادوکیه را

 

12-آذر بیز(سوزانده)،ویران و غارت کردم.و گرفتم این بار از رومیان،سرزمین اسکندریه و شهرستان کتسیوس با ناحیه های اطراف آن،شهر شمشات با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کرترای با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ایگا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ماماسیتا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان مالوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان آدانا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ترسوس

 

13-با ناحیه های اطراف آن،شهرستان زفیرون با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سپستیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کورکوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان انزرپوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کاستاپلا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان نرینیاس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان پلاویاس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان تودینا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان قیصریه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کومانادیا

 

15-با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کوپستریا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سباستیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان بیرت با ناحیه های اطراف آن،شهرستان راکوندیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان لارندیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ایکوندیا با ناحیه های اطراف آن،همه شهرستان ها با ناحیه های اطراف آن سی و شش.و از مردمان سرزمین(=کشور)روم]و[از انیران

 

16-آورده شده(=به عنوان اسیر آورده شد)اندر ایران شهر،اندر پارس،پارت،خوزستان،آسورستان و دیگر سرزمین(=استان)به سرزمینی که از آنِ ما و پدر و نیاکان و پیشینیان]ما[بود،آنجا برقرار کردیم(=در آن جاها سکنی دادیم).و ما سرزمین های بسیار دیگری را خواستیم]و[بسیار نام(=آوازه)و نیوی(=دلیری)کردیم که اینجا ننوشتیم.اما آن چند(=مقداری)از کرده هارا فرمان دادیم نوشتن(=بنویسند)تا کسی که پس از]ما[خواهد بود.

 

17-این نیکنامی]کرده ها[ و نیوی و خداوندگاری ما را بشناسد.و پیش از آنکه ایزدان آنگونه سرزمین ها را به ما بدهند(=ارزانی دارند)و با پشتی(=پشتیبانی)ایزدان این چند کشور را بخواهیم و بداریم،این چنین ما در کشور بسیار آذر بهرام نشانیدیم و بسیار مغ مردان را کرفه کردیم و ایزدان را نیایش های بزرگ کردیم و اینجا،در کتیبه نوشتیم:یک آتشی معروف به شاپور

 

18- نام برای]آمرزش[روان و نیکنامیمان،آتشی معروف به آذر-آناهید نام برای]آمرزش[روان و نیکنامی دخترمان آذر-آناهید شهبانوی شهبانوها،آتشی معروف به هرمزد-اردشیر نام برای]آمرزش[روان و نیکنامی هرمزد-اردشیر،پسرمان،بزرگ شاه ارمنیان،آتشی معروف به شاپور نام برای ]آمرزش[روان و نیکنامی شاپور،پسرمان،شاه میشان

 

19- آتشی معروف به نرسه نام برای]آمرزش[روان و نیکنامی آزاده مزدیسن،نرسه،پسرمان،شاه هند]و[سکستان و توران تا ساحل دریا]برپا کردیم[.و آنچه را که بدین آذران ارزانی می داریم و آنچه از آیین ها که برپا داشتیم،هم چنین همه را بر این سند نوشتیم و از آن روی هزار بره را که افزون بر آیین بود و ما اینها را به آذران پیشکش کردیم،ما فرمان می دهیم که اینگونه کرده شود برای]آمرزش[ روان ما روز

 

20- به روز(=روزانه)یک بره،یک گریو و پنج هوفن نان،چهار پاس شراب،برای ]آمرزش[روان ساسان خدای و بابک شاه و شاپور شاهِ بابکان و اردشیر شاهنشاه،خورانزیم شهبانو،آذر-آناهید شهبانوی شهبانوها،شهبانوی دینی،بهرام گیلان شاه،شاپور شاهِ میشان.هرمزد-اردشیر شاه بزرگ ارمنیان،نرسه سکان شاه،شاپور-دختک

 

21- شهبانوی سکاها،چشمک بانو،شهزاده پیروز،مردود بانو،مادر شاپور شاهنشاه،شهزاده نرسه،رود-دخت شهزاده،دختر انوشک،وراز-دخت،دختر خورانزیم،شهبانوی استخر یاد و هرمزدک،پسر شاه ارمنیان،هرمزد و هرمزدک،اوتابخت و بهرام،شاپور پیروز پسر]ان[ شاه میشان،شاپور-دختک،دختر شاه میشان و

 

22- هرمزد-دختک دخر سکان شاه]هرکدام[یک بره ،یک گریو و پنج هوفن نان،چهار پاس شراب.

و از بره]هایی[ که آنجا باقی می ماند،تا هرزمان که طول بکشد،برای]آمرزش[روان کسانی که ما فرمودیم روانشان ستوده شود و اینجا نوشته شد:برای کسانی که در زمان خداوندگاری بابک شاه بودند:ساسان ارنوکان،فردکِ فردکان،بهرام بادِ هورکان،اسپورکِ اسپورکان،پوهرکِ مرتینکان،زیک در باربد

 

23- شاپور بیژنکان،شاپور مهروزینکان.برای کسانی که در زمان خداوندگاری اردشیر شاهنشاه بودند:ساترپ،ابرنیک شاه،اردشیر،شاهِ مرو،اردشیر شاهِ کرمان،اردشیر سکان شاه،دینیک،مادر بابکِ شاه،رودک مادر اردشیر شاهنشاه،دینیک بابکان،شهبانوی شهبانوها،اردشیر بیدخش،بابک هزارپت،دیهینِ وراز،ساسانِ سورن،ساسان اندیکان خدای،پیروزِ کارن

 

24- گوکِ کارن،ابرسامِ اردشیر فر،گیلمان دماوندی(=از دماوند)،رخش سپهبد،ماردِ دبیربد،بابک درباربد(رئیس تشریفات)،پاشهرِ ویسپورکان،ویفردِ فردکان،مهرخواست بریسکان،هوم فریاد مایگان بِد(=رئیس بایگانی)،دَرَن زین بد(رئیس اسلحه خانه)،شهرک دادور(=قاضی)،وردن آخور بد،مهرگ توسرکان،زیک زبرکان،سکپوس نخچیر بد،هوتوک آذوقه بد(=رئیس آذوقه)زاهین می دار.کسانی که برای(=در زمان)خداوندگاری ما بودند:اردشیر شاهِ ادیابن،اردشیر

 

25- شاه ِ کرمان،دینیک شهبانوی میشان،دستگرد شاپور،همزاسپ شاه وروچان،شاهزاده ولخشِ بابکان،شاهزاده ساسان که به وسیه فردکان نگهداری می شد(=پرورش یافته بود)،دیگر(=هم چنین)شاهزاده ساسان که به وسیله فردکان کدوگان نگهداری می شد،شاهزاده نرسه پیروز کان،شاهزاده نرسه شاپورگان،شاپور بیدخش،بابک هزارپت،پیروز اسب بد،اردشیرِ وراز،اردشیرِ سورن،نرسه اندیکان

 

26- خدای،اردشیرِ کارن،بهنام فرماندار،پریاک ساتراپ وه-اندیوک-شاپور،سریتود شاهموست،اردشیرِ اردشیر هشنوم،پاشهرِ تهم شاپور،اردشیر ساتراپ گودمان،چشمکِ نیوشاپور،بهنام شاپور هشنوم،تیر مهر دژبان شهرکَرد،زیک درباربد،اردوان دماوندی(=از دماوند)،گندفر آبکان رزمجوی و پاپیش،

 

27- پیروز-شاپور شنبیدکان،وارزن ساتراپ جی،کردسروِ بیدخش،بابک ویسپورکان،ولخش سلوکان،یزدبد،اندرزبد(=رای زن)شهبانوها،بابک سپسیردار،نرسه ساتراپ رند،تیانک ساتراپ همدان،وردبدپریستاگ بد،جود مرد رستکان،اردشیر بی فردکان،ابرسام-شاپور دریگان بد(=رئیس دربار)،نرسه بردکان،شاپور نرسکان،نرسه

 

28- آذوقه بد،هرمزد دبیر بد،نادوک زندانبان،بابک دربد(=دربان بد)،پاسپردِ پاسپردکان،آبداخش دژبدکان،کرتیر هیربد،رستگ،ساتراپِ وه اردشیر،اردشیر بیدخشان،مهر-خواست گنجور،شاپور فرماندار،ارشتادِ مهران،دبیرنامه ها،ساسانِ شبستان(=خواجه)ساسانکان،ویرایِ بازاربد(=رئیس بازاریان)،اردشیر ساتراپ نیریز،بغداد وردپتیکان(=گُلبدان)کرتیرِ اردوان،زروان دادبندگان

 

29- وینار ساسانکان،مانزکِ شبستان(=خواجه)،ساسانِ دادور(=قاضی)،وردن ناش پتکان،وردک(=گُلک)ورازبد(=گُرازبان)هریک،یک بره،یک گریو و پنج هوفن نان،چهار پاس شراب.اکنون همان گونه که ما بر امور و کارهای ایزدان می کوشیم و ایزدان دستگردیم(=دستگرد ایزدان هستیم) و به یاری ایزدان این چند شهر(=سرزمین)را خواستیم و گرفتیم،نیکنامی و نیوی(=دلیری)کردیم،آن کسی که پس از ما خواهد بود و فرهمند بُود او چنان که بر امور و

 

30- کارهای ایزدان بکوشد.پس ایزدان او را یاور باشند و دستگرد کنند.این دست نبشته(=کتیبه)من هرمزدِ دبیر،پسر شیلکِ دبیر]است[.

 

و اما کتیبه کرتیر بر دیواره شرقی بنا متاسفانه ترجمه فارسی این متن که به صورت مستقیم از نوشته پهلوی آن ترجمه شده باشد در دسترس من نیست ولی ترجمه انگلیسی آن را می توانید در اینجا بخوانید.این کتیبه دارای 19 سطر و شامل این مطالب است:کرتیر در ابتدا خود را معرفی میکند و سپس عناوین و القاب خود را در زمان پادشاهان گذشته می آورد.در زمان شاپور عنوان هیربد داشته است.هرمز عنوان((موبد اورمزد))را همراه با کلاه و کمر که تشریفات بزرگان بوده به او بخشیده است.همین عنوان را کرتیر در زمان بهرام اول،برادر هرمز،نیز داشته است.پس از آن که بهرام دوم پسر بهرام اول به سلطنت رسید،بر عناوین کرتیر افزوده شد.در ادامه کرتیر به ذکر فعالیت های دینی خود مانند مبارزه با ادیان دیگر(مسیحیان،مانویان و یهودیان و غیره)و تاسیس آتشکده ها و تخصیص موقوفات برای آن ها می پردازد.هم چنین از اصلاح موبدانی که به نظر او دچار انحراف بوده اند سخن به میان می آورد،فهرست ایالاتی را که در زمان شاپور به تصرف ایران در آمده بود،ذکر میکند و سرانجام کتیبه با دعا پایان می پذیرد.


 

منابع و مأخذ

1- اکبرزاده،داریوش،کتیبه های پهلوی اشکانی(پارتی)،چاپ اول،انتشارات پازینه،تهران 1382

2-تفضلی،احمد،تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام،چاپ دوم،انتشارات سخن،تهران 1377

3-مهرآبادی،میترا،تاریخ کامل ایران باستان،چاپ اول،انتشارات افراسیاب،تهران 1380

4-ویدن گرن،گئو،مانی و تعلیمات او،ترجمه دکتر نزهت صفای اصفهانی،ویرایش دوم چاپ اول،نشر مرکز،تهران 1376

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:54  توسط کیوان محمودی  |  59 نظر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط وزیری  | 

 

مقدمه

در 26  اکتبر سال 2000 میلادی رسانه ها اعلام کردند، مومیایی ارزشمندی مربوط به یکی از شاهزادگان ایران باستان از قاچاقچیان عتیقه کشف شده و در حال حاضر در موزه ملی پاکستان در کراچی قرار دارد.آن چه که خود من در اخبار سراسری دیدم شگفت آور و هیجان انگیز بود.مومیایی در تابوتی چوبی قرار داشت که خطوط میخی بر تابوت و پوشش سنگی مومیایی دیده می شد ونقش  انسان بالدار و درخت سرو که همانند حجاریهای تخت جمشید بر تابوت کنده شده بود شکی باقی نمی گذاشت که با اثری بی همتا از دوره هخامنشی مواجه هستیم.در مورد محل کشف این مومیایی گمانه زنیهایی مطرح شد.بلوچستان پاکستان،استان بامیان یا نیمروز افغانستان یا حتی همدان ایران نقاطی بودند که احتمال داشت مومیایی از آنجا به دست قاچاقچیان افتاده باشد و علت کشمکش دولتهای ایران و پاکستان و رژیم طالبان بر سر این مومیایی به همین دلیل بود.چهار کتیبه بر پیکره مومیایی و تابوت او وجود داشت که با ترجمه آنها نشان داده شد مومیایی  متعلق به رودوگونه دختر خشایارشا شاهنشاه هخامنشی  است.اما......

جنایتی انسانی و علمی

با بررسی بیشتر کارشناسان روشن  شد کتیبه های فارسی باستان مومیایی و تابوتش اشتباهات املایی و دستوری دارد که با نمونه های هخامنشی و ضوابط زبانشناسی آن همگون نیست.از طرفی نقش انسان بالدار(یا به عقیده برخی اهورامزدا)ودرختان  سرو کنده شده بر تابوت با نمونه های باستانی ناهمانندیهایی را نشان میداد.رودیگر اشمیت متخصص برجسته زبانهای ایرانی مقاله ارزشمندی درباره کتیبه های این مومیایی نوشته و  به روشنی نشان داده است متون توسط کسانی که به فارسی باستان و تاریخ هخامنشی آشنایی نسبی داشته اند جعل شده و به تبع آن خود مومیایی هم جعلی است.عنوان کامل این مقاله  که در شماره اول مجله بین المللی مطالعات ایرانی-نامه ایران باستان به چاپ رسیده است بدین شرح است:

A Further Spurious Inscription in Old Persian Writing:The Mummy of Rhodogoune

تلاش کرده ام با بهره گیری و ترجمه قسمت اعظم مقاله عالمانه ایشان در دو قسمت بحثی در مورد این مومیایی ساختگی داشته باشیم.قسمت اول را پیش رو دارید تا در روزهای آینده قسمت دوم را هم  تقدیمتان کنم.

مومیایی منسوب به دختر خشایارشا

مومیایی منسوب به دختر خشایارشا

 

با چهار کتیبه به فارسی باستان روبرو هستیم که رودیگر اشمیت آنها را A-B-C-D نامگذاری کرده است

متن A: (در پنج خط)بر لوحه ای طلایی که روی سینه مومیایی نصب شده است

 

متن A نوشته لوحه ای طلایی بر سینه مومیایی

متن A نوشته لوحه ای طلایی بر سینه مومیایی

حرف نویسی متنA

a-d-m : du-x-t : x- 1-

sh-a-y-a-r-sh-a : x-sh- 2-

a-y-a-th-i-y-a : v- 3-

z-a-r-g : a-mi-y : a-d-m 4-

ru-du-gu-u-n : a-mi-y : 5-

ترجمه:"من دختر خشایارشا هستم، شاه بزرگ،من رودوگونه هستم" 

 

متن B (در هفت خط) بر قطعه سنگی پوشش مومیایی

متن B در هفت خط بر قطعه سنگی پوشش مومیایی

متن B در هفت خط بر قطعه سنگی پوشش مومیایی

حرف نویسی متن B

 

a-d-m : ru – 1-

du-gu-u- 2-

n : a-mi-y : 3-

p-a-tu-u : 4-

m-a-m : a- 5-

u-r-m- 6-

z-d-a : 7-

ترجمه: "من رودوگونه هستم.اهورامزدا مرا بپایاد!"

 

سطح درپوش چوبی تابوت به سه قاب تقسیم شده است که متن C بر دو قسمت آن نگاشته شده است

 

C 8-14

 

نماد انسان بالدار

 

C 1-7

 
سطح در پوش چوبی تابوت به سه قاب  تقسیم شده است که متن  Cبر دو قسمت آن نگاشته شده

سطح درپوش چوبی تابوت به سه قاب تقسیم شده است که متن C بر دو قسمت آن نگاشته شده است.

 

حرف نویسی متن C

a-d-m : du-x-t : x-sh-a-y-a- 1-

r-sh-a : x-sh-a-y-a-th-i-y-a : 2-

v-z-a-r-g : a-mi-y : a-d-m 3-

:ru-du-gu-u-n : a-mi-y : b-a- 4-

g : v-z-a-r-g : a-u-r-m- 5-

z-d-a : p-a-tu-u : m-a-m : a- 6-

u-r-m-z-d-a : p-a-tu-u : a-u- 7-

r-m-z-d-a : n-a-i-b-a-m : u- 8-

t-y-a-m-i-y : t-y-a : a-s- 9-

t-i-y : a-u-r-m-z-d-a : sh- 10-

i-y-a-t-i-mi : m-n-a : f-r- 11-

a-b-a-r-a : a-n-a-m-k-h-y- 12-

a : m-h-y-a : V : r-a-u-c-a- 13-

sh : y-a-k-t-a : a-h-a : 14-

ترجمه : "من دختر خشایارشا هستم،شاه بزرگ،من رودوگونه هستم.خدای بزرگی است اهورامزدا.اهورامزدا مرا بپایاد!اهورامزدا نیک و آنچه که از آن من است بپایاد.اهورامزدا شادی و سعادت به  من ارزانی داشت.پنج روز از ماه انامَکَ گذشته بود."

 

بر سطح خارجی درپوش تابوت متنD در دو سطر نگاشته شده است که سطح تابوت را دور می زنند.علت تفاوت اندازه سطرها هم قرار گیری آنها بر عرض و طول تابوت است.

 

بر سطح خارجی درپوش تابوت متنD در دو سطر نگاشته شده است که سطح تابوت را دور می زنند

بر سطح خارجی درپوش تابوت متنD در دو سطر نگاشته شده است که سطح تابوت را دور می زنند.

 

حرف نویسی متن D

p-a-tu-u : a-u-r-m-z-d-a : n-a-i-b-a-m :u-t-y-a-m-i-y : t-y-a : a-s-t-i-y : y-a-di-y : i- 1-

m-a-m : i-p-i-m : v- 2-

i-n-a-h-i-y : i-m-i-u-a : p-a-t-i-k-r-a : n-a-i-y-di-sh : vi-s-a-n-a-h-i-y :u-t-a-t-a-i  3-

4- y : y-a-r-a : t-a-u-

5- m-a : a-h-a-t-i-y : p-a-r-i-b-a-r-a-h-di-sh : a-u-r-a-m-z-d : y-u-v-m : d-u-sh-t-a : b-i-y-a : u-t-

 6- a-t-a-i-y : t-a-u-m-a- : v-

 7- -s-i-y : b-i-y-a : u-t-a : du-ru-a-g-m : ji-u-a : u-t-a : t-y-a : ku-n-a-u-a-h-i-y : a-u-t-a-i-y : a-u-r-m-

 8- z-d-a : sh-i-y-a-t-m : ku-nu-u :

 ترجمه: اهورامزدا آنچه نیک است و از آن من است بپایاد!اگر این نبشته ها یا پیکره ها  را ببینی و تباهشان نسازی و تا هنگامیکه تو را توانایی است نگاهشان داریُ اهورامزدا تو را دوست باد و دودمان تو بسیار و زندگیت دراز باد و آنچه کنی آن را به تو اهورامزدا خوب کناد!

 در قسمت آینده با یاری مقاله اشمیت اشتباهات این کتیبه های ساختگی را نشان خواهیم داد و تلخ تر از آن قتل انسانی را بررسی خواهیم کرد که از جسد او به عنوان مومیایی استفاده شده است..

((ادامه دارد))

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوستان عزیز قصد داشتم  قسمت دوم مومیایی رودوگونه را تقدیمتان کنم که یکی از وبلاگ نویسان چندین مطلب از جاودانان را بدون ذکر منبع و اجازه بنده کپی برداری کرده است.از جمله همین  موضوع پیشین را از آنجا که خواسته ام مطالب را از تارنمای خود پاک کنند از سایت ایشان نامی نمیبرم و تا تکلیف این موضوع روشن نشود متاسفانه نخواهم نوشت.رونوشت از مطالبی که نویسنده اصلی با صرف زمان و حوصله آفریده بدون ذکر منبع خلاف اخلاق و وجدان است و به هیچ رو برای من قابل قبول نیست.ضمن اینکه با سایت بلاگفا هم در اینباره مکاتبه کرده ام و منتظر پاسخ می مانم.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:11  توسط کیوان
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:27  توسط وزیری  | 

یکی از دوستان نویسنده و فرهیخته این تارنگار بنام البرز، پژوهشی شایسته در بررسی برخی از واژه‌های برجای مانده از «آذری كهن» انجام داده‌اند كه در دنباله خواهيم خواند. از همهء دوستان آذربايجانی و نيز همهء کسانی که با زبان كنونی مردم آذربایجان آشنایی دارند درخواست می‌شود كه در اين راه نيك همراهمان باشند.

فراخوان

 

برای پیدا کردن ردپای آذری باستان در ترکی آذری

 

تاکنون شواهدی بسیار درمورد زبان آذری باستان ارائه شده  که با وجود مستدل بودن ،بیشتر متکی به براهین تاریخی بوده اما  بندرت از دلایل زبانشناسی برای اثبات وجود آن استفاده شده است . زبانشناسان عقیده دارند که با از بین رفتن یک زبان ، اثرات آن در زبان جدید و جایگزین باقی میماند ونحوه وام گیری زبان جدید از قدیم گویای ماهیت و تاریخ هردو زبان میباشد . تعداد واژه هایی که در ترکی آذری ، ریشه غیر ترکی دارند ، بسیار زیاد است ؛ فقط انتساب آنها به آذری باستان کار مشکلی است زیرا خود آذری باستان بنظر نمیرسد که با پارسی (و/ یا کردی) معمول در بقیه نقاط ایران تفاوتهای عمده ای داشته و لذا همیشه نمیتوان دقیقا معلوم کرد که ورودی این واژگان به ترکی آذری از آذری پهلوی بوده یا از زبان همسایگان . به هرحال مثالهایی وجود دارد که کلماتی با ریشه زبانی هندواروپایی (آریایی) در ترکی آذری هستند که حتی در فارسی یا کردی هم استفاده نمیشوند و ورود آن از آذری باستان تنها توضیح منطقی برای وجود آن است .

 

  • چند مثال : چوهره ای ( رنگ صورتی در آذری ترکی ) ریشه اش "چهره " در زبانهای آریایی است .  گوودوش (نوعی ظرف ) ریشه اش گاو- دوش میباشد . آمرووت (گلابی) ریشه اش امرود ؛ پاپیش (نوعی کفش) پاپوش ؛ بیچین (درو) بچین [چیدن]؛ کوشن (کشتزار مشترک روستا) از کشن (کشتزار) ؛ همار (تخت و مسطح ) از هموار ؛ چات (درز) از چاک ؛ اوز ( من ) از از["من" در پارسی باستان] ؛ صورات (لپ – گونه ) از صورت ( هردو از عربی هستند ولی در خود عربی "بشره" است:  در ایران صورت به معنی "صورت " بکار میرود ) ؛ داسنماز (وضو) از دست – نماز ؛ سوسری (سوسک ) از سوسری (در ترکی استانبولی میگویند قره فاطما [فاطمه سیاه !!!] ) ؛ تیرنگه (نوعی آواز ضربی) از ترانه ؛ چیبان (شبان ،چوپان) از چوب بان و/یا شبان ؛ گورچین (نوعی پرنده کوچک) از گور(خاشاک) + چین (چیدن وبرداشتن) ؛ بیزو (نوعی گاو) از wis-onto هند و اروپایی ؛ پیی سری (پس گردنی) از پی (پشت) + سری ؛ پی اسکن (پاشنه کش) از پی (پشت) + افکن ؛ توو ( تف ) از تفو . باخچا از باغچه . ناخش (بیمار) از ناخوش.

 

بعضی از تلفظها در ترکی آذری مشابه تلفظهایی است که در پارسی باستان وجود داشته مثلا کلمه "دوست" احتمالا از زبان فارسی وارد ترکی آذری نشده است فارسی :Doost    ولی در بعضی لهجه های ایرانی مثل دری افغانی  Doust   (تقریبا با ضمه واو ) . در ترکی آذری هم گاهی یولداش بکار میرود و گاهی "دووست" . "قازان" در ترکی آذری " دیگ" است ؛ اما در بعضی از ضرب المثلها مثل "بیله دیگ ، بیله چغندر" از خود "دیگ" استفاده شده است . همین درمورد واژه "کوپک" به معنی سگ هم صادق است : لغت " ایت " ریشه ترکی دارد ولی احتمالا "کوپک " یک واژه قدیمی مادی باشد ! "سپاکو" یک نام قدیمی مادی است که در تاریخ هرودوت هم آورده شده است ، تغییر آن بصورت سپک وسگ در مقابل چوپک و کوپک امکانپذیر است (هنوز هم تلفظ کپک در بعضی نقاط نزدیک به "چوپن" است ) . " بابا " با ریشه هندواروپایی در کنار آتا و دده کاربرد دارد. "ننه" همینطور ، درکنار آنا (ترکی) بکار میرود . "عمه" از عربی مشتق شده ولی در فارسی کاربرد دارد .   

 

ببینید که چگونه در مثال زیبای زیر ( که سروده زنده یاد شهریار است [حیدربابا] )واژه هایی با ریشه باستانی بکار رفته است :

 

  • قاری ننه گئجه ناغیل دینده ؛ ننه پیره که شبها قصه میگفت

 

  • کولک قالخیب ، قاب – باجانی دوینده ؛ گردوخاک که بلند میشد ، درو پنجره رو به هم میکوبید  

 

  • قورد گئچینین شنگلیسین یینده ؛ گرگه [که در قصه شنگول و منگول و حبه انگور] شنگولِ [مامان] بزه رو میخورد

 

  • من قاییدیب ، بیرده اوشاق اولیدیم ! [ چه میشد] من برمیگشتم کودک میشدم

 

  • بیرگل آچیب ، اوندان سورا سولیدیم ! یک گل شکفته ، سپس می پژمردم 

 

"ننه" واژه ای قدیمی درزبانهای ایرانی است . "ناغیل" نقل است (عربی) .   کلمه "باجا" (روزنه = باجه ) از " پا چنگ و باجنگ " مشتق شده است . شنگل همان شنگول است. من (فارسی) به جای بن(ترکی) گاهی بکار میرود.  گل هم همان گل فارسی است .

 

از وبلاگ نویسندگان محترم آقای مهدی جم پور و آقای قدسی (كلور) استفاده میکنم و نظر آنها را هم می آورم :

 

[ از مثل و مناظره بگذریم و به ابزارآلات در بایست‌های کشاورزان آذربایجانی امروز هم به دقت نظر افکنیم، می‌بینیم که آنان هنوز هم « تات = فارسی زبان» هستند. مثلاً :

 

لغات کشاورزی در دهات آذربایجان : کدخدا، ورزیار، رَشبَر (رنجبر)، باغبان، میرآو، چوپان، چودار، پادار، رَمی، شُخُم، تُخُم، گاواهن، جوت (جفت) خرمن، خرمنگاه، ذج، شنه (شانه)، جرجر، جوال، باغ، باغچه، میشه (بیشه)، بستان، بیل، بیلچه، کردی، بازو، وَر، بند، ناو، کهریز، فَنُو، دَن آو، خاک آو، شورآو، شوراکت، کَوشَن، وَرَزَن، جیم، چمن، سنبل، کولش، کوزر (کوزل)... جلال آل احمد هم می‌نویسد :

 

گرچه در دهات دیگر بلوک زهرا (که اغلب در آنها بوده‌ام و مطالعات کلی کرده‌ام) مردم به ترکی حرف می‌زنند ولی مثلاً در « خوتان» و «ماشگین» و « چیسگین» ادوات زراعت و کشاورزی و اصطلاحات خاص آن هنوز به زبان تاتی است. (ص 19)

 

هرگاه روستایی آذربایجانی بخواهد مسکنی معمولی و پناهگاهی ایجاد نماید، لااقل اشخاص: بنا، بنا شاگرد، فعله، نواکش، کژکار، نجار را با مصالح و ابزار : گژ (گچ) آهاک، کژخاک، کربیچ (خشت و آجر) تخته، دیرک (تیرک) شاتر (شاه تیر) پردی (توفال) حصیر، - تیشه، مالا، شمشه، شاقول، تراز، زنبه. فرقون. بیل، کلنگ، الک غربیل، نردوان، تخته مالا، ناوا، خَرَک و غیره را فراهم می‌کند و با این تمهیدات و تجهیزات، به ساختمان بِنُوره، دُورا (دیوار) مُهرَه دُوار، دام (بام) طاق، طاقچه، اطاق، کف، ایوان، آستانا، بالاخانا، صندوقخانا، قهوه‌خانا، آشپزخانا، زیرزمی، پله‌کان، پکا، آخر، طوله، حوض، انبار، هِرَه، چاله سر، شیره سر، دالاوسر و غیره می‌پردازد و سایر امور بنایی را انجام می‌دهد. سایر صنوف و نمودهای شهری بدین رسم و روش از زبان فارسی بهره‌ها گرفته و نام و نشان یافته‌اند.]

 

 

 

  از خوانندگان محترمی که با زبان « ترکی آذری» آشنایی دارند دعوت میشود که واژه هایی را از این زبان (ترکی آذری) برای ما ارسال کنند که امکان دارد ریشه آذری باستان (آذری پهلوی) داشته باشند . از نظر منتقدان مخالف هم استقبال میشود که در صورت مخالفت دلایل خود را اظهار بفرمایند .

با سپاس فراوان از جناب البرز برای نوشتن و فرستادن اين مقالهء ارزشمند.

==========

+  300 the movie

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:19  توسط وزیری  | 

زخمه بر تندیس

تحلیلی بر آسیبهای وارد شده بر پیکره مصری داریوش

از زمان کشف پیکره داریوش بزرگ در سال 1350(1972 میلادی) به دست هیئت باستان شناسی فرانسه به سرپرستی ژان پرو در شوش ،تا کنون پرسشهای بسیاری درباره این تندیس مطرح شده،اما به جز چند پژوهش کمتر بدان پرداخته شده است.این پیکره در کنار دروازه ورودی رو به محوطه کاخهای سلطنتی شوش قرار داشته و به فضای اندرونی محوطه می نگریسته است(طرح زیرین)

دروازه شرقی و مجسمه ها

شواهد باقیمانده نشان می دهد که این پیکره در یکسوی دروازه و پیکره دیگری ظاهرا به همین شکل و اندازه،یا شبیه به آن به صورت قرینه در سوی دیگر دروازه قرار داشته است،اما امروزه اثری از آن دیده نمی شود و فقط جای قرار گرفتن آن در کنار دروازه نشان می دهد که روزگاری تندیس سنگی بزرگی مانند نمونه قرینه اش در آن مکان قرار داشته است.این نکته را از قطعه سنگهایی که برای زیر سازی در زیر این دو محل قرار داده شده می توان دریافت.همچنین در هنر هخامنشی، قرینه سازی همواره بنیان اصلی طراحی کاخها و معماری و فضا سازی بوده است،به ویژه برای پیکره ها و نقشهایی که در کنار ورودی کاخها قرار می گرفته اند .با تماشای این تندیس،نخستین پرسش برای هر بیننده عادی یا متخصص این است که سر پیکره کجاست؟و به دنبال آن،این پرسش مطرح می شود که چه بر سر این تندیس  و نیم تنه و سر آن آمده است و آیا این امکان وجود دارد که بتوان سر پیکر را یافت؟این پرسشها و پرسشهای دیگر همواره درباره این پیکره مطرح بوده است.بر روی این تندیس و پایه آن می توان خراشها و بریدگیهای بسیاری را یافت که همگی حکایت از آسیبهایی دارد که طی زمان بر این پیکره ارزشمند وارد شده است.پیداست زمانی این تندیس و آثار مشابه تقدس و احترام زمان خود را از دست داده و مورد حمله شخص یااشخاصی قرار گرفته است.پس نخست باید دید چه کسانی و در چه زمانی این آسیبها را بر پیکره وارد کرده اند.به طور کلی چنین صدماتی به آثار و نقوش گذشتگان همواره در تاریخ وجود داشته و به جز صدمات طبیعی اغلب به سه شکل انجام می شده است:1-آسیبهای وارد شده به دست مردمان 2-آسیبهای وارد شده به دست فرمانروایان 3-آسیبهای ناشی از تهاجم ارتشهای تجاوز گر.

آسیبهای ایجاد شده به دست مردمان در طول تاریخ همواره زیانهای فرهنگی بسیاری به دنبال داشته،چون آثار برجای مانده از گذشتگان کم کم در طول زمان فراموش شده و در نتیجه احترام و تقدس آنها نزد مردم از یاد رفته است،البته به جز موارد استثنایی،مانند مواردی که مردم ارزش تازه ای را جایگزین ارزشهای کهن می کنند و اثری را دارای تقدس بومی یا مذهبی می دانند و از آن نگهداری می کنند.نمونه ای از این آسیبهای ناشی از فراموش شدن تقدس و احترام یک محل را می توان در تخت جمشید یا بیستون مشاهده کرد که چگونه رهگذران یا افراد دیگر به نقشها آسیب رسانده اند.آثار تیرهای برجای مانده بر روی نقشها نیز نشان می دهد که زمانی خانها یا رهگذران تفنگدار از سر تفریح یا آزمودن مهارت آنها را هدف گلوله قرار داده اند.آسیبهایی که فرمانروایان ایجاد کرده اند نیز همواره از عوامل مهم تخریبی آثار گذشتگان بوده است.نمونه های بسیاری از این دست در تاریخ دیده می شود در مصر نام برخی فرعونها به عمد به دستور فرعونهای بعدی پاک شده است.مانند نام ملکه هت شپ سوت به دستور توتمس سوم یا فرعون آخناتون،توتانخامون و آی به دستور هورم هب.

در ایران نیز بارها چنین مواردی اتفاق افتاده است،مانند حذف آثار اشکانیان به دست ساسانیان که به عمد انجام گرفته و یا گاهی بدون احساس کینه فقط برای استفاده از محل،مانند نقش بهرام دوم در نقش رستم که یک نقش برجسته با ارزش ایلامی را از بین برده و یا وقفنامه شیخعلی خان زنگنه در بیستون که به یکی از نقش برجسته های پارتی آسیب فراوان رسانده است.

آسیبهای ناشی از حمله ارتشهای متجاوز نیز از عوامل مهم آسیب و صدمه به آثار به شمار می رود و ایران در طول تاریخ خود بسیار شاهد آن بوده است.یکی از نمونه های این ویرانیها و تاراجها را سربازان آشوری بر سر شهرهای ایلامی و به  ویژه شهر شوش آورده اند.سخنان آشور بانیپال درباره چگونگی ویران کردن سرزمین ایلامیان،به راستی تکان دهنده است،آسیبهای وحشیانه ای که اسکندر و سربازانش  به آثار هخامنشیان وارد آورده اند،نیز از این نمونه هاست.آسیبهای وارد شده بر تندیس داریوش نیز از این سه گروه بیرون نیست.شاید با بررسی دقیق نوع آسیبهایی که بر این پیکره وارد شده بتوان اطلاعات بیشتری در زمینه آنچه بر سر آن رفته است به دست آورد.

جنس سنگ این پیکره نشان می دهد که از معادن سنگ موجود در وادی حمامات در جنوب مصر به دست آمده و نوشته روی پیکره نیز به روشنی بیان میکند که (( این پیکره به دستور داریوش شاه در مصر ساخته شد تا پس از این کسانی که آن را می بینند(آیندگان)بدانند که مرد پارسی مصر را گرفته است)).به نظر می رسد این پیکره که به (( شیوه مصری ایرانی شده ))ساخته شده است،در اصل در خود مصر، در یکی از معابد هلیوپولیس قرار داشته.به دلیل یافت نشدن سر پیکره،شاید این تصور به وجود آید که پیکره در زمان شورش مصر در زمان خشایارشا یا شورش شاهزاده ایناروس در زمان اردشیر اول،مورد حمله و بی احترامی شورشیان مصری و یونانی قرار گرفته و بعدها پس از تسلط دوباره ایرانیان بر مصر ،این تندیس را از مصر به ایران آورده و در کاخ سلطنتی شوش نهاده اند.چنین فرضی را نمی توان پذیرفت چرا که مصریان می توانستند این پیکره را به طور کامل نابود کنند.

مجسمه داریوش در محل کشف

مجسمه داریوش در محل پیدا شدن

همچنین نمی توان پذیرفت که هخامنشیان پس از دستیابی دوباره به مصر،پیکره آسیب دیده و شکسته داریوش را به شوش آورده و نماد این بی احترامی و حرمت شکنی را در برابر دید خاندان هخامنشی،بزرگان حکومتی و نمایندگان کشورهای دیگر قرار داده باشند.بیشتر می توان چنین تصور کرد که این پیکره پس از مدت کوتاهی از راه نیل و کانال داریوش و دریای پارس به ایران آورده شده و به همراه قرینه اش در شوش در پشت دروازه شهر شاهی قرار داده شده است.در ضمن نمونه ای از نقش جلوی پایه پیکره در پشت پیکره نیز کنده شده که نشان می دهد در اصل پیکره برای جایی ساخته شده بود که از پشت آزاد بوده و این نقش دیده می شده است.اما در شوش این نقش با تکیه دادن پیکره به دیوار دروازه شاهی از دیدگان پنهان مانده.بررسی این قسمت نشان می دهد که هیچ گونه آسیب عمدی به این بخش و پشت پیکره وارد نشده است و این بخش کاملا سالم است.پس آسیبها باید در شوش به پیکره وارد شده باشد نه در مصر.

نقوش و تزئینات مصری بر پایه مجسمه

نقوش و تزئینات مصری جلوی پایه مجسمه که عینا در پشت پایه هم حجاری شده

 

به دلیل در دست نبودن اثری از پیکره دوم،نمی توان با اطمینان گفت آیا پیکره دوم نیز مانند پیکره نخست در مصر ساخته شده بوده و یا نمونه مشابهی از آن را در ایران ساخته بودند.قطعه ای از چهره یک تندیس دیگر با اندازه هایی نزدیک به اندازه های این پیکره را دومکنم در تپه آپادانای شوش به دست آورده که هم اکنون در موزه لوور پاریس نگهداری می شود.اما جنس این سنگ با سنگ پیکره مصری به کلی متفاوت است.

قطعه ای از صورت مجسمه ای که دومکنم در شوش یافته و اکنون در لوور است

قطعه ای از صورت مجسمه ای که دومکنم در شوش یافته و اکنون در لوور است

 

پیکره مصری داریوش از سنگی ساخته شده که در ایران یافت نمی شود، ولی در جنوب مصر معادنی از آن وجود دارد و همچنین دارای رگه های گرد است،اما نمونه باقیمانده در لوور از جنس سنگ آهک است و به نظر می رسد از جنس سنگهای معادن ایران باشد و رگه های خطی دارد.اگر بپذیریم که این قطعه مربوط به پیکره ای همانند پیکره  مصری است،می توان احتمال داد که شاید نسخه دیگری از پیکره داریوش در ایران ساخته و آن را به صورت قرینه در کنار دروازه و پیکره نخست قرار داده بودند.البته قطعات دیگری نیز از سنگ سفید در لوور موجود است که یکی از آنها کتیبه ای با نام داریوش دارد و نشان می دهد پیکره های دیگری نیز از داریوش در شوش وجود داشته.اما درباره شیوه مصری یا ایرانی آن نمی توان نظر داد.شاید شکستن پیکره دوم به دلیل جنس سنگ آن آسانتر بوده و به راحتی توانسته اند آن را تکه تکه کنند.اما شکستن پیکره نخست برای حمله کنندگان کار ساده ای نبوده .آثار باقیمانده بر روی دستها،بازوها،پا و بخشهای دیگر نشان می دهد که حمله کنندگان با ضربه های مختلف اشیاء گوناگون سعی در شکستن و جدا کردن قطعات پیکره از هم داشته اند.اما تلاش بیهوده ای صورت گرفته است و با توجه به شکستگیها و پریدگیهای روی پیکره می توان دریافت که نیروی بسیاری صرف شده تا پیکره از هم جدا شود.اما این تلاش ظاهرا به خسته شدن حمله کنندگان انجامیده است.آسیبهای وارد شده بر پیکره را می توان به سه گروه اصلی تقسیم کرد:

1)آسیبهایی که برای شکستن و جدا کردن قطعات پیکره انجام گرفته.

2)آسیبهایی که تنها از روی تفریح یا حرمت شکنی به پیکره وارد شده است

3)آسیبهایی که برای محو و زدودن هویت پیکره ایجاد شده است.

در مورد نخست می توان جای ضربه هایی را بر بدن پیکره دید که با ابزارهای غالبا نوک تیز به وجود آمده است.پشت پیکره به دلیل آنکه به دیوار تکیه داشته از ضربه ها در امان مانده و اثری از ضربه یا خراش در پشت آن دیده نمی شود،اما در کناره های ستونی که پیکره را از پشت استوار نگاه داشته،آثار ضربه دیده می شود،و به نظر می رسد صدمه زنندگان به این نتیجه رسیده بودند که این تکیه گاه سنگی از شکسته شدن پیکره جلوگیری می کند و بنابر این تلاش کرده اند تا نخست آن را خرد کنند ولی ظاهرا تنها خود را خسته کرده اند ،چون این تکیه گاه هم از جنس همان سنگ مرغوب بوده و هم از دو سو با دیوار و بدنه پیکره احاطه شده بوده و شکستن آن در چنان زاویه ای ،کاری دشوار و ناممکن بوده است.بررسی آثار ضربه بر پیرامون پیکره نشان می دهدکه شاید چند تن زمانی را در پیرامون پیکره صرف کرده اند تا با ضربه زدن قطعاتی از آن را جدا کنند اما زود خسته شده اند.از تعداد ضربه های وارد شده نیز می توان به این نکته پی برد.ضربه هایی با شیئی محکم ولی کوچک که سر آن چند شاخه بوده نخست بر بازوی پیکره وارد شده و با چند بار تلاش بی نتیجه بودن این ضربه ها برای شکستن بازوی پیکره آشکار شده ،سپس شخص دارنده این ابزار با همان شیء به سراغ بخش نازکتری از پیکره رفته که قطر کمتری نسبت به بازو داشته باشد و مچ دست پیکره را انتخاب کرده و ضربه هایی نیز بر آن وارد کرده ولی از این کار نیز نا امید شده است.

آثار ضربه بر بازو و دست چپ پیکره

آثار ضربه بر بازو و دست چپ پیکره

 

ضربه های دیگری نیز به طور پیوسته در یک ردیف بر پشت بازوی پیکره وارد شده است که فقط یک پریدگی سطحی در راستای ضربه ها بر روی بازو ایجاد کرده است.بر روی مچ دستها نیز ضربه های پیوسته ای وارد شده است،اما فقط آسیبهای جزئی به بار آورده و هیچ گونه شکستگی کلی یا صدمه اساسی بر آن وارد نساخته است.آثار ضربه را می توان بر روی خنجر داریوش نیز به خوبی مشاهده کرد.این نوع ضربه ها را را فقط بر روی نقاطی وارد ساخته اند که بتوانند پیکره را از هم جدا کنند.اما اثری از این نوع ضربه ها بر روی نوشته های پیکره دیده نمی شود.ظاهرا قصد اصلی این گروه از حمله کنندگان،شکستن و ناقص کردن پیکره بوده است و بس.

دومین مجموعه آسیبهایی که بر پیکره وارد آمده،نوعی حرمت شکنی یا تنها از روی تفریحی خصمانه بوده است.بخش بالایی پیکره شامل شکم، بازوها و دستی که روی سینه قرار گرفته است،آثار ضربه های بسیاری بر خود دارد.اثر این ضربه ها برای کسانی که تجربه تیراندازی با تیر و کمان داشته باشند،بسیار آشناست.سر پیکان پس از پرتاب در صورت برخورد با سطح سختی که کمی نسبت به زاویه پرتاب انحنا داشته باشد یک خراش و در نهایت یک نقطه اوج یا پریدگی ایجاد می کند.در صورت برخورد مستقیم تیر با سطح صاف، یک نقطه پریدگی تک ایجاد می شود.روی نیمه بالایی پیکره اثر هر دو نوع دیده می شود،یعنی خراشیدگیهایی که در انتها به یک بریدگی کوچک و گرد ختم می شود و همچنین نقاط پریدگی تک.

ضربات تیر و کمان و زوبین بر پیکره داریوش

 

ضربات تیر و کمان و زوبین بر پیکر داریوش

 

ضربات تیر و کمان و زوبین بر پیکره داریوش

ضربات تیر و کمان و زوبین بر پیکره داریوش

 

این نکته نشان می دهد که این پیکره هدف تیراندازی افرادی مسلح با تیر و کمان بوده است.پریدگیهای درشت تری نیز وجود دارد که بر اثر ضربه شیئی درشت تر و بزرگتر از سر پیکان به وجود آمده است.این نوع ضربه ها ممکن است بر اثر ضربه زوبین یا سرنیزه به وجود آمده باشد.بجز اینها ،اثر خراشیدگیهای گوناگونی هم بر روی شکم و دستهای پیکره دیده می شود که بر اثر ضربه شیئی تیغه مانند به وجود آمده است.بدون شک حمله کنندگان می دانسته اند که ضربه شمشیرها آسیب جدی به پیکره وارد نمی کند و این ضربه ها صرفا از روی کینه یا حرمت شکنی و بی احترامی به تندیس وارد شده است.ضربه ها نشان می دهد افرادی مسلح به قصد شکستن حرمت یا به دلیل کینه ورزی به پیکره حمله کرده اند.هرچه از پایین پیکره رو به بالا برویم،خراشها و ضربه ها افزایش می یابد و بر روی نیم تنه پیکره ،از کمر به بالا،انبوهی از خراشیدگی و اثر ضربه دیده می شود.ظاهرا هدف،سر و صورت و سینه پیکره بوده است.

تراکم ضربات بر سینه مجسمه داریوش

تراکم ضربات بر سینه مجسمه داریوش

 

تاریخ نویسان اسکندر نمونه هایی از رفتار سربازان مقدونی با پیکره ها را چنین بازگو کرده اند: ((.....بنابراین وقتی که مقدونیها به امر اسکندر مشغول غارت شدند،در میان خود آنها نفاق افتاد،زیرا هرکس دشمن کسی می شد که غنیمتی بهتر به دست آورده بود و چون غنائم به قدری زیاد بود که نمی توانستند تمامی آن را بر گیرند،ناچار غنائم را خوب و بد می کردند و بر سر چیزهای گرانبهایی منازعه بین مقدونیها در می گرفت.بنابراین لباس شاهی به دست چند نفر مقدونی پاره پاره می شد،گلدانها و جامهای گرانبها را با تبر خرد می کردند،پارچه های فاخر و زیبا را می دریدند ،در نتیجه چنین شد که چیزی بی عیب به دست سرباز مقدونی نیفتادفحتی مجسمه ها را شکستند و ظروف را خرد کردند.))

در جایی دیگر پلوتارک چنین نوشته است: ((...وقتی اسکندر به قصر تخت جمشید وارد شد،دید مجسمه بزرگی از خشایارشا به واسطه ازدحام مقدونیها به زمین افتاده ،او ایستاد و مانند اینکه مجسمه مزبور ذی روح باشد ،خطاب به ان کرد و گفت:آیا باید بگذرم و بگذارم تو به زمین افتاده باشی تا مجازات شوی در ازای اینکه به بونان لشکر کشیدی یا تو را به احترام آن روح بزرگ و صفات خوبی که داشتی بلند کنم؟اسکندر این بگفت،لختی در اندیشه فرو رفت و پس از آن بگذشت.))

سومین نوع از آسیبهایی که بر پیکره وارد شده،آسیبهایی است که از روی قصد، برای زدودن هویت پیکره و در نهایت صدمه زدن به مفهومی که این پیکره نماد آن بوده بر آن وارد آمده است.بر روی پای راست پیکره،نوشته ای نسبتا بلند به خط هیروگلیف مصری از بالا به پایین نگاشته شده است،درست در جایی که نام داریوش درون قاب مخصوص نام فرعونها به همراه القابش نوشته شده،اثر ضربه های بسیاری را می توان تشخیص داد.ضربه ها از سمت راست به این بخش از نوشته وارد شده تا نام پادشاه را محو کند.برای شکستن این بخش با ابزاری که نوک گرد داشته،ضربه های زیادی به سنگ زده اند و به راحتی می توان اثر دهها ضربه را تشخیص داد.با وجود سختی سنگ شخص ضربه زننده سر انجام موفق شده قاب نام را بشکند و تنها حرف پایانی نام داریوش و بخش پایینی قاب باقی مانده است.

نام شکسته داریوش در قاب

نام شکسته داریوش در قاب مخصوص که با فلش نمایش داده شده است

 

بیشتر ضربه ها از راست به چپ به سنگ برخورد کرده و گاهی برخی ضربه ها بر روی محل مورد نظر یعنی قاب حاوی نام داریوش فرود نیامده،باکه روی لبه قبلی که در اصل چین جامه پادشاه است فرود آمده و برخی نیز از روی قاب رد شده و به اصطلاح در رفته و به لبه مجاور برخورد کرده است.از روی این اثر ضربه ها می توان قوس دست ضربه زننده را به طور تقریبی مشخص ساخت و به دنبال آن می توان به طور تقریبی بلندی شخص مهاجم را نیز تعیین کرد(چیزی حدود 175 سانتیمتر)کارشناسان آناتومی بهتر و دقیقتر خواهند توانست به چنین پرسشی پاسخ دهند.بنابراین شکسته شدن قاب حاوی نام شاه این نکته را روشن می سازد که شخصی با قدی حدود 175 سانتیمتر  در کنار راست پیکره درست روبه روی چین جامه شاه ایستاده و سعی در شکستن نام شاه کرده. همچنین این شخص راست دست بوده چون ضربه ها از راست به چپ با زاویه ای 45 درجه وارد شده است.نکته مهم دیگری که می توان از روی همین اثر ضربه ها به طور احتمالی تعیین کرد،ملیت شخص ضربه زننده است.در دوران هخامنشی کسی جرات و گستاخی چنین کاری را نداشته و اگر هم احتمال بدهیم که چنین وضعی پیش می آمده ،بلافاصله هنرمندان هخامنشی پیکره را بازسازی می کرده و چنین وضعی را از دیدگان افراد پنهان می کرده اند.پس از سقوط هخامنشیان و روی کار آمدن دودمانهای دیگر در آن منطقه چون سلوکیها،الیماییها و ساسانیان،دیگر کسی در آن زمان دانش کافی برای خواندن خط هیروگلیف مصری نداشته و در نتیجه قادر به تشخیص نام شاه در درون قاب نبوده است.حتی دلیلی هم نداشته که نام داریوش را با چنان احساسی محو نابود کند.به نظر می رسد که این کار یعنی زدودن نام شاه تنها یک بار و به دست یک تن صورت گرفته و دیگر تکرار نشده است.چرا که بر روی پیکره و در سه جای دیگر نیز نام شاه در متن هیروگلیف نوشته شده اما، جز چند ضربه جزئی صدمه اساسی به آنها وارد نشده.اگر این کار به صورت گروهی انجام گرفته بود و یا محو کردن نام شاهان جریانی از پیش برنامه ریزی شده بود،همه نامهای داریوش ،درون قابها،می باید محو شده باشد.شاید تلاش برای شکستن نام شاه از روی پیکره که کار آسانی هم نبوده،مهاجم را خسته کرده و از محو کردن و شکستن باقی نامها منصرف شده است.محل شکستگی قاب اول به خوبی نشان می دهد که چه نیروی فراوانی برای شکستن همین بخش کوچک صرف شده است.

از این گفته ها می توان دریافت که شخص مهاجم یا کسی که با او همراه بوده،قادر به خواند خط هیروگلیف مصری بوده و یا دست کم آشنایی اندکی با این خط داشته است.چرا که در تمام آن چند ستون نوشته مصری هیچ کجا اثر چنین ضربه هایی به قصد خراب کردن متن دیده نمی شود و فقط قاب حاوی نام شاه است که با ضربات بسیار شکسته شده است.از آنچه پیشتر نیز گفتیم به نظر می رسد که پیکره را افرادی مسلح که شاید سپاهیان مهاجم بوده اند،مورد حمله قرار داده اند و چنین برخورد کینه توزانه ای فقط از سربازان اسکندر یعنی مقدونیها انتظار می رود.می دانیم که سربازان اسکندر پیش از آن مدتی در مصر به سر برده و در آنجا شاهد ساخته شدن آثاری همچون وقفنامه معبد آمون به دست مصریان برای اسکندر بوده اند،بنابراین طبیعی است که در آنجا با شیوه نگاشتن نام فرعون یا پادشاه در درون قابهای ویژه نامها در خط هیروگلیف مصری آشنا شده باشند.در واقع پیش از ترک مصر آنان بناهای بی شمار مصری را مشاهده کرده اند که پر از این قابها بوده و هم شاهد ساخته شدن و نگاشته شدن متنهایی با نام اسکندر بوده اند.در لوکسور بهترین نقش برجسته های اسکندر بر دیواره های بیرونی پرستشگاه ساخته شد که او را در حال تقدیم پیشکشی به خدای آمون-مین نشان می دهد.نمونه های دیگری هم از کارتوشهای نام اسکندر در مصر وجود دارد.

البته همه این نامها به زمان خود اسکندر تعلق ندارند،اما ساخت نقوش پرستشگاه آمون یا نمونه های دیگر در زمان خود اسکندر به انجام رسیده است.به نظر می رسد که صرف آشنایی با شکلی این قاب نیز کافی بوده چرا که ظاهر پیکره خود گویای پارسی بودن این پادشاه بوده و بنابراین برای مهاجم همین بس بوده تا در محو کردن نام او تلاش کند،حتی اگر قادر به خواندن هیروگلیف به طور کامل نیز نبوده باشد.این در حالی است که ساکنان شوش و یا مردم عادی این آگاهی اندک را نیز از خط هیروگلیف نداشته و در صورت آگاهی نیز نه موقعیت چنین کاری را داشته اند و نه دلیلی آنچنان کینه توزانه.

می دانیم که آسیبهای وارد شده برشوش به دست سربازان مقدونی ،برخلاف نوشته های مورخان اسکندر،بسیار شدید بوده و پ از مرگ اسکندر نیز در جریان درگیریهای میان سرداران او ،آسیبهای بسیار سنگینی به شهر ،ساختمانها و آثار آن وارد آمده است.بر روی آثار دیگری که از شوش به دست آمده نیز به راحتی می توان آثار ضربه هایی را یافت.کاوشهای باستان شناسی به ویژه کاوشهای تازه در شوش چنین آگاهیهایی در اختیار ما قرار می دهد.

با توجه به آنچه گفته شد احتمال بیشتری وجود دارد که سربازان مقدونی که به همراه اسکندر از مصر آمده بودند به این پیکره حمله کرده  و زمانی آن را هدف تیراندازی قرار داده و زمانی سعی در محو کردن نام شاه پارسی از نوشته های پیکره داشته اند و زمانی که پی برده اند که قادر به محو کردن چنین حجم سنگی بزرگی نیستند،به ناچار برای محو کردن هویت آن تلاش کرده اند.چنین صدمه ای فقط به نام داریوش در متن هیروگلیف روی جامه شاهانه وارد شده و همچنین چند ضربه کنار هم به نام داریوش بر روی گره کمربند و به نام او بر روی سکوی پیکره آسیب اندکی رسانده است.اما نام داریوش در سه متن میخی فارسی باستان،ایلامی و بابلی کوچکترین آسیبی ندیده است.همین امر نشان می دهد صدمه زنندگان قادر به خواندن هیچ یک از خطوط میخی مزبور نبوده و در نتیجه نمی توانسته اند نام داریوش را در متن تشخیص دهند و به آن صدمه بزنند.محو کردن نام شاه ممکن است حتی اندک زمانی پس از مرگ اسکندر و در زمان تسلط مقدونیان بر شوش روی داده باشد،اما آسیبهای وارد شده به آن به عنوان هدف تیراندازی باید پیش از این تاریخ صورت گرفته باشد و شکسته شدن سر پیکره پس از آن ،چرا که پیکره بدون سر هدف مناسبی برای تیراندازی نیست و هم اینکه خراشها و پریدگیها در محل شکسته شدن سینه و سر و گردن ناگهان قطع می شود.پس در زمانی که پیکره هدف تیرها و زوبینها و نیزه ها و شمشیرها بوده،سر در جای خود قرار داشته است.این نکته را می توان به راحتی با بررسی محل شکستگی سرو شانه های پیکره مشاهده کرد.

اما سر پیکره چه شده است؟نخست باید شکستگی پیکره را بررسی کنیم.شکستگیهای مایل و موازی در پیکره در یک راستا به وجود آمده و نشان می دهد که ضربه یا فشار سنگینی بر پیکره وارد شده و آن را از دو قسمت جدا کرده است.با توجه به سختی سنگ باید انتظار داشت که فشار وارد شده بر آن بسیار شدید یا نیرومند بوده باشد.اگر این ضربه به دست انسان وارد شده باشد،حتما برای این کار از ابزاری مانند دژکوب استفاده کرده اند.اما باید توجه کنیم که نه اثر چنین ضربه ای بر روی پیکره باقی مانده و نه شکستن آن از روبه رو ممکن بوده،چرا که پیکره پشت به دیواره بلند و مستحکم دروازه داشته و هر فشاری به دیوار منتقل می شده و بر پیکره اثری نمی گذاشته.پس لازم بوده که برای اینکار از پهلوها ضربه وارد کنند که با توجه به شکل ضربه و فشار وارد شده ای که بتواند پیکره را بشکند،بدون شک پیکره از پهلو به زمین می افتاده.همچنین مسیر شکستگیها،ضربه از پهلوها را تایید نمی کنند.برای شکسته شدن پیکره می توان دو احتمال پیشنهاد کرد.می دانیم که این تندیس در اصل به دروازه شاهی تکیه داشته است.این تندیس در زمان کشف،در حالی به دست آمده که جلوی پایه آن رو به بالا قرار گرفته بود.بر اساس نخستین احتمال می توان فرض کرد که بر اثر جا به جایی زمین زیر تندیس،بدنه آن میان زمین و دیوار دروازه فشرده شده و در نتیجه شکسته است.

احتمال دوم را می توان بر اساس مسیر شکستگیها ارائه کرد.بررسی شکستگیهای دو گانه بر روی پیکره نشان می دهد که فشاری از بالا و پشت بر پیکره وارد شده.هم نوع و مسیر شکستگیها این را نشان می دهند و هم پریدگی و خرد شدن لبه پایینی در محل شکستگیها.از آنجا که پشت پیکره به دیوار تکیه داشته،فقط دیوار می توانسته چنین فشار سنگینی بر پیکره وارد آورد.شاید بعدها بر اثر ویرانی کاخها دیوار بنا روی پیکره کج شده و بار آن روی تندیس افتاده،یا اینکه دیوار روی پیکره فرو ریخته است.قطر و ارتفاع دیوار به خوبی نشان می دهد که در صورت بروز چنین وضعی چه حجم سنگینی از آواربر روی پیکره فرود آمد و در نتیجه پیکره را از دو نقطه در یک راستا شکسته است.یک پریدگی در گوشه جلوی پیکره که ار کف پایه رو به بالا ایجاد شده نیز این نظریه را تایید می کند که پیکره از بالا و پایین به هم فشرده شده و کج شدن قطعات جدا شده بر روی لبه های پایینی به لبه ها نیز آسیب رسانده است.زاویه شکستگیها باعث شده که قطعه شکسته میانی در محل خود بشکند ولی بر زمین نیفتد.

 

با زسازی سر و سینه پیکره داریوش و جهت فرو ریختن آوار

بازسازی سر و سینه پیکره داریوش و جهت فرو ریختن آوار

 

اما دلیل شکسته شدن تندیس،هرچه باشد،سر شکسته پیکره که از بدن جدا شده بوده،در زمانی نامعلوم به نقطه ای نامشخص برده شده است.اگر سر پیکره تکه تکه نشده  باشد و همچنان به صورت یکپارچه باقی مانده باشد،نباید زیاد از محل اصلی پیکره دور باشد،چرا که با توجه به اندازه ها،قطعه جدا شده،باید وزن بسیاری داشته باشد و اگر برای مقصد خاصی بار نشده باشد،نمی تواند به دلیل سنگینی زیاد،از آن محل چندان دور شده باشد.اما اگر قطعه جدا شده دور از دسترس برده شده باشد و یا به جایی مانند رودخانه پرتاب شده باشد،بعید به نظر می رسد که امروزه بتوان اثری از آن به دست آورد.با در نظر گرفتن موارد یاد شده می توان چنین نتیجه گرفت که پیکره داریوش در مصر ساخته شده و سپس به فرمان او یا جانشینانش در زمان تسلط ایران بر مصر از راه دریا به شوش آورده و به همراه قرینه اش درون محوطه سلطنتی قرار داده شده است.بر اساس آثار به دست آمده می توان دریافت که دست کم پنج پیکره بزرگ هخامنشی در شوش وجود داشته،که امروز قطعاتی از آنها در لوور موجود است،البته به نظر می رسد مه همه تندیسها بر اساس هنر مصری ساخته نشده بودند.

چنانکه گفتیم آسیبهای وارد شده بر تندیس نمی تواند در جریان شورش مصر رخ داده باشد،چرا که در آن صورت پس از چند سال شورش چیزی از آن باقی نمی ماند و هم اینکه پیکره آسیب دیده یا درهم شکسته ارزش حمل شدن به ایران را نداشته است.همچنین هخامنشیان هرگز نماد این توهین به مقدسات را در یک محوطه سلطنتی و در برابر افراد خاندان شاهی و شاهزادگان و بزرگان و نمایندگان کشورها به تماشا نمی گذاردند.با سقوط شوش و یورش سربازان مقدونی به شهر،نخست به این پیکره،به عنوان نماد پادشاهی پارسیان،حمله کردند،اما تلاش برای شکستن و تکه تکه کردن آن به دلیل جنس سنگ بی نتیجه ماند.سپس فردی احتمالا مقدونی که به همراه اسکندر از مصر آمده بود و شناخت کافی یا اندکی از ویژگی خط هیروگلیف مصری داشته قاب حاوی نام داریوش را با ضربه های بسیار شکسته و به سراغ نامهای دیگر رفته و پس از چند ضربه به یکی از دو قاب حاوی نام که روی کمربند قرار دارد،به دلایلی که بر ما روشن نیست،یا شاید به دلیل خسته شدن یا نگرانی از آسیب دیدن ابزارش یا کمبود وقت یا هر دلیل دیگر به همین کار بسنده کرده است.

تا اینجا می توان این حدس را مطرح کرد که از نظر آسیب شناسی باید آسیبهای وارد شده به پیکره را با توجه به آثار بر جای مانده بر پیکره،نتیجه صدمه های ناشی از حمله سپاهیان تجاوزگر و یا دستور فرماندهان آنها به شکستن و محو کردن پیکره ها دانست.

آنچه پس از این رویدادها بر پیکره داریوش وارد آمده در پرده ابهام فرو رفته است.بعدها در زمانی نامشخص و به دلایلی که بر ما روشن نیست،پیکره بر اثر فشارهای وارد شده که شاید ناشی ازفرو ریختن دیوار دروازه بر سر آن و قرار گرفتن میان فشارهای وارد شده که شاید ناشی از فرو ریختن دیوار دروازه بر سر آن و قرار گرفتن میان فشار وارد شده از دیوار و زمین بوده  از دوجا شکسته است.پس از آن قطعه شکسته بالایی که شامل سر و گردن و شانه ها و قسمتی از سینه و پشت بوده و شاید از میان خاک و آوار بیرون مانده بود،از کنار پیکره به نقطه ای نامعلوم برده شده و تا کنون اثری از آن به دست نیامده است.شاید با کاوشهای بیشتر در شوش و به دست آوردن مدارک تازه بتوان به پاسخهای بیشتری برای این پرسشها دست یافت و به سرگذشت تندیس یا تندیسهای دیگر هخامنشی در شوش پی برد.(پایان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:2  توسط وزیری  | 

ساخت تندیس آریو برزن در تنگ تکاب
موضوع اصلی: اخبار » فرعی: بهبهان

در خبرها آمده که قرار است در محل تنگ تکاب پارکی ساخته شود و تندیس آریو برزن که نماد دفاع ملی ایرانیان در مقابل بیگانگان است در این محل ساخته شود . در نوع خود خبری خوب و امیدوار کننده برای همه ما بهبهانی هاست و همینطور همه ایرانی ها چون قرار شده از یکی از بزرگان تاریخی این سرزمین بدین گونه تقدیر شود و نام او و دفاع قهرمانانه او اینگونه زنده شود .

اما در این زمینه نگرانی هایی چند وجود دارد که امیدوار هستیم در مرحله اجرای این پروژه رفع شوند .

1-     ساخت تندیس یک قهرمان ملی با توجه به جو موجود در کشور و به خصوص شورای فرهنگی حاکم در بهبهان در شرایط فعلی و احتمال مخالفتهایی که با آن خواهد شد اندکی دور از ذهن مینماید مگر اینکه با فعال سازی افکار عمومی و آگاه سازی مردم از شدت مخالفتهای مستقیمی که با انجام این پروژه خواهد شد کاسته شود که این امر ( حساس نمودن افکار عمومی نسبت به یک مساله خاص ) در شرایطی که دغدغه اصلی مردم مسایل اقتصادی و بعد از آن جریانات سیاسی است و ما از یک مساله فرهنگی صحبت میکنیم امری است بعید  .

پیش از این با برگزاری مراسم روز بهبهان در تاریخ 22 مرداد از طرف شورای فرهنگی بهبهان مخالفت شده بود.

2-     اگر از مرحله اول پروژه یعنی مخالفت نهادهای تصمیم گیر به سلامت عبور کنیم وارد مرحله ساخت تندیسی در خور نام و واقعه دفاع تاریخی ایرانیان در این نقطه که با نام آریو برزن گره خورده خواهیم شد . سوابق امر نشان میدهد در بهبهان برای ساخت تندیسها و نمادهای تاریخی نوعی سهل گیری و ارزان خواهی  در بین  مسوولان اجرای پروژه وجود دارد . میدان یادمان شهدای مدرسه پیروز ( فلکه استیل ) و تندیس های نصب شده در فلکه معلم و فلکه شیراز حتی حلقه قدرت  نصب شده در میدان ارجان همگی دچار ضعفهایی در طراحی و ساخت هستند . نماد فلکه استیل قرار بوده یادمانی از شهدای مدرسه پیروز بهبهان باشد حال با دیدن این سازه استیل رنگ ( که خود این نام که در بین مردم عامه بهبهان جا افتاده است نشان از کج سلیقگی سازندگان آن از تعریف نماد دارد ) چه ارتباطی بین شهدای عمدتا نوجوان مدرسه پیروز و نوع شکل و رنگ و ترکیب و حتی تفکر پشت این نماد وجود دارد، باید از سازندگان و طراحان آن پرسید .

e9eveyuwlwposrkc6af3.jpg

تندیس نیم تنه استاد مطهری در فلکه معلم بهبهان

3-     در مورد نماد حلقه قدرت هم اگر چه فکر ساخت چنین نمادی بسیار خوب و ارزشمند بود و جای آن است در این باب از شهردار وقت بهبهان آقای ورزشی هم یادی شود اما فاقد اصولی است که یک نماد فاخر باید داشته باشد . صرف بزرگنمایی یک  نشان تاریخی نمیتواند تاثیر لازم را بر بیننده برجای گذارد عوامل متعددی چون هارمونی فضای اطراف سازه و نورپردازی و جنس سازه و طراحی مناسب که تاثیر آن ابتدا چشم و سپس ذهن بیننده را درگیر خود کند و عوامل بسیار دیگر که در این نماد ارزشمند رعایت نشده است .

4-     حال ساخت تندیس برای یک قهرمان ملی در محلی تاریخی  در برنامه فعالان فرهنگی بهبهان قرار دارد . چه خوب خواهد شد این اقدام را محدود به جغرافیای شهر بهبهان نکنیم و از آن به عنوان برنامه ای ملی یاد کنیم و همه ایرانیان علاقه مند را برای همکاری دعوت نماییم . برای ساخت یک تندیس شایسته، از بهترین متخصصان این فن در جهان دعوت کنیم و برای تامین هزینه های آن همه علاقه مندان خاک ایران زمین را به کمک بطلبیم . یادمان باشد بیشتر آنچه ما در مورد آریو برزن میدانیم برگرفته از آثار یونانی و غربی است ، دعوت از مورخین غربی و بازدید آنها از منطقه تنگ تکاب میتواند کمک شایانی به طراحان فضایی تاریخی جهت ساخت محوطه ای فاخر باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:19  توسط وزیری  | 

کارت رصد آنلاین آسمان Phoenix

 کارت رصد آنلاین برای آموزش الکترونیکی نجوم و ستاره شناسی

تیم eLearnix با همکاری رصدخانه کوثر.1 اصفهان، یک ایده برای همه علاقه مندان آسمان دارد. پس از استقبال باور نکردنی از برنامه های پخش زنده اینترنتی آسمان در eLearnix و سرویس رصد اختصاصی، محصولی فوق العاده جذاب با امکانات ویژه، آماده شده است. علاقه مندانی که مایل به مشاهده آنلاین آسمان هستند می توانند با خرید یک کارت رصد آنلاین به نام کارت فینیکس Phoenix در یک تاریخ مشخص (جدول زمان و موضوع هر پخش زنده ذیل همین صفحه) به سایت معرفی شده روی کارت، مراجعه و ضمن مشاهده آنلاین قسمتی از آسمان (ماه، برخی سیارات، خورشید، اعماق آسمان و ...)، با کارشناس حاضر در رصدخانه به صورت زنده گفتگو و از توضیحات وی استفاده نماید.

1 شنبه 31 فروردین ماه تمام
2 پنج شنبه 26 اردیبهشت ماه تمام
3 پنج شنبه 23 خرداد ماه تمام
4 پنج شنبه 20 تیر ماه - ساعت 21 تا 22 تمام
5 پنج شنبه 17 مرداد ماه -
6 پنج شنبه 21 شهریور ماه -

کارت رصد آنلاین آسمان برای آموزش الکترونیکی ستاره شناسی

در این برنامه کاربران به یک اتصال اینترنت با سرعت عادی نیاز دارند. روش فنی اجرای برنامه (موسوم به Phoenix) به نحوی است که نیاز به اینترنت پر سرعت ندارد. هزاران نفر به صورت همزمان می توانند در یک زمان از این برنامه بهره مند شوند. از طرفی همراهی یک متخصص کیفیت برنامه را ارتقا می دهد. هزینه خرید این کارت 2200 تومان می باشد که در مقایسه با روشهای حضوری بسیار کمتر می باشد.

برای کسب اطلاعات فنی و علمی بیشتر درباره پروژه ملی پخش زنده اینترنتی به سایت مرکز پژوهشی هدایتگران اندیشه مراجعه نمائید.

توجه: این کار تنها یک بار و برای مشاهده یک برنامه پخش زنده قابل استفاده است.

برای کسب اطلاع بیشتر درباره این کارت، به یکی از روشهای زیر عمل کنید:

  • با شماره         6640300-0311                داخلی 113 خانم کریمی تماس بگیرید.

  • به آدرس manager@elearnix.ir ایمیل ارسال کنید.

  • با مشاور آنلاین ما صحبت کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط وزیری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:5  توسط وزیری  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:2  توسط وزیری  | 

 

تنديس آريو برزن در شهر باشت

مسئولين محترم شهر باشت در سال گذشته اقدام به نصب تنديس آريو برزن سردار بزرگ ايراني در ورودي شهر باشت نمودند اما مسئولين محترم ذي ربط در مركز استان هنوز هيچ اقدام موثر و مفيدي در خصوص اين سردار شجاع به عمل نياوردند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط وزیری  | 

پایگاه خبری شریف نیوز

سه شنبه، 13 بهمن 1383 - 16:52


21 مرداد، سالروز آغاز دفاع مردانه آريو برزن در برابر اسکندر



آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد،.



نوشيروان كيهانی‌زاده

بر پایه یادداشتهای روزانه "كالیستنسCallisthenes " مورخ رسمی اسكندر، 12 اوت سال 330 پیش از میلاد، نیروهای این فاتح مقدونی در پیشروی به سوی "پرسپولیس" پایتخت آن زمان ایران، در یك منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یك هنگ ارتش ایران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهی ژنرال «آریو برزن Ario Barzan » رو به رو و متوقف شدند و این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش دهها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده دلیر آن نیز برخاك افتاد.
    
مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در گاوگاملاGaugamela (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در "گاوگاملا" با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه درحال پیروز شدن بر ما بودند ؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و « آریو برزن » در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.
   
دلاوری های ژنرال آریو برزن، یكی از فصول تحسین برانگیز تاریخ وطن ما را تشكیل می دهد و نمونه ای از جان گذشتگی ایرانی در راه میهن را منعكس می كند.
  
 آریو برزن و مردانش 90 سال پس از ایستادگی لئونیداس در برابر ارتش خشایارشا در ترموپیل، كه آن هم در ماه اوت روی داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما میان مقاومت لئونیداس و آخرین ایستادگی «آریو برزن» در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل برزمین افتادن لئونیداس، یك پارك و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرین سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از «آریو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.چرا؟.
اگر به فهرست درآمدهای توریستی یونان بنگریم خواهیم دید كه بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هرسال میلیونها دلار درآمد گردشگری داشته است. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند: ای رهگذر، به مردم لاكونی ( اسپارت ) بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). لئونیداس پادشاه اسپارتی ها بود كه در اوت سال 480 پیش از میلاد، دفاع از تنگه ترموپیل در برابر حمله ارتش ایران به خاك یونان را برعهده گرفته بود.
     

منبع: روزنامه شرق، ۲۱مرداد ۱۳۸۳
 


شناسه: 2677
.........................................................................
شریف نیوز؛ پایگاه خبری - تحلیلی دانشجویان ایران
info@sharifnews.ir
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:50  توسط وزیری  | 

آریوبرزن

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

آریوبَرزَن (در زبان یونانی Aριoβαρζάνης) نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند.نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه است.

نگاره ای نو از آریوبرزن
نگاره ای نو از آریوبرزن

فهرست مندرجات

[نهفتن]

 جای و چگونگی نبرد

نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلویه و بویراحمد کنونی یا غرب استان فارس و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا آریاگان (بهبهان کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را لی‌بانی نوشته‌اند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان می‌دهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.

چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است.

بر پایه یادداشتهای روزانه كالیستنس مورخ رسمی اسكندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.

مورخ دربار اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرد گوگمل در (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.

نبرد سپاه آریوبرزن شگفت آور بود. آريوبرزن با شمار اندکی سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهی بسيار از آنان را به خاک افكند و با اينكه بسياری از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه ی سپاه دشمن را بشكافد. او می خواست زودتر از یونانیان خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. لازم به یادآوری است که یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه ها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر به مقابله با سپاه اسکندر رفتند و به خاطر نبود نیروی کافی همگی به دست سپاه اسکندر کشته شدند. در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که در اخرین نبرد او اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بود:((شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی اریو برزن جواب داده بود:((پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و انقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و انها انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"

 مقایسه ی آریوبرزن با همتای یونانی

نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد كه آن هم در ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.از شباهت های مرگ لئو نیداس با اریو برزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبر مردند و لئونیداس نیز مانند اریو برزین حاضر به تسلیم نشدو خشایار شا دستور داده بود او را ان قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در امد.و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و اریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر اریوبرزن بنویسند به "یاد لئو نیداس".


با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند که: "ای رهگذر، به مردم لاكونی اسپارت بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم."( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در ۱۲ اوت برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.

جستارهای وابسته

 چشمه سارها

  • حسنعلی پیشاهنگ، استاد دانشگاه. هفته نامه عصر نیریز. تاریخ،
  •  

پیوند به بیرون

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:43  توسط وزیری  | 

Surena may refer to either a noble family of Parthia also known as the House of Suren, or to a renowned 1st century BCE General Surena who was a member of that family.

From Ammianus Marcellinus (24.2.4) and other historiographers of late antiquity, it appears that 'Surena' was also a title of office. "The highest dignity in the kingdom, next to the Crown, was that of Surena, or 'Field-Marshal', and this position was hereditary in a particular family."[1] 'Surena' is the Greek and Latin form of Sûrên[2] or Sūrēn.[3] As 'Suren', the name remains common in Armenia.[4]

Contents

[hide]

[edit] House of Suren

The Surenas or "House of Suren"[5][6] are one of two[c] Parthian noble families explicitely mentioned by name in sources dateable to the Arsacid period.[7]

For at least the second half of the Arsacid era (which extends from 247 BCE to 224 CE), the Surena family had the privilege to crown the Parthian kings.[7][a] Following the 3rd century CE defeat of the Arsacids and the subsequent rise of the Sassanids, the Surenas then switched sides and began to serve the Persians,[2][8] at whose court they were identified as one of the so-called "Parthian clans." The last attested scion of the family was a military commander active in northern Chine during the 9th century.[9]

It is "probable"[2] that the Surenas were landowners in Sakastan, that is, in the region between Arachosia and Drangiana in present-day southwestern Afghanistan, where they expelled the aboriginal Sakas who then migrated to the Punjab. The Surenas appear to have governed Sistan (which derives its name from 'Sakastan' and was once a much larger region than the present day province) as their personal fiefdom.[2]

"Ernst Herzfeld maintained that the dynasty of [the Indo-Parthian emperor] Gondophares represented the House of Suren."[10] Other notable members of the family include the 1st century BCE cavalry commander General Surena (see below) and a 6th century CE governor (satrap) of Armenia who attempted to reestablish Zoroastrianism in that province.[11]

[edit] General Surena

General Surena (84 - 52 BCE) was a famed commander of cavalry during the reign of the Arsacid dynast Orodes II (r. 57 - 38 BCE).

In Life of Crassus 21, written c. 225 years after the commander's time, Plutarch described[2] Surena as "an extremely distinguished man. In wealth, birth, and in the honor paid to him, he ranked next after the king; in courage and ability he was the foremost Parthian of his time; and in stature and personal beauty he had no equal."[b] Also according to Plutarch, there were "many slaves" in his army, suggesting the general had great wealth.[12]

In 54 BCE, Surena commanded troops of Orodes II at the battle for the city of Seleucia. Surena distinguished himself in this battle for dynastic succession (Orodes II had previously been deposed by Mithridates III) and was instrumental in the reinstatement of Orodes upon the Arsacid throne.[13]

In 53 BCE, the Romans advanced on the western Arsacid vassalaries. In response, Orodes II sent his cavalry units under Surena to combat them. The two armies subsequently met at Battle of Carrhae (at Harrân in present-day Turkey), where the superior equipment of the Parthians enabled them to defeat the numerically superior Romans.[14]

This feat of arms took a severe toll on the Roman troops (Plutarch speaks of 40,000 dead and 20,000 prisoners), and "produced a mighty echo amongst the peoples of the East. It was a humiliated defeat for the Romans and did cause "a decisive shift in the balance of power. The Parthian empire revived the greatness of the Achaemenid empire and counterbalanced Rome's hegemony in the West.

"In some ways, the position of [Surena] in the historical tradition is curiously parallel to that of Rustam in the [Shahnameh]." "Yet despite the predominance of Rustam in the epic tradition, it has never been possible to find him a convincingly historical niche."[15]

[

 

Image:SurenaImage.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:38  توسط وزیری  | 

Image:Persia 600ad.jpg

 

 

Image:Roman-Empire 477ad.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:33  توسط وزیری  | 

Image:Justinian Byzanz.png
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:32  توسط وزیری  | 

Image:The assassination of Chosroës Parvez.jpg

 

Image:Roman-Persian Frontier, 565 AD.png

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:31  توسط وزیری  | 

Image:Zournas.jpg

Image:Roman-Persian Frontier, 5th century.png

Image:Roman-Empire 477ad.jpg

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:30  توسط وزیری  | 

Image:Julian Campaign 363.png
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:25  توسط وزیری  | 

 

Image:Bas relief nagsh-e-rostam al.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:20  توسط وزیری  | 

Image:HumiliationValerianusHolbein.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط وزیری  | 

Image:Ctesiphon, Iraq (2117465493).jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:14  توسط وزیری  | 

Image:Cherub plaque Louvre MRR245.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط وزیری  | 

Roman–Persian Wars

From Wikipedia, the free encyclopedia

  (Redirected from Roman-Persian Wars)
Jump to: navigation, search
Roman–Persian Wars
Date 92 BC – 627 AD
Location Mesopotamia, Transcaucasus, Atropatene, Asia Minor, Syria, Palestine, Egypt
Result Status quo ante bellum
Territorial
changes
Roman acquisition of upper Mesopatamia; partition of the Transcaucasus
Belligerents
Roman Republic, succeeded by Roman Empire and Eastern Roman Empire later, plus allies¹ Parthian and Sassanid Persian empires and allies²
Commanders
Lucullus,
Pompey,
Crassus ,
Mark Antony,
Ventidius,
Corbulo,
Trajan,
Avidius Cassius,
Statius Priscus,
Septimius Severus,
Caracalla,
Macrinus,
Alexander Severus,
Timesitheus,
Gordian III,
Valerian #,
Ballista,
Odaenathus,
Carus,
Galerius,
Constantius II,
Julian ,
Jovian,
Ardaburius,
Hypatius,
Patricius,
Areobindus,
Celer,
Belisarius,
Sittas,
Al-Harith ibn Jabalah,
Dagistheus,
Bessas,
Marcian,
Justinian,
Al-Mundhir ibn al-Harith,
Maurice,
John Mystacon,
Philippicus,
Comentiolus,
Narses
Germanus ,
Leontius,
Domentziolus,
Priscus,
Heraclius,
Theodore
Phraates III,
Surena,
Pacorus I ,
Quintus Labienus ,
Artabanus II,
Vologases I,
Vologases IV,
Ardashir I,
Shapur I,
Narseh,
Shapur II,
Narseh ,
Narseh,
Bahram V,
Yazdegerd II,
Kavadh I,
Mihran,
Mihr-Mihroe #,
Azarethes,
Khosrau I,
Al-Mundhir IV ibn al-Mundhir ,
Khorianes ,
Adarmahan,
Tamkhusro ,
Varaz Vzur,
Mahbodh,
Kardarigan,
Bahram Chobin,
Zatsparham ,
Khosrau II,
Shahrbaraz,
Shahin,
Shahraplakan ,
Rhahzadh 
¹ Allies of the Romans: Armenia, Iberia, Albania, Commagene, Nabataeans, Osroene, Palmyra, Ghassanids, Lazica, Aksumite Empire, Khazars
² Allies of the Parthians/Sassanids: Osroene, Armenia, Iberia, Albania, Lakhmids, Lazica, Avars

The Roman–Persian Wars involved a series of conflicts between the Greco-Roman world and two successive Iranian empires. Wars between the late Roman Republic and Parthia began in 92 BC and continued through the time of the Roman and Sassanid empires. They were brought to an end by Arab Muslim invasions which struck both empires with shattering effect shortly after the conclusion of the final war between them.

Although warfare between the Romans and the Iranians lasted for seven centuries, the frontier remained largely stable. Intense fortification of the Mesopotamian frontier zone at the center, the barrier of the Syrian desert in the south, and the mountainous terrain of the Transcaucasus in the north made it hard for either side to gain territory without incapacitating its opponent's armies. Well-matched in their organisational and military capacities, the empires reached stalemate. Occupation of enemy territory was usually local or brief and almost always reversed by force or negotiation. Durable cessions of territory in the border zone were made in Mesopotamia in 299 and 363 AD and in the Transcaucasus in 591 AD, but these were not the result of land being seized by force. Rather, each was the product of negotiations in which a ruler's negotiating position was severely weakened by his personal circumstances. The only lasting conquest by force was Septimius Severus' annexation of northern Mesopotamia in 195–198 AD. The last of these wars seemed to end the territorial inertia when Khosrau II's Sassanid forces occupied huge swathes of Roman territory for many years and brought the Roman Empire close to destruction. However, a counter-offensive led by Heraclius enabled the Romans to regain their lost territory in a final peace settlement.

The resources expended during the Roman–Persian Wars ultimately proved catastrophic for both empires. The prolonged and escalating warfare of the sixth and seventh centuries left them exhausted and vulnerable in the face of the sudden emergence and expansion of the Caliphate, whose forces invaded both empires only a few years after the end of the last Roman–Persian war. Benefiting from their weakened condition, the Arab Muslim armies swiftly conquered the entire Sassanid Empire and deprived the Eastern Roman Empire of its Near Eastern and North African territories.

Contents

[hide]

 Historical background

According to James Howard-Johnston, "from the third century BC to the early seventh century AD, the rival players [in the East] were grand polities with imperial pretensions, which had been able to establish and secure stable territories transcending regional divides".[1] The Romans and Parthians came into contact through their respective conquests of parts of the Seleucid Empire. During the third century BC, the Parthians migrated from the Central Asian steppe into northern Iran. Although subdued for a time by the Seleucids, in the second century they broke away and established an independent state that steadily expanded at the expense of their former rulers, conquering Persia and Mesopotamia. Ruled by the Arsacid dynasty, the Parthians fended off several Seleucid attempts to regain their lost territories, and extended their rule deep into India.[2] Meanwhile the Romans expelled the Seleucids from their territories in Anatolia in the early second century BC, after defeating Antiochus III the Great at Thermopylae and Magnesia. Finally, in 64 BC Pompey conquered the remaining Seleucid territories in Syria, extinguishing their state and advancing the Roman eastern frontier to the Euphrates, where it met the territory of the Parthians.[2]

[ Roman–Parthian Wars

For more details on this topic, see Roman–Parthian Wars.
See also: Parthia#Conflicts with Rome

[] Roman Republic vs Parthia

Rome, Parthia and Seleucid Empire in 200 BC. Soon both the Romans and the Parthians would invade the Seleucid-held territories, and become the strongest states in western Eurasia.
Rome, Parthia and Seleucid Empire in 200 BC. Soon both the Romans and the Parthians would invade the Seleucid-held territories, and become the strongest states in western Eurasia.

Parthian enterprise in the West began in the time of Mithridates I and was revived by Mithridates II, who negotiated unsuccessfully with Lucius Cornelius Sulla for a Roman–Parthian alliance (c. 105 BC).[3] When Lucullus invaded Southern Armenia and led an attack against Tigranes in 69 BC, he corresponded with Phraates III to dissuade him from intervening. Although the Parthians remained neutral, Lucullus considered attacking them.[4] In 66–65 BC, Pompey reached agreement with Phraates, and Roman–Parthian troops invaded Armenia, but a dispute soon arose over the Euphrates boundary. Finally, Phraates asserted his control over Mesopotamia, except for the western district of Osroene, which became a Roman dependency.[5]

The Roman general Marcus Licinius Crassus led an invasion of Mesopotamia in 53 BC with catastrophic results; he and his son Publius were killed at the Battle of Carrhae by the Parthians under General Surena; this was the worst Roman defeat since the Battle of Cannae.[6] The Parthians raided Syria the following year, and mounted a major invasion in 51 BC, but their army was caught in an ambush near Antigonea by the Romans, and they were driven back.[7]

Armenia under Tigranes
Armenia under Tigranes

The Parthians largely remained neutral during Caesar's civil war, fought between forces supporting Julius Caesar and forces supporting Pompey and the traditional faction of the Roman Senate. However, they maintained relations with Pompey, and after his defeat and death, a force under Pacorus I assisted the Pompeian general Caecilius Bassus, who was besieged at Apamea Valley by Caesarian forces. With the civil war over, Julius Caesar prepared a campaign against Parthia, but his assassination averted the war. The Parthians supported Brutus and Cassius during the ensuing Liberators' civil war and sent a contingent to fight on their side at the Battle of Philippi in 42 BC.[8] After the Liberators' defeat, the Parthians invaded Roman territory in 40 BC in conjunction with the Roman Quintus Labienus, a former supporter of Brutus and Cassius. They swiftly overran the Roman province of Syria and advanced into Judaea, overthrowing the Roman client Hyrcanus II and installing his nephew Antigonus. For a moment, the whole of the Roman East seemed lost to the Parthians or about to fall into their hands. However, the conclusion of the second Roman civil war soon revived Roman strength in Asia.[9] Mark Antony had sent Ventidius to oppose Labienus, who had invaded Anatolia. Soon Labienius was driven back to Syria by Roman forces, and, although erinforced by the Parthians, was defeated, taken prisoner, and killed. After suffering a further defeat near the Syrian Gates, the Parthians withdrew from Syria. They returned in 38 BC but were decisively defeated by Ventidius, and Pacorus was killed. In Judaea, Antigonus was ousted with Roman help by Herod in 37 BC.[10] With Roman control of Syria and Judaea restored, Mark Antony led a huge army into Atropatene (present-day Azerbaijan), but his siege train and its escort were isolated and wiped out, while his Armenian allies deserted. Failing to make progress against Parthian positions, the Romans withdrew with heavy casualties. Antony was again in Armenia in 33 BC to join with the Median king against Octavian and the Parthians. Other preoccupations obliged him to withdraw, and the whole region came under Parthian control.[11]

[edit] Roman Empire vs Parthia

Parthia, its subkingdoms, and neighbors in 1 AD
Parthia, its subkingdoms, and neighbors in 1 AD

With tensions between the two powers threatening renewed war, Gaius Caesar and Phraataces worked out a compromise in 1 AD. According to the agreement, Parthia undertook to withdraw its forces from Armenia and to recognize a de facto Roman protectorate there. Nonetheless, Roman–Persian rivalry over control and influence in Armenia continued unabated for the next several decades.[12] The decision of the Parthian King Artabanus II to place his son on the vacant Armenian throne triggered a war with Rome in 36 AD, which ended when Artabanus abandoned claims to a Parthian sphere of influence in Armenia.[13] War erupted in 58 AD, after the Parthian King Vologases I forcibly installed his brother Tiridates on the Armenian throne.[14] Roman forces overthrew Tiridates and replaced him with a Cappadocian prince, triggering an inconclusive war. This came to an end in 63 AD after the Romans agreed to allow Tiridates and his descendants to rule Armenia on condition that they receive the kingship from the Roman emperor.[15]

A fresh series of conflicts began in the second century AD, during which the Romans consistently held the upper hand over Parthia. The Emperor Trajan invaded Armenia and Mesopotamia during 114 and 115 and annexed them as Roman provinces. He captured the Parthian capital, Ctesiphon, before sailing downriver to the Persian Gulf.[16] However, uprisings erupted in 115 in the occupied Parthian territories, while a major Jewish revolt broke out in Roman territory, severely stretching Roman military resources. Parthian forces attacked key Roman positions, and the Roman garrisons at Seleucia, Nisibis and Edessa were expelled by the local inhabitants. Trajan subdued the rebels in Mesopotamia, but having installed the Parthian prince Parthamaspates on the throne as a client ruler, he withdrew his armies and returned to Syria. Trajan died in 117, before he was able to reorganize the effort to consolidate Roman control over the Parthian provinces.[17]

Trajan's Parthian War initiated a "shift of emphasis in the 'grand strategy of the Roman empire' ", but his successor, Hadrian, decided that it was in Rome's interest to re-establish the Euphrates as the limit of its direct control. Hadrian returned to the status quo ante, and surrendered the territories of Armenia, Mesopotamia, and Adiabene to their previous rulers and client-kings.[18]

The ruins of Ctesiphon, the Parthian and Sassanid capital
The ruins of Ctesiphon, the Parthian and Sassanid capital

War over Armenia broke out again in 161, when Vologases IV defeated the Romans there, captured Edessa and ravaged Syria. In 163 a Roman counter-attack under Statius Priscus defeated the Parthians in Armenia and installed a favored candidate on the Armenian throne. The following year Avidius Cassius invaded Mesopotamia, winning battles at Dura-Europos and Seleucia and sacking Ctesiphon in 165. An epidemic which was sweeping Parthia at the time, possibly of smallpox, spread to the Roman army and forced its withdrawal.[19] In 195–197, a Roman offensive under the Emperor Septimius Severus led to Rome's acquisition of northern Mesopotamia as far as the areas around Nisibis and Singara.[20] A final war against the Parthians was launched by the Emperor Caracalla, who sacked Arbela in 216. After his assassination, his successor, Macrinus, was defeated by the Parthians near Nisibis. In exchange for peace, he was obliged to pay for the damage caused by Caracalla.[21]

[edit] Roman–Sassanid Wars

For more details on this topic, see Byzantine–Sassanid Wars.

[edit] Early Roman–Sassanid conflicts

Rock-face relief at Naqsh-e Rustam of Iranian emperor Shapur I (on horseback) capturing Roman emperor Valerian (kneeing) and Philip the Arab (standing)
Rock-face relief at Naqsh-e Rustam of Iranian emperor Shapur I (on horseback) capturing Roman emperor Valerian (kneeing) and Philip the Arab (standing)

Conflict resumed shortly after the overthrow of Parthian rule and Ardashir I's foundation of the Sassanid empire. Ardashir raided Mesopotamia and Syria in 230 AD and demanded the cession of all the former territories of the Achaemenid Empire.[22] After fruitless negotiations, Alexander Severus set out against Ardashir in 232 and finally repulsed him.[23] In 238–240, towards the end of his reign, Ardashir attacked again, taking several cities in Syria and Mesopotamia, including Carrhae and Nisibis.[24] The struggle resumed and intensified under Ardashir's successor Shapur I, who invaded Mesopotamia. His forces were defeated at a battle near Resaena in 243 and the Romans regained Carrhae and Nisibis.[25] Encouraged by this, the Roman Emperor Gordian III advanced down the Euphrates but was repelled near Ctesiphon at the Battle of Misiche in 244.[26]

In the early 250s, the emperor Philip was involved in a struggle over the control of Armenia. Shapur had the Armenian king murdered and re-opened hostilities against the Romans, defeating them at the Battle of Barbalissos, and then probably taking and plundering Antioch.[27] Between 258 and 260, Shapur captured the Emperor Valerian I after defeating his army at the Battle of Edessa, and advanced into Anatolia. However, defeats at the hands of Roman forces there and attacks from Odaenathus of Palmyra forced the Persians to withdraw from Roman territory.[28]

Julian's unsuccessful campaign in 363 resulted in the loss of the Roman territorial gains under the peace treaty of 299.
Julian's unsuccessful campaign in 363 resulted in the loss of the Roman territorial gains under the peace treaty of 299.

The Emperor Carus launched a successful invasion of Persia in 283, sacking Ctesiphon, the Sassanid capital. The Romans would probably have extended their conquests if Carus had not died in December of that year.[29] After a brief peace early in Diocletian's reign, the Persians renewed hostilities when they invaded Armenia and defeated the Romans outside Carrhae in either 296 or 297.[30] However, Galerius crushed the Persians in battle in 298, capturing the treasury and the royal harem, an utter disgrace for the Persian monarch. The resulting peace settlement gave the Romans control of the area between the Tigris and the Greater Zab. This was the most decisive Roman victory for many decades; all the territories that had been lost, all the debatable lands, and control of Armenia lay in Roman hands.[31]

The arrangements of 299 lasted until the mid-330s, when Shapur II began a series of offensives against the Romans. Despite a string of victories in battle, his campaigns achieved little lasting effect: three Persian sieges of Nisibis were repulsed, and while Shapur succeeded in taking Amida and Singara, both cities were soon regained by the Romans.[32] Following a lull during the 350s while Shapur fought off nomad attacks on Persia's northern frontier, he launched a new campaign in 359 and again captured Amida. This provoked a major offensive in 363 by the Roman Emperor Julian, who advanced down the Euphrates to Ctesiphon.[33] Julian won the Battle of Ctesiphon but was unable to take the Persian capital and retreated along the Tigris. Harried by the Persians, Julian was killed in a skirmish. With the Roman army stuck on the eastern bank of the Euphrates, Julian's successor Jovian made peace, agreeing major concessions in exchange for safe passage out of Sassanid territory. The Romans surrendered their former possessions east of the Tigris, as well as Nisibis and Singara, and Shapur soon conquered Armenia.[34] In 384, a definitive peace treaty was signed by Shapur III and Theodosius I, which divided Armenia between the two states. Meanwhile, the northern territories of the Roman empire were invaded by Eurasian nomads, while Persia's northern borders were threatened by Hephthalites. With both empires preoccupied by these threats, a largely peaceful period followed, interrupted only by two brief wars, the first in 421–422 and the second in 440.[35]

[ Anastasian War

Main article: Anastasian War
Map of the Roman–Persian frontier after the division of Armenia in 384. The frontier remained stable throughout the fifth century.
Map of the Roman–Persian frontier after the division of Armenia in 384. The frontier remained stable throughout the fifth century.

War broke out when the Persian King Kavadh I attempted to gain financial support by force from the Roman Emperor Anastasius I.[36] In 502 AD, he quickly captured the unprepared city of Theodosiopolis[37] and besieged Amida. The siege of the fortress-city proved to be far more difficult than Kavadh expected; the defenders repelled the Persian assaults for three months before they were beaten.[38] In 503, the Romans attempted an ultimately unsuccessful siege of the Persian-held Amida while Kavadh invaded Osroene and laid siege to Edessa with the same results.[39] Finally in 504, the Romans gained control through the renewed investment of Amida, which led to the fall of the city. That year an armistice was reached as a result of an invasion of Armenia by the Huns from the Caucasus. Although the two powers negotiated, it was not until November 506 that a treaty was agreed to.[40] In 505, Anastasius ordered the building of a great fortified city at Dara. At the same time, the dilapidated fortifications were also upgraded at Edessa, Batnac and Amida.[41] Although no further large-scale conflict took place during Anastasius' reign, tensions continued, especially while work proceeded at Dara. This was because the construction of new fortifications in the border zone by either empire had been prohibited by a treaty concluded some decades earlier. Anastasius pursued the project despite Persian objections, and the walls were completed by 507–508.[42]

[edit] Iberian War

Main article: Iberian War
Roman and Persian Empires in 477, as well as their neighbors, many of whom were dragged into wars between the great powers
Roman and Persian Empires in 477, as well as their neighbors, many of whom were dragged into wars between the great powers

In 524–525 AD, Kavadh proposed that Justin I adopt his son, Khosrau, but the negotiations soon broke down.[43] Tensions between the two powers erupted into conflict when Iberia under King Gourgen defected to the Romans in 524–525.[44] Overt Roman–Persian fighting had broken out in the Transcaucasus region and upper Mesopotamia by 526–527.[45] The early years of war favored the Persians: by 527, the Iberian revolt had been crushed, a Roman offensive against Nisibis and Thebetha in that year was unsuccessful, and forces trying to fortify Thannuris and Melabasa were prevented from doing so by Persian attacks.[46] Attempting to remedy the deficiencies revealed by these Persian successes, the new Roman emperor, Justinian I, reorganized the eastern armies.[47]

Plan of the Battle of Dara
Plan of the Battle of Dara

In 530 a major Persian offensive in Mesopotamia was defeated by Roman forces under Belisarius at Dara, while a second Persian thrust in the Caucasus was defeated by Sittas at Satala. Belisarius was defeated by Persian and Lakhmid forces at the Battle of Callinicum in 531. In the same year the Romans gained some forts in Armenia, while the Persians had captured two forts in eastern Lazica.[48] Immediately after the failure at Callinicum the Persians and Romans negotiated without success.[49] The two sides re-opened talks in spring 532 and finally signed the Eternal Peace in September 532, which lasted less than eight years. Both powers agreed to return all occupied territories, and the Romans agreed to make a one-time payment of 110 centenaria (11,000 lbs of gold). Iberia remained in Persian hands, and the Iberians who had left their country were given the choice of remaining in Roman territory or returning to their native land.[50]

[edit] Justinian vs Khosrau I

See also: Lazic War
Roman and Sassanid Empires during Justinian's reign          Roman (Byzantine) Empire      Acquisitions by Justinian       Sassanid Empire      Sassanid Vassals
Roman and Sassanid Empires during Justinian's reign
     Roman (Byzantine) Empire      Acquisitions by Justinian      Sassanid Empire      Sassanid Vassals

The Persians broke the "Treaty of Eternal Peace" in 540 AD, probably in response to the Roman reconquest of much of the former western empire, which had been facilitated by the cessation of war in the East. Khosrau I invaded and devastated Syria, extorting large sums of money from the cities of Syria and Mesopotamia, and systematically looting other cities including Antioch, whose population was deported to Persian territory.[51] Belisarius, recalled from the campaigns in the West to deal with the Persian threat, waged an inconclusive campaign against Nisibis in 541. Khosrau launched another offensive in Mesopotamia in 542 when he attempted to capture Sergiopolis.[52] He soon withdrew in the face of an army under Belisarius, sacking the city of Callinicum en route.[53] Attacks on a number of Roman cities were repulsed, and Persian forces were defeated at Dara.[54] In 543, the Romans launched an offensive against Dvin but were defeated by a small Persian force at Anglon. Khosrau besieged Edessa in 544 without success and was eventually bought off by the defenders.[55] In the wake of the Persian retreat, Roman envoys proceeded to Ctesiphon for negotiations.[56] A five-year truce was agreed to in 545, secured by Roman payments to the Persians.[57]

The Eastern Roman–Persian border at the time of Justinian's death in 565, with Lazica in Eastern Roman (Byzantine) hands
The Eastern Roman–Persian border at the time of Justinian's death in 565, with Lazica in Eastern Roman (Byzantine) hands

Early in 548, King Gubazes of Lazica, having found Persian protection oppressive, asked Justinian to restore the Roman protectorate. The emperor seized the chance, and in 548–549 combined Roman and Lazic forces won a series of victories against Persian armies, although they failed to take the key garrison of Petra. The city was finally subjugated in 551, but in the same year a Persian offensive led by Mihr-Mihroe occupied eastern Lazica.[58] The truce that had been established in 545 was renewed outside Lazica for a further five years on condition that the Romans pay 2,000 lbs of gold each year.[59] In Lazica the war dragged on inconclusively for several years, with neither side able to make any major gains.[60] Khosrau, who now had to deal with the White Huns, renewed the truce in 557, this time without excluding Lazica; negotiations continued for a definite peace treaty.[61] Finally, in 561, the envoys of Justinian and Khosrau put together a 50-year peace. The Persians agreed to evacuate Lazica and received an annual subsidy of 30,000 nomismata annually.[62] Both sides agreed not to build new fortifications near the frontier and to ease restrictions on diplomacy and trade.[63]

[ War for the Caucasus

For more details on this topic, see Roman-Persian War of 572–591.

War broke out again when Armenia and iberia revolted against Sassanid rule in 571 AD, following clashes involving Roman and Persian proxies in Yemen and the Syrian desert, and Roman negotiations for an alliance with the Turks against Persia.[64] Justin II brought Armenia under his protection, while Roman troops under Justin's nephew Marcian raided Arzanene and invaded Persian Mesopotamia, where they defeated local forces.[65] Marcian's sudden dismissal and the arrival of troops under Khosrau resulted in a ravaging of Syria, the failure of the Roman siege of Nisibis and the fall of Dara.[66] At a cost of 45,000 solidi, a one-year truce in Mesopotamia (eventually extended to five years)[67] was arranged, but in the Caucasus and on the desert frontiers the war continued.[68] In 576, Khosrau I attempted to combine aggression in Armenia with discussion of a permanent peace. He invaded Anatolia and sacked Sebasteia, but after a clash near Melitene the Persian army suffered heavy losses while fleeing across the Euphrates under Roman attack.[69]

The Sassanid empire and its neighbors (including the Eastern Roman Empire) in 600 AD
The Sassanid empire and its neighbors (including the Eastern Roman Empire) in 600 AD

The Romans exploited Persian disarray by invading deep into Persian territory and raiding Atropatene.[69] Khosrau sought peace, but abandoned this initiative after Tamkhusro won a victory in Armenia, where Roman actions had alienated local inhabitants.[70] In the spring of 578 the war in Mesopotamia resumed with Persian raids on Roman territory. The Roman general Maurice retaliated by raiding Persian Mesopotamia, capturing the stronghold of Aphumon, and sacking Singara. Khosrau again opened peace negotiations but he died early in 579 and his successor Hormizd IV preferred to continue the war.[71]

Persian Armenia (387–591)
Persian Armenia (387–591)

During the 580s, the war continued inconclusively with victories on both sides. In 582, Maurice won a battle at Constantia over Adarmahan and Tamkhusro, who was killed, but the Roman general did not follow up his victory; he had to hurry to Constantinople to pursue his imperial ambitions.[72]

The Persians captured Martyropolis through treachery in 589, but that year the stalemate was shattered when the Persian general Bahram Chobin, having been dismissed and humiliated by Hormizd IV, raised a rebellion. Hormizd was overthrown in a palace coup in 590 and replaced by his son Khosrau II, but Bahram pressed on with his revolt regardless and the defeated Khosrau was soon forced to flee for safety to Roman territory, while Bahram took the throne as Bahram VI. With support from Maurice, Khosrau raised a rebellion against Bahram, and in 591 the combined forces of his supporters and the Romans restored Khosrau II to power. In exchange for their help, Khosrau not only returned Dara and Martyropolis but also agreed to cede the western half of Iberia and more than half of Persian Armenia to the Romans.[73]

[ Climax

See also: Siege of Constantinople (626)
The Sassanid Empire at its greatest extent c. 610. The shaded area (Phrygia/Lydia) indicates vassal kingdoms under Sassanid military control.
The Sassanid Empire at its greatest extent c. 610. The shaded area (Phrygia/Lydia) indicates vassal kingdoms under Sassanid military control.

In 602 the Roman army campaigning in the Balkans mutinied under the leadership of Phocas, who succeeded in seizing the throne, and then killed Maurice and his family. Khosrau II used the murder of his benefactor as a pretext for war.[74] In the early years of the war the Persians enjoyed overwhelming and unprecedented success. They were aided by Khosrau's use of a pretender claiming to be Maurice's son, and by the revolt against Phocas of the Roman general Narses.[75] In 603 Khosrau defeated and killed the Roman general Germanus in Mesopotamia and laid siege to Dara. Despite the arrival of Roman reinforcements from Europe he won another victory in 604, while Dara fell after a nine-month siege. Over the following years the Persians gradually overcame the fortress cities of Mesopotamia by siege, one after another.[76] At the same time they won a string of victories in Armenia and systematically subdued the Roman garrisons in the Caucasus.[77] Phocas was deposed in 610 by Heraclius, who sailed to Constantinople from Carthage.[78] Around the same time the Persians completed their conquest of Mesopotamia and the Caucasus, and in 611 they overran Syria and entered Anatolia, occupying Caesarea.[79] Having expelled the Persians from Anatolia in 612, Heraclius launched a major counter-offensive in Syria in 613. He was decisively defeated outside Antioch by Shahrbaraz and Shahin and the Roman position collapsed.[80] Over the following decade the Persians were able to conquer Palestine and Egypt,[81] and to devastate Anatolia.[82] Meanwhile, the Avars and Slavs took advantage of the situation to overrun the Balkans, bringing the Roman Empire to the brink of destruction.[83]

Cherub and Heraclius receiving the submission of Khosrau II; plaque from a cross (Champlevé enamel over gilt copper, 1160–1170, Paris, Louvre)
Cherub and Heraclius receiving the submission of Khosrau II; plaque from a cross (Champlevé enamel over gilt copper, 1160–1170, Paris, Louvre)

During these years, Heraclius strove to rebuild his army, slashing non-military expenditures, devaluing the currency and melting down Church plate, with the backing of Patriarch Sergius, to raise the necessary funds to continue the war.[84] In 622, Heraclius left Constantinople, entrusting the city to Sergius and general Bonus as regents of his son. He assembled his forces in Asia Minor and, after conducting exercises to revive their morale, he launched a new counter-offensive, which took on the character of a holy war.[85] In the Caucasus he inflicted a defeat on an army led by a Persian-allied Arab chief, and then won a victory over the Persians under Shahrbaraz.[86] Following a lull in 623, while Heraclius negotiated a truce with the Avars, he resumed his campaigns in the East in 624 and routed an army led by Khosrau at Ganzak in Atropatene.[87] In 625 he defeated the generals Shahrbaraz, Shahin and Shahraplakan in Armenia, and in a surprise attack that winter he stormed Shahrbaraz's headquarters and attacked his troops in their winter billets.[88] Supported by a Persian army commanded by Shahrbaraz, the Avars and Slavs unsuccessfully besieged Constantinople in 626,[89] while a second Persian army under Shahin suffered another crushing defeat at the hands of Heraclius' brother Theodore.[90]

The assassination of Khosrau II, in a Mughal manuscript of c. 1535. Persian poems are from Ferdowsi's Shahnameh.
The assassination of Khosrau II, in a Mughal manuscript of c. 1535. Persian poems are from Ferdowsi's Shahnameh.

Meanwhile, Heraclius formed an alliance with the Turks, who took advantage of dwindling strength of the Persians to ravage their territories in the Caucasus.[91] Late in 627, Heraclius launched a winter offensive into Mesopotamia, where, despite the desertion of the Turkish contingent that had accompanied him, he defeated the Persians at the Battle of Nineveh. Continuing south along the Tigris, he sacked Khosrau's great palace at Dastagird and was only prevented from attacking Ctesiphon by the destruction of the bridges on the Nahrawan Canal. Discredited by this series of disasters, Khosrau was overthrown and killed in a coup led by his son Kavadh II, who at once sued for peace, agreeing to withdraw from all occupied territories.[92] Heraclius restored the True Cross to Jerusalem with a majestic ceremony in 629.[93]

[ Aftermath

See also: Muslim conquests, Islamic conquest of Persia, and Byzantine–Arab Wars

The devastating impact of this last war, added to the cumulative effects of a century of almost continuous conflict, left both empires crippled. When Kavadh II died only months after coming to the throne, Persia was plunged into several years of dynastic turmoil and civil war. The Sassanids were further weakened by economic decline, heavy taxation from Khosrau II's campaigns, religious unrest, and the increasing power of the provincial landholders.[94] The Roman Empire was also severely affected, with its financial reserves exhausted by the war, and the Balkans now largely in the hands of the Slavs.[95] Additionally, Anatolia was devastated by repeated Persian invasions; the empire's hold on its recently regained territories in the Caucasus, Syria, Mesopotamia, Palestine and Egypt was loosened by many years of Persian occupation.[96]

Left: Byzantine Empire by 626 under Heraclius; stripped areas are lands still threatened by the Sassanids.Right:Byzantine Empire by 650: By this point the Sassanid Empire had fallen as well as Byzantine Syria, Palestine, and Egypt to the Arab Caliphate. Left: Byzantine Empire by 626 under Heraclius; stripped areas are lands still threatened by the Sassanids.Right:Byzantine Empire by 650: By this point the Sassanid Empire had fallen as well as Byzantine Syria, Palestine, and Egypt to the Arab Caliphate.
Left: Byzantine Empire by 626 under Heraclius; stripped areas are lands still threatened by the Sassanids.
Right:Byzantine Empire by 650: By this point the Sassanid Empire had fallen as well as Byzantine Syria, Palestine, and Egypt to the Arab Caliphate.

Neither empire was given any chance to recover, as within a few years they were struck by the onslaught of the Arabs (newly united by Islam), which, according to Howard-Johnston, "can only be likened to a human tsunami".[97] According to George Liska, the "unnecessarily prolonged Byzantine–Persian conflict opened the way for Islam".[98] The Sassanid Empire rapidly succumbed to these attacks and was completely destroyed. During the Byzantine–Arab Wars, the exhausted Roman Empire's recently regained southern provinces of Syria, Egypt and North Africa were also lost, reducing the empire to a territorial rump consisting of Anatolia and a scatter of islands and footholds in the Balkans and Italy.[99] These remaining lands were thoroughly impoverished by frequent attacks, marking the transition from classical urban civilization to a more rural, medieval form of society. However, unlike Persia, the Roman Empire (in the form of the Byzantine Empire) ultimately survived the Arab assault, holding onto its residual territories and decisively repulsing two Arab sieges of its capital in 674–678 and 717–718.[100]

[ Strategies and military tactics

Roman–Persian Wars Timeline
Roman–Parthian Wars
69 BC First Roman-Parthian contacts, when Lucullus invaded Southern Armenia.
6665 BC Dispute between Pompey and Phraates III over Euphrates boundary
53 BC Roman defeat at the Battle of Carrhae
4237 BC A great Parthian invasion of Syria, and other Roman territories was decisively defeated by Marc Antony and Ventidius
36 BC Unsuccessful campaign of Marc Antony against Parthia.
33 BC Antony's campaign Armenia and subsequent withdrawal — the whole region passed under Parthian control.
36 AD Defeated by the Romans, Artabanus II renunciated his claims to Armenia.
5863 AD Roman invasion of Armenia — arrangement with the Parthians over the kingship of Armenia.
114117 AD Major campaign of Trajan against Parthia — Trajan's conquests later abandoned by Hadrian.
161165 AD War over Armenia (161-163) ended by a Roman victory after initial Parthian successes
Avidius Cassius sacked Ctesiphon in 165 AD.
195197 AD An offensive under the emperor Septimius Severus led to the Roman acquisition of northern Mesopotamia.
216217 AD Caracalla launched a new war against the Parthians — His successor Macrinus was defeated by the Parthians near Nisibis.
Roman–Sassanid Wars
230232 AD Ardashir I raided Mesopotamia and Syria, but was finally repulsed by Alexander Severus.
238244 AD Ardashir's invasion of Mesopotamia, and Persian defeat at the Battle of Resaena.
Gordian III advanced down the Euphrates but was repelled near Ctesiphon at the Battle of Misiche in 244.
253 AD Roman defeat at the Battle of Barbalissos.
c. 258260 AD Shapur I defeated and captured Valerian I at Edessa.
283 AD Carus sacked Ctesiphon.
296298 AD Roman defeat at Carrhae in 296 or 297.
In 298 Galerius defeated the Persians.
363 AD After an initial victory at the Ctesiphon, Julian was killed at the Battle of Samarra.
384 AD Shapur III and Theodosius I divided Armenia between the two states.
421422 AD Roman reaction to Bahram's persecution of christian Persians.
440 AD Yazdegerd II raided Roman Armenia.
502506 AD Anastasian War: It broke when Anastasius I refused to support financially the Persians, and ended with a 7-year peace-treaty.
526532 AD Iberian War: Roman victories at Dara and Satala, and defeat at the Battle of Callinicum — end of the war with the "Treaty of Eternal Peace".
540-561 AD Lazic War: It broke when the Persians broke the "Treaty of Eternal Peace" invading Syria — end of the war in 561 with the signing of a 50-year peace.
572591 AD War for the Caucasus: It broke when the Armenians revolted against Sassanid rule.
In 589 the Persian general Bahram Chobin raised a rebellion against Hormizd IV.
Restoration of Khosrau II, Hormizd's son, to power by Roman and Persian forces — Restoration of Roman rule in Dara, Martyropolis, Iberia and Armenia.
602 AD After Maurice's assassination, Khosrau II conquered Mesopotamia.
611623 AD The Persians conquered Syria, Palestine, Egypt, Rhodes, and entered Anatolia.
26 AD Unsuccessful Avar-Persian siege of Constantinople
627 AD Persian defeat at Nineveh.
629 AD Heraclius restored the True Cross to Jerusalem, after the Persians agreed to withdraw from all occupied territories.

When the Roman and Parthian Empires first collided, it appeared that Parthia had the potential to push its frontier to the Aegean and the Mediterranean. However, under Pacorus and Labienus, the Romans repulsed the great invasion of Syria and were gradually able to take advantage of the weaknesses of the Parthian military system, which, according to George Rawlinson, was adapted for national defense but ill-suited for conquest. The Romans, on the other hand, were continually modifying and evolving their "grand strategy" from Trajan's time onwards, and were by the time of Pacorus able to take the offensive against the Parthians.[101] Like the Sassanids in the late third and fourth centuries, the Parthians generally avoided any sustained defense of Mesopotamia against the Romans. However, the Iranian plateau never fell, as the Roman expeditions had always exhausted their offensive impetus by the time they reached lower Mesopotamia, and their extended line of communications through territory not sufficiently pacified exposed them to revolts and counterattacks.[102]

From the fourth century AD onwards, the Persian Sassanids grew in strength and adopted the role of aggressor. They considered much of the land added to the Roman empire in Parthian and early Sassanid times to rightfully belong to the Iranian sphere.[103] Everett Wheeler argues that "the Sassanids, administratively more centralized than the Parthians, formally organized defense of their territory, although they lacked a standing army until Khosrau I".[104] In general the Romans regarded the Sassanids as a more serious threat than the Parthians, while the Sassanids regarded the Roman Empire as the enemy par excellence.[105]

Militarily, the Sassanids continued the Parthians' heavy dependence on the combination of light-horse archers and cataphracts, the heavy armored cavalry provided by the aristocracy. They added a contingent of war elephants obtained from India, but their infantry quality was inferior to that of the average Roman legion.[106] The Persian heavy cavalry inflicted several defeats on the Roman foot-soldiers, including those led by Crassus in 53 BC,[107] Mark Antony in 36 BC, and Valerian in 260 AD. The need to counter this threat led to the introduction of cataphractarii into the Roman army;[108] as a result, heavily armed cavalry grew in importance in both the Roman and Persian armies after the third century AD, and until the end of the wars.[103] The Romans had achieved and maintained a high degree of sophistication in siege warfare, and had developed a range of siege machines. On the other hand, the Parthians were inept at besieging; their cavalry armies were more suited to the hit-and-run tactics that destroyed Antony's siege train in 36 BC. The situation changed with the rise of the Sassanids, when Rome encountered an enemy equally skilled in siegecraft, who made use of artillery, machines captured from the Romans, embankments, and siege towers.[109]

Towards the end of the first century AD, Rome organized the protection of its eastern frontiers through a line of fortifications, the limes system, which lasted till the Muslim conquests of the seventh century after improvements by Diocletian.[110] Like the Romans, the Sassanids constructed defensive walls opposite the territory of their opponents. According to R. N. Frye, it was under Shapur II that the Persian system was extended, probably in imitation of Diocletian's construction of the limes of the Syrian and Mesopotamian frontiers of the Roman empire. The Roman border units were known as limitanei, and they faced the Lakhmids in Iraq, who frequently aided the Persians in their contests with the Romans. Shapur intended a permanent defense force against other Arabs of the desert, especially those allied with Rome. Shapur also built a line of fortifications in the west on the model of the Roman system of limes, which impressed the Sassanids.[111]

By the beginning of Sassanid rule, a number of buffer states existed between the empires. These were absorbed by the central state over time, and by the seventh century the last buffer state, the Arab Lakhmids of Al-Hirah, was annexed to the Sassanid Empire. Frye notes that in the third century AD such client states played an important role in Roman–Sassanid relations, but both empires gradually replaced them by an organized defense system run by the central government, and based on the limes and the fortified frontier cities, such as Dara.[112] Recent studies and assessments have reaffirmed the superior siegecraft and military engineering and organization of the Sassanids over the Parthians.[113] According to the conclusions of a recent researcher:[114]

At the time when the Western Roman Empire is collapsing and even the Eastern Roman or Byzantine Empire under great external pressure, the Sasanian Persian Empire musters the manpower to build and garrison a monument of greater scale (the Great Wall of Gorgan) than anything comparable in the west. The Persians seem to match, or more than match, their Late Roman rivals in army strength, organisational skills, engineering and water management. Archaeology is beginning to paint a clearer picture of an ancient super power at its apogee.

[Assessments

The Roman–Persian Wars have been characterized as "futile" and both too "depressing and tedious to contemplate".[115] Prophetically, Cassius Dio noted their "never-ending cycle of armed confrontations" and observed that "it is shown by the facts themselves that [Severus'] conquest has been a source of constant wars and great expense to us. For it yields very little and uses up vast sums; and now that we have reached out to peoples who are neighbor of the Medes and the Parthians rather than of ourselves, we are always, one might say, fighting the battles of those peoples."[116] In the long series of wars between the two powers, the frontier in upper Mesopotamia remained more or less constant. Historians point out that the stability of the frontier over the centuries is remarkable, although Nisibis, Singara, Dara and other cities of upper Mesopotamia changed hands from time to time, and the possession of these frontier cities gave one empire a trade advantage over the other. As Frye states:[112]

One has the impression that the blood spilled in the warfare between the two states brought as little real gain to one side or the other as the few meters of land gained at terrible cost in the trench warfare of the First World War.

"How could it be a good thing to hand over one's dearest possessions to a stranger, a barbarian, the ruler of one's bitterest enemy, one whose good faith and sense of justice were untried, and, what is more, one who belonged to an alien and heathen faith?"
Agathias (Histories, 4.26.6, translated by Averil Cameron) about the Persians, a judgment typical of the Roman view.[117]

Both sides attempted to justify their respective military goals in both active and reactive ways. The Roman quest for world domination was accompanied by a sense of mission and pride in Western civilization, and by ambitions to become a guarantor of peace and order. Roman sources reveal long-standing prejudices with regard to the Eastern powers' customs, religious structures, languages and forms of government. John F. Haldon underscores that "although the conflicts between Persia and East Rome revolved around issues of strategic control around the eastern frontier, yet there was always a religious-ideological element present". From the time of Constantine on, Roman emperors appointed themselves as the protectors of Christians of Persia.[118] This attitude created intense suspicions of the loyalties of Christians living in Sassanid Iran, and often led to Roman–Persian tensions or even military confrontations.[119] A characteristic of the final phase of the conflict, when what had began in 611–612 as a war of raid was soon to be transformed into a war of conquest, was the pre-eminence of the Cross as a symbol of imperial victory, and of the strongly religious element in the Eastern Roman imperial propaganda; Heraclius himself cast Khosrau as the enemy of God, and authors of the sixth and seventh centuries were fiercely hostile to Persia.[120] This tradition of a "pro-Roman" historical scholarship prevailed for centuries, and it was not until recently that scholars adopted a broader approach, and attempted to illuminate the lesser-known Persian position.[121]

[ Historiography

The Humiliation of Valerian by Shapur (Hans Holbein the Younger, 1521, pen and black ink on a chalk sketch, Kunstmuseum Basel)
The Humiliation of Valerian by Shapur (Hans Holbein the Younger, 1521, pen and black ink on a chalk sketch, Kunstmuseum Basel)

The sources for the history of Parthia and the wars with Rome are scant and scattered. The Parthians followed the Achaemenid tradition and favored oral historiography that assured the corruption of their history once they had been vanquished. The main sources of this period are thus Roman (Tacitus, Marius Maximus, and Justin) and Greek historians (Herodian, Cassius Dio and Plutarch). The 13th book of the Sibylline Oracles narrates the effects of the Roman–Persian Wars in Syria from the reign of Gordian III to the domination of the province by Odaenathus of Palmyra. With the end of Herodian's record we lose all contemporary chronological narratives of Roman history, until the narratives of Lactantius and Eusebius at the beginning of the fourth century, both from a Christian perspective.[122]

The principal sources for the early Sassanid period are not contemporary. Among them the most important are the Greeks Agathias and Malalas, the Persians Tabari and Ferdowsi, the Armenian Agathangelos, and the Syriac Chronicles of Edessa and Arbela, most of whom depended on late Sassanid sources, especially Khoday Namag. The Augustan History is neither contemporary nor reliable, but it is the chief narrative source we have for Severus and Carus. The trilingual (Greek, Parthian, and Middle Persian) inscriptions of Shapur are prime sources, albeit solely expressing the Persian point of view.[123] These were isolated attempts at approaching written historiography however, and by the end of the fourth century AD, even the practice of carving rock reliefs and leaving short inscriptions was abandoned by the Sassanids.[124]

For the period between 353 and 378, there is an eyewitness source to the main events on the eastern frontier in the Res Gestae of Ammianus Marcellinus. For the events covering the period between the fourth and the sixth century, the works of Sozomenus, Zosimus, Priscus, and Zonaras are especially valuable.[125] Theophylact Simocatta is the main source for the reign of Maurice,[126] while Theophanes, Chronicon Paschale and the poems of George of Pisidia are useful sources for the last Roman–Persian war. In addition to Byzantine sources, two Armenian historians, Sebeos and Movses, contribute to the coherent narrative of Heraclius' war and are regarded by Howard-Johnston as "the most important of extant non-Muslim sources".[127]

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:8  توسط وزیری  | 

سورنا (سردار بزرگ ايراني)
سورنا (سورن پهلو) يكي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی بهمعنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) 1
از دیگر نامآوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد. 2

ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم حمله به ایران را گرفتند. ۳


كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود. ۴

كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.
نبرد ميان دو كشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بينالنهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره (carrhae) روي داد.
در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزهداران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیادهنظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود. ۵

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كردهاند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمیشدند و تا آخرين نفس بايد میجنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد. ۶

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند. ۷

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت. ۸

اما شوربختانه سورنا هیچ بهرهای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت. ۹


البته تاریخ یکبار دیگر در زمان پادشاهی شاهصفی صفوی تکرار شد و امامقلیخان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگهای ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش بهدست پادشاه خونریز شهید شد. ۱۰
شاهصفی (52 – 1038 خورشیدی) پادشاهی متعصب و ستمگر بود. وی دست به کشتار 12000 تن در قزوین زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتی را کشت یا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخشهای گستردهای از ایران از دست داد و تنها شاهی بود که سخنگفتن به زبان فارسی را با خشونت در دربار ایران ممنوع ساخت و ترکی را جایگزین آن ساخت. سرانجام او نیز مرگ در اثر زیادهروی در مصرف تریاک بود. ۱۱

در پایان یاد و خاطره همه سرداران سرافراز ایرانی در طول تاریخ شکوهمند ایران گرامی باد:
آریوبرزن، آرتیمیس، سورنا، بهرام چوبین، رستم فرخزاد، ابومسلم خراسانی، مازیار، بابکخرمدین، امامقلیخان، اللهوردیخان، عباسمیرزا، ستارخان، باقرخان، یپرمخان، رییسعلی دلواری، باکری، همت، شیرودی، بروجردی، جهانآرا، کشوری، قرنی، سرافراز و...

منابع:
1. ایرانویچ، دکتر بهرام فرهوشی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 165
2. مجله دانشکده ادبیات، سال 12، شماره 2، بهمن سرکاراتی

۳.تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
۴. روزگاران (تاریخ ایران)، دکتر عبدالحسین زرینکوب، چاپ سوم (1380)، بخش اشکانیان
۵. ایران از آغاز تا اسلام، نوشته: ر.گریشمن، برگردان: محمد معین، بخش اشکانیان

۶. همان ۳
۷. همان ۵
۸. فرهنگ معین، جلد پنجم، دکتر محمد معین
۹. همان ۴
۱۰. دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، سیاست و اقتصاد در زمان صفویه
۱۱. تاریخ ایران و جهان (2)، نوشته محمدعلی علوی کیا و گروه تاریخ، ص 130

نوشته شده بدست پیشاهنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:58  توسط وزیری  |